يگانه

۱ آذر ۱۳۹۲
فصل دوم کتاب "من، یگانه و دیوار" نوشته پرویز خرسند
تا به خودم بيايم،‌ عشق، تورش را پهن كرده بود و بندها به گونه‌اي دلخواه و آرزويي محكم شده بود ‏و بهترين زمستان چهره نموده بود. و برف و يخ شكل شكوفه و گل و ميوه يافته بود.‏

‏ پايان فصل سرد بود و من در غربت ساكت و پرهياهوي كتابخانه، كتاب‌هاي درخواستي دانشجويان ‏را داده بودم و داشتم «آزادي يا مرگ» كازانتزاكيس را كه دانشجوي همكارم، جلالي ـ كه سخت ‏دوستش داشتم و دوستم داشت، و در شهريور 79 دوباره ديدمش و حس كردم كه هنوز هم بوي ‏كتاب و كتابخانه و خاطرات خوشِ آن روزها را مي‌توانيم از نگاه و وجود هم بنوشيم و يكديگر را ‏دوست داشته باشيم ـ هديه داده بود ورق مي‌زدم و به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم فردا و فرداهايي ‏بود كه بايد در چاه يكي‌شان مي‌افتادم و به جرم توهين به شخص اوَل مملكت! ـ يعني شاه ـ سالي را ‏دور از بناي خوشبختي‌ام بگذرانم و از تنها ساختماني كه با دانشجويان و جمعي از استادانش، بي‌آنكه ‏چيزي هديه‌ام كند به اوج استغنا و خوشبختي‌ام رسانده بود، جدا شوم و سالي همنشين و دمخور ‏كساني شوم كه پيشداوري درستي از آنها نداشتم.‏
بخش‌هايي از كتاب خوانده شده‌ي آزادي يا مرگ را، ‌با حاشيه‌هايي كه در جاي جاي كتاب نوشته ‏بودم ورق مي‌زدم و در عطر شگفت و زندگي‌بخش مخزن كتابخانه‌ي دانشكده‌ي ادبيات مشهد ـ ‏دانشكده‌ي دكتر علي شريعتي امروز ـ قدم مي‌زدم. و عطر و گرد نشسته بر كتاب‌ها را بو مي‌كشيدم ‏و از اكسيژن عشق پر مي‌شدم. ‏
زمستان چهل و شش بود و روزهاي آغازين دومين ماه فصل سرد و اوَلين سالگرد خاموشي سرخ و ‏خونين آن «پري شادخت» ‌شعر روزگاران. در عصر رو به غروب كتابخانه‌ي دانشكده، عباس جلالي ـ ‏همان كه «آزادي يا مرگ» ‌كازانتزاكيس را هديه‌ام كرده بود و هنوزش دارم ـ گفت مراجع زيادي ‏نداريم،‌ اكسيژن ادبي و فلسفي و تاريخي و هنري و علمي‌ات را تنفس كن و نگران اينجا ـ يعني ‏جايي كه كتاب مي‌گرفتند و پس مي‌آوردند. ـ نباش. و من لاي قفسه‌ها راه مي‌رفتم و با سارتر و ‏دوبوار و رولان و گوركي و نيچه و افلاطون و سقراط حرف مي‌زدم. از «مائده‌هاي زميني» آنده ژيد ‏گذشته بودم. از «در تنگ» رد شده بودم و داشتم به «يكليا و تنهايي او» فكر مي‌كردم. يا شايد هم ‏كتاب خوانده شده را با عطف باريكش كه بيرون زده بود، مزه مزه مي‌كردم.‏

پرویز خرسند در دوران یکساله محکومیت زندان خود در سالهای ۴۶ و ۴۷ نامه‌هایی خطاب به ‏شریعتی و همسر آینده‌اش نوشت که در قالب کتاب «من و یگانه و دیوار» گردآوری شد اما هیچ گاه ‏اقبال آن را نیافت که راهی به بازار کتاب بیابد. «درنگ» این مجموعه را در چند بخش منتشر خواهد ‏کرد.‏

