راز موفقیتم معماست

۹ بهمن ۱۳۹۲
گفتگوی جمانه حداد با پاولو کوئیلو/ ترجمه احسان موسوی خلخالی
همین که از درِ خانه گذشتیم فوراً پشت رایانه‌اش رفت و گفت: «بیا، بیا، ببین راسل کرو در برنامه‌ی مشهور آپرا درباره‌ام چه گفته». (ظاهراً کیمیاگر کتاب اثیری خانم آپراست اما نمی‌توانم به این فکر نکنم که احتمالاً این تنها کتابی است که این مجری مشهور برنامه‌های تلویزیونی امریکا به عمرش خوانده، کسی که خیلی هم مدعی فرهنگ است آن‌قدر که یک باشگاه کتاب‌خوانی راه انداخته.) بعد ادامه داد: «آدرس پایگاهم در شبکه‌ی جهانی را می‌دانی؟» ... وارد اتاق نشیمن شدیم: «کشورت بسیار زیباست. در 1996 با بعضی دوستان سفری غیررسمی به آن داشتم، مسحور فوق‌العادگی صیدا و جبیل و بعلبک و کوه‌های سرو شدم».

درنگ| جمانه حداد، متولد ۱۹۷۰ در بیروت، شاعر، مترجم، روزنامه‌نگار و فعال زنان لبنانی است. او به هفت زبان دنیا صحبت می‌کند و مجموعه اشعار زیادی از او به زبان‌های مختلف منتشر شده است. حداد، مصاحبه‌های زیادی با نویسندگان بزرگ دنیا انجام داده، که برخی از آن‌ها در قالب کتاب، به زبان فارسی نیز ترجمه و منتشر شده است.

گفتگوی زیر مصاحبه او با پاولو کوئیلو نویسنده برزیلی است که رمان‌های او بین مردم عامه در کشورهای مختلف دنیا طرفداران زیادی دارد که احسان موسوی خلخالی آن را ترجمه کرده است و برای نخستین بار در سایت درنگ منتشر می‌شود. مصاحبه با این نویسنده شاید برای برخی جذاب نباشد چرا که مخاطبان رمان‌های او مردم عامه هستند و احتمالا این سوال برای اهالی ادبیات پیش آید که چرا روزنامه‌نگار موفقی مثل جمانه حداد سراغ او رفته است، اگر می‌خواهید پاسخ این سوال را به دست آورید توصیه می‌کنیم این گفتگو را تا انتها بخوانید.

احسان موسوی خلخالی متولد ۱۳۶۰ در تهران است که به ویرایش و ترجمه شعر، داستان و متون کلامی و تاریخی از زبان عربی مشغول است و پیش از این مصاحبه جمانه حداد با الفریده یلینک رمان‌نویس و نمایش‌نویس اتریشی و برنده جایزه نوبل ادبیات با ترجمه این مترجم در درنگ منتشر شده بود.

 

گفتگوی جمانه حداد با پاولو کوئیلو

سفری که برای دیدار با پاولو کوئیلو، نویسنده‌ی برزیلی، رفتم هم به لحاظ جسمی و هم به لحاظ روحی خسته‌کننده آغاز شد. شش ساعت را در قطاری که از پاریس به شهر کوچک تارب[1] در منطقه‌ی پیرنه می‌رفت به این فکر می‌کردم که این‌طور قرارگذاشتنی چه‌قدر برای یک داستان پلیسی یا فیلم هیچکاکی مناسب است. کوئیلو نه آدرس خانه‌ای را داده بود نه شماره‌ی تلفنی نه هیچ سرنخی برای پیداکردن ویلای ییلاقی فرانسوی‌اش. همه‌ی آن‌چه در ای‌میل آخرش نوشته بود این بود: «به تارب برو و در هتل هنری چهارم اتاق بگیر و منتظر تماسم بمان». وقتی از ایستگاه بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم افسرده و ناراحت از راننده پرسیدم: «پاولو کوئیلو را می‌شناسی؟». انگار به‌اش برخورده باشد نگاهم کرد و گفت: «خانم، ما این‌جا جز او کسی را نمی‌شناسیم». خیالم راحت شد. پس پیداکردنش سخت نیست حتا اگر قرارمان یادش رفته باشد.

