غم‌نامة اندوهبار مردمان عادی

۵ آذر ۱۳۹۲
نگاهی به داستان «بابا آدم و نسیم سحر» نوشته محمد محمدعلی
محمد محمدعلی در داستان باباآدم و نسیم سحر ـ و نیز در بهترین ِآثار خود ـ با گذشتن از امکانات و بارِ ‏مقدرِ مشترک ذهنی تیپ‌ها و موقعیت‌های شناخته شده توان آن را یافته است که از آدم‌های عادی، ‏درگیری‌ها، موقعیت‌های روزمره و به ظاهر پیش پا افتاده و از در هم‌ریختگی جهانِ نابسامان، اشخاص داستان ‏خود را بسازد و تقدیر داستانی آن‌ها را چنان بگستراند که هر درگیری و حادثه و موقعیت جزیی، روزمره و ‏پیش پا ‌افتاده به بحرانی کلی و ناگزیر و تراژیک و تعیین کننده بدل شود.

mohammadaliمتن داستان باباآدم و نسیم سحر را از اینجا بخوانید

 

فرج سرکوهی/ روزنامه نگار و منتقد ‏

‏«بابا آدم و نسیم سحر» از داستان‌هایی است که در آن بارز‌ترین و مشخص‌ترین خصوصیاتِ سبک و روالِ ‏محمد محمدعلی را می‌توان دید. اثری که حتا بدونِ نامِ نویسنده بر پیشانی، نویسندهٔ آن را می‌توان شناخت ‏و این البته دستاوردی است که در عرصهٔ دشوارِ داستانِ کوتاه از نسلِ محمد محمدعلی کمتر کسی به آن ‏دست یافته است که چنین فرازی خلاقیتی می‌طلبد فرا‌تر از تقلید و کپی برداری و تصنع میان مایه گان که ‏این عرصه، عرصهٔ کارِ مدام است و زحمتِ بسیار‎. ‎
در «بابا آدم و نسیم سحر» چون بهترین آثارِ محمد محمدعلی می‌توان این خصوصیات را دید‎: ‎
نگاهِ تیز اما پنهانِ نویسنده، منظر عینیت گرایی راوی، پرهیز ار تحمیل جانبداری و پیش تصورات اعتقادی یا ‏ساختاری به واقعیت داستان، غیبت نویسنده و حرکت خود متعین موقعیت داستان. پرهیز از تصنع، خلق ‏ساختاری متناسب و همگن با نگاه و منظر راوی و حرکت و عناصر داستان، نثری پخته که خود را به رخ ‏نمی‌کشد اما بار داستان را با ضرباهنگی مناسب و بافتی روان به تمامی از عهده برمی‌آید. رئالیسمی که از ‏چارچوب تعریف خود در فرم برمی‌گذرد و در عرصهٔ «تراژدی مدرن» با نفی واقعیت بیرونی و اصالت دادنِ به ‏واقعیت داستانی، جوهر واقعیت بیرونی را از نو در قالبی تازه خلق می‌کند، فرمی که مادهٔ داستانی و مادهٔ ‏زنده‌گی را ـ که به رغم در هم‌ریختگی ذاتی خود نظاممند می‌نماید ـ از نو شکل می‌دهد و نیز اگر بپذیریم ‏که داستان عرصهٔ تجربه‌های بشری است که از جهان بیرونی به داستان راه می‌یابد و درونی و دگردیسه ‏می‌شود ـ دنیای بابا آدم و نسیم سحر ـ و نیز دنیای بهترین آثار محمد محمدعلی ـ جهانی است در هم‌ریخته، ‏جهان ملال و بیهودگی و خستگیِ انسان‌های له شده و گرفتار در موقعیت‌های ناانسانی، جهان انسان‌های ‏مکیده شده و‌‌ رها شده‌ای که همچون اشیاءِ از کارافتاده و متروک و مستهلک در موقعیتی ناانسانی اسیرند و ‏فاجعهٔ زنده‌گیشان به ابعادی چنان دردناک می‌گسترد که غم‌نامهٔ مردمان عادی چندان اندوه‌بار می‌نماید ‏که تراژدی قهرمانان بلندجایگاه و شکوه‌مند و نخبه در آثار کلاسیک. در تراژدی کلاسیک، قهرمانان تقدیری ‏دردبار اما ناگزیر را پذیرا می‌شوند. قهرمان تراژدیِ کلاسیک از تبار نخبگان و بزرگانی‌اند که خصلت‌ها و ‏آرمان‌ها و مشخصه‌هایی نهادینه شده در وجودشان آنان را از سازش با ضرورت زمان و زمانه و موقعیت باز ‏می‌دارد و کار به تعارض و فاجعهٔ ناگزیر می‌انجامد‎. ‎

