هدیه سال نو

۲۰ مهر ۱۳۹۲
نوشته: اُ.هنری، ترجمه:‌ هوشنگ مستوفی
جیم دو چیز داشت که خودش و دلا به آن دو می بالیدند. یکی ساعت جیبی طلایی بود که از پدربزرگش به پدرش و پس از او به جیم به ارث رسیده بود. دیگری گیسوان بلند دلا بود. گیسوان زیبای دلا چون آبشار طلایی رنگی می درخشید و تقریبن شبیه دامنی تا زیر زانویش را پوشانیده بود.

William_Sydney_Porter_by_doubleday

 یک دلار و هشتاد و هفت سِنت! تمام پولش همین بود و شصت سنت آن را پول خرد هایی تشکیل می داد که «دلا» با چانه زدن با بقال و قصاب و سبزی فروش جمع کرده بود. این دفعه ی سوم بود که دلا پول ها را می شمرد، یک دلار و هشتاد و هفت سنت! فردا هم روز عید بود.

ظاهرن به جز این که روی نیمکت کهنه بیاُفتد و زار زار بگرید، چاره ی دیگری نداشت. همین کار را هم کرد. او به خوبی پی برده بود که زندگی معجون دردآوری است از لبخندهای زودگذر و انبوه غم و اندوه و سیلاب اشک و زاری. هنگامی که صدای گریه ی خانم خانه کم کم فرو می نشست، وضع خانه از این قرار بود : اتاق مبله ای که هفته ای هشت دلار کرایه داشت. البته وضع ظاهری خانه طوری نبود که آن را متعلق به گدایان بنامیم ولی در عین حال بی شباهت به کلبه ی درویشان هم نبود. در راهرو پایین یک صندوقِ نامه به دیوار نصب شده بود که هرگز پستچی نامه ای در آن نینداخته بود و دکمه ی زنگی در پهلوی در قرار داشت که دست هیچ بشری روی آن فشار نیاورده بود، غیر از این ها پلاکی که نام «آقای جیمز» بر آن حک شده بود و روی در جلب نظر می کرد. به نظر می رسید آن وقتی که صاحب خانه هفته ای سی دلار حقوق می گرفته حروف نامی که روی پلاک حک شده بود درخشندگی بیشتری داشته است. ولی اکنون به مناسبت تنزل حقوق صاحب خانه به هفته ای بیست دلار آن درخشندگی اولیه را از دست داده بود.

هر وقت که آقای جیمز به خانه می آمد و به اتاقش در طبقه ی فوقانی می رسید، جیم نامیده می شد و در کنار خانم جیمز یعنی دلا جای می گرفت.

دلا زاری اش تمام شد. به کنار پنجره آمد و با چشمانی تار به بیرون، به گربه ی خاکستری رنگی که از کنار نرده می گذشت، خیره شد.

با خود فکر کرد فردا روز عید خواهد بود و من برای خرید هدیه ی جیم فقط یک دلار و هشتاد و هفت سنت دارم.

این نتیجه ی ماه ها پس انداز و پولِ صرفه جویی او بود. از بیست دلار در هفته که چیزی باقی نمی ماند. مخارج مثل همیشه بیشتر از انتظار او شده بود. فقط یک دلار و هشتاد و هفت سنت داشت که برای جیم هدیه بخرد. یک هدیه زیبا و تمام عیارو نادر. هدیه  ای که لایق جیم باشد.

ناگهان از پشت پنجره به جلوی آینه آمد، چشمانش برقی زد و به فاصله ی بیست ثانیه رنگ از چهره اش پرید؛ به سرعت گیسوان بلندش را که تا زیر زانویش می رسید، به جلوی سینه اش ریخت.

جیم دو چیز داشت که خودش و دلا به آن دو می بالیدند. یکی ساعت جیبی طلایی بود که از پدربزرگش به پدرش و پس از او به جیم به ارث رسیده بود. دیگری گیسوان بلند دلا بود. گیسوان زیبای دلا چون آبشار طلایی رنگی می درخشید و تقریبن شبیه دامنی تا زیر زانویش را پوشانیده بود.

آنها را ماهرانه به روی سرش جمع کرد و پس از مکث کوتاهی در مقابل آینه دو قطره اشک از روی گونه هایش لغزید و به روی قالی فرسوده و قرمز رنگ افتاد.

بلوز کهنه ی قهوه ای اش را پوشید و کلاه همرنگ آن را بر سر گذاشت و با عجله از در خارج شد.

در مقابل آرایشگاه «مادام سوفیا» ایستاد، جمله ی « همه رقم موی مصنوعی موجود است» در روی شیشه ی ویترین مغازه توجهش را جلب کرد. از پلکان به سرعت بالا رفت و در حالی که مثل بید می لرزید، خودش را جمع کرد و وارد سالن شد و با پیرزن فربه سفید مویی که سردی و خشکی از سرتاپایش می بارید، روبرو گشت و گفت : مادام موی مرا می خرید؟

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)