زندان، يعني درِ بسته

۱۹ دی ۱۳۹۲
قسمت ششم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند
«خوبي» در من بود – همچنان كه بدي – و تنها مي‌بايست معجزه‌اي اتفاق مي‌افتاد و خوبي،‌ بهاري براي شكفتن مي‌يافت. كه معجزه اتفاق افتاد و تو آمدي و بهاري شدي كه «خوبي» شكوفه كند – كه كرد و مي‌كند – و اين در بسته نمي‌تواند از وزش بهار جلوگيري كند، چرا كه تو در خونم مي‌وزي نه در آن سوي ديوار.

يگانه جان!

نشسته‌ام و سعي مي‌كنم به در بسته نينديشم. در قصة ارجمند ويكتور آلبا، و ترجمة خوب مرد بي‌همتاي شعر زمانه‌مان احمد شاملو و در مجله‌ي خوشه‌اي – كه سردبيري و تلاش‌هاي او اعتبار و ارزش و آبرويش بخشيده است – خوانديم كه زندان يعني در بسته، تا در را نبندند آدم احساس زندانی بودن نمي‌كند. شايد آلبا – يا قهرمان قصه‌اش – كسي را در خود نداشته است. و يكي را بيرون از خود دوست مي‌داشته است. و در بسته جدايي را برايش معنا مي‌كرده است. اما من يكي را در خود دارم و اين آدم در من، نمونة همه‌ي آدمهاي خوب دنياست. – اين خوب در همه هست، هم‌چنانكه بد – و اگر در وجودهايي، خوب، مي‌ميرد و بد، رشد مي‌كند، گناه از خود آنهاست كه تسليم مي‌شوند و به حكومت «بد» رضا مي‌دهند.

من و «خوب» و «بد» با هم متولد شديم. «بد» در من قوي‌تر بود اما تنها نبود و «خوب» زنده بود.

بدي مي‌كردم و خوبي را دوست مي‌داشتم. و منتظر معجزه‌يي بودم كه «خوبي» را مثل بدي – كه بزرگم مي‌كرد و در دنيايم حكومت داشت – لمس كنم. و عشق آن معجزه بود. و تو آن خوبي ملموس كه آمدي و مرا كه بيشتر بدي بودم سوزاندي و امكانم بخشيدي كه با نَفَس تو، جوانه بزنم و از نو زندگي بيابم.

حالا در پشت در بسته، مي‌بينم كه هيچ چيز عوض نشده است و تو مثل نيروي رويشي كه در جان گياه، بخشنده‌ي سبزي و زندگي است در خون من جريان داري و من خشكيده را كه به تو پيوند خورده‌ام، در بهار خوب نفست سبز مي‌كني. همچنان‌كه نيروي رويش، علت هستي گياه و جدايي‌ناپذيري آن. تو هستي مني كه در خونم جريان داري و تپشت در رگ‌هايم، صداي خوبي و دليل زندگي جدايي‌ناپذير تو از من.

و فكر مي‌كنم كه اگر تو چنان بودي كه مي‌توانستي در آن‌سوي در بماني، دوست داشتن،‌ آزاردهنده مي‌شد، نه آزادكننده. و من اكنون پشت اين در بسته،‌ نمي‌توانستم هم‌چنان احساس خوشبختي و آزادي كنم.

آن روزها كه با هم مي‌نشستيم، مي‌گفتيم كه بايد آن‌چنان خوشبخت بود كه هيچكس نتواند ما را از خوشبختي جدا كند. مي‌بيني كه من آن‌چنان كه مي‌خواستيم،‌ خوشبختم و كسي نمي‌تواند تو را از من جدا كند كه در من حل شده‌اي.

***

اين‌ها كه با من زندگي مي‌كنند، از آنهايند كه بيرون از اينجا،‌ نمونه‌ي بدي و ابتذال انسانند.

تا دور از اين‌هايي شايد بتواني محكومشان كني. اما وقتي كنارشان هستي و دست‌هاشان را در دست‌هايت حس مي‌كني و به دنياي چشم‌هاشان راه مي‌يابي، قضاوتت عوض مي‌شود.