دنیای بابا آدم و نسیم سحر ـ و نیز دنیای بهترین آثار محمد محمدعلی ـ جهانی است در هم‌ریخته، جهان ‏ملال و بیهودگی و خستگیِ انسان‌های له شده و گرفتار در موقعیت‌های ناانسانی، جهان انسان‌های مکیده شده ‏و‌‌ رها شده‌ای که همچون اشیاءِ از کارافتاده و متروک و مستهلک در موقعیتی ناانسانی اسیرند و فاجعهٔ ‏زنده‌گیشان به ابعادی چنان دردناک می‌گسترد که غم‌نامهٔ مردمان عادی چندان اندوه‌بار می‌نماید که تراژدی ‏قهرمانان بلندجایگاه و شکوه‌مند و نخبه در آثار کلاسیک.‏

در تراژدی مدرن اما آدمیان عادی در موقعیتی گرفتار می‌آیند که انسان را بر نمی‌تابد. تعارض در تراژدی ‏مدرن تعارض موقعیت ناانسانی با انسان است و نه تعارض موقعیت با این یا آن قهرمان به دلیل فردیت یا ‏آرما‌ن‌ها و یا اعتقادهای او. حکایت تراژدی مدرن ـ و داستان بابا آدم و نسیم سحر ـ حکایت اسارت آدمیان در ‏موقعیتی است که آدمی در آن نه سازندهٔ سرنوشت خویش که قربانی بی‌تقصیر و ناخواستهٔ آن است و ‏انسان در آن چندان پایمال شده است که شهادتی حماسی و یا مرگی تراژیک را نیز از او دریغ داشته‌اند و ‏محمد محمدعلی در باباآدم و نسیم سحر ـ و نیز در بهترین آثار خود ـ این همه را در ساختاری به ظاهر ‏سهل اما در واقع متمتع و دشوار خلق کرده است‎. ‎
 

دنیای آدم‌های اسقاط شده
‎ ‎دنیای داستانی بابا آدم و نسیم سحر دنیای آدم‌های اسقاط شده است و نویسنده داستان خود را نه بر مبنای ‏موقعیت‌ها و درگیری‌ها که بر مبنا و محور همین آدم‌ها بنا می‌کند و گسترش می‌دهد. آقای وثوق، در مرکز ‏دایره‌یی است که در ساختار بیرونی و درونی داستان از آن شکل می‌گیرد و مدام به آن برمی‌گردد. در این ‏داستان بدنهٔ اصلی و منطق روایت نه از موقعیت و درگیری که از یکی از آدم‌های داستان ـ آقای وثوق ـ ‏رنگ می‌گیرد و او به عنوان شخصیت محوری و اصلی مرکزیت دارد. داستان از منظر راوی دانای کل محدود ‏روایت می‌شود اما نگاه و منظر راوی بر داستان تحمیل نمی‌شود و عینیت بی‌تمایز ـ اما گزیده شده ـ راه خود ‏می‌رود و نه از خلال توصیف‌های ملال‌آور که موجز و رسا و گویا، در موقعیتی به دقت پرداخته شده و در ‏حرکت‌ها و درگیری‌های درونی و بیرونی و در گفت‌وگو‌ها ـ که اغلب روان و ساده بازسازی شده‌اند ـ نقش ‏می‌بندد و شکل می‌گیرد. نگاه نویسنده نیز فقط تا آنجا در کار است که آدم‌های داستان ـ و یا حتی فقط آدم ‏اصلی داستان ـ را برمی‌گزیند و گرچه در این گزینش زیبایی‌شناسی و جهان‌نگری تراژیک نویسنده در کار ‏است ـ اما داستان از نگاه نویسنده نیز برمی‌گذرد و بر مبنای مختصات عینی شخصیت اصلی چون به واقعیتی ‏چندسویه و از همه‌سو برابر با شخصیت مرکزی ساختار و حرکت درونی و فرم بیرونی خود را تحقق می‌بخشد‎. ‎
‎ ‎آقای وثوق در داستان بابا‌آدم و نسیم سحر ـ همچون دیگر آدم‌های این داستان ـ انسانی عادی است. محمد ‏محمدعلی در پرداخت او از الگوسازی و تیپ‌پروری رایج در آثاری از این دست فرا‌تر رفته است و در بازسازی ‏موقعیت اصلی نیز خود را از امکانات از پیش تعریف شده و شناخته شده محروم کرده است تا با پرداختی ‏دقیق و انضباطی دشوار در کار، فضا و واقعیت داستان خود را به عنوان موقعیتی یگانه اما کلی خلق کند‎. ‎

