بابا آدم و نسیم سحر

۵ آذر ۱۳۹۲
داستانی از محمد محمدعلی
‏«از بدقلقی‌های روز اول که بگذریم، ماه عسل بدی نبود. حالا هم که جنگ تمام شده، پیشنهاد یک ماه ‏عسل دیگر در جنوب را بهش می‌دهم. می‌گویم نازنین، من جداً خوشحالم که به طرف یک زندگی مشترک ‏جدید می‌رویم. آن وقت دستش را می‌گیرم و می‌گویم این دست لطیف و زیبا حیف است در باغچه و ‏آشپزخانه کار کند. آن را بده تا ببوسم.»‏

mohamadaliگوشی تلفن را گذاشت و روی کاناپه دراز کشید. لوستر وسط هال یادآور خاطره‌ای آزاردهنده بود. روز اول ‏ورودشان به این خانه و موقع آویختن لوستر، بار دیگر کشمکش آنها شروع شد. همسرش از رنگ نقره‌ایِ آن ‏خوشش نمی‌آمد و به حالت قهر لوستر را رها کرد و شاخة فلزی آن روی پای مرد افتاد. یک هفته نتوانست ‏کفش بپوشد.‏

حالا پس از شنیدن خبر بازگشت همسرش، چه اشکالی داشت آن لوستر را برمی‌داشت و یک طلایی‌اش را ‏جایش می‌گذاشت؟ به او می‌فهماند در این مدت دوری، دوستی پدید آمده و دیگر زندگی به روال سابق ‏نمی‌چرخد، ادامة پیوندشان فقط به خاطر فرزندشان نیست، حتی رفت و آمد با آقای نوری حسادتش را ‏برنمی‌انگیزد.‏
با خود گفت:‌«تعویض لوستر کوچک است. باید هدیه‌ای باارزش برایش بخرم.» پیپش را از روی شاسی‌های ‏ماشین تحریر برداشت و روشن کرد. به سرفه افتاد و نفسش پس رفت. دو پُک بیشتر نتوانست بزند. غلتید ‏طرف ماشین تحریر و چند شاسی را تق تق زد.‏
اطرافش پر از گیاهان آپارتمانی بود ـ سایه دوست، سایه‌انداز، گیاهان گریزان از آهک و خیلی‌های دیگر ‏که او حتی اسمشان را نمی‌دانست. زنش دختر همسایه را مأمور کرده بود هر بعدازظهر، سر ساعتی معین ‏بیاید و آبشان بدهد. و قرص و داروی وثوق را هم دم دستش بگذارد. وقتی او می‌آمد، در هال را باز می‌گذاشت ‏و نسیم تو می‌زد. کارش که تمام می‌شد، می‌لغزید پشت ماشین تحریر و چند سطری تایپ می‌کرد.‏
‏«آقا وثوق، خوب ماشین کردم؟»‏
‏«عالی‌ست. بیشتر بزن.»‏
‏«مامانم منتظره، خداحافظ، آقا وثوق.»‏
همسرش از یک گیاه آپارتمانی که ریشة آمریکای لاتینی داشت و نامش آلاماندا بود خوشش می‌آمد. در ‏روزهای قبل از سفر، چند بار نام آن را تکرار کرد.‏
او به طرزی که همسرش بیشتر عصبانی شود، گفت: «آلامامبا اسم یک زن آفریقایی‌ست که زبان شوهرش ‏را نمی‌فهمد.»‏
همسرش بین شوخی و خنده پاسخ داد: «یادت باشد، این گیاه در جای نامناسب یکباره می‌خشکد و ‏می‌پوسد و روزی تنهات می‌گذارد. آن وقت چکار خواهی کرد؟»‏
او گفت: «قانون به من اجازه داده برت گردانم.» و یک هفته با هم حرف نزده بودند. ‏
همسرش از طرف اداره یک دورة تخصصی کشاورزی می‌دید تا فوق لیسانس بگیرد. حالا قرار بود پس از ‏شش ماه به کشور بازگردد. اختلاف سلیقه از روز اول ازدواجشان بروز کرده بود. قرار نبود در هتل رامسر زیاد ‏بمانند. همسرش دو چمدان بزرگ آورده بود فرودگاه و از پشت شیشه به سالن مستقبلین نگاه می‌کرد.‏
