شاعری در بزنگاه تاریخی

۱۴ دی ۱۳۹۲
زندگی و آثار نیما یوشیج
در دنیا چند نفر تأثیر عجیبی در من بخشیدند (مست هستم که دارم یادداشت می‌کنم) اول نظامی بعد حافظ. دانته. لرمون تواف شاعر روسی و پوشکین. در میان شعرای فرنگستان آن که در من اثر بخشید هوگو، در سبک روانی روایت، استفان مالارمه در آنچه که از درون حکایت می‌کند، و باقی حاشیه‌نشین‌ها بودند، ولو این که گاهی مؤثر، ولو این که آلفرد دوموسه باشند. هرچند آلفرد دوموسه باید مجزا باشد.

 

 

زندگی و هنر نیما یوشیج به قلم سیروس طاهباز

در سر کوه‌های «کُپاچین»

طفل بی‌تابی آمد به دنیا…

افسانه

 

طفل بی‌تاب

 

نیما یوشیج، که در خردسالی علی نوری خوانده می‌شد و هیچ‌گاه علی اسفندیاری نامیده نمی‌شد[1]، «در 15 جمادی‌الثانی 1315 (قمری) برابر با 11 نوامبر 1897 میلادی در دهکده یوش[2] متولد شد».[3] این تاریخ برابر است با 21 آبان‌ماه سال 1276.

فرزند ابراهیم نوری و طوبی مفتاح است.

در یادداشت کوچک بی‌تاریخی نسبت خود را چنین نوشته است: «علی‌بن ابراهیم‌بن علی (معروف به ناظم‌الایاله)‌بن محمدرضا (معروف به باباخان‌بیک)‌بن محمد هاشم‌بن محمدرضا».

 

در مقاله‌ای که در نسخ معدود چاپ شده است[4]، تاریخچه خاندان خود را چنین شرح می‌دهد که مختصر آن این است:

«محمدرضاخان، حکمران رستمدار و یکی از رقبای زورمند آقامحمدخان بوده است… نسب این مدعی پیشوای قاجار به فاصله کم به اسفندیار پسر کیا جمال‌الدین، یکی از سران این دودمان مربوط می‌شود. از کیا جمال‌الدین چهار پسر ماند (اسفندیار ، کریم، جمشید و داوود) از اینجاست نام اسفندیاری‌ها، کریمی‌ها، جمشیدی‌ها و داوودی‌های یوش.

کیا جمال‌الدین منسوب به دودمانی است که قلمرو حکمرانی آنها در تمام دوره‌های اسلامی نور و لاریجان و مضافات آن به نام رستمدار و گاهی تا حوالی طهران قدیم بوده است.

آخرین نفر این دودمان که دربار پادشاه صفوی را ترک گفته و به خیال استقلال افتاده است، ملک جهانگیر است. ملک جهانگیر در قلعه مارون کوه کجور به دفاع و مقاومت پرداخت. این واقعه در اوایل سلطنت شاه‌عباس و لشکرکشی آن پادشاه تشخیص داده می‌شود.

فاصله نسب این جهانگیر به چند پشت معین به کیومرث‌بن بستیون می‌رسد. جلال‌الدوله کیومرث‌بن بستیون که مزار او در هزار خال کجور، در امامزاده محمد باقی است، پس از سال‌ها که منتظر فرصت می‌زیست (یعنی پس از فوت پادشاه گورکانی امیرتیمور در سال 807 هجری) دوباره به قلمرو فرمانروایی خود آمد و تسلط به هم رسانید. او یکی از بنام‌ترین شاهان این سلسله است. نسب افراد این سلسله به کاوباره می‌رسد.

گیل معروف به کاوباره (کاوی‌وره) پسر گیلان‌شاه بود. مورخین این‌طور می‌نویسند که پدر گیلان‌شاه بر قسمتی از اراضی روس و خزر و سقلاب دست داشت و ممکن است خود او از همان زمان بادوسپان نامیده می‌شده است (مارکوارت این کلمه را صاحبان کشور معنی می‌کند. بادوسپان کلمه پهلوی است (بادوسپان= بادهسپان= پات‌هسپان و…) یعنی سرکرده اسفنداران).

