«باور كردن يا نكردن» مسأله اين نيست

۲۴ آذر ۱۳۹۲
فصل چهارم کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند
اما! آدم تا كي مي‌تواند از خودش فرار كند؟ تا كي مي‌تواند نبيند؟ آنها كه امروز ندانسته مي‌گريزند، روزي «دانسته» باز مي‌گردند و دانش فرداشان، تاريكي و مرگ است.

سعي مي‌كنم باور كنم. اما باور كردن و نكردن من فرقي نمي‌كند. «او» به طرز وحشتناكي هست، و من نمي‌توانم اين وجود وحشتناك را باور نكنم. تا جايي كه مي‌توانم مقاومت مي‌كنم. ولي مي‌داني كه مقاومت هم حدي دارد. بالاخره درهم مي‌شكنم و تسليم مي‌شوم. «واقعيت» پُرم مي‌كند.

حس مي‌كنم كه عصاره‌ي همه‌ي كثافت‌ها را به حلقم ريخته‌اند.

نفسم بوي گند مي‌دهد و در رگ‌هايم چيز لزجي و بويناكي جاي خون را مي‌گيرد. «واقعيت» دوباره به حلقم برمي‌گردد. سرم گيج مي‌رود. زوزه‌ي وحشتناكي گلويم را مي‌خراشد. خودم را پس مي‌آورم. بوي مردار اتاقم را پر مي‌كند. بويي غليظ و لزج غرقم مي‌كند و مي‌بينم كه مي‌گريزند.

تنها مي‌شوم

    تنها

       تنها

          تنها

و گريه‌ام مي‌گيرد و از چشم‌هايم چرك مي‌جوشد. و بوي مردار غليظ‌تر مي‌شود. سنگين و سياه مي‌شوم و …

***

سعي مي‌كنم فراموش كنم. چشم‌هايم را مي‌بندم و مي‌كوشم گندي را كه به خوردم داده‌اند از ياد ببرم.

از تنهايي وحشت دارم. از گريز و مرگ ديگران مي‌ترسم. به خاطر همه‌ي وحشت‌ها و براي اينكه ديگران را داشته باشم سعي مي‌كنم به واقعيت فكر نكنم. اما نمي‌توانم.

آدم تا كي مي‌تواند خودش را فريب بدهد؟ تا كي مي‌تواند چيزي را نبيند؟

نمي‌دانم «اديپ» را بخاطر داري يا نه؛ همان شاهزاده‌ي نفرين شده‌اي كه بايد به خواست خدايان پدر را مي‌كشت و با مادر همبستر مي‌شد. و او كه دوستدار نيكي بود، از شهر و ديارش گريخت تا مرتكب چنين جنايت هولناكي نشود.

اما ديديم كه گريزش رهايي نبود. اسارت بود.

او دوستدار دانايي بود، «دانستن» را دير آغاز كرد. درست به هنگامي كه «ندانستن» زندگي بود و «دانستن» مرگ.

***

در راه ناشناسي را كشته بود ـ كه پدرش بود ـ و با كشتن ديو معماگو وصل زني را نصيب برده بود كه مادرش بود. و اين همه را ندانسته كرده بود. و دانسته بر مردم و كشورش حكومت مي‌كرد كه دوست مي‌داشت و دوستش مي‌داشتند.

هنگامي،‌

«ندانستن» دست‌هايش را به خون آغشته  بود و،

اكنون،

«دانستن» جنايت را فرياد مي‌كشيد.

و اديپي كه دوستدار پاكي بود و «ندانستن»، ناپاكي را ارزانيش داشته بود، نمي‌توانست آن فرياد را ناشنيده بگيرد و دنيايي را كه پاك مي‌خواست، ناپاك بنگرد.

بايد دانست، اما نه اينقدر دير. اگر «اديپ» در همان ابتدا خويش را مي‌دانست،‌ »ناداني» پدر كُشش نمي‌كرد و به همخوابگي مادرش نمي‌فرستاد.

اما اكنون كه «ندانستن» آدمي را به جنايت واداشته است، از «دانستن» چه ثمر؟

در چنين دانشي مرگ و تاريكي است كه ما را انتظار مي‌كشد.

… و اديپ كور مي‌شود و مي‌ميرد.

***

حرفت را مي‌شنوم و قبول مي‌كنم.

من كه مي‌خواهم تا «تو» را بيابم از «ديدن» ناگزيرم.

بايد آدم را بشناسم. من به عظمت بالقوَه‌ي انسان ايمان دارم، و به حقارت بالفعلش هم آگاهم.

تو آگاهي‌ام را بيشتر كردي.

تو، دانستن را به من بخشيدي.

از اينكه چشم‌هايم را باز مي‌خواهي، سپاست مي‌گويم. اما چشم‌هاي باز، مرا به «واقعيت» بالفعل آدم مي‌رساند، و نمي‌توانم در برابر اين بوي غليظ گند مقاومت كنم.