اضمحلال جهان در آیینه زندگی روزمره
‎ ‎محمد محمدعلی در داستان باباآدم و نسیم سحر ـ و نیز در بهترین ِآثار خود ـ با گذشتن از امکانات و بارِ ‏مقدرِ مشترک ذهنی تیپ‌ها و موقعیت‌های شناخته شده توان آن را یافته است که از آدم‌های عادی، ‏درگیری‌ها، موقعیت‌های روزمره و به ظاهر پیش پا افتاده و از در هم‌ریختگی جهانِ نابسامان، اشخاص داستان ‏خود را بسازد و تقدیر داستانی آن‌ها را چنان بگستراند که هر درگیری و حادثه و موقعیت جزیی، روزمره و ‏پیش پا ‌افتاده به بحرانی کلی و ناگزیر و تراژیک و تعیین کننده بدل شود. آقای وثوق در داستان باباآدم و ‏نسیم سحر چنان پرداخته شده است که در کنش و واکنش‌ها و در برخورد‌ها و انتخاب‌های خود، از محدوده ‏خود می‌گذرد و در این گذر و فراروی شکلی از جزء به کل به دایره‌یی بدل می‌شود که بر منطق موقعیت، ‌ ‏پی‌درپی و موج‌وار دایره‌های دیگری می‌سازد. انسان عادیِ داستان محمد محمدعلی ـ آقای وثوق و دیگران ـ از ‏پسِ زنده‌گی روزمره خود و در اضمحلال جهان جزیی خود، کلیتِ جهان ناامن و دشمن‌خو، در تلاشی کلی، ‏در هم پاشیده‌گی کلی جامعه کل را تصویر می‌کند چراکه انسان عادی داستانِ محمد محمدعلی به رغم ‏جزئیت خود، تلاشی کل را در خود و با خود حمل می‌کند و خود بازتاب هزار بار تکرار شوندهٔ آن است. ‏موقعیتی ناگزیر که رهایی از آن در توان آدم‌های درگیر در آن نیست و حضور آن، امکان هر موقعیتِ دیگری ‏را نفی می‌کند. انسان داستان محمد محمدعلی بی‌اعتراض و ساکت و آرام به واقعیت کل تن می‌دهد، سر بر ‏نطع قربان‌گاه خود می‌گذارد و با پذیرش انفعالی موقعیت، ‌ سرنوشت خویش را که له‌شدگی و پوسیدگی و ‏تلاش است، پذیرا می‌شود اما در آوار جزئیاتی که او را می‌بلعد، در ریزش مدام سنگ بن‌های کاغذینی که ‏خانهٔ نئینِ خود را بر آن بنا کرده است، در نابودی و تلاش خود، گواهِ صامت و زبان بریدهٔ انحطاطی است ‏که بافت کل را بلعیده است و تار و پود فرسوده خود را از اعماقِ جامعهٔ کل تا زندگی جزیی او گسترده ‏است‎. ‎
انسان داستان محمد محمدعلی نه توان دگرگون کردن تقدیر خود را دارد و نه توان دگرگون کردن موقعیتی را ‏که در آن گرفتار آمده است چراکه تقدیر جزیی او با سرنوشت کل گره خورده است‎. ‎

داستان بابا آدم و نسیم سحر ـ حکایت اسارت آدمیان در موقعیتی است که آدمی در آن نه سازندهٔ ‏سرنوشت خویش که قربانی بی‌تقصیر و ناخواستهٔ آن است و انسان در آن چندان پایمال شده است که ‏شهادتی حماسی و یا مرگی تراژیک را نیز از او دریغ داشته‌اند و محمد محمدعلی در باباآدم و نسیم سحر ـ و ‏نیز در بهترین آثار خود ـ این همه را در ساختاری به ظاهر سهل اما در واقع متمتع و دشوار خلق کرده است‎.

