ديوار

۱۵ آذر ۱۳۹۲
فصل سوم کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند
كسي يا چيزي در درونم بيدار مي‌شود. به حركت در مي‌‌آيد و با صدا يا سكوت مي‌پرسم: اي خواهر،‌ اي همدرد، اي همخون! آيا هنوز زمان آن نرسيده است كه دليل دل‌گرفتگي‌ات را به برادر تنهايت بگويي كه اگر تنفس در عشق را نياموخته بود در اين تراكم آلودگي و تهاجم دود و سرب و صدا، امكان ماندن و بودن نمي‌يافت؟ شايد او نيز با دريافت اين واقعيت،‌ به «حقيقت» زندگي در آغاز هزارة سوم نزديك‌تر شود، و با باور اينكه:
«... پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد، بايد براي روزنامه تسليتي بفرستیم.»

«دلم گرفته است»

«دلم گرفته است»

سال‌هاست كه آن دل‌گرفته‌ي مظلوم در غروب سرد و سنگين چهل‌وپنج، در زير بارش هر دم بار غروب «بهمن»ي و به جاي همه‌ي مچاله‌شدگان خاك و دنياي بي‌رحم زور و زر و تزوير نشسته است و پيوسته تكرار مي‌كند:

دلم گرفته است

دلم گرفته است.

او در نهايت فرصت خويش و در بن‌بست تاريك سي‌وچند سالگي مانده است و من كه آن روز بيست‌وشش ساله بوده‌ام، اينك پژمرده و چروكيده‌ي زمان، دارم از آخرين كوچه‌هاي پرخطر و بي‌خاطره‌ي 59 سالگي به آستانة 60 سالگي مي‌رسم،‌ هرگاه كه فرصتي دست مي‌دهد و پرده‌اي كنار مي‌رود،‌ از پس آن چشم‌هاي گمشده و نگاه‌هاي سرگردان،‌ به چشم و نگاه مكتوب او مي‌رسم. كسي يا چيزي در درونم بيدار مي‌شود. به حركت در مي‌‌آيد و با صدا يا سكوت مي‌پرسم: اي خواهر،‌ اي همدرد، اي همخون! آيا هنوز زمان آن نرسيده است كه دليل دل‌گرفتگي‌ات را به برادر تنهايت بگويي كه اگر تنفس در عشق را نياموخته بود در اين تراكم آلودگي و تهاجم دود و سرب و صدا، امكان ماندن و بودن نمي‌يافت؟ شايد او نيز با دريافت اين واقعيت،‌ به «حقيقت» زندگي در آغاز هزارة سوم نزديك‌تر شود، و با باور اينكه:

«… پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد، بايد براي روزنامه تسليتي بفرستیم.»

پيش از «اتفاق» و «حادثه» و پايان «فرصت» و «چاپ آگهي تسليت» حرفي بزن. چيزي بگو.

… و او با صداي دردمند بغض‌آلودش چنان كه گويي دارد روي تصاوير «خانه سياه است»[1]، تورات مي‌خواند، مي‌گويد:

«به ايوان مي‌روم و انگشتانم را به پوست كشيدة شب مي‌كشم.»

پرویز خرسند در دوران یکساله محکومیت زندان خود در سالهای ۴۶ و ۴۷ نامه‌هایی خطاب به ‏شریعتی و همسر آینده‌اش نوشت که در قالب کتاب «من و یگانه و دیوار» گردآوری شد اما هیچ گاه ‏اقبال آن را نیافت که راهی به بازار کتاب بیابد. «درنگ» این مجموعه را در چند بخش منتشر خواهد ‏کرد.‏

شب سرد و ساكت و غليظ،‌ آنقدر كه به اندام غول قادر سياهي مي‌ماند كه با انگشتانت مي‌تواني پوست كشيده و همه جا رفته‌اش را لمس كني. امَا، اين شب هر چه حاكم و قدرتمند و غليظ و ملموس باشد با جرقة كبريتي مي‌شكند و مي‌ريزد، پس چگونه مي‌تواند چون «تو»يي را «دلگرفته» و «غمگين» كند؟

شب هر چند غليظ و محسوس و ملموس،‌ تا جايي كه بتواني با سرانگشتانت ظلمتش را لمس كني،‌ خود، هيچ نيست. فقط با غيبت روز، شكل و معنايي مي‌يابد. در بارش زلال صبح بي‌رنگ مي‌شود و با طلوع خورشيد يكسره از ميان برمي‌خيزد. و چنان كه پيش از اين گفتم با جرقة كبريت و برخورد دو پاره‌سنگ چخماق تَرَك برمي‌دارد و سوراخ مي‌شود. و در روشناي شمع و شمع‌ها و حضور ضعيف‌ترين چراغ‌ها ويران مي‌شود.

… و «او» با همان صداي غمگين و پژمرده‌اي كه «دلم گرفته است/ دلم گرفته است» را چونان آيات تورات در امتداد تصاوير «خانه سياه است» مي‌خواند، گويي در پاسخ من بود كه جمله‌اي ديگر را مكرر كرد كه:

«چراغ‌هاي رابطه تاريكند»

«چراغ‌هاي رابطه تاريكند»

و آنگاه بود كه دريافتم كه او نه از شب «واقعي» و «طبيعي» كه از ظلمت «حقيقي» و «نمادين» مي‌گويد و دليل دل‌گرفتگي‌اش، غلظت شب معنا و ديوارهاي نامرئي و نامحسوس همگان و محسوس خاصان و دردكشانِ راستين و فرارفته از پلكان «ماده» يا فيزيك و رسيده به بلنداي «معنا»ي بشري يا «متافيزيك» است.

