مزرعه سيب زميني

۲ آبان ۱۳۹۲
احسان پیربرناش قرار است زین پس مجموعه «مزرعه سیب‌زمینی» را برای «درنگ» ادامه ‌دهد؛ از آنجایی که ‏پیوستگی این مجموعه نیازمند دنبال کردن آن از ابتدا خواهد بود، «درنگ» با نظر این طنزنویس، تصمیم به ‏انتشار قسمت نخست «مزرعه سیب‌زمینی» گرفت و بعد از آن هر هفته، دیگر قسمت‌های این مجموعه را ‏منتشر خواهد کرد.‏

سازهای مخالف یک طنزنویس

درنگ– احسان پیربرناش متولد ۱۳۶۲ است که طنزنویسی را به طور رسمی از سال ۱۳۸۵ شروع کرد و با ‏ستونهای طنز «صورتک» در روزنامه گل و «ساز مخالف» در همشهری بیشتر شناخته شد. او در حال حاضر ‏دبیر سرویس طنز روزنامه قانون است. ‏Pirbornash
ظرافت‌های کار او به گونه‌ای است که همگام با تحولات و رویدادهای اجتماعی و سیاسی و به اقتضای شرایط ‏زمانی و مکانی دست به قلم می‌شود و گاهی در زمانی اندک، واکنش‌هایی در خور و با زبان طنز به اتفاقات ‏نشان می‌دهد که شاید دیگر صورت‌های نوشتار نتواند حق مطلب را آنگونه ادا کند. ‏

مجموعه «مزرعه سیب‌زمینی» نگاه متفاوت این طنزنویس به دنیایی است که در آن زندگی می‌کند. چهار ‏قسمت نخست این مجموعه در روزنامه قانون منتشر شد اما به دلایلی از ادامه انتشار باز ماند. ‏
احسان پیربرناش قرار است زین پس مجموعه «مزرعه سیب‌زمینی» را برای «درنگ» ادامه ‌دهد؛ از آنجایی که ‏پیوستگی این مجموعه نیازمند دنبال کردن آن از ابتدا خواهد بود، «درنگ» با نظر این طنزنویس، تصمیم به ‏انتشار قسمت نخست «مزرعه سیب‌زمینی» گرفت و بعد از آن هر هفته، دیگر قسمت‌های این مجموعه را ‏منتشر خواهد کرد.‏

مزرعه سيب زميني (قسمت اول)‏

گيلاس‌ها دو تا لنگ  دراز دارن و يه كله قلمبه!‏

‏احسان پيربرناش
سال‌ها پيش در مزرعه‌اي كوچك، سيب‌زميني‌هايي زيرِ زمين زندگي مي‌كردند كه به قناعت شهره ميوه‌ها و ‏صيفي‌جات مزرعه‌هاي مجاور بودند. هر سيب‌زميني بر روي سر گُلي داشت كه تو از بيرون مي‌ديدي و خود ‏هيچگاه در تمام طول عمر چند ماهه‌شان چشم‌شان به آن نمي‌افتاد. آنچه سيب‌زميني‌ها مي‌ديدند سياهي ‏مطلق بود و آنچه از دنياي پيرامون مي‌دانستند، قصه‌ها و افسانه‌هايي كه گل‌هاي روي سرشان به دلخواه ‏تعريف مي‌كردند. روايت گل‌هاي سيب‌زميني از دنياي پيرامون به قدري سليقه‌اي و دور از واقعيت بود كه هر ‏ريشه سيب‌زميني، دنياي خارجي متفاوتي براي خود ترسيم مي‌كرد. با اين حال آنها مثلا مي‌دانستند كه ‏دنياي خارج مثل دنياي آنها سياه نيست، سفيد است و البته مي‌دانستند گاهي كه شب سر مي‌رسد براي چند ‏ساعتي خارجي‌ها هم سياهي را تجربه مي‌كنند. با اين تفاوت كه سياهي شب، سياهي مطلق نبود. يك در ‏ميان چراغي روشن مي‌شد كه گل‌هاي سيب‌زميني به آن مي‌گفتند: يك لشگر كرم ابريشم! اما از ماه ‏هيچوقت چيزي نمي‌گفتند، چون از دايره لغات‌شان خارج بود توصيف ماه. ماه برايشان يواشكي قابل احترام ‏بود و عبادتش يك راز ميان گل‌هاي سيب‌زميني. ‏مزرعه سیب زمینی

