بمان كه بمانم

۳ بهمن ۱۳۹۲
قسمت هفتم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند
مي‌دانم كه روزهاي جدايي، سنگين و پايان‌ناپذير مي‌نمايد. اما تمام خواهد شد. ما در كوره‌هاي جدايي بيش از توانايي‌مان سوخته‌ايم و هم‌چنان هستيم. و باز هم در دل اين كوره‌ها زنده خواهيم ماند چرا كه «عشق»، رويينه‌تنمان كرده است. عشق، خون قدرت است، ‌با اين خون مي‌مانيم و از خطوط درد مي‌گذريم و به صبح مي‌رسيم.

يگانه جان!

… …

پنجشنبه‌ها روز دو برابر ديدن بود چرا كه دهان خالي جمعه، هراس تنهايي را در وجودمان مي‌ريخت و ما بيش از هر روز هفته به هم نزديك مي‌شديم تا در گرماي هم يخ جمعه را آب كنيم. اما اين پنجشنبه از هر جمعه‌اي سردتر و سنگين‌تر است و من به تو مي‌انديشم كه مانده‌اي – و ماندن هميشه دردناكتر از برده شدن است – و به خودم كه بُرده مي‌شوم.

برده مي‌شوم و جاده به شهرها مي‌پيوندد و هر شهر با آدم‌ها و تازگي‌هايش نگاه پراشتياق مسافران را بخود مي‌كشد. اما من به چه بايد نگاه كنم؟ من كه نگاهم را در چشم‌هاي تو جا گذاشته‌ام به چه مي‌توانم نگاه كنم؟ من كه قلبم را در قلب تو چكانده‌ام، چگونه مي‌توانم چيزي و كسي را دور از تو دوست بدارم؟

با تو دنيا پر از زيبايي است و نگاهم بر هر چه كه مي‌افتد مثل كودكي شير تازه مي‌نوشد و سرشار از زندگي و حيات مي‌شود.

و بي‌تو دنيا دود است و من با چشمخانه‌هاي خالي در دود راه مي‌روم و بجاي نگاه، از چشمهايم آب مي‌جوشد.

پنجشنبه‌ها روز دوبرابر ديدن بود و روز اوج صدا و نگاه ما كه در چاه تاريك جمعه نمانيم. و اين پنجشنبه روزي است در شب و راهي است در چاه.

من اكنون در راهم و تو در خانه و هر دو تنها. من به كجا مي‌روم؟ مي‌روم كه رفته باشم،‌ همچنان كه پيش از اين تو مي‌رفتي كه رفته باشي. تنها مي‌مانيم كه تنها نمانند و مي‌گرييم كه اشك در چشمهاشان ننشيند.

من ناگزير بودم و تو خواستي و اكنون در راهم. خدا كند كه تو اندكي راحت باشي – مي‌گويم اندكي، چون مي‌دانم كه نمي‌تواني به تمامي راحت باشي – و دست كم، دردهاي جسمي آسوده‌ات بگذارند.

خدا كند كه اين روزهاي سال – اين سال‌هاي روز – پاياني بيابند و آنچنان كه تو مي‌خواهي و من آرزو مي‌كنم در چشم به هم زدني به آخر برسند.

خدا كند كه جاده‌ها كوتاه

                                                      كوتاه

                                                                      كوتاه

                                                                                      كوتاه

                                                                                                      و كوتاه و كوتاهتر شوند

و من به اصل خودم،‌ به زندگي‌ام، به هستي پرخونم و به هر چه پاكي و زيبايي است،‌ بازگردم.

خدا كند … خدا كند …

نمي‌توانم. باور كن نمي‌توانم. نه گفتن، نه نوشتن، نه هيچ كار ديگري.

فقط مي‌توانم به تو فكر كنم و به اين دردي كه راه گلويم را گرفته است و دارد منفجرم مي‌كند.

هنوز در راهم و در ابتداي «رفتن» كه «بازگشتن» را آرزو مي‌كنم. هنوز نرفته بودم كه «آمدن» را مي‌خواستم.

يگانه جان! اي خوب‌ترين خوب من! اي خوبي!

چگونه مي‌توانم بتو بگويم كه چقدر اشتياق دوباره ديدنت در جانم شعله مي‌كشد؟

چگونه مي‌توانم بگويمت كه چقدر دوستت دارم؟

چگونه مي‌توانم بگويمت كه بي‌تو چقدر تنهايم؟

همه‌ي دلخوشي‌ام دفتري است و قلمي كه رنج دورافتادگي از اصلم را در خود نگاه مي‌دارد و پيام پر عشقم را روزي بتو خواهد گفت.

اين دفتر رنگي از تو دارد. رنگ سپيد آرزوهاي بلند و پرشكوهم كه در چشمهاي تو جوابي يافت و خواهد يافت.

براي ناگزيري‌ام مرا ببخش و زندگي و خوشبختي‌ام را كه در چشم‌ها،‌ دست‌ها و گوشت و خون و نفس توست،‌ نگاهدار تا دليلي براي ماندن و بازگشتن داشته باشم.

دست‌هاي مهربانت را

                                      چشم‌هاي مهربانت را

                                                                      و هستي مهربانت را نگاهدار

كه بي‌اين همه،‌ جز غربت و مرگي سرشار از درد در انتظارم نيست. بمان كه بمانم. زندگي كن كه زنده بمانم و بخند كه زندگي بيگانه با لبخندم خنده را تجربه كند.

مي‌دانم كه روزهاي جدايي، سنگين و پايان‌ناپذير مي‌نمايد. اما تمام خواهد شد. ما در كوره‌هاي جدايي بيش از توانايي‌مان سوخته‌ايم و هم‌چنان هستيم. و باز هم در دل اين كوره‌ها زنده خواهيم ماند چرا كه «عشق»، رويينه‌تنمان كرده است.

عشق، خون قدرت است، ‌با اين خون مي‌مانيم و از خطوط درد مي‌گذريم و به صبح مي‌رسيم. صبحي هميشه كه خورشيدش در چشم‌هاي توست و آفتابش در دست‌هايت و نسيمش،‌ نفس گرم و نوازشگرت.

«اي خوب

      اي خوبي!

                      اي يار،

                           اي يگانه‌ترين يار

                                      آن شراب

                                      مگر چندساله بود؟»

 

یادداشتی بر اثر«من و یگانه و دیوار» به همراه فصل اول کتاب

فصل دوم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل سوم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل چهارم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل پنجم کتاب «من، یگانه و دیوار»

فصل ششم کتاب «من، یگانه و دیوار»

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)