‎ ‎ما به عنوان خواننده، آقای وثوق را در پایان راه می‌بینیم اما پایان، نقطه‌ای است بر دایره‌ای که پایان آن را با ‏آغاز آن تمایزی نیست. آقای وثوق را در پایان راه می‌بینیم تا چون شیء اسقاط شده‌ای در او بنگریم که تنها ‏دلیل وجودی‌اش باز تولید کل است. اما این تنها زاویه ممکن نیست، ما به عنوان خواننده می‌توانیم آقای ‏وثوق ـ و حتی همسر او را ـ از بیرون و نه از درون، چون موضوعِ شناسایی و نه چون هم‌ذات‌ها هم‌سرنوشت ‏خود، نیز بنگریم ـ و داستان هر دو زاویه دید را ممکن کرده است ـ و بپرسیم که در تمدنی که برای بازتولید ‏خود جز اسقاط کردنِ آدمیان در فرآیند روزمرگی راهی دیگر نمی‌زند، چگونه است که آدمیان چنین مطیع و ‏آرام و سر‌به‌زیر سرنوشتی را پذیرا می‌شوند که راه به گورستانِ اشیاء و آدم‌ها و گیاهان مستهلک شده می‌برد؟‎ ‎
‎ ‎باباآدم و نسیم سحر مقایسه‌ای دردناک است. آقای وثوق را در زمانی می‌بینیم که چشم‌انتظارِ بازگشت همسر ‏خود خانم ارجمند است و پیش از آمدن خانم ارجمند او را در حالی ترک می‌کنیم که از درون و بیرون ‏متلاشی شده است. در زمانِ‌ روایت و نه در زمانِ داستان با تمهید‌هایی ساده چون تداعی اشیاء، نام‌ها و ‏صحنه‌ها زندگی گذشتهٔ آقای وثوق را نیز می‌بینیم: مدیر نمونهٔ سابق، کارمند بازنشسته و فراموش شدهٔ ‏کنونی که در کار و زندگی خصوصی و خانوادگی خود ـ به رغم موفقیت‌های ظاهری در هر دو ـ انسانی است ‏له شده، از یاد رفته و‌‌ رها شده، جسمی دردمند و روحی ترک خورده، در زندگی خانوادگی از‌‌ همان روزهای ‏اولِ ازدواج به بن‌بست ارتباط رسیده است. رابطهٔ انسانی با دیوارِ سختِ سوء تفاهم‌هایی کور شده است که از ‏منظر نویسنده، ریشه در خاستگاه‌های اجتماعی و فرهنگی و ذهنی متفاوت دارند اما از منظر واقعیت داستان ‏از ذات و ماهیت موقعیت ناانسانی برمی‌خیزد. نمودهای کاذب خوشبختی‌های خانوادگی که از نگاه ‏عینیت‌گرایِ راوی داستان بیان می‌شود ـ همچون زندگی مشترک، فرزندی که در خارج از کشور درس ‏می‌خواند، خانه‌ای در شمال، تأمین نسبی مال و… ـ شکاف واقعی را پر و پنهان نمی‌کند‎. ‎
آقای وثوق در زندگی شغلی و کاری خود موقعیت‌هایی داشته است اما حوادث و پی‌آیندهای انقلاب در لایهٔ ‏آشکار و پنهان شدهٔ داستان و ماهیت روابط و مناسبات و ضرورت موقعیت ناانسانی در لایهٔ پنهان و درونی ‏و نانوشتهٔ داستان، کار وثوق را به بن‌بستِ تنهایی و مرداب‌‌ رها شدگی ‌کشانده است. تلخ‌کامی، انتظاری که ‏جز به درک ناممکن بودنِ وصل نمی‌رسد، احساس تلخ مهره‌یی که فرسوده و پیر و از کارافتاده و تنها جای ‏خود را به مهرهٔ دیگر می‌دهد… میوهٔ تلخِ درختی است که در زمین عقیم و سترون زندگی میان‌مایه و ‏پذیرش انفعالی روئیده است. زندگی خانم ارجمند نیز راه به جایی نمی‌برد. گل و گیاهان آپارتمانی و ‏دل‌بستگی به اشیاء شکاف را پر نمی‌کند و در ناصیهٔ دختر همسایه ـ نسیم سحر ـ به عنوان نسل جوان نیز ‏نور رستگاری نیست که در لایهٔ ژرف ذهنیت او نیز پدری میان‌مایه جای خود را به مردی از‌‌ همان دست ‏می‌دهد «مگر آقای وثوق مرد بدیست… مثل بابام هم خوش‌سیماست و هم سرزبان دارد‎.‎‏»‏‎ ‎