صداي آرام پاهاي عباس، كتابخوانيِ از پسِ ‌عطف را بهم ريخت. خوب كه نزديك شد، گفت: خانم ‏توكلي به ديدنت آمده است، ‌كارت دارد. همكلاسم بود و درست دو رديف جلوي ما ـ من و دوستان ‏پسرم ـ مي‌نشست. و تنها كسي بود كه انتظار نداشتم به ديدنم بيايد. صدها دليل داشت كه ببيني و ‏هرگز فراموشش نكني و من دليل‌هاي زيادي داشتم كه هرچه مي‌توانم بكوشم كه به او نينديشم. نه ‏دوست بوديم. نه سلام و عليك داشتيم و نه از آن دختر خان‌زاده با آن نگاه و حركت مغرورانه‌اش ‏خوشم مي‌آمد. و شايد تنها دختري بود كه در تمام دانشكده با من حرف نمي‌زد؛ يعني نه با من و نه ‏با هيچ‌كس ديگر و من همه‌ي اينها را به حساب غرور و خودبزرگ‌بيني‌اش مي‌گذاشتم.‏
از كتابخانه بيرون رفتم. پشتِ در، كنار پله‌ها ايستاده بود. آبشار تركيبي طلا و مسِ رنگِ موهايش را ‏مثل هميشه در پس پشت ريخته بود. و كت و دامن زرد قناري زيبايي به تن داشت. براي اوَلين بار ‏لبخندش را ديدم و آهنگ متفاوت و ناباور صدايش در گوشم ريخت. نگاهمان بهم گره خورد.‏
گفت: در رابطه با زندان مي‌خواهم شما را به سراغ آدم مهمي ببرم. ‏
گفتم: مثلاً؟
گفت: نمي‌شناسيد. خانم بسيار محترمي است. متديَن است و عضو مجلس مؤسسان هم هست و ‏همه گردن كلفت‌هاي حكومتي از پايين تا رئيس ساواك و استاندار، مي‌شناسندش و احترامش ‏مي‌گذارند.‏
گفتم: از اين حرف‌ها گذشته. من محكوم شده‌ام و چند روز ديگر بايد خودم را معرفي كنم. با ‏عطوفت و مهرباني شگفتي گفت: من وظيفه دارم تا جايي كه مي‌توانم تلاش كنم تا دانشجوي خوب ‏كلاس و دانشكده‌مان را به زندان و به كنار دزدان و آدمكشان و قاچاقچيان نفرستند. حالا يك ديدار ‏و گفت‌وگو كه چيزي از شما كم نمي‌كند. صدا و نگاهش به گونه‌اي بود كه نمي‌شد مقاومت كرد. به ‏عباس و به رئيس كتابخانه ـ قهرمان، شاعر بزرگ معاصرمان ـ گفتم و راه افتادم.‏
مسأله‌ي خنده‌دار چند دقيقه بعد پيش آمد. او كه يك تاكسي دربست كرايه كرده بود و نگاهش ‏داشته بود. در عقب را باز كرد و بي‌آنكه ببندد خودش را كنار كشيد تا براي من هم جاي نشستني ‏باشد. امَا من امَل و دهاتي معني كارش را نفهميدم در عقب را بستم و در جلو را باز كردم و كنار ‏راننده نشستم تا نامحرمان در يك صندلي ننشينند! ترديد ندارم كه توي دلش كلي خنديده بود.‏
تاكسي راهي نشاني‌يي شد كه از او گرفته بود. سر كوچه پياده‌مان كرد. به خانه‌ي سركار خانم ‏نماينده كه وارد شديم. همه چيز دستگيرم شد. زني بود ميان‌سال و بي‌حجاب ـ امَا قرآنِ روي ‏تشكچه و مفاتيح و صحيفه‌ي سجاديه‌اي كه كاملاً دكوروار چيده شده بود، نقشه‌اش را برملا كرد.‏
بگذريم كه او از سختي‌هاي زندان مي‌گفت و از ارزش‌هاي من و جوانيم كه آنجا نابود مي‌شود و من ‏با اوَلين جمله حمله به خودش و مذهب قلابيش را آغاز كردم. آنچه گذشت قصه‌ي مفصلي است. امَا ‏وقتي بيرون آمديم،‌ فكر كردم همكلاسم را رنجانده‌ام. امَا درست برعكس. غرور او بسيار نيرومندتر از ‏من بود. و از فردايش سلام وعليك و بعد نشستن و حرف‌زدنمان در بوفه‌ي دانشكده شروع شد. و هر ‏روز كه مي‌گذشت متوجه مي‌شدم كه سه سال تمام چه جواهري را دست كم گرفته‌ام يا منفي‌اش ‏ديده‌ام.‏