وثوق گفت:‌ »مگر خودت نگفتی که به قوم و خویش و آشنا نگوییم کجا می‌رویم؟»‏
‏«ازدواج من برای خواهرم ضربة روحی شدیدی بود. حتماً ماشینش خراب شده یا تاکسی پیدا نکرده، والا ‏آمده بود و قبل از سفر مرا می‌دید. خوش به حال تو که خواهر نداری.»‏
‏«راستی، از دست قوم و خویش‌ها راحت شدیم. رفقا و فامیل … من تو را دوست دارم،‌ اما خویشانت الحق ‏از دماغ فیل افتاده بودند. آن پیرمردکی بود که با صدای خروسک گرفته به من می‌گفت، خوشبختش کن، ‏جوان، خوشبختش کن!»‏
‏«شوهر عمه‌ام را می‌گویی؟ آدم برجسته‌ای‌ست. استاد حقوق دانشگاه بود. راستی، وثوق، تو خیال می‌کنی ‏قوم و خویشهات در سطح فامیل من هستند؟ قیافه‌شان را دیدم. آن پیرمرد هیز کی بود که می‌خواست در ‏گوشم چیزی بگوید و قدش تا شانه‌ام نمی‌رسید؟»‏
‏«عمو بزرگه‌ام صادقانه می‌خواست به عروس برادرش تبریک بگوید. اما تو سرت را خَم نکردی. چیزی که ‏به نظرم مسخره آمد، جواهرات بدلی زنهایی بود که دعوت کرده بودی.»‏
‏«بیشتر آنها از وابستگان شاهزاده‌های قاجار بودند. این آدمها چکار دارند به فامیل پشت‌کوهی حضرتعالی ‏که معلوم نیست از کدام در و دهات آمده بودند تهران؟»‏
پیپش را روشن کرد و تا پشت پنجره رفت.‏
‏«از بدقلقی‌های روز اول که بگذریم، ماه عسل بدی نبود. حالا هم که جنگ تمام شده، پیشنهاد یک ماه ‏عسل دیگر در جنوب را بهش می‌دهم. می‌گویم نازنین، من جداً خوشحالم که به طرف یک زندگی مشترک ‏جدید می‌رویم. آن وقت دستش را می‌گیرم و می‌گویم این دست لطیف و زیبا حیف است در باغچه و ‏آشپزخانه کار کند. آن را بده تا ببوسم.»‏
لبخند زد و ادامه داد: «مثل این‌که دارد یادم می‌آید چطور زنم را سرگرم کنم … کاش این دخترک بود و ‏این چیزها را ماشین می‌کرد.»‏
تا قبل از سفر، روزها وقتی هوا رو به تاریکی می‌رفت، همسرش همان روپوش اداره را می‌پوشید و روسری ‏سر می‌کرد. گوشه و کنار حیاط، پشت درختها و حتی بیرون از محوطة ویلا، در اطراف خانة همسایه‌ها، دنبال ‏مرغ‌ها و خروس‌ها می‌گشت تا به داخل قفس برشان گرداند.‏
وثوق از رفتار همسرش تعجب می‌کرد. چهره در هم می‌کشید و گاه کنایه می‌زد.‏
یک سال پس از اقامت در این خانه، روزی همسرش گفت: «کمک نمی‌کنی، زخم زبان هم نزن.»‏
‏«اگر منوچهر بفهمد کار مادرش جوجه‌کشی از مرغهاست، دیگر احساس غرور نمی‌کند.»‏
‏«این حرف مال زمانی بود که مدیر کل بودی، نه حالا که بازنشسته‌ات کرده‌اند و کسی نمی‌پرسد حالت ‏چطور است.»‏
‏«بالاخره می‌آیند حالم را بپرسند. آن وقت من یک بیلاخ نثارشان می‌کنم. تف می‌اندازم تو صورتشان.»‏
‏«واقعاً که مرد خوش‌خیال و بددهنی هستی. خوب شد منوچهر را فرستادم خارج، والا کنار تو چه معجونی ‏از کار در می‌آمد.»‏

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (10)