دوره تسلط به هم رساندن نوه او، یعنی گیل پسر گیلان‌شاه، مقارن با اوقاتی است که یزدگرد، آخرین شاهنشاه ساسانی، متواری می‌زیست. در آن تاریخ هنوز سران بسیار دلیر محلی در شمال ایران گردن به اطاعت اعراب فرود نیاورده بودند و برای استقلال خود کوشش داشتند.

پیش از این تاریخ، گیلان‌شاه پدر گیل را منجمین گفته بودند که پسر او به سلطنت طبرستان می‌رسد (ابن اسفندیار که تاریخ او در قرن هفتم نوشته شده). مختصر این که کاوباره به طبرستان آمد (در دوره تسلط کارن‌ون‌ها= آل قارن) و به مقصود رسید.

او به تاریخ 27 هجری که پیش از وفات یزدگرد باشد، مؤسس سلسله‌ای شد که مورخین قسمتی از آنهایی را که در رویان کجور (رویتس رویسن در بندهش) و در حدود مازندران (از قرن چهارم به بعد مورخین این‌طور اسم برده‌اند) تسلط داشته‌اند، بادوسپانیان می‌نامند…».

نیما در اواخر همین نوشته می‌آورد که پدرش «ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه، از حامیان شجاع مشروطه‌خواهان بود و با تأسیس انجمن طبرستان، به معیت امیرمؤید سوادکوهی، یکی از مؤسسین کتابخانه ملی در بیدار کردن فکر مردم آن دوره برای تولید انقلاب به شمار می‌رود».

پدر مادرش، حکیم نوری، «منتقد و شاعر و فیلسوف بزرگ» بود.

علی (بعدها نیما) پسر بزرگ خانواده بود. برادر کوچکش رضا (بعدها لادبن) نام داشت. خواهرانش ناکتا و بهجت و ثریا بودند.

لادبن اسفندیاری یکی از اعضای حزب کمونیستی عدالت ایران بود که در سال 1299 مقارن با به قدرت رسیدن رضاخان به شوروی رفت. نامه‌های پرشوری از نیما به او در دست است. از سرنوشت لادبن بعدها خبر موثقی در دست نیست. یا به مرگ طبیعی مرد و یا مانند بسیاری از اعضای آن حزب شامل تصفیه‌های زمان استالین شد.

از لادبن کتاب کوچکی در 64 صفحه به نام «علل عمومی بحران اقتصادی دنیا» در سال 1310 در تهران منتشر شده است. مطبعه برادران باقرزاده.

ناکتا که نیما به او هم نامه‌های فراوان و دلنشینی نوشته است، در تهران با آقای آشتیانی ازدواج کرد و در سال 1369 درگذشت.

بهجب پیش از او درگذشته بود و ثریا به دلیل غرق شدن فرزندش طغرل افشار، از نخستین منتقدین فیلم در ایران، دچار ناراحتی عصبی شد و هر از چندی در شهری به سر می‌برد.

نیما در کودکی زندگی مرفهی داشت و آسایش او را فراهم می‌آوردند. دچار خیالات و در عین حال باهوش بود و قدرت خلاقه داشت.

خود در یادداشتی به تاریخ سرطان (تیر) 1299 (23سالگی) با عنوان «روزهای بچگی چه روزهای خوشی است!» نوشته است:

«هرگز فراموش نمی‌کنم روزهای بچگی را که به سرعت می‌گذشت. خیالات گوناگون از هر طرف مرا احاطه داشت و به تندی برق در من می‌گذشتند. هر خیالی مرا به کار مخصوصی مایل می‌ساخت، اما چه نوع خیال و راجع به چه چیزی بود؟ آیا برای نزاعی با رفقای کوچکم بود؟ برای بردن حق دیگری؟ برای به دست آوردن تجمل؟ و آیا برای قبول قیدی بود؟

هرگز! از این همه خیالات متراکم و بیهوده اعصار که شما اهل عالم را دچار خطاکاری و شقاوت ساخته است، هیچ‌یک از این نوع نبود. خیالات بچگان خیالات مقدسی است. شقاوت و خطاکاری در باطن آنها راه ندارد.