از پنجره‌ی ماشین منظره‌ی کوهستانی اطرافم را نگاه می‌کردم و غرق این خیال شده بودم که موانع را پشت سر می‌گذارم و از کوه‌ها بالا می‌روم و از دره‌ها می‌گذرم تا به صومعه‌ی «مغ» برسم. بعد، به این فکر کردم که شاید در خلط نویسنده با نوشته‌اش و توهم با واقعیت زیاده‌روی می‌کنم. باید اعتراف کنم که در این باره تخیل شخصی‌ام که تاحدود زیادی دراماتیک است و به بدترین سناریوها میل می‌کند هم کمکم می‌کند. اما خیلی زود غبار وسوسه را از ذهنم زدودم: «نه، ممکن نیست یادش رفته باشد. حتماً آن را در سررسید سیاه‌رنگش ثبت کرده است ــ سررسیدش را سیاه رنگ تصور کردم ــ یا در سررسید منشی‌اش، ماریا دی لوردس[2]، ثبت شده است. شاید هم می‌خواهد توانایی‌ام در سرسپردگی به تقدیر را بسنجد». به‌هرحال، فضای این دیدار شبیه ماجراجویی‌های قدری‌مسلکانه بود و متناسب با تصویری که در ذهنم از او ساخته بودم. «همه چیز مرتب خواهد بود». مثل ورونیکا، قهرمان یکی از رمان‌هایش، این را به خودم گفتم. البته برخلاف ورونیکا تصمیم نگرفتم بمیرم بلکه با توجه به اوضاع و احوال بهتر دیدم که خیلی ساده نگرانی را کنار بگذارم. حدسم درست بود. تازه به هتل رسیده بودم که تماسی که منتظرش بودم رسید. «خوش‌ آمدی. ساعت شش در خانه‌ام می‌بینمت. جشن فرداشب هم یادت نرود». جشن؟ کدام جشن؟

نمی‌توان گفت پاولو کوئیلو، زاده‌ی 1947 و نویسنده‌ی هفت رمان و چند کتاب دیگر، شبیه رمان‌هایش است، هرچند وقتی می‌گوید با خودش و خوانندگانش روراست است باور می‌کنیم. اما نه در کیمیاگر نه در خاطرات یک مغ نه در کوه پنجم و نه حتا در شیطان و دوشیزه پریم آن نگاه اپیکوری‌ای را نمی‌بینیم که وقتی دیدمش در چشمانش برق می‌زد. زنگ اف‌اف را که زدم خودش به حیاط خانه به استقبالم آمد. راه‌رفتنی چابک، هیکلی ورزشی در شلوار جین سیاه و تی‌شرتی به همان رنگ، لبخندی مهمان‌نواز، دست‌دادنی پرقدرت و حرف‌زدنی ساده و غیرتصنعی از اولین لحظه. او بی شک انسان تأثیرگذاری است، با اعتماد به نفسی بسیار بالا، شدیداً کاریزماتیک و آگاه از این وضعیت خویش، و جادوگر به هردو معنای واقعی و استعاری کلمه. دربرابرم آمیخته‌ای از سبکسری و فرزانگی می‌دیدم، از عاطفه‌گرایی و فلسفه، از تنش و ثبات، از سرخوشی و عمق، کودکی که همه‌چیز شگفت‌زده‌اش می‌کند و ریش‌سفیدی که چیزهایی در عمرش تجربه کرده که تصورش را هم نمی‌شود کرد و «طول و عرض» زندگی‌اش را زیسته است.

همین که از درِ خانه گذشتیم فوراً پشت رایانه‌اش رفت و گفت: «بیا، بیا، ببین راسل کرو در برنامه‌ی مشهور آپرا درباره‌ام چه گفته». (ظاهراً کیمیاگر کتاب اثیری خانم آپراست اما نمی‌توانم به این فکر نکنم که احتمالاً این تنها کتابی است که این مجری مشهور برنامه‌های تلویزیونی امریکا به عمرش خوانده، کسی که خیلی هم مدعی فرهنگ است آن‌قدر که یک باشگاه کتاب‌خوانی راه انداخته.) بعد ادامه داد: «آدرس پایگاهم در شبکه‌ی جهانی را می‌دانی؟» … وارد اتاق نشیمن شدیم: «کشورت بسیار زیباست. در 1996 با بعضی دوستان سفری غیررسمی به آن داشتم، مسحور فوق‌العادگی صیدا و جبیل و بعلبک و کوه‌های سرو شدم».