‏ سفيدي دنياي بيرون همانقدر براي سيب‌زميني‌ها عجيب و دور از ذهن بود كه زندگي در سياهي بي‌نهايت ‏براي گيلاس‌ها. گفتم گيلاس‌ها، اما نگفتم كه سيب‌زميني‌ها هيچوقت يك گيلاس را از نزديك نديده بودند، ‏فقط تعريف آن را از گل‌هايشان شنيده بودند اما چون گل‌هاي سيب‌زميني به گيلاس‌ها حسادت مي‌كردند ‏جمله‌هايشان كمتر رنگ و بوي تمجيد و تعريف به خود مي‌گرفت. يكي از گل‌ها يكبار گفته بود: ببين ريشه‌ام، ‏گيلاس‌ها دو تا لنگ دراز دارن كه چسبيدن به دو تا كله قلمبه … تازه اينا خوشگل‌هاشونن، از زشت‌هاشون ‏كه ديگه نپرس … طفلكي‌ها همه‌شون وسط سرشون يه غده دارن، احتمالا خيلي زودتر از ما مي‌ميرن. چندان ‏تعريفي نيستن، راحت بهت بگم، ما خيلي بهتريم!‏
يكي از سيب‌زميني‌هاي روشنفكر پرسيد: خيلي بالاتر از ما هستن؟
گل جواب داد: اي‌ي‌ي، تقريبا… اما خدا رو شكر كه ما جاي اونا نيستيم … تا يه باد مي‌آد، نصف‌شون مي‌ريزن ‏پايين و مي‌افتن به دست و پاي ما كه كمك‌شون كنيم.‏
سيب‌زميني پرسيد: خب؟ كمك‌شون مي‌كنيد؟
گل مغرور كه انتظار شنيدن اين سوال را نداشت با بي‌ميلي گفت: يعني من اينقدر بيكارم؟! راهشو كه بلده، ‏كله قلمبه رو برداره بره بالا سر جاش
سيب‌زميني: ولي آخه اون كه … هيچي، ولش كن … تو خوبي گُلم؟
گل عشوه‌اي آمد و گفت: چه عجب، بالاخره حالي هم از ما پرسيدين… خوبم، يعني روزها خوبم، اما شب‌ها ‏مي‌ترسم… چي دارم مي‌گم، تو كه اصلا روز و شب نمي‌دوني چيه اون زير!‏
اين عادت ناپسند گل‌هاي سيب‌زميني بود كه هر از گاهي برتري خود را به ريشه‌ها يادآوري مي‌كردند. ريشه ‏سيب‌زميني دلش شكست. يك قطره شبنم روي گلش نشست.‏

قسمت دوم؛ شسته می‌شن اما خلالی می‌شن، خورده می‌شن!

قسمت سوم؛ افسانه‌اي به نام بابازميني!

نظر شما چیست؟

  1. محمد شیروانی :

    داستان مزرعه ی سیب زمینیها ، که فکر میکنم تا قسمت 3 آنرا پیشتر دیده بودم ، بسیار بسیار داستان قشنگ با درون مایه ی طنز است ، البته طنز ، از ان نگاه که لبخندی بس غم انگیز تر از گریه را بر چهره می نشاند ، توصیه به عزیزانی که دیدگاه من را مشاهده میکنند این است که این داستان کاملا مجزای ادبی را از دست ندهید و دنبال کننده ی مزرعه ی سیب زمینی ها باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (17)