آیا خیالات من راجع به امور زندگی بود؟ نه. آن‌هم به خوبی می‌گذشت و آسایش مرا فراهم می‌آوردند. انسان وقتی که تمام این خوشی‌ها از قبیل امنیت و سلامتی نصیب او گشت، فقر، گرسنگی و پریشانی از او دور می‌گردد و خیالات پاکی که مخصوص انسان است و به آن ممتاز می‌شود، او را احاطه خواهد داشت. تمام خیالات من راجع به چیزهای خوبی بود، می‌خواستم فقط با آن شناسایی به همسران خود تفوق یابم. این حس تفوق هیچ‌وقت مرا تنها نمی‌گذاشت.

این نوع خیال همیشه مرا تعقیب می‌نمود. در 15سالگی گاهی می‌رفتم که مورخ شوم، گاهی نقاش می‌شدم، گاهی مساح و گاهی طبیعی‌دان.

خوشبختانه هر نوع قوه خلقته در من وجود داشت. تمام آشنایان مرا تحسین می‌نمودند. مخصوصاً از چیزهایی که خودشان از عمل کردن مثل آن عاجز بودند، چه اندازه تعجب می‌کردند!

در من یک روح اخلاقی رو به تعالی بود. با یک قلب پاک. یک روح بی‌آلایش زندگی می‌کردم. هر هنری که از فکر من تراوش می‌کرد، نمی‌دانید چقدر با آن اخلاق زینت می‌گرفت.

بزرگ‌تران من همگی زیادی هوش مرا تصدیق می‌کردند. هیچ‌حس حق‌ناشناسی در آنها وجود نداشت. مرا در هر هنری می‌شناختند؛ زیرا که یک رابطه همسری، هم‌چشمی و هم‌درسی میان من و آنها نبود. همیشه وجود این نوع روابط و مناسبات است که حسد را در اشخاص تولید می‌نماید. آنها مرا به خوبی قبول داشتند.

آن روز‌ها گذشت. در اواخر ایام بچگی یاد دارم کم‌کم همسران من، به من حسد می‌بردند. بد می‌گفتند. کم‌کم زندگانی تازه برای من احداث شد که دنباله آن تا امروز امتداد دارد. طور دیگری مرا ملاقات می‌کنند. اما من دیگر همسر کسی نیستم. شخص دیگری شده‌ام. حالا زندگی من مالامال از شداید است. دنیا مرا آسوده نمی‌گذارد. این است مختصری از سرگذشت من و اوقات بچگی.

از بچه‌های خود شکایت نکنید! دل‌های کوچک همگی آنها پاک است! تمام خوبند! نگذارید در محیط‌های فاسد زندگی کنند. برای رفع همه بدبختی‌ها، باید محیط اصلاح شود».

خواندن و نوشتن را در یوش که بود آموخت.

در زندگینامه خودنوشت خود آورده است:[5]

«در همان دهکده که متولد شدم، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم. او مرا در کوچه‌باغ‌ها دنبال می‌کرد و به باد شکنجه می‌گرفت. پاهای نازک مرا به درخت‌های ریشه و گزنه‌دار می‌بست، با ترکه‌های بلند مرا مجبور می‌کرد به از بر کردن نامه‌هایی که معمولاً اهل خانواده‌های دهاتی به هم می‌نویسند و خودش آنها را به هم چسبانیده و برای من طومار درست کرده بود».

در سن دوازده‌سالگی (1288) نیما با خانواده‌اش در تهران مسکن گزید و در این شهر، ابتدا به دبستان «حیات جاوید» و سپس مدرسه متوسطه کاتولیک «سن‌لوئی» رفت[6]. در این مدرسه بود که زبان فرانسه را آموخت. معلم ادبیاتش نظام وفا بود و یکی از همشاگردی‌هایش، حسین پژمان.