نمی‌دانستم کوئیلو پیش از این به لبنان آمده است و می‌خواستم ازطرف «کتاب‌فروشی البرج» دعوتش کنم تا ملاقاتی اسطوره‌ای با عاشقان لبنانی‌اش برگزار کنیم. «فکرش را بکن، این سومین بار در این هفته است که به لبنان دعوت می‌شوم. بیا دو ای‌میل دیگر را ببین. (باز بلند می‌شویم و به سمت رایانه می‌رویم.) ببین، اولی‌اش از ناشرم در لبنان، دومی از کسی که می‌خواهد کتابم را به ارمنی ترجمه کند». وقتی گفتم من تجسم هردو دعوت‌ام چون مادرم ریشه‌های ارمنی دارد، گفت: «باشد، به‌اش فکر می‌کنم، به‌هرحال معتقدم که همه‌چیز سه‌بار اتفاق می‌افتد و احتمالا این سومی از همه مهم‌تر است. لبنان را نمی‌دانم اما حتماً می‌خواهم خیلی زود به ارمنستان بروم».

کوئیلو، که آثارش به 60 زبان ترجمه و در 155 کشور منتشر شده، درباره‌ی توزیع آثارش در کشورهای عربی پرسید. نیز از ترجمه‌های غیررسمی آن‌ها، البته اعتراف کرد که به هیچ وجه از این بابت ناراحت نیست بلکه آن را تحسین می‌کند و فقط نگران کیفیت این ترجمه‌هاست. درباره‌ی مترجم چیره‌دست آثارش، ماری طوق، هم صحبت کردیم و از لبنانی‌های ساکن برزیل، و از جشن ــ معما حل شد ــ که فردا در خانه‌اش برپاست و هرسال در نوزدهم مارس در یادبود شفیع و حامی‌اش قدیس یوسف [نجار] برگزار می‌کند، هم‌چنین از یک طره موی بلند پشت سرش که به یاد روزهای هیپی‌گری آن را نگه داشته است، و از تیمارستانی که پدر و مادرش در هفده‌ سالگی‌اش او را به آن‌جا فرستادند چون می‌خواست به‌جای مهندس‌شدن نویسنده شود. از فرهنگ عربی و پرباری و تأثیر آن در ناخودآگاه انسانی و عرفانی و ادبی‌اش هم حرف زدیم، از هزار و یک شب و شیفتگی‌اش به فضا و شاعرانگی و داستان‌های آن از کودکی‌اش، از جبران خلیل جبران و نامه‌هایش به ماری هاسکل، که کوئیلو هم آن‌ها را ترجمه کرده هم ناشرش را به توزیع گسترده‌ی آن در چندین کشور وادار کرده است.

آری، سفری که شرحش را خواهم نوشت دشوار آغاز شد، اما «جادوگر» می‌دانست چگونه با یک حرکت سریع دست‌هایش سنگ‌ریزه‌های خستگی را به گل‌های شکفته تبدیل کند. وقتی خواستیم شروع کنیم، از جایش برخاست و چهارزانو رو‌به‌روی میز وسط اتاق روی زمین نشست و گفت: «اشکال ندارد در طول گفت‌وگومان این‌گونه روی زمین بنشینم؟». چند لحظه طول کشید تا بر جاخوردگی‌ام مسلط شوم و خودم هم با خوشحالی روبه‌رویش روی زمین چهارزانو بنشینم. ضبط را روشن کردم: «حاضرید آقای کوئیلو؟». «همیشه».

حتماً گفت‌وگوی جالبی خواهد بود.

*  *  *

از آن‌جا که همیشه کارهای غیرعادی کرده‌ای و همیشه می‌گویی که عاشق شناکردن بر خلاف مسیر آب‌ هستی، بگذار ما هم مسیر برعکس را پی بگیریم و از تازه‌ترین کارت شروع کنیم. در یازده دقیقه برای اولین بار به موضوع سکس و لذت و تن پرداخته‌ای. کاری که خوانندگان آثارت را، که عادت کرده بودند با تو وارد جهان‌های معنوی و به‌شدت رازآلود شوند، غافلگیر کردی. نگران واکنش‌ها به این تغییر موضع نیستی؟

مدت‌ها بود دوست داشتم کتابی درباره‌ی سکس و موضع ما درقبال آن بنویسم اما نمی‌توانستم سرنخ لازم برای آن را پیدا کنم تا این‌که ماریا را دیدم. سکس یکی از انرژی‌های نشاط‌بخشی است که بیش از هر چیز دیگر می‌تواند تاریخ را تغییر دهد. به‌نظرم سکس یک کاری نیست که ما بکنیم، برای همین، عبارت making love را چندان نمی‌پسندم. سکس فقط آن کاری نیست که ما می‌کنیم بلکه به‌خصوص آن چیزی است که ما هستیم. شاید کمی نگران بودم که برخی جابخورند اما به خوانندگانم اعتماد دارم و معتقدم انسان باید قبل از هرچیز با خودش صادق باشد. و چون این همان چیزی بود که نوشتنش را در سر داشتم و همان داستانی بود که بر روحم نقش بسته بود در پاسخ مثبت دادن به ندای درونم تردید نکردم. واکنش‌ها هم بسیار مثبت بود، تا جایی که یازده دقیقه پرفروش‌ترین کتاب سال 2003 بود و در لیست پرفروش‌ها قبل از هری پاتر جای گرفت.

