پابه‌‌‌‌‌‌پای شعری از نیما

۱۹ دی ۱۳۹۲
برگرفته از کتاب بدایع و بدعت‌ها و عطا و لقای نیما یوشیج/ نوشته مهدی اخوان ثالث
از سیمای انسانی و غمگینش و دلسوزی و همدردی‌اش با رنج و اهل رنج، از فضای مه‌آلود و اندوهگین شعرش، و قدرت طراحی و تشبیه و وصفش، از قطع و وصل‌های جالبش و شیوة خاصش در ترکیب و هماهنگی و بازگشتن به داستان‌گویی و ترجیع‌بندهایی که مثل پیوند و گرهی نمی‌گذارد رشته رها شود و چه و چه‌ها، همه را در این داستان می‌بینیم.

کار شب‌پا

گاهی از اینجا و آنجا شنیده می­شود که «شعر نیما پیچیده و بغرنج است». من به جای خود نشان داده­ام که چنین نیست. لااقل به این حدی که درباره‌اش داد و قال می‌کنند، نیست. نیما شهری ساخته است که مسافر غریب ممکن است در آن شهر، بنا به وسوسه­هایی سرگردان بماند. اما همین که هول غیرطبیعی غربت تازه‌‌‌‌‌‌وارد ریخت و چشمش سایه‌ها و چراغ‌ها را شناخت، و به فضای شهر کمی عادت کرد، همه کوچه پس کوچه‌ها را آشنا خواهد یافت و هر خیابان و محله را نیز و حتی سرداب‌ها را با سایه‌های سیر و غمگین‌‌‌‌‌‌شان. من برای آشنایی بیشتر رهگذر بیگانه و همراه او، پابه‌‌‌‌‌‌پای چند شعر نیما راه می‌روم، نه مثل راهنمایی بلد و آشنا، بلکه مثل کسی که هولی ندارد از مسافرت در اقالیم غربت و شوق جست‌و‌جو و دقتش به منزله کلید قفل‌های رمزی است که پس از گشودن بسیار آسان می­نماید و در حقیقت آسان نیز هست زیرا طلسمی هفتاد بند نیست که باید قهرمانی جادویی و افسانگی‌‌‌‌‌‌اش بگشاید بلکه هر نگرندة دقیقی در این شهر قهرمانی است طلسم‌شکن.

این پی­جویی و قدم به قدم ایستادن و گرداگرد را نگریستن در شهر نیما، برای من هم مثل همراه غریبم لذت‌‌‌‌‌‌بخش است. من هم از دیدن حالت خاص و نادر کوچه­ای با درخت­هایش و پل و پیچ‌‌‌‌‌‌و‌‌‌‌‌‌خم جویش که خشک یا تنکآب است؛ لذت می­برم و برایم مثل کشف تازه­ای است، اگرچه تازه نباشد. و بسا که همراه من به نسبت رسوخ بیشتر و دید دقیق­ترش تازه­های بیشتر بیابد و پیش­تر هم برود.

به جای خود گفته­ام ـ در جای دیگر کتاب ـ که پیچیدگی و ابهام در شعر نیما از نوع تعقیدات خاقانی و نظامی و انوری، مثلاً، نیست و نه نیز از نوع پیچیدگی­های شیوه هندی که شرح آثارشان احتیاج به یک دوره «علوم» و خرافات از قبیل نجوم و مضافات دارد و تازه نتیجة شرح صفراست و به رنجش نمی‌ارزد. مثل افسانة استخراج طلا از «کوه سنگی» نزدیک توس (مشهد) خراسان که می‌گویند این دو کوه به امام پناه آورده‌اند و برای ایمنی از جویندگان طلا، امام میهمان توس معجزی کرده است که جوینده فی‌المثل هزار تومان خرج کند و تازه نهصد تومان طلا حاصل آورد، اما بعضی معجزات خاقانی و نظامی و دیگران هزاری خرج استخراج دارد، بی‌دیناری حاصل، و تلف عمر هم بر سری. زیرا پس از گذشتن از چندین نقب و چاه‌راه کاریزهای خشک قدیم، تازه به جایی می‌رسیم بیرون از فضای شعر حقیقی. ممکن است یک قاعدة منسوخ نجومی یا شیمیایی و کیمیایی را بشناسیم، اما لذت شعری نمی‌چشیم. و این یک فرق فارق و تفاوت اصولی است بین تعقید خاقانی و به‌‌‌‌‌‌اصطلاح تعقید شاعر یوش. بنابراین راه رفتن ما پابه‌پای چند شعر نیما از نوع شروحی که بر خاقانی و دیگران نوشته‌اند، نیست بلکه فقط همان گام‌به‌گام ایستادن و توجه کردن است بی‌آن که نیازی باشد به مدد گرفتن از علوم و فنون مرده و غیره. این کار فقط چشمی می‌خواهد که با آن خوب ببینیم (و گاه بشنویم) و گوشی که بشنویم (و گاه بنگریم) تنها مسئله مهم و لازم در توجه ما این است که چندان متوقع نباشیم که مزه‌های مأنوس را بچشیم و قالب‌گیری‌های معهود را ببینیم و آسان‌طلبی عادی‌مان را سیراب کنیم.

با کمی دل دادن درمی‌یابیم او تمام آن چیزهایی را که برای فضای شعر لازم است، تعبیه کرده؛ همه عناصر دیدنی و شنیدنی و اسامی ذات، مثل سایه روشن صحنه در و دیوار و پنجره و ایوان و آدم و حیوان و نیز خطوط اصلی و آرایش‌های صحنه، صدا یا خاموشی، حرکات و سکون و نیز عناصر نامرئی و اسامی معنی و حال، مثل هول و اندوه و دیگر لوازم صحنه‌آرایی را، غالباً با وصفی بسیار ساده و گویا طراحی می‌کند. در شروع کار شب‌پا («شب‌پا» کسی است که شب‌ها مزرعه برنج ـ آیش ـ را می‌پاید) ببینید وصف چقدر کامل و در عین حال ساده و مختصر است. اول با چند خط کوتاه عنصرهای اصلی گوشه‌ای از صحنه را طرح می‌کند که مهتاب شبی است آرام، و ما آرامش را بیش­تر از حالت خفتن «تیرنگ» (قرقاول جنگلی) بر شاخة «اوجا» (یک قسم نارون) حس می‌کنیم:

ماه می‌تابید، رود است آرام.

بر سر شاخة اوجا، تیرنگ

دم بیاویخته، در خواب فرو رفته…

پس از طرح این آسودگی و تعطیل، ناگهان قهرمان داستان، مرد شب‌پا را به صحنه می‌آورد و می‌شناساند و با تضادی از تعطیل و خاموشی کائنات شب از یک طرف، و بیداری و شب‌زنده‌داری رنج و زحمت از طرف دیگر به قصه و قصیده خود قوت می‌بخشد:

ماه می‌تابد، رود است آرام.

بر سر شاخة اوجا، تیرنگ

دم بیاویخته در خواب فرو رفته، ولی در آیش

کار شب‌پا نه هنوز است تمام.

با این تمهید ما را از خود پیاده کرد. در «دو نامه» در نوشته نیما چنین می‌خوانیم:

«لازم است… خواننده را با اولین مصرع از خود بیرون بکشد و به دست فرمان خود بگیرد».[1]

و نیما خود رأی و نظر خود را به کار بسته است. دیدیم که او هم‌اکنون چنین کرده است. ما را با همین سرعت و سادگی به خیلی چیزها آشنا کرده است و از خود بیرون کشیده است از راه میان‌بری، برشی از زندگی قهرمانش را بر کشیده است و پیش چشم ما گماشته، اما هنوز چیزهای دیگری را هم باید نشان دهد، هم از دیدنی‌ها و هم شنیدنی‌ها و هم این­که بدانیم کار این قهرمان چگونه است.

می‌دمد گاه به شاخ،

گاه می‌کوبد بر طبل، به چوب.

و اندر آن تیرگی وحشت‌زا

نه صدایی است به‌جز این، کز اوست…

بعدها خواهیم دید که هوا مه‌آلود است و «گرد مهتاب بر آن بنشسته». پس دیگر از اشاره به تیرگی با وجود مهتاب، تعجب نخواهیم کرد خاصه در جنگل پرسایه و تاریکی. تاکنون طرح صحنه را دیده‌ایم، مرد صحنه را شناخته‌ایم و بعضی حرکاتش را، صدای طبل و شیپورشاخی او را برای رماندن حیوانات ویرانگر آیش هم شنیده‌ایم، اما هنوز صحنه‌آرایی کامل نیست:

می‌دمد گاه به شاخ

گاه می‌کوبد بر طبل، به چوب.

و اندر آن تیرگی وحشت‌زا

نه صدایی است به‌جز این کز اوست؛

هول غالب همه چیزی مغلوب.

گرچه این امری حسی و تجربی است اما ببینیم و بدانیم که نیما در اینجا چند کلمه دیگر هم‌وزن هول می‌توانست بگوید. مثلاً: «بیم، ترس، رعب، خوف» اما او گفته است: هول غالب، زیرا هول اینجا بهتر و مناسب‌تر از همه کلمات هم‌وزن یا ناهم‌وزنی است که به جایش می‌توانست بیاید زیرا در «هول» خوف بیشتری است و هول مرطوب است شبناک و مه‌آلود و جنگلی است و اما خوف بیشتر بیابانی و گورستانی است و در تنگناها و سرپوشیده‌ها بیشتر است و «ترس» سرد است و حال آن که شب شب‌پای ما گرم و مرطوب است. بله، هول اینجا بهتر و بیشتر است. اینجا که نیما وصف می‌کند و ضمناً به لام‌های دیگر این مصرع هم توجه کنید که جنگلی است.

خب، دیدیم که حال و معنایی هم بر گذشته‌ها بر اوصاف گذشته افزود. البته این بیان کمابیش ذهنی است. ما «هول» را فقط می‌شنویم و به شکل کلمه، آن را نمی­بینیم اما او به زودی این کوتاهی را مرمت می‌کند به زودی جلوه‌های عینی هول را ارائه خواهد کرد، مخصوصاً با طراحی خلاصه و کم‌خط بعضی حرکات دیگر برای شناسایی بیشتر:

می‌رود دوکی، این هیکل اوست.

می‌رمد سایه‌ای، اینست گراز.

خواب‌آلوده، به چشمان خسته.

هر دمی با خود می‌گوید باز:

«چه شب موذی و گرمی و دراز!»

هان، اکنون دیگر مرد داستان به سخن آمده. بیشتر کار اصلی صورت گرفته است. مرد را چنان‌که پسند ماست و سفارش زندگی ما و مقتضای همدردی بشری‌مان، درست و بابصیرت  انتخاب کرده‌ایم و صحنه را با وصفی کوتاه و لازم، بی‌زوائد مخل قوت بخشیدیم و مرد را شناساندیم. همین در درجه اول از اهمیت و دشواری قرار دارد و نشانی از توجه و شیوه تفکر ما، چون گزینش ما همان بینش ماست، مراقبت‌های پس ازین چندان دشوار نیست. اگر گرگ ما را به رخت و چوب شبانی نفریفته باشد، انتخاب درستی کرده‌ایم، همان کسی را که باید به صحنه آورده‌ایم، ما با پینه‌های دست دهقان آشناییم، او هرگز مثل مباشر حرف نخواهد زد، و نه مثل ارباب و آخوند ده و ژاندارم پاسگاه نزدیک و کدخدا، با وجود مه‌آلودگی فضا اشتباه نکرده‌ایم، خودش است، این همان شب‌پای مازندرانی ماست. لباس خودش را دارد و بر صحنة زندگی رنجبار خودش است، حالا دیگر می‌داند که چه‌ها بگوید و چه‌ها نگوید، می‌داند که «باید»­ها کدام است و «نباید»­ها کدام. خوشبختانه او نه بودا خوانده است، نه شوپنهاور و نه هگل، پس به‌یقین مثل «فلان دکتر» با چوب‌دست شطحیات تفرعن‌آمیز نیچه بر سر مارکس نخواهد کوفت، اما وقتی در دلش می‌گوید:

تازه مرده‌ست زنم،

گرسنه مانده دو تایی بچه‌هام.

نیست در کپه ما مشت برنج،

بکنم با چه زبان‌شان آرام؟

بسیار قوی‌تر از پیروان آن فیلسوف اجتماعی جواب دکتر فلان مدافع و منبر نیچه را می‌دهد و… کارش که همچنان ادامه دارد:

باز می‌کوبد او بر سر طبل،

در هوایی به مه اندوه شده؛

گرد مهتاب بر آن بنشسته.

وز همه رهگذر جنگل و روی آیش

می‌پرد پشه و پشه‌ست که دسته بسته.

خب، پس او شب‌پای تنها مانده‌ای است که چندان تنها هم نیست. «دو تایی بچه‌ها»­ی مادرمرده گرسنه‌ای هم دارد و قصه بمیر و بدم در شاخ و بزن بر طبلش در خیل خیل پشه‌ها و در شب موذی گرم باید همچنان و همچنان دنبال شود:

مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ

می‌دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین.

هر چه، در دیدة او ناهنجار،

هر چه‌اش دربر، سخت و سنگین.

لیک فکریش به سر می‌گذرد،

ـ ‌همچو مرغی که بگیرد پرواز

هوس دانه‌اش از جا برده ـ

می‌دهد سوی بچه‌هاش آواز

مثل اینست به او می‌گویند:

«بچه‌های تو دو تایی ناخوش،

دست در دست تب و گرسنگی داده، بجا می‌سوزند.

آن دو بی‌مادر و تنها شده‌اند

مرد!

برو آنجا به سراغ آنها

در کجا خوابیده؟

به کجا یا شده‌اند؟»

اما «آنجا» کجاست که او به خود می‌گوید، یا به او می‌گویند: «مرد! برو آنجا؟». انگار اینجا طلوع و غروبی[2] است سینمایی، تصویری محو و تصویری آشکار می‌شود. وصفی است مختصر از «آنجا» از کلبه‌ای روستایی در مازندران، بستری از نی و چوب‌بست (نپار) و «کله‌سی» (اجاق) و بچة «بینجگر» (شلتوک‌کار) و پیه‌سوزی کورسو و دیگر هیچ… اما نه، و دیگر پشه‌ها:

بچه بینجگر از زخم پشه

بر نی آرامیده.

پس از آنی کهم ز بس مادر را

یاد آورده به دل، خوابیده.

پک و پک سوزد آنجا کله‌سی.

بوی از پیه می‌آید به دماغ.

در دل درهم و برهم شده مه،

کور سویی است ز یک مرده چراغ.

هست جولان پشه

هست پرواز ضعیف شب‌تاب.

یک کلمة زائد یا برای آرایش و تعهد وزن و قافیه نبود آنچه در اولین نگاه و تأمل شتاب‌زده می‌توان دید و شنید و همان است که اصلی و دربایست است، نشان داد، در این قبیل مواقع نیما به وصف «امپرسیونیستی» بسیار نزدیک می‌شود. به قول معروف، مثل چشم بسته‌ای که باز شود و دوباره بسته، شاخص‌ترین و نخستین دیدنی‌ها را نشان می‌دهد. اضافه بر آن شنیدنی‌ها را نیز متذکر است. پس «آنجا» را ما هم دیدیم شاید، کلبة خود او نبود، اما به هر حال نمونه‌ای بود و باز شب است و:

«چه شب موذی‌ای و طولانی!»

نیست از هیچ‌کسی آوایی.

مرده و افسرده، همه چیز که هست.

نیست دیگر خبر از دنیایی.

ده از او دور، و کسی گر آنجاست،

همچو او زندگی‌اش می­گذرد.

خود او در آیش

و زن او به نپاری تنهاست.

پس در «آنجا» هم خبرهای دلکشی نبود. برگردیم به جایی که شب‌پا را تنها گذاشتیم، اما تنهای تنها نه، با  انبوهی خستگی و زحمت طاقت‌فرسایش و… اما شب‌پا صبور است و شاید هرگز مثل ما از این پرسش‌ها ندارد که: این هم کار شد؟ که آدم از سر شب هی در شاخ بدمد و بر طبل بکوبد و مزرعه دیگران را بپاید؟ حوصلة سگ هم سر می‌آید و می‌گریزد و آدم را تنها می‌گذارد:

«آی دالنگ! دالنگ!» صدا می‌زند او

سگ خود را ببر خود: «دالنگ!»

می‌زند دور صدایش؛ خوکی

می‌جهد ـ گویی ـ از سنگ به سنگ.

یا به تابندگی چشمش، همچون دو گل آتش سرخ،

یک درنده‌ست که می‌پاید و کرده‌ست درنگ؟

نه کسی و نه سگی همدم او.

بینجگر بی‌ثمر آنجا تنها

چون دگر همکاران…

شعر مدام می‌جوشد و موج می‌زند و چشم بیننده را به حضیض و اوج می‌برد و به چپ و راست. اینجا باز ببینید با چه وصف امپرسیونیستی کوتاه و تمامی، حالت و حرکت مرد را در محیط تاریک و پر­ابهام گرداگردش تجسم می‌دهد و از کائنات شب جنگل و از اطراف جدا می‌کند. «شماله» چوبی است از درختی جنگلی که نوعی زیت و روغن گیاهی طبیعی در آن است و اهالی جنگل آن را می‌افروزند و ازش مشعل می‌سازند، می‌سوزند:

نه کسی و نه سگی همدم او.

بینجگر بی‌ثمر آنجا تنها

چون دگر همکاران.

تن او لخت و شماله در دست.

می‌رود، باز می‌آید. چه بس افتاده به بیم

دودناکی به شب وحشت‌زا

می‌کند هیکل او را ترسیم.

از این خلاصه‌تر و کامل و گویاتر حتی نقاشی کردن هم دشوار است. کم‌کم پای «شما» هم به میان خواهد آمد. این «شما» خود شمایید یا دوستان شمایند، وگرنه دشمنان شما و مرد شب‌پا. شاید هم شیوة ناجور و دور از داد زمانه و زندگی باشد که جاری است. به هر حال، اگر مرد شب‌پا را در جامه‌ای که دارد درست به جا بیاوریم، مسئله چندان دشوار نیست. زیرا هنوز شب است و او:

طبل می‌کوبد و در شاخ دمان

به سوی راه دگر می‌گذرد.

مرده در گور گرفته است تکان، پنداری.

جسته ـ یا ـ زنده‌ای از زندگی خود که شما ساخته‌اید

نفرت و بیزاری.

می‌گریزد این دم

که به گوری بتپد.

یا که در امیدی

می‌رود تا که دگر بار بجوید هستی.

و چه کم‌حرف است بی‌چاره مرد شب‌پا و چه تکرار می‌کند هر حرفی را. شاید حق داشته باشد کم‌حرف باشد، زیرا با چه کسی حرف بزند؟ همه‌اش با خودش؟ اما بی‌شک حق دارد تکرار کند زیرا «یک قصه بیش نیست» رنجش، گرسنگی دوتایی بچه‌هاش و شبش:

«چه شب موذی و گرمی و سمج!

بچگانم ز ره خواب نگشتند بدر.

چقدر شب‌ها می‌گفتم‌شان:

خواب، شیطان‌زادگان! لیک امشب

خواب هستند یقین می‌دانند

خسته مانده‌ست پدر.

بس که او رفته و بس آمده، در پاهایش

قوتی نیست دگر»

آیا بامداد نزدیک است؟ یا این تضرع خاموش، این مناجات غمگین و با خود او، چون لالایی آشنا و نوازشگری به گوش سگش رسید؟ اما به هر حال او حق ندارد با لالایی هیچ‌کس چشمان خسته خود را به خواب بسپرد. و شاید هم رشک می‌برد به زندگی سگی که می‌تواند لااقل چند لحظه پلک‌هایش را گرم کند:

«دالنگ! دالنگ» گرسنه سگ او هم در خواب.

هر چه، خوابیده، همه چیز آرام

می‌چمد از پلمی خوک به لم.

برنمی‌خیزد یک تن به‌جز او

که به کار است و نه کار است تمام.

پشه‌اش می‌مکد از خون تن لخت و سیاه.

تا دم صبح صدا می‌زند او.

دم، که فکرش شده سوی دیگر،

گردن خود، تن خود، خارد و در وحشت دل افکند او.

پلم نام گیاه‌بوته­ای است و لم تمشک و خار درهم. نیما در این شعر نه‌تنها از فضا و هوای سرزمینش، مازندران و زندگی مردم آنجا مایة بسیار گرفته، بلکه از لغات و اصطلاحات محلی و خاص هم غافل نمانده است. ناچار وقتی گوشة تازه‌ای از زندگی با عناصر تازه، به شعر وارد شود؛ همراه با خود لغت و اصطلاح تازه هم می‌آورد و  این کار اگر با بصیرت و بی‌تصنع صورت بگیرد، به وسعت و توانایی زبان می‌افزاید. مقصودم از بی‌تصنع این است که چنین نباشد که لغات مصطلح و معمول صحافان را مثلاً از قبیل جلد، شیرازه، مقوا و غیره قطار کنیم در بیتی یا بیش و بعد حظ بدعی ببریم از این­که «مراعات‌النظیر» مجلدگرانه‌ای برقرار کرده‌ایم. فی‌المثل نیما در کار شب‌پا از کلمات محلی مازندرانی استفاده کرده است؛ مثل بینجگر، نپار، کله‌سی، و غیره. اما نه به شوق و سائقة مراعات‌النظیر و صنعتگری (گرچه کمابیش از چنین حالت صنعت بدیعی هم خالی نیست) بلکه به این سبب که این کلمات محل حاجت او بوده است و جانشین‌های گویاتری نداشته است. اولاً، و ثانیاً، به این سبب که در این لغات حال و هوا و فضای مازندران بیشتر انعکاس دارد تا احیاناً مترادفات آن کلمات از فارسی مصطلح و رایج، از این حیث نیما، خاقانی را به یاد می­آورد و نیز قائم مقام فراهانی[3] را. باری، داستان نزدیک به تمام است، گرچه کار شب‌پا تمام‌شدنی نیست؛ اما او این کار را می‌کند برای چه؟ پرسشی است. و جوابش: برای این که باز هم لااقل با همین وضع بتواند زنده بماند. خیلی خوب. ولی زنده بماند برای چه؟ برای این که باز هم بتواند این کار را بکند، شب‌پایی. اگر باز هم بپرسم برای چه، دور زده‌ایم؛ اما از این دور و تسلسل کوتاه و پوچ و عبث چه حاصلی؟ همین است مسئله، مسئله همین است. و قوت این قصیده به جهاتی شاید در طرح اشاری و بی‌صراحت همین سؤال باشد. در این بند شعر که به صراحت هم نزدیک شده‌ایم:

می‌کند بار دگر دورش از موضع کار

فکرت زادة مهر پدری.

او، که تا صبح به چشم بیدار.

بینج باید پاید، تا حاصل آن،

بخورد در دل راحت دگری.

دوباره یکی دو سطر قبل از این بند را بخوانیم، با هم بخوانیم: گرچه کار شب‌پا تمام‌شدنی نیست، اما او این کار را می‌کند برای چه؟ پرسشی است. و جوابش: برای این که باز هم لااقل با همین وضع بتواند زنده بماند. خیلی خوب. ولی زنده بماند، برای چه؟ برای این که باز هم بتواند این کار را بکند، شب‌پایی. اگر باز بپرسیم: برای چه؛ دور زده‌ایم. اما از این دور و تسلسل کوتاه و پوچ و عبث، چه حاصلی؟ همین است مسئله، مسئله همین است. و قوت این قصیده، به جهاتی شاید در طرح اشاری و بی‌صراحت همین سؤال باشد. در این بند که به صراحت هم نزدیک شده‌ایم:

می‌کند بار دگر دورش از موضع کار

فکرت زادة مهر پدری.

او، که تا صبح، به چشم بیدار،

بینج باید پاید، تا حاصل آن

بخورد در دل راحت دگری.

و شاید به سائقة همین فکر و سابقة رنج‌ها و محرومیت‌هایش هست که مرد شب‌پا عصیان می کند، اما در عالم خیال:

باز می‌گوید: «مرده زن من

بچه‌ها گرسنه هستند مرا.

بروم بینم‌شان روی، دمی.

خوک‌ها گوی بیایند و کنند

همه این آیش، ویران به چرا.

این است، فقط تا همین حد، بارش عصیان او. اما چه فایده؟ کاری که نباید یا باشد بشود، شده است. خواه برود و خواه نه، مرد شب‌پا تنهاتر شده است.

می‌پرسید چرا و می‌خواهید بدانید چرا تنهاتر؟ بشنوید:

«چه شب موذی و سنگین!» آری

همچنان است که او می‌گوید.

سایه در حاشیة جنگل، تاریک و مهیب.

مانده آتش خاموش.

بچه‌ها بی‌حرکت با تن یخ

هر دو تا دست به هم خوابیده،

برده‌شان خواب ابد لیک از هوش.

هر دو با عالم دیگر دارند

بستگی در این دم.

وارهیده ز بدو خوب سراسر کم‌و‌بیش

نگه رفتة چشم آنها

با درون شب گرم

زمزمه می‌کند از قصة یک ساعت پیش.

تن آنها به پدر می‌گوید:

«بچه‌هایت مرده‌اند.

پدر! اما برگرد،

خوک‌ها آمده‌اند

بینج را خورده‌اند»

چه کند گر برود یا نرود،

دم، که با ماتم خود می‌گرود؛

می‌رود شب‌پا (آن‌گونه که گویی به خیال

می‌رود او، نه به پا)

کرده در راه گلو بغض گره

هر چه، می‌گردد با او از جا.

دیگر حق دارد ماه را فراموش کند و شاید حذف. گویا غروب کرده است. گویا همان غبار روشنایی هم زاید بود. حق دارد حدود را تنگ‌تر سازد و شب را تیره‌تر و سنگین‌تر، انگار شب شکارش را گرفته می‌خواهد مشتش را ببندد، بفشرد. این پروانه نیست و نه گنجشک که در مشت تاریک و مرطوب و لزج شب به هم فشرده می‌گردد، می‌پژمرد و آب می‌شود، این یک لخته خون است، دل مرد شب‌پا. و ببینید چه وصف ساده و گیرایی و تشبیه پرقوتی:

هر چه، هر چیز که هست از بر او

همچنان گوری دنیاش می‌آید در چشم

و آسمان سنگ لحد بر سر او.

«کار شب‌پا» از شعرهای نمونة نیما یوشیج است. بعضی از اصول شیوة او در این منظومه به کمال آمده است و بسیاری از خصال هنر او را متبلور گردانیده. از سیمای انسانی و غمگینش و دلسوزی و همدردی‌اش با رنج و اهل رنج، از فضای مه‌آلود و اندوهگین شعرش، و قدرت طراحی و تشبیه و وصفش، از قطع و وصل‌های جالبش و شیوة خاصش در ترکیب و هماهنگی و بازگشتن به داستان‌گویی و ترجیع‌بندهایی که مثل پیوند و گرهی نمی‌گذارد رشته رها شود و قافیه‌ها که به جای خودند و وزن آرام و بهنجار که این منظومه به خود گرفته همه و همه از زمزمة آرام و بغض‌آمیزش، و زبان خاص و سادگی بیانش و صفای کوهستانی‌اش و چه و چه‌ها، همه را در این داستان می­بینیم و نیز پایانی چه مناسب، یادآور شروعی آن‌چنان خوب:

هیچ‌طوری نشده، باز شب است.

همچنان کاول شب، رود آرام.

می‌رسد ناله‌ای از جنگل دور.

جا که می‌سوزد دلمرده چراغ،

کار هر چیز تمام است، برده‌ست دوام،

لیک در آیش

کار شب‌پا نه هنوز است تمام.

و اکنون برای آن که شعر را جدا از همراهی من هم در دسترس داشته باشید، تمام «کار شب‌پا» را در اینجا می‌آورم، پس از خواندن آن نوشتة همراه شعر که گذشت دوباره خواندن تمام شعر، حال و کیفیت دیگر دارد:

کار شب‌پا

ماه می‌تابد، رود است آرام.

بر سر شاخه اوجا، تیرنگ،

دم بیاویخته، در خواب فرو رفته، ولی در آیش

کار شب‌پا نه هنوز است تمام.

 

می‌دمد گاه به شاخ،

گاه می‌کوبد بر طبل به چوب،

وندر آن تیرگی وحشت‌زا،

نه صدایی است به جز این، کز اوست.

هول غالب، همه چیزی مغلوب.

می‌رود دوکی، این هیکل اوست.

می‌رمد سایه‌ای، این است گراز.

خواب‌آلوده، به چشمان خسته،

هر دمی با خود می‌گوید باز:

«چه شب موذی و گرمی و دراز!»

 

«تازه مرده است زنم،

گرسنه مانده دوتایی بچه­هام

نیست در کپة ما مشت برنج،

بکنم با چه زبان‌شان آرام؟»

 

باز می‌کوبد او بر سر طبل،

در هوایی به مه اندوده شده،

گرد مهتاب بر آن بنشسته.

وز همه رهگذر جنگل و روی آیش

می‌پرد پشه و پشه است که دسته بسته.

 

مثل این است که با کوفتن طبل و دمیدن در شاخ

می‌دهد وحشت و سنگینی شب را تسکین.

هر چه در دیدة او ناهنجار.

هر چه‌اش در بر، سخت و سنگین.

 

لیک فکریش به سر می‌گذرد،

ـ همچو مرغی که بگیرد پرواز

هوس دانه‌اش از جا برده‌ـ

می‌دهد سوی بچه‌هاش آواز.

مثل اینست به او می‌گویند:

«بچه‌های تو دوتایی ناخوش.

دست در دست تب و گرسنگی داده به جا می‌سوزند.

آن دو بی‌مادر و تنها شده‌اند.

مرد!

برو آنجا به سراغ آنها

در کجا خوابیده؟

به کجا یا شده اند؟…»

 

بچة بینجگر از زخم پشه،

بر نی آرامیده.

پس از آنی که ز بس مادر را،

یاد آورده به دل، خوابیده.

پک و پک سوزد آنجا کله‌سی.

بوی از پیه می‌آید به دماغ.

در دل درهم و برهم شده مه،

کورسویی است ز یک مرده چراغ.

هست جولان پشه،

هست پرواز ضعیف شب‌تاب،

 

«چه شب موذی‌ای و طولانی!»

نیست از هیچ‌کس آوایی.

مرده و افسرده همه چیز که هست،

نیست دیگر خبر از دنیایی.

 

ده از او دور و کسی گر آنجاست،

همچو از زندگیش می‌گذرد.

خود او در آیش،

و زن او به نپاری تنهاست.

 

«آی دالنگ! دالنگ!» صدا می‌زند او

سگ خود را ببر خود: «دالنگ!»

می‌زند دور صدایش. خوکی

می‌جهد، گویی از سنگ به سنگ.

یا به تابندگی چشمش، همچون دو گل آتش سرخ،

یک درنده است که می‌پاید و کرده است درنگ.

 

نه کسی و نه سگی همدم او

بینجگر بی‌ثمر آنجا تنها

چون دگر همکاران.

تن او لخت و شماله در دست.

می‌رود، باز می‌آید، چه بس افتاده به بیم.

دودناکی به شب وحشت‌زا

می‌کند هیکل او را ترسیم.

 

طبل می‌کوبد و در شاخ دمان

به سوی راه دگر می‌گذرد.

مرده در گور گرفته است تکان، پنداری

جسته ـ یا ـ زنده‌ای از زندگی خود که شما ساخته‌اید،

نفرت و بیزاری،

می‌گریزد این دم

که به گوری بتپد.

یا که در امیدی

می‌رود تا که دگر بار بجوید هستی.

 

«چه شب موذی و گرمی و سمج!

بچگانم ز ره خواب نگشتند بدر

چقدر شب‌ها می‌گفتم‌شان:

خواب، شیطان‌زادگان، لیک امشب

خواب هستند. یقین می‌دانند

خسته مانده است پدر،

بس که او رفته و بس آمده، در پاهایش

قوتی نیست دگر»

 

«دالنگ! دالنگ!» گرسنه سگ او هم در خواب

هر چه، خوابیده، همه چیز آرام.

می­چمد از پلمی خوک به لم.

برنمی‌خیزد یک تن به‌جز او

که به کار است و نه کار است تمام.

پشه‌اش می‌مکد از خون تن لخت و سیاه

تا دم صبح صدا می‌زند او.

دم، که فکرش شده سوی دیگر،

گردن خود، تن خود خارد و در وحشت، دل افکند او.

 

می‌کند بار دگر دورش از موضع کار،

فکرت زادة مهر پدری.

او که تا صبح به چشم بیدار،

بینج باید پاید تا حاصل آن

بخورد در دل راحت دگری.

 

باز می‌گوید: «مرده زن من،

بچه‌ها گرسنه هستند مرا،

بروم بینم‌شان روی دمی.

خوک‌ها گوی بیایند و کنند

همه این آیش، ویران به چرا».

 

«چه شب موذی و سنگین!» آری

همچنان است که او می‌گوید.

سایه در حاشیة جنگل، تاریک و مهیب.

مانده آتش خاموش.

بچه‌ها بی‌حرکت با تن یخ،

هر دو تا دست به هم خوابیده،

برده‌شان خواب ابد لیک از هوش.

هر دو با  عالم دیگر دارند

بستگی در این دم.

وارهیده ز بد و خوب، سراسر کم‌و‌بیش.

نگه رفتة چشم آنها

با درون شب گرم،

زمزمه می‌کند از قصة یک ساعت پیش.

 

تن آنها به پدر می‌گوید:

«بچه‌هایت مرده‌اند.

پدر! اما برگرد.

خوک‌ها آمده‌اند

بینج را خورده‌اند».

 

چه کند، گر برود یا نرود.

دم که با ماتم خود می‌گرود،

می‌رود شب‌پا (آن‌گونه که گویی به خیال

می‌رود او، نه به پا).

کرده در راه گلو بغض گره،

هر چه، می‌گردد با او از جا.

 

هر چه، هر چیز که هست از بر او،

همچنان گوری دنیاش می‌آید در چشم؛

و آسمان سنگ لحد بر سر او.

 

هیچ‌طوری نشده، باز شب است،

همچنان کاول شب، رود آرام.

می‌رسد ناله‌ای از جنگل دور.

جا که می‌سوزد، دل مرده چراغ،

کار هر چیز تمام است، بریده است دوام.

لیک در آیش،

کار شب‌پا نه‌هنوز است تمام.

نیما یوشیج

شنبه 20 خرداد 1325

 

 

پرونده ویژه «درنگ» درباره نیما یوشیج را از اینجا ببینید

 

 


[1]. نامه نیما در دو نامه، ص 33.

 

 

 

 

[2]. Fade-in’fade-out.

 

 

 

 

[3] . در مورد خاقانی بیشتر آوردن مصطلحات مسیحیان که مادرش مسیحی بوده مقصود است و در خصوص قائم مقام بیشتر کاری که در «جلایرنامه» کرده است.

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)