در یادداشتی به تاریخ فروردین ماه 1327 یادهای این ایام زندگی‌اش در تهران را چنین بیان می‌کند:

«من خردسال و خیلی شیطان بودم. به منزل خاله‌ام، مادر تقی کیانی‌کاردار، می‌گریختم. با پای برهنه از بازارها و کوچه‌های یخ‌بسته و مرطوب که آثار قدیم در آنجا هنوز بجا بود (می‌گذشتم).

در سر راه من دالان دولتسرای عضدالملک نائب‌السلطنه بود. با چراغ کم‌روشن توی دالان و قراول دم در با لباس مخصوص قدیم قراول‌های زمان پیش از مشروطه. همه‌چیز قدیم.

من درست به یادم می‌آید حیدرعلی کمالی و تقی کاردارکیانی در بالاخانه شعر می‌خواندند تا صبح. و احتشام‌الملک، پدر همین خانلری، در زاویه به حساب خود زندگی می‌کرد.

آنها تا صبح نظامی می‌خواندند. تأثیر نظامی از آن وقت در من پیدا شد که من اصلاً در خصوص شعر فکر نمی‌کردم. تقی کیانی‌کاردار (معتصم‌الملک) در من تأثیر مهمی دارد، بدون این که خودش بداند.

ارث ادبی من از آنجاست. من این غریزه را (اگر راست باشد وراثت در سلول‌ها) از چند جهت ارث می‌برم. پدر مادرم، حکیم نوری، منتقد و شاعر و فیلسوف ناشناس‌مانده بزرگی بود. آثار او در میان نوشتجات من هست، اگر موش‌ها نخورند.

ارث ادبی من از آنجاست. من معتقدم به ارث واقعی دیگر که با محفوظات بچه ساخته می‌شود. ذخیره می‌ماند، سر به مهر تا وقتی که سر باز کند. وقتی که سر باز کرد نظامی در من وجود عجیب عالم بود. وجود عجیبی و عالم عجیبی.

در دنیا چند نفر تأثیر عجیبی در من بخشیدند (مست هستم که دارم یادداشت می‌کنم) اول  نظامی بعد حافظ. دانته. لرمون تواف شاعر روسی و پوشکین. در میان شعرای فرنگستان آن که در من اثر بخشید هوگو، در سبک روانی روایت، استفان مالارمه در آنچه که از درون حکایت می‌کند، و باقی حاشیه‌نشین‌ها بودند، ولو این که گاهی مؤثر، ولو این که آلفرد دوموسه باشند. هرچند آلفرد دوموسه باید مجزا باشد.

من خیال می‌کنم در فرنگستان همه‌چیز مرده است. باتلر یاتز ایرلندی به مراتب قوی‌تر از شکسپیر است. هرچند که میلتن کسی است و گته در نزد من وقاری دارد. و در نثر چخو و گورکی و داستایوسکی و شچدرین و حضرت تولستوی عظیم نشان می‌دهد، اما اینها در صورت نثر است و از موضوع خارج است».

نیما یوشیج به سال 1296 در بیست سالگی موفق به دریافت تصدیق‌نامه از مدرسه عالی سن‌لوئی می‌شود (ژوئن 1917) و این پایان تحصیلات رسمی اوست.

پس از آن مدتی به اتفاق لادبن در مدرسه خان مروی نزد مرحوم آقاشیخ‌هادی یوشی، زبان عربی آموخته است[7].

و در سال 1307 نیز در بارفروش (بابل) در محضر علامه حائری به درس‌های فلسفه و منطق و فقه این عالم بزرگ دل سپرده است.

این بخش را با یادداشتی از نیما یوشیج درباره معنی «نیما» به پایان می‌برم:

«نیماور اسم دو سه نفر از اسپهبدان غربی مازندران بوده است. مورخین «نیماور» را «نام‌آور» می‌نویسند که غلط است.

