ساعدی به روایت ساعدی

۲۳ آذر ۱۳۹۲
بخش دوم
من هر وقت از زندان بیرون می‌آمدم، به قبرستان می‌رفتم و برای خودم گریه می‌کردم چون سایر رفقا در زندان بودند. همین طور که در توی قبرستان می‌چرخیدم چشمم به سنگ قبری خورد که گود افتاده بود و روی آن پر از خاک و گل؛ آنرا تمیز کردم. رویش نوشته شده بود «آرامگاه گوهر دختر مراد». و از اینجا بود که نام گوهر مراد را برای نمایشنامه نویسی انتخاب کردم. انتخاب این اسم هیچ جنبه سیاسی نداشت.

من بچه يك كارمند بودم. مدت زيادي كتاب مي‌خواندم و از كلاس هفتم شروع به نوشتن كردم. معلم انشای من فکر می‌کرد که من انشاهایم را از کس دیگری می‌دزدم و به همین دلیل به من نمره کم می‌داد. روزی قصه‌ای از من به نام «آفتاب و مهتاب» در مجلة سخن چاپ شد و معلم ما این مجله را سر کلاس آورد و به من گفت: «برو خجالت بکش. هم اسم تو که این قصه را چاپ کرده، کتابهائی دارد که تو انشاهایت را از توی آنها بلند می‌کنی.»

من مدت یکسال تمام روزه گرفتم و هفته‌ای یک تومان داشتم که آنرا صرف خرید کتاب می‌کردم. دوستی داشتم به نام احمد سهراب که ظهرها برایم یک لقمه نان می‌آورد. آنموقع برق نداشتیم و من کتابها را اغلب زیر نور ماه می‌خواندم، رمانهای قدیمی و کتابهای مختلف بودند.

ما برای احراز هویت در یک گروه یا حزب می‌بایستی خودی نشان می‌دادیم. قصه‌های اولیه‌ام را در مجلات «جوانان دموکرات»، «روزنامة دانش‌آموز» و غیره چاپ می‌شد. در آن موقع یک نوع شیفتگی، یک نوع رمانتیسیسم مرا گرفته بود. در سالهای 32 که بچه بودم فکر می‌کردم که می‌توانم بروم و بجنگم. اما کودتا پیش آمد و از این لحظه تمام راهها بسته شد. از این جا بود که مسئله نوشتن را جدی‌تر گرفتم. این را هم بگویم که نوشتن یک امر اضطراری نیست اما آدم وقتی وارد آن شد دیگر نمی‌تواند این کار را نکند. مشکل ما در این جا بود که شدیداً سیاسی شده بودیم ما بچه‌های قبل از 1332 بودیم که پلی را پشت سر گذاشته بودیم، چیزی را تجربه کرده بودیم بنا بر این سیاست و ادبیات با هم آمیخته شده بود.

[این آمیختگی] قبل از 1328 و 29 پایه و قوام گرفته بود ولی بعد از کودتای 32 شکل خاصی به خود گرفت. مثلاً‌ در مورد شعر، شعری به نام «پریا» از یک شاعر بدون امضا در مجله امید ایران چاپ شد این شعر از احمد شاملو بود و کسی نمی‌دانست. بعد از آن «زمستان» از اخوان چاپ شد. در همان زمان کسی به نام «حسین رازی»‌ نخستین جُنگ ادبی را پایه گذاشت که دو شماره بیشتر دوام نیاورد ولی از اعتبار خاصی برخوردار بود، از این به بعد ادبیات داشت برای خودش جا باز می‌کرد. اما ضربتی که حزب توده زده بود تأثیر بدی بر جای گذاشته بود. خوشبختانه نویسنده‌هائی که در «فرقة دمکرات آذربایجان» تربیت شده بودند، اهمیتی یافتند. اهمیت آنها در این بود که آزادمنشی داشتند و «دستور از بالا» را که در حزب مرسوم بود نمی‌پذیرفتند و ما می‌توانستیم به راحتی با هم بحث و گفتگو داشته باشیم. ما به قصه نوشتن ادامه دادیم و من کتابی درآوردم به نام «شب‌نشینی باشکوه» که به چاپ چهارم و پنجم هم رسید و یک مرتبه متوجه شدم که از این کتاب بوی «چخوف» می‌آید.