مي‌گفتي كه حسن ما مردها اين است كه يا بديم يا خوب و هر دو دسته به نوعي درخور تحمل. و زن‌ها متوسط‌اند و آدم نمي‌داند با متوسط‌ها چه كند.

نمي‌دانم چگونه به اين قاطعيت رسيده‌اي. در هر صورت من كلي بودن اين فكر را نمي‌پذيرم. اما اين را قبول دارم كه آدم متوسط تحمل‌ناپذير و وحشتناك است و من اين‌جا آدم متوسط نمي‌شناسم.

اين‌جا كه آمدم نمي‌دانم به چه شدت و تا چه مدت احساس بيگانگي و جدايي ميان‌مان وجود داشت. فقط اين را مي‌دانم كه من آشناشان بودم و پيش از آنكه آنها را ببينم مي‌شناختم‌شان و دوست‌شان داشتم.

مي‌گفتي كه آدم براي اين‌كه بد مي‌كند، بد نيست،‌ براي اين‌كه «بد» است و تظاهر به خوبي مي‌كند، بد است.

و اين‌ها، به آنچه كه نيستند تظاهر نمي‌كنند. همان‌اند كه هستند. آنكس كه دزديده است مي‌گويد: دزدم. و آنكس كه كشته است، مي‌گويد: قاتلم. و در كلام‌شان آن‌چنان صداقتي وجود دارد كه از خودت خجالت مي‌كشي. و فكر مي‌كني كه آن آدم‌هاي پاك كذايي كه بيرون از اين چهار ديواري، مي‌آيند و مي‌روند و دزد و آدمكش نبودن‌شان را در هر فرصتي به رخت مي‌كشند. با دروغي كه به آن مهارت مي‌گويند، چه نازي مي‌فروشند و چه افتخاري مي‌كنند! اما بيا نانشان را بگيريم و از همه‌ي آن چيزهايي كه وابسته بدان‌هايند، جداشان كنيم تا ببينيم چه گلي به سرشان مي‌زنند و چگونه مي‌توانند به چيزي كه ندارند افتخار كنند.

تو، مي‌داني كه به چه علت به اينها وابسته‌ام. اولين حرفم در جواب پرسشي بود كه از جرمم كرده بودند و شنيده بودند كه همان جرمي را مرتكب شده‌ام كه آنها. و وقتي كه اين اعتراف را مي‌كردم به ياد نمايشنامة راديويي «دورنمات» كه با هم خوانديم. و حالا ياد حرف كسي مي‌افتم كه گفت: بدترين آدم‌ها، صفات ستودني بسياری دارند. و مي‌بينم كه اينها را از بسياري جهات مي‌توان ستود و دوست داشت.

تو «خوبي» را با نفست به من بخشيده‌اي و آن نيمه‌ي پنهاني را در من زنده كرده‌اي. آنچنان كه در اين مركزيت بدي عريان،‌ از «بد شدن» نمي‌هراسم و هر لحظه رشد خوبي نداشته را در وجودم احساس مي‌كنم.

«خوبي» در من بود – همچنان كه بدي – و تنها مي‌بايست معجزه‌اي اتفاق مي‌افتاد و خوبي،‌ بهاري براي شكفتن مي‌يافت. كه معجزه اتفاق افتاد و تو آمدي و بهاري شدي كه «خوبي» شكوفه كند – كه كرد و مي‌كند – و اين در بسته نمي‌تواند از وزش بهار جلوگيري كند، چرا كه تو در خونم مي‌وزي نه در آن سوي ديوار.

مي‌بيني «با تو بودن» را اگر توانسته‌اند از من بگيرند – كه نتوانسته‌اند – اما «تو را داشتن» و «دوست داشتن» از من جدا شدني نيست و آنها نتوانسته‌اند. و من همچنان خوشبختم و پُرم از بهار و از تو كه خون مني و در رگهايم مي‌دوي.

یادداشتی بر اثر«من و یگانه و دیوار» به همراه فصل اول کتاب

فصل دوم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل سوم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل چهارم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل پنجم کتاب «من، یگانه و دیوار»

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (25)