او از ديوارهاي روئيده و اوج گرفته و جداكنندة «آدم» از «آدم» مي‌گويد و از مردگاني كه تنها به دليل تنفس و مصرف هوا و غذا و رفت‌وآمدهاي بي‌معني و شرطي و ماشيني، خود را زنده مي‌دانند و زندگانِ حقيقيِ دنياي مفاهيم و معاني را،‌ غيرخودي و «بيگانه» و «طاعون»ي و «ميرا» و «مرده» مي‌شمارند و مي‌شناسند. و ياد سخناني افتادم كه پيش از گذشتن از «پرنده» و رسيدن به فضيلت و ابديت «پرواز» گفته بود:

… «در كوچه باد مي‌آيد

در كوچه باد مي‌آيد

و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم

به غنچه‌هايي با ساق‌هاي لاغر كم‌خون

و اين زمان خستة مسلول

و مردي كه از كنار درختان خيس مي‌گذرد

مردي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش

مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش

بالا خزيده‌اند

و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را

تكرار مي‌كنند.

ـ سلام

ـ سلام

و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم.

در آستانه‌ي فصلي سرد

در محفل عزاي آينه‌ها

و اجتماع سوگوار تجربه‌هاي پريده‌رنگ

و اين غروب بارور شده از دانش سكوت

چگونه مي‌شود به آن كسي كه مي‌رود اين‌سان

صبور،

سنگين،‌

سرگردان،

فرمان ايست داد.

چگونه مي‌شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچ وقت زنده نبوده‌ست؟…»[2]

و ديدم كه ذهنم دارد از قرن‌هاي پيش، از زبان مردي چون بايزيد،‌ كلماتي به قلبم مي‌ريزد و قلبم با تپيدن‌هايش مي‌خواند كه:

«دوازده سال آهنگر نَفسِ خود بودم و در كورة رياضت مي‌نهادم و به آتش مجاهده مي‌تافتم [و بر سندان مذمَت مي‌نهادم] و پتك ملامت مي‌زدم، تا از خود آينه‌يي ساختم. پنج سال آينه‌ي خود بودم و به انواع طاعت و عبادت، آن آينه مي‌زدودم. پس يك سال نظر اعتبار كردم. بر ميان خود از غرور و عشوه و اعتماد بر طاعت و عملِ خود پسنديدن،‌ زناري ديدم. پنج سال ديگر جهد كردم تا آن زنار بريده شد. اسلام تازه آوردم. نگه كردم. همه‌ي خلايق را مرده ديدم. چهار تكبيري در كار ايشان كردم و از جنازه‌ي همه بازگشتم و بي‌زحمت خلق، به مدد حق به حق رسيدم.»[3]

بگذرم. ديوار، اين سياهي و ظلمت مهاجم است كه ما را از هم جدا كرده است.

آيا هر يك به زبان قومي غريب سخن مي‌گوييم كه ياراي فهميدن سخن هم را نداريم؟ من مي‌گويم: نه؛ اگر چراغ‌هاي رابطه روشن شود. اگر چشم‌ها، هم را بيابند. اگر نگاه‌ها به هم گره بخورند. اگر «مهرباني» جاي «كينه»ي كور را بگيرد، ديگر حتي به زباني هم نياز نداريم. سكوت، زبانِ زبان‌هاست و مي‌تواند در درخشش چشم‌ها و پيوند نگاه‌ها حجاب‌ها را بدرد، فاصله‌ها را از ميان بردارد تا ما كه مثل جنازه‌هاي هزارساله به هم مي‌رسيم و بي‌سلام و نگاهي از كنار يكديگر مي‌گذريم،‌ به مرگ خويش وقوف يابيم و «خودبيني» و «من» را در «خودي» خود بكشيم. از ميانه برخيزيم كه به قول حافظ بزرگ:

«تو خود حجاب خودي حافظ، از ميان برخيز»

تا به «زندگي»، به «حق»، به «حقيقت» و به «عشق» برسيم و بگذاريم كه زمين و زمان و هستي به جاي ما سخن گويد. و بي‌مرز و بي‌ديوار و بيگانه با دروغ با هم روبرو شويم و براي لحظه‌اي هم كه شده راست باشيم و پاك و پاكباز تا «خدا» و «عشق» و «خاك» را بسزا درودي گفته باشيم. و نگذاريم كه دود و سرب و صدا… ديوار بسازند و ما را پيشمرگِ مرگ كنند.

«سكوت چيست، چيست، چيست اي يگانه‌ترين يار؟

سكوت چيست؟/ بجز حرف‌هاي ناگفته/ من از گفتن مي‌مانم،/ امَا زبان گنجشكان/ زبان زندگي جمله‌هاي جاري جشن طبيعت است/ زبان گنجشكان يعني:/ بهار. برگ. بهار./ زبان گنجشكان يعني:/ نسيم. عطر. نسيم./ زبان گنجشكان در كارخانه مي‌ميرد».

 


1.اگر نگويم بهترين،‌ بي‌ترديد مي‌توانم بگويم: از بهترين مستندهاي سينماي ايران است كه فروغ با ساختن آن خود و فيلمش را جهاني و جاودانه كرد. و با تصوير و تثبيت جذام‌خانه‌ي مراغه و چهره‌ي مثله‌شده‌ي جذاميان جذام دنيا و مردم زمانه‌اش را هشدار داد.

 

2. فروغ فرخ‌زاد «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد».

 

3. تذكرة الاولياء عطار. تصحيح دكتر محمد استعلامي. ص 165، چ 1346

 

یادداشتی بر اثر "من، یگانه و دیوار" به همراه فصل اول کتاب

فصل دوم کتاب "من، یگانه و دیوار"

 

.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)