چيزي در دلم مي‌جوشد و بالا مي‌آورم. و در غلظت گند، ديگران را مي‌بينم كه مي‌گريزند، و تنها مي‌مانم.

اما! آدم تا كي مي‌تواند از خودش فرار كند؟ تا كي مي‌تواند نبيند؟ آنها كه امروز ندانسته مي‌گريزند، روزي «دانسته» باز مي‌گردند و دانش فرداشان، تاريكي و مرگ است. آنها كه از ترس سيه‌رويي در شب «ناداني» مي‌گريزند،‌ بي‌آن‌كه بخواهند و بدانند پدر مي‌كشند و همخوابه‌ي مادر مي‌شوند. و بالاخره روزي از تاريكي خسته مي‌شوند و آرزوي نور در وجودشان مي‌جوشد. به روشني «دانايي» راه مي‌جويند و در نور است كه چشم‌هاي خود كرده به تاريكي‌شان «ديدن» را نمي‌تواند. و اگر هم بتواند، مرگ است و ويراني كه در نظرگاه‌شان مي‌نشيند.

***

از انحطاط عشق گفتي و سقوط زال و رودابه‌ها از آسمان به مرداب كه ديگر فرزند عشق‌شان «رستم» كين‌خواه و نجات‌دهنده نيست. و از آدم‌هاي بازاري است كه خودشان را و همه چيز را مي‌فروشند.

اگر هر حرفي را باور كنم و هر مرگي را بپذيرم، مرگ و انحطاط عشق را نمي‌توانم باور كنم. اين‌ها كه سقوط كرده‌اند «زال» و «رودابه» نيستند و اگر به مرداب هم نمي‌افتادند، «رستمي» در وجودشان نبود. اگر «عشق» اين‌جا نيست،‌ آن‌جا نيست، دليل بر اين نمي‌شود كه هيچ جا نباشد. «عشق» نمي‌ميرد. «عشق» پيش از آدم متولد شده است. و بالاخره در جايي نفس مي‌كشد و زال و رودابه مي‌جويد كه رستمي را هستي ببخشند و ملتي را غرور و بيداري و آزادي.

چنين است كه من انحطاط عشق را باور نمي‌كنم.

شير مردارخوار باغ‌وحش كه صاحب را به پول مي‌رساند، ديگر شير نيست. تو نبايد از انحطاط شيرها بگويي. و آنها كه شير را در قفسش به بازي گرفته‌اند، شيرگيران شيردل نيستند. نبايد فريبشان را خورد. آنها هنوز جنگل را نديده‌اند و غرش شير را نشنيده‌اند. انحطاط را قبول مي‌كنم. اما انحطاط عشق را نه. ما خيلي فقيريم. با بسياري از مفاهيم روبه‌رو نشده‌ايم. و اگر شده‌ايم چنان جديشان نگرفته‌ايم كه واژه‌هايي بيابيم، يا بسازيم. و اين چنين مي‌شود كه اين معامله‌هاي جنسي و غيرجنسي را عشق مي‌ناميم و حرمت عشقي را كه رستم‌زاست، مي‌شكنيم.

اگر براي چنين رابطه‌هاي كاسبكارانه واژه‌اي نمي‌يابي، چرا حرمت واژه‌ي عشق را مي‌شكني. اين واژه اساطير، هنر، ادبيات و مذهب را در خود زندگي بخشيده است. اين واژه معناي زيبايي، نيكي، غرور، حركت و انسان است. «عشق» را آلوده نكن!

از آدمي كه بر خودش قيمتي گذاشته و خريداري را خشنود كرده، گريه‌ات گرفته است و مي‌ترسي كه ايمانت را به انسان از دست بدهي. به انسان بالفعل هر چه مي‌خواهي بدبين باش. بهتر بگويم: انسان بالفعل را ببين، بشناس. اما انسان بالقوه را فراموش نكن. انحطاط را بپذير، ولي انحطاط عشق را نه.

شير در قفس، شير نيست. اعتمادت را به شيرهاي جنگل حفظ كن. «واقعيت» را باور كن. اما سعي كن مقاومت كني.

كثافتي را كه انسان بالفعل روزگارمان، به عنوانِ معناي خودش شناسانده قبول كن،‌ براي اين‌كه بتواني مقاومت كني؛ اگر نمي‌تواني كسي را نجات دهي دست‌كم خودت رهايي بيابي، به انسان بالقوه بينديش، ‌انساني كه عشقش «رستمي» را هستي مي‌بخشد و ملتي را نجات مي‌دهد. از انحطاط عشق نگو. بي‌خدا، و بي‌عشق نمي‌توان زيست.

 

یادداشتی بر اثر«من و یگانه و دیوار» به همراه فصل اول کتاب

فصل دوم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل سوم کتاب «من و یگانه و دیوار»

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)