‎ ‎در زمان داستان آقای وثوق از همهٔ آرزوهای خود دست شسته است حتی از این انتظار عبث که «بالاخره ‏می‌آیند حالم را بپرسند، آن وقت من یک بیلاخ نثارشان می‌کنم. تف می‌اندازم توی صورتشان». نوشتن ‏خاطرات نیز تنها یک رؤیاست و تازه چه دارد بنویسد آقای وثوق جز چرخهٔ مکرر روزمرگی که انگار تا ابد بر ‏یک محور می‌چرخد. گل و گیاهان خانم ارجمند نیز کاری از پیش نمی‌برند، چراکه آدمیان را هیچ چیز جز ‏آدمیان و رابطه‌ای انسانی پیوند نمی‌دهد و آن‌گاه که رابطه‌ای انسانی بیرون و فرا‌تر از آن کلِ پوسیده در کار ‏نیست، گل و گیاه و اشیاء نیز از کارکردهای اصلی خود دور می‌شوند و جز مانع و دیوار و فاصله نیستند‎. ‎
نویسنده در جایی از داستان خواسته است نشان دهد که آقای وثوق، همسر و زندگی و زیبایی و طبیعت را ‏درک نکرده و نشناخته است هر چند که این همه همواره در کنار او بوده است (آقای وثوق هنگامِ‌ خریدن ‏باباآدم می‌پرسد «چه اسم جالبی کجاست؟» و پاسخ می‌شنود «کنارش ایستاده‌ای») اما این تمهید نویسنده ‏راه به جایی نمی‌برد. چراکه منطق واقعیت داستان ـ که در این‌جا‌‌ همان جوهره موقعیت بیرونی نیز هست ـ ‏راه بر هر مفّری بسته است و در موقعیتِ داستان محمد محمدعلی ـ و واقعیت بیرونی نیز ـ برای آدمیان ‏میان‌مایه که تقدیر خویش را به گونه‌ای انفعالی پذیرفته‌اند؛ جایی برای خیال نمانده است، که خیال و آرزو و ‏آرمان از جهان جزیی رنگ باختة آنان تبعید شده است‎. ‎
‎ ‎بازگشت خانم ارجمند می‌توانست سرفصلی تازه در زندگی آقای وثوق باشد. آقای وثوق نیز با همین خیال ‏سر آن دارد که با نزدیک شدنِ به علایق همسر خود رابطه‌ای گسسته را درمان کند. نصب لوستری به رنگ ‏دلخواه خانم ارجمند، وَجین کردن باغچه از علف‌های هرز، خریدن و کاشتن باباآدم در حیاط خانه و… اما این ‏همه جز خیالی آشفته و بیهوده نیست. بابا آدم خشک می‌شود، با وَجین کردن باغچه آقای وثوق در بستر ‏بیماری می‌افتد و… آقای وثوق در آخرین تلاش‌های خود نیز شکست می‌خورد بی‌آنکه در مبارزه‌ای جدی ‏برای لحظه‌ای خود را و نیروهای سرکوب شدهٔ درون خود را‌‌ رها کرده و آزموده باشد چراکه موقعیت داستان ‏چنان بسته و تنگ و سنگین است که در آن هیچ راهی برای طغیان و سرپیچی نیست‎. ‎
‎ ‎و این جهان که در ساختاری منسجم و بافتی محکم خلق و با زبانی مناسب بیان شده است راه به کجا ‏می‌برد؟ جهانی چنین که در عرصهٔ داستان‌نویسی به خلق یکی از داستان‌های باارزش و ماندنی انجامیده ‏است در واقعیت داستان و در واقعیتِ زندگی با پذیرندگان انفعالی ضرورت‌ها و ناگزیری‌ها چه کرده است و ‏کدامین از ما که خوانندگان فاجعهٔ آقای وثوق در پایان راه او هستیم هنوز بخش‌های نانوشته داستان محمد ‏محمدعلی را نخوانده‌ایم؟

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (10)