 

نگاهی اوتوپیایی به عشق و سکس

 

اما با خواندن این کتاب احساس کردم که نگاهت به عشق و سکس بسیار اتوپیایی و بلکه حتا گاه ساده‌انگارانه است. انگار همان افسانه‌ی معروف شاهدخت و شاهزاده است که درنهایت در کنار هم تا ابد سعادت‌مند زندگی می‌کنند…

واقعاً این‌طور فکر می‌کنی؟ شاید حق با تو باشد… به‌هرحال به پایان داستان بسیار فکر کردم چون دو راه پیش رویم بود: پایانی تراژیک؛ یا پایان‌دادن داستان به زندگی واقعی ماریا که عملاً در پایان کار با مردی که دوست داشت ازدواج کرد.

 

به‌نظرم این پایانی که انتخاب کردی، یعنی ازدواج، حتا از جدایی احتمالی دو عاشق هم تراژیک‌تر است!

(زیر خنده می‌زند) نه نه نه! به‌هرحال به این معنا نیست که ازدواج را اسطوره‌ی خوشبختی و آرامش بدانم. همه می‌دانیم که داستان‌های عاشقانه‌ای که «ختم به خیر می‌شود» نادرند. اما در این یک داستان ترجیح دادم صادقانه آن‌چه را برای ماریا اتفاق افتاده تعریف کنم، آن کودکی که دیدمش و زندگی‌اش را برایم تعریف کرد هرچند، برخلاف آن‌چه در کتاب آمده، معشوقش نقاش نبود. همان‌طور که گفتم داستانش سرنخی بود که مدت‌ها دنبالش بودم.

 

اما به‌هرحال تو رمان‌نویسی نه زندگی‌نامه‌نویس. می‌توانستی «چسب و قیچی کنی» و داستان را آن‌طور که خودت دوست داشتی درهم‌بیامیزی…

البته، به‌هرحال همین کار را هم کرده‌ام، برخی شخصیت‌ها و حوادث را جابه‌جا کرده‌ام و نظر خودم را، درقالب یک مرد و نیز در قالب زنی که در روح هر مردی ساکن است، درباره‌ی سکس به آن افزوده‌ام. خلاصه‌ی آن‌چه در زندگی به آن رسیده‌ام این است که عشق جسمانی تعبیری از تعبیرهای عشق معنوی است و مهم است که جسممان را از احساساتمان جدا نکنیم. چه چیزی زیباتر از این‌که این دو در هماهنگی کامل باشند و آن‌چه اولی می‌خواهد همانی شود که دومی و برعکس؟ سکس بی احساسات خشونتی است که درباره‌ی خویش اعمال می‌کنیم. تعداد ای‌میل‌هایی که دریافت کردم و در آن‌ها بسیاری از خوانندگان نوشته بودند که یازده دقیقه عرصه‌های ناشناخته‌ی بسیاری در زندگی و رفتار جنسی‌شان را برایشان روشن کرده است برایم بسیار حیرت‌آور بود. مردم از اول کار دنبال رفتار جنسی جاافتاده می‌روند و اهمیت تلاش ویژه را نادیده می‌گیرند و فراموش می‌کنند که هریک از ما در روح و جسم و امور جنسی‌مان یگانه‌ایم و آن‌چه برای یکی مناسب است برای دیگری نیست. درنتیجه‌ی چنین چیزی بسیاری از مراحل را پشت سر می‌گذاریم و تجربه‌های بسیار می‌اندوزیم. اما غالباً «کشف‌کردن» را ازدست می‌دهیم: پذیرش این واقعیت را که ما متفاوت‌ایم و شریک‌کردن شریک و معشوقمان در این تفاوت‌ها.

 

این هماهنگی کامل جسم و روح برداشتی ساده‌انگارانه و ایده‌آلیستی از رابطه‌ای به‌شدت پیچیده نیست؟

ایده‌آلیستی؟ فکر نکنم. مهم آن است که همیشه تلاش کنیم بهترین چیزی که در چنته داریم بیرون بیاوریم، آن‌قدر بجنگیم تا به عشق واقعی برسیم البته بی آن‌که