ازدواج موقّت

۱۸ مهر ۱۳۹۲
نویسنده: اکبر خلیلی/ زمستان 70‏
می دانست این معامله لقمه چربی است. باز از داخل آیینه نگاهی به «صغرا خانم» انداخت. «صغرا ‏خانم»، یک چشم اش را از چادر بیرون گذاشته بود. «آقا جواد»، سرش را بلند کرد و تو آیینه ‏مستطیل شکل راننده که پشت سری ها را نشان می داد، تو صورت «آقا بیوک» خیره شد؛ «آقا ‏بیوک» اشاره کرد: « طرف که چشماش تاب داره» و با انگشت چشم خودش را نشان داد.

خلیلی عکس داخل متن‏«آقا بیوک»، تنها کارش همین بود که داخل پیاده روهای میدان «شوش» زیر گوش عابران زمزمه ‏کند: «باطله می خریم … اعلان شده، نشده… می خریم». ‏

اما حالا، از داخل آیینه تاکسی زیر چشمی به «صغرا خانم» که وسط او و «آقا جواد» نشسته بود، ‏نگاه می کرد. ‏
‏«صغرا خانم»، چادرش را که پس زد، تمام صورتش را لک و پیس و جوش های چرکین پر کرده ‏بود. حتی بالای دماغش، یک لکه قهوه ای به چشم می خورد، که تا روی پیشانی اش را می پوشاند. ‏‏«آقا بیوک»، انگشتی زیر سبیلش انداخت و سر تیزش را رو به بالا نوازش داد و چشم از داخل آیینه ‏برداشت. با خود اندیشید : «مقدار پولی که به دست می آورد، خیلی بیشتر از کوپن های اعلان شده ‏‏… یا اعلان نشده بود»‏
صبح تا شب باید با مردم کلنجار می رفت و با ترفندهایی که بعد از این مدت یاد گرفته بود کوپن ها ‏را از دست مردم درآورد.‏
می دانست این معامله لقمه چربی است. باز از داخل آیینه نگاهی به «صغرا خانم» انداخت. «صغرا ‏خانم»، یک چشم اش را از چادر بیرون گذاشته بود. «آقا جواد»، سرش را بلند کرد و تو آیینه ‏مستطیل شکل راننده که پشت سری ها را نشان می داد، تو صورت «آقا بیوک» خیره شد؛ «آقا ‏بیوک» اشاره کرد: « طرف که چشماش تاب داره» و با انگشت چشم خودش را نشان داد. کمی هم ‏چشم اش را تاب داد.  «آقا جواد» پوزخندی زد و به پیاده رو خیره شد؛ موتورها از لابلای عابرین ‏می گذشتند. تا چشم اش به « قاسم کوری» افتاد، با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. طوری که ‏راننده از داخل آیینه به او خیره شد و چشم اش به دندان های سیاه و کرم خورده اش که افتاد، ‏مبهوت ماند. ‏
دو نفر روی صندلی جلوی تاکسی، بغل راننده نشسته بودند. یک نفرشان کمی چاق بود. باسنش ‏جلوی دنده راننده را می گرفت، و آن یکی با پاهای بلندش روی داشبورت تاکسی فشار می آورد. ‏راننده از روی ناچاری فشاری به پای آن مرد چاق آورد تا توانست دنده را خلاص کند و پشت راه ‏بندان بایستد. «صغرا خانم» داخل چادر شرمنش جابجا شد و از این که  «آقا بیوک» بدن ‏نامحرمش را به چادر نرم و براق او می سایید چندشش شد، و از توی آیینه به برق دندان طلای  ‏‏«آقا بیوک» خیره شد که با خنده «آقا جواد» به «اصغر کوری» می خندید. داخل خیابان غار بودند. ‏راه بندان برای کنده کاری خیابان اصلی بود. تابلوی «خیابان در دست تعمیر است» کج شده بود، ‏طوری که سر تابلو جلو آمده بود و میله وسط آن عقب رفته بود؛ مثل «اصغر کوری»  که سرش رو ‏به خیابان خم شده بود و شکمش به سمت پیاده رو دولا مانده بود و کوپن های باطله را می خرید.  ‏‏«صغرا خانم» از پشت شیشه های بالا کشیده تاکسی به پیاده رو خیره شد. بخاری گرم ماشین، ‏شیشه ها را تار کرده بود. یک زن با پای برهنه، آن طرف جوی آب، پسر بچه لختی را زیر شیر آب ‏فشاری گرفته بود. دو تا دختر بچه که هر کدام روسری رنگ و رو رفته ای سرشان بود، جلوی ‏تلنباری از ظرف های نشسته دو زانو نشسته بودند. پسر بچه گریانی هر دو پا و لمبرش از آب سرد ‏قرمز شده بود. زن، پاهای بچه را دست می کشید و غر می زد. دو نفر افغانی از جلوی آنها گذشتند و ‏به طرف یک تاکسی که داخل خیابان پشت یک وانت بار، افتان و خیزان در حرکت بود به راه ‏افتادند. وانت بار کفش های لاستیکی کهنه بار زده بود. مردان افغانی هر کدام چند نان بربری را به ‏سینه می فشردند و عرض خیابان را طی می کردند.  بوی بربری تازه با هرم گرما که از بخاری ‏تاکسی به صورت می خورد به مشام می رسید. «صغرا خانم» گرسنه بود. بوی بربری پاهایش را ‏سست کرد. شب دختر کوچک اش «زهرا» را با رویای بهشت به خواب برده بود. برای او می گفت:‏
ـ تو بهشت دیگه کسی احساس گرسنگی نمی کنه.‏
ـ واسه چی مامان؟
ـ برای این که هر چی دلشون بخواد، براشون آماده می شه. ‏
ـ همین طوری، مفتکی؟
ـ آره مادر جون، همین طوری!‏
ـ آخه چه طوری؟ – از آدم پول نمی گیرن؟
ـ نه، مادر جون. آدم های خوب را خدا خیلی دوستشون داره.‏
مخصوصا بچه های کوچیک و یتیمو که مثل فرشته های پاک و معصوم هستن. ‏
ـ مثلا منو ملیحه می ریم به بهشت؟
ـ آره، عزیزم !‏
ـ شما هم میاین پیشمون؟
ـ من؟ معلوم نیست !‏
ـ آخه ما اونجا تنها می مونیم.‏
ـ نه، مادر جون. شما اونجا تنها نیستین. خدای مهربون با شماهاست.‏
ـ آخه، من دوست دارم با شما باشم، مامان! مگه خدای مهربون آدمای زشت صورت و تو بهشت راه ‏نمی ده؟
ـ نه، مادر جون. خدای مهربون آدمای بد و تو بهشت راه نمی ده. ‏
ـ آدمای بد کی ها هستن؟ ‏
ـ آدمای ظالم؛ آدمایی که دلشون سیاه است؛ آدمایی که حق دیگرون رو می خورن؛ آدمایی که به ‏فکر گرسنه ها نیسن.‏
ـ پس شما هم میاین پیش ما، پیش منو ملیحه- من دوست ندارم تو بهشت ، تنهایی چیزی بخورم ـ ‏راسی مامان تو بهشت نونم هست؟
ـ آره مادر، یه عالمه نون. نونای بزرگ و کوچیک، نونای خاش خاشی. نون شیر مال، نون قندی، ‏خیلی نون. هر چقدر بخوای. ‏
ـ مامان! چطوری این نونارو می پزن؟
ـ می پزن دیگه، مادر جون- با آتیش.‏
ـ بوی خوبی ام دارن.‏
ـ آره مادر جون. بوی خیلی خوبی.‏
ـ من بوشونو می شنفم مامان- من نون داغ دوست دارم. ‏
ـ خیله خب، بخواب فردا صبح خودم برات نون داغ خاش خاشی می خرم. ‏
ـ من گشنمه، مامان… !‏
ـ تو بخواب عزیزم! نصفه های شب ، خدای مهربون، ازون نونای داغ بهشتی ، می ذاره تو دل ‏کوچولوی تو. بعد دیگه سیر می شی.‏
ـ آخه دلم می خواد خودم بخورم.‏
ـ خودت می خوری، سیر می شی عزیزم. تو بخواب! همچنین که خوابیدی سیر می شی- چشمتو ‏ببند! ‏

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (12)