‏… و تا به خودم بيايم،‌ عشق، تورش را پهن كرده بود و بندها به گونه‌اي دلخواه و آرزويي محكم شده ‏بود و بهترين زمستان چهره نموده بود. و برف و يخ شكل شكوفه و گل و ميوه يافته بود.‏
‏***‏
پيش از اين داستان ـ كه تولدي در غروب بود ـ روزي تنها داشتم در كناري از دانشكده قدم مي‌زدم. ‏كه صداي صداها پرده‌ي گوشم را نواخت و حضورش روشنم كرد. سر كه برگرداندم «دكتر» بود، با ‏تعجب نگاهم كرد و گفت: مگر تو نبايد اوَل بهمن خودت را به زندان معرفي مي‌كردي؟
گفتم: چرا
گفت: پس چرا اينجايي؟
گفتم: همه خفه شده‌اند. حضرات مثلاً ماركسيست از هيچ فرصتي براي حمله به من و شما كوتاهي ‏نمي‌كنند. دانشجويان بهايي يك سوم دانشكده را پر كرده‌اند. براي پيروزي اسرائيل در جنگ شش ‏روزه جشن مي‌گيرند و شيريني مي‌دهند. ما را مذهبي و مرتجع مي‌دانند، امَا پيروان «سيد ‏محمدعلي باب» را روشنفكر و كتابخوان و دوست خود برگزيده‌اند. و هر چه از نظام پليسي حرف ‏مي‌زنيم مسخره‌مان مي‌كنند. پس آنقدر مي‌مانم تا پليس به دانشكده بيايد و مرا در برابر چشم ‏همگان ببرد …‏
با لبخند ژوكوندوارش گفت:‏
اصلاً‌ فكرش را نكرده بودم. از اين بهتر نمي‌شود.!‏
و مانديم تا پليس آمد. و مرحوم دكتر احمدعلي رجايي ـ رئيس دانشكده ـ دستور داد كه با لباس ‏نشان‌دار دانشكده و اتومبيل مخصوص، ‌به زندانم ببرند تا بدانند كه تنها زندانيِ سياسي زندانم.‏
و اينكه در زندان چه گذشت و چه دانشكده‌ي زيبا و پرشكوهي شد، خود رمان بزرگي است كه اگر ‏مرگ و غم نان بگذارد، مي‌نويسم.‏
‏… و اين‌همه را به ظاهر با طول و تفصيل امَا در حقيقت خلاصه نوشتم تا بگويم كه «يگانه»ام چگونه ‏در يك غروب به سراغم آمد و عشق با همه‌ی عظمتش چگونه فتحم كرد. و من بي‌آن‌كه پيامبر ‏جبران را خوانده باشم،‌ خودم را در اختيار عشق نهادم تا به آن‌جا برد كه خاطرخواه اوست.‏
در فصل‌فصل كتاب، يا در نامه‌هايي كه همه در پايان زمستان 46 نوشته شده است ـ و هيچ‌كدام هم ‏براي چاپ نوشته نشده ـ در خواهيد يافت كه اگر معتقدم عشق بي‌مرگ است و به قول خواهر ‏جوانمرگم فروغ اگر عشق،‌ عشق باشد. زمان حرفِ بيهوده‌اي است و امروز بعد از سي‌سال ـ و بيشتر ‏ـ هنوز «يگانه» هماني است كه با لباس زرد قناري در زندگي‌ام طلوع كرد و امكان تولدم بخشيد.‏
‏… و در تمام اين مدَت به توصيه و اصرار دكتر شريعتي بزرگ در تلاش چاپشان بودم امَا هر كس و ‏هر ناشري به نوعي سرگردانم كرد و حاضر به خواندنشان هم نشدند. «دكتر» آرزوي چاپ «من و ‏يگانه و ديوار» را داشت. امَا همچنان كه آرزوي شنيدن «شهيد همه‌ي اعصار» يا هابيل و قابيل ضبط ‏شده با موسيقي را به گور برد. اين كتاب را هم نديد. و اكنون كه دقيق مي‌انديشم،‌ برايم ترديدي ‏نمي‌ماند كه اگر سي و چند سال اين كتاب دست‌به‌دست شده، و چاپ نشده، خدا خود صلاح ‏مي‌دانسته است.‏

یادداشتی بر اثر "من، یگانه و دیوار" به همراه فصل اول کتاب

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (25)