چخوف اولین کسی بود که بر من تأثیر گذاشت. او عین آب بود، براحتی می‌توانستی آنرا بخوری. مثلاً قصه «شادي» او مرا دیوانه کرد. سادگی که در کار چخوف بود مرا مجذوب می‌کرد. انسان هر قدر ساده‌تر باشد راحت‌تر است. در واقع یک ارمنی به نام «آرزومانیان» چخوف را به من شناساند. او روزنامه‌ای داشت به نام «صعود» که بلافاصله بعد از کودتا او را دستگیر کرده و کشتند. آرزومانیان به من می‌گفت: «تا چخوف را نخوانی «جنایت و مکافات» را نمی‌فهمی». بعد از آن بود که من دنیای واقعی را در داستایوفسکی کشف کردم. اما هیچ وقت طرف گورکی و اینها نرفتم. قهرمانگرائی برای من در ساده‌ بودن انسانهاست و گرنه اینکه مرتب قهرمانان، بازو کلفت می‌کنند که می‌خواهند جهان را تغییر بدهند آنقدرها مرا جذب نمی‌کند. البته باید دنیا را تغییر داد. به نظر من دنیا را امثال چخوف تغییر می‌دهند یا مثلاً کافکا.

به اعتقاد من در شرایط فعلی هر چقدر مختصر بنویسی بهتر است. حتی اگر بتوانی ایدة کلی را در دو صفحه خلاصه کنی جالب‌تر است. ما زندگی شتابزده‌ای داریم.

[می‌پرسید در زمینه قصه، نمایش و فیلمنامه، کدام را بیشتر می‌پسندم؟] هیچکدام را

[نمایشنامه‌نویسی را] دقیقاً از سال 1334 [شروع کردم]. تا آن موقع نمایشنامه‌هایی در ایران چاپ شده بود و برای من جالب بود که به تمرین دیالوگ نویسی بپردازم. اولین کارم بنام «لیلاج‌ها» چاپ شد، در آن موقع خجالت می‌کشیدم که بگویم هم قصه می‌نویسم و هم نمایشنامه، لذا نام مستعار برای خودم انتخاب کردم. این نام مستعار «گوهرمراد» بود. من هر وقت از زندان بیرون می‌آمدم، به قبرستان می‌رفتم و برای خودم گریه می‌کردم چون سایر رفقا در زندان بودند. همین طور که در توی قبرستان می‌چرخیدم چشمم به سنگ قبری خورد که گود افتاده بود و روی آن پر از خاک و گل؛ آنرا تمیز کردم. رویش نوشته شده بود «آرامگاه گوهر دختر مراد». و از اینجا بود که نام گوهر مراد را برای نمایشنامه نویسی انتخاب کردم. انتخاب این اسم هیچ جنبه سیاسی نداشت. نمایشنامه بعدی ام بنام «کلات گل» بود که نشان می‌داد چگونه رضاشاه زمینها و ده‌ها را می‌بلعد.

سانسور در رژیم قبل به ما یک کمکی کرد. او چون صراحت را می‌چسبید، لذا ما به تمثیل پناه بردیم. به نظر من یکی از جنبه‌های قوی ادبیات ما در تمثیل است مثلاً شعر حافظ به همین دلیل به اعتبار باقی مانده. ما چاره‌ای نداشتیم جز آنکه بزبان تمثیل حرف بزنیم. نمی خواهم بگویم سانسور خوب است ولی اگر آدم را ول کنند، وِلو می‌شود. از طرفی بگویم که این انضباط رژیم پدر همه را درآورده بود. رژیم تمثیل نمی فهمید ولی سعی می‌کرد آنرا در مجموع کلام پیدا کند. در مجموع کلام. فلان سانسورچی رژیم آنقدرها نمی فهمید. آنها بیسواد بودند [اگر بیسواد هم نبودند] دوگانگی در آنها بود. این حضرات از یک طرف روشنفکر بودند از طرفی سانسورچی؛ گاهی می‌خواستند چیزهایی چاپ بشود گاهی نمی خواستند. بزرگترین سانسورچی دنیا که من می‌خواهم پاهایش را ببوسم گنچارف است که در دنیای دیکتاتوری سیاسی، بزرگترین کتاب را نوشت. ما از این آدمها نداشتیم.

سانسورچیان ما عده‌ای ابله و بی سواد بودند. این سانسور تا سال‌های 36 متوجه ادبیات نبود و فکر نمی کرد که از این وسیله حربه‌ای ساخته بشود. اما بعدها آنرا خطرناک تشخیص داد قضیه به این شکل ادامه داشت تا اینکه در سال 46 عده‌ای از نویسندگان دور هم جمع شده «کانون نویسندگان» را به راه انداختیم.

 

ساعدی به روایت ساعدی/ بخش نخست

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)