نیماور مرکب از نیما= قوس. برج نهم از بروج در زبان طبری= کمان‌+ ور. یعنی کماندار برگزیده، شناخته شده مثل کمانداری عالی.

این کلمه از ترکیبات اوستایی است که با صورت مخفف، یعنی حذف ی، در طبری مانده است. در زبان طبری لغات اوستایی و سانسکریت زیاد است.

فخرالدوله نیماور دوم، پدر شراگیم، در 640 فوت کرده است.

نمارستاق محل حکومت نیماور فخرالدوله بوده است.

نیماور مثل شهریور= نگهدار شهر، نگهدار کمان است».

 

«به نقل از کتاب زندگی و هنر نیما یوشیج نوشته سیروس طاهباز»

 

یادداشت جلال آل‌احمد درباره نیما یوشیج

پیرمرد، چشم ما بود / به نقل از کتاب ارزیابی شتابزده نوشته جلال آل‌احمد

 

یادداشت میراصغر موسوی درباره نیما

نیما، طاهباز و شهادت علیه شراگیم

 

بخشی از کتاب اخوان ثالث درباره نیما

نقطۀ تحول/ برگرفته از کتاب بدایع و بدعت‌ها و عطا و لقای نیما یوشیج/ نوشته مهدی اخوان ثالث

پابه‌‌‌‌‌‌پای شعری از نیما/ برگرفته از کتاب بدایع و بدعت‌ها و عطا و لقای نیما یوشیج/ نوشته مهدی اخوان ثالث

 

یادداشت یدالله رویایی به مناسبت سالگرد مرگ نیما

اسطوره‌ی هول

 

افسانه نیما به قلم عطاءالله مهاجرانی

 بیرق‌های موج انقلاب شعر فارسی/ برگرفته از برگرفته از کتاب افسانه نیما/ نوشته سیدعطاءالله مهاجرانی

هفت شعر از نیما با صدای جولان فرهادی

شعرهای «آی آدمها»، «برف»، «تو را من چشم در راهم»، «خانه‌ام ابری‌ست…»، «مهتاب»، «هست شب» از نیما یوشیج با صدای جولان فرهادی و موسیقی کامبیز روشن‌روان و سعید انصاری

 

 


[1]. قابل توجه آقای ایرج افشار و کلیه کتابنامه‌نویسان و پژوهندگان دیگر. برای اطمینان بسشتر نگاه کنید به پیوست این کتاب، تصویر شناسنامه نیما، که به لطف سازمان اسناد ملی ایران در اختیار نگارنده قرار گرفت.

 

[2]. یوش، زادگاه نیما، ده از دهستان اوز رود، بخش نور، شهرستان آمل. 42 کیلومتری خاور شوسه چالوس (حدود کندوان).

برای اطلاعت بیشتر نگاه کنید به تک‌نگاری یوش، نوشته سیروس طاهباز. چاپ اول، تهران 1342، از انتشارات مؤسسه تحقیقات اجتماعی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران.

 

[3]. آنچه در این کتاب داخل گیومه اورده می‌شود، مستند به یادداشت‌های خود نیماست.

 

[4]. زندگانی حسن اسفندیاری (محتشم‌السلطنه)، هدیه خانواده اسفندیاری به دوستان و اقوام، تهران، شرکت سهامی چاپ، اسفندماه 1323.

 

[5]. نخستین کنگره نویسندگان ایران، نشریه انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، تهران، تیرماه 1326، ص 62.

 

[6]. نیما یوشیج، نوشته پروفسور ماخالسکی، در کتاب بنیاد شعر نو در فرانسه. نوشته دکتر حسن هنرمندی، کتابفروشی زوار، 1350، ص 297.

 

[7]. نامه‌ها، از انتشارات دفترهای زمانه، تهران، 1368، گردآوری، نسخه‌برداری و تدوین سیروس طاهباز، ص 501.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)