هذیان

۲۰ دی ۱۳۹۲
داستان ارسالی «آرشام استادسرایی»
«درنگ» از داستان‌های ارسالی شما برای انتشار در بخش «داستان» استقبال می‌کند.

 

 

 

 

هذیان/ نویسنده: آرشام استادسرایی

 

از لایِ در بیرون اتاق را نگاه کردم. همه بودند. حرف می‌زدند و گهگاه می‌خندیدند. از محیط‌های شلوغ نفرت داشتم؛ باعث می‌شد احساس مفلوک بودنم بیشتر نمایان شود. مخصوصا آنکه شب بود و به همین علت تمام چراغ‌های خانه روشن بود. با نورانی بودن اطراف به شدت مشکل دارم و همیشه در اتاقم بیشتر از یک چراغ کم سو روشن نیست. حتی با نور روز هم مشکل داشتم و بیشتر روزها خواب بودم و شب‌ها بیدار… خواهرم که پنج سال بزرگتر از من بود و کاملا انسانِ اجتماعی و کثافتی شده بود متوجه شد که دارم بیرون اتاق را نگاه می‌کنم. از لای در نگاهم کرد و گفت:تو خجالت نمی‌کشی؟ چرا مثل موش چپیدی توی سوراخت؟ مگه می‌خوان بخورنت بیچاره؟ بیا مثل آدم بشین کنار خانواده‌ات، آخه مگه چی کم داری از بقیه بدبخت؟ گفتم: خودمو! گفت: چی؟ گفتم: هیچی، برو میام،برو.گفت: انگار مستأجری هستی که به‌اش اتاق کرایه دادیم! بود و نبودت داره اهمیت خودشو از دست می‌ده! راست می‌گفت. دو سال بود که غذایم را داخل اتاقم می‌خوردم، چون غذا اولین چیزی بود که باعث می‌شد با آنها، یعنی خانواده‌ام ارتباط برقرار کنم. تمام حشرونشرم با آنها در یک سلام خلاصه می‌شد. چند ماه اولی که این حالت در من پیدا شده بود، همه نگرانم بودند. بردنم پیش یکی از دوستان پدرم که روانشناس بود. جلسه اول سوال‌های مسخره می‌پرسید و حرف‌های آبکی به خوردم می‌داد و امیدهای بزک شده به شکمم می‌بست. وقتی هم که نوبت حرف زدن من بود مدام به ساعت بالای سرم نگاه می‌کرد و بدون توجه و به شدت مصنوعی سرش را بالا و پایین می‌برد. بعد از دو ماه دیگر به او مراجعه نکردم، بقیه هم کم‌کم به حالت‌های من عادت کردند…

دقیقا خودم هم یادم نیست که این حالت از کی در من شروع شده بود و قرار بود کی تمام شود…حتی منشأ یا دلیل آن را هم نمی‌توانستم پیدا کنم.

دنیا برایم به شکل معادله‌ای مجهول درآمده بود… احساس می‌کردم خودم را گم کرده‌ام، آن منی که تا چند سال پیش می‌شناختم دیگر وجود نداشت و نمونه جدیدی به جای آن تحویلم داده بودند؛ نمونه‌ای که کاملا با آن بیگانه بودم،او هم با من و با دنیای من بیگانه بود. یک جور حالت گریز و سکون توأمان در من وجود داشت که قابل درک نبود. به هر حال با هر زحمتی و خودخوریی که بود خودم را به بیرون اتاق بردم تا کمی کنار این به اصطلاح خانواده باشم. به سمت سالن پذیرایی رفتم، رنگم پریده بود و دست‌هایم می‌لرزید. دست و پایم را گم کرده بودم. باز هم خواهرم، که انسان اجتماعی و کثافتی شده بود، برای بروز استعدادش گفت: به به بالاخره جناب مستأجر از واحد خودشون بیرون اومدن! توجه همه به من جلب شد،چشم‌هایشان به من دوخته شد. پدرم با لحنی همراه با کنایه گفت: چه عجب تشّیف اُوردین آقا! عمویم هم که حسابی خورده بود و مثل همیشه سرخی صورتش به خاطر سفید بودن مو و سبیلش بیشتر توی ذوق می‌زد با دهانی که هر لحظه از مستی ممکن بود وا برود گفت: به به شاه‌پسر! مجلس رو منور کردی عمو جون، کم کم می‌خواستیم ما بیاییم توی اتاقت! حامد، پسر نکبتیش هم که داشت با خواهرم صحبت می‌کرد گفت: پسر عمو بس که لاغر شدی داری محو میشیا! مادرم گفت: چیکارش دارین بچمو! تنها آرزویی که داشتم این بود که زمین دهن باز کند و من را ببلعد…

ولی نه! شاید بهتر بود که اول با دستهای خودم خواهر کثافتم را خفه کنم و بعد به سراغ عموی قرمساقم بروم شیشه عرق‌اش را در ماتحتش فرو کنم، بعد هم آن دختر عفریته‌اش را که دهانش پر از سیم‌های مواج بود و ترتیب دندان‌هایش از هر جانوری شنیع‌تر و تهوع‌آورتر بود با چاقوی آشپزخانه قطعه قطعه کنم و در کشوی لباس‌های خواهرم بگذارم و پسر عموی کریه‌ام را که مثل کفتار حتی به حریم مرده‌ها هم تجاوز می‌کرد، با دستان خودم دار بزنم و به تاب خوردنش در هوا نگاه کنم… با پدر و مادرم کاری نداشتم، آنها بعد از این اتفاق از داشتن پسری مجنون و جانی، از فشار ترس و احساس گناه سکته خواهند کرد…بعد از آن زمین می‌توانست دهن باز کند و مرا باخیال راحت ببلعد… در همین افکار بودم که مادرم گفت: وا! چرا همیجوری دیوارو نیگا می‌کنی مادر؟ چرا رنگت پریده؟ برو بشین کنار پدرت و عموت یکم صحبت کنین… رفتم روی مبل نشستم… روبروی حامد، پدرم و عمویم. پسر عمویم چند سوال مسخره ازم پرسید: شنیدم سالی به دوازده ماه از خونه بیرون نمیری؟ آره؟ پسر یکم با این رفیقات برو بیرون، ورزش اینا چه خبر؟ ورزش نمی‌کنی؟ باید به خودت برسی داری میمیریا! گفتم: چشم… گفت: چشم که نشد حرف. من مامان و بابا و عسل رو هم به ورزش وادار کردم…خودم باید واست یه برنامه بریزم…

عسل اسم دختر عمویم بود…وقتی گفت مامان تازه متوجه شدم زن عمویم نیست و با آنها نیامده است، احتمالا به یکی از آن دوره‌های پر از غیبت و کینه‌اش رفته بود… خواهرم در همان حال که خیاری بد قواره را پوست می‌کند، به حامد گفت: آخ گفتی، تورو خدا تو یه کاری واسش بکن! و عمویم هم از آن طرف گفت: می‌خوام یه هیکل توپ مثل خودت واسش بسازی … پدرم با حالتی جدی و تحقیرآمیز میان حرفشان دوید: این پسر ما دو پاره استخون بیشتر نیست، بخاری ازش بلند نمی‌شه! تغییر عقیده دادم…پدرم را هم می‌کشم، فقط به مادر فرصت مرگ طبیعی را می‌دهم…    داشتم به روش سلاخی پدرم فکر می‌کردم که دوباره با یک صدا به این دنیای پوچ برگشتم. دردنیای واقعی احساس زندانی بودن می‌کردم، حداقل در دنیای افکار آزاد بودم و مختار بودم که هر کاری که دوست دارم انجام دهم، صدای خنده شنیع حامد و خواهرم بود که مرا دوباره وادار کرد به آنها نگاه کنم… عسل و مادرم هم داشتند شام را آماده می‌کردند ، عمو و پدرم داشتند با هم در مورد چیزی که متوجه نمیشدم،چون حسابی در گوشی حرف میزدند صحبت می‌کردند، فقط صدای وزوزی از سمت آنها می‌آمد. دوست داشتم صداهای مسخره‌شان قطع شود و کمی دست از سرم بردارند… به صورت‌های آنها نگاه کردم، اول از همه به صورت پسر عمویم حامد، به خنده‌های موزیانه‌اش، مو‌های براق و صورتش که تراشیده و سرخ بود… به بازو‌های حجیم و دندان‌های سفیدش که به هنگام خنده‌های زننده و شهوانی پیدا می‌شد…

 

به پدرم نگاه کردم، به صورت سه‌تیغ شده‌اش و سبیل‌های مشکی‌اش. اختلاف سنی زیادی با عمویم نداشت، اما سبیل و موهایش را رنگ می‌کرد. به چهره مغرورش نگاه کردم که توام با صبوری و زیرکی بود؛ آن نگاهی که نسبت به همه داشت؛ نگاهی از بالا به پایین، از منظر قدرت و دانایی و خردورزی، نگاهی تحقیرآمیز… به چهره مادرم نگاه کردم،چیز خاصی ندیدم جز تلاش‌هایی پوچ و عبث برای فرار از مرگ و روزمرگی. به چهره عمویم نگاه کردم، به لب‌هایش که به استکان عرقش می‌خورد، به صورت سرخش و نفس‌های عمیقش که از دورترین نقطه بدنش می‌آمد و بوی تعفن می‌داد، به مغزِ کوچک و پوکش… به دختر عمویم عسل نگاه کردم که با اسمش سخت در تضاد بود، به آن خوی پلیدش که بی شباهت به حامد نبود و تنها دلیلی که امشب از بین دندان‌های سیم‌کشی شده‌اش حرف‌ها و تیکه‌های سنگین بارم نمی‌کرد این بود که مادر در آشپزخانه دست تنها بود و خواهرم هم مشغول صحبت بود… فاصله‌مان آنقدر بود که فقط می‌توانست درباره‌ام قضاوت کند، نه صحبت… به چهره خواهرم نگاه کردم، به عشوه‌های کثیف و چرکینش، به تأیید‌های بی‌خود و بی‌جهتش نسبت به صحبت‌های حامد…به پیرزنی که درون او بود نگاه کردم، پیرزنی کریه المنظر، درست شبیه جادوگرهای جارو به دست… صدای خنده حامد و صحبتش با خواهرم…صدای ظرف و بشقاب آشپزخانه، صدای وزوزِ عمویم کنار گوش‌های پدر… صدای آهنگ ملایمی که در حال پخش شدن بود، بوی غذایی که از آشپزخانه می‌آمد، همه و همه درونم اغتشاشی ایجاد کرده بودند… هر چه می‌گذشت حالتم رفته رفته بدتر می‌شد و حرکات اطرافیان گنگ‌تر و کندتر می‌شد. صدایشان بم شده بود. سرم به شدت گیج می‌رفت…عرق سردی تمام تخته پشت و پیشانی‌ام را پوشانده بود. 

احساس تهوع می‌کردم و فکر می‌کردم وزنم را از دست داده‌ام… نفس‌هایم کند شده بود و تمام افراد خانواده با تمامی اثاثیه خانه در هم آمیخته شدند و رنگ واقعیت و زمختی از آنها پاک شده بود. دنیا در اطرافم درحال نرم شدن و از دست رفتن بود. صورت افراد خانواده به صورت‌ مترسک‌های مزرعه که از گونی ساخته شده بودند، به همراه طرح خنده‌ای سرد که روی آنها نقش بسته بود، تبدیل شده بود … از حالت تهوع و سرگیجه احساس خفگی می‌کردم، احساس می‌کردم دارم درون یک چاه که انتهایی ندارد سقوط می‌کنم…مقابل چشم‌هایم سیاه شد و از دست رفتم…

وقتی چشم‌هایم را باز کردم، سرم به شدت درد می‌کرد و نور چشم‌هایم را می‌زد… به شدت گرمم بود… روی مبل نشسته بودم،جایی که حامد نشسته بود… حالتی غریب درون خود حس می‌کردم…حس و حالتی مجهول… در دست راستم چاقوی بزرگ آشپزخانه بود و بدن پدرم از قفسه سینه تا زیر گردن پاره شده بود، با اضطراب بلند شدم. سرم گیج میرفت. جلوی پاهایم یک جسم سنگین و لَخت حس کردم، خواهرم بود که بین گردن و بدنش کمی فاصله افتاده بود…با ترس به سمت آشپزخانه رفتم…مادرم در حالتی معصومانه و وحشت‌زده به یخچال تکیه داده بود… اثری از خون روی او دیده نمی‌شد…به حالت طبیعی مرده بود، به سمت اتاقم رفتم، تلوتلو می‌خوردم و دست را به دیوار می‌گرفتم که زمین نخورم، آب دهنم غلیظ شده بود و ذهنم خالی خالی بود ،در راهرو خانه بین اتاق من و خواهرم ،به یک دست بریده شده برخوردم و از شدت ترس عقب عقب رفته و زمین خوردم… در اتاق خواهرم، دخترعمویم عسل، با بدنی قطعه قطعه شده در کشو خوابیده بود… چهاردست و پا به سالن برگشتم و متوجه شدم مرگ عمویم درست مثل مرگ خواهرم با تفکرات من هم‌خوانی ندارد…خرخره‌اش سرجایش نبود و سرش را به پشت مبل تکیه داده بود…در عوض، پسرعمویم، در وسط سالن از یک طناب آویزان بود و در هوا تاب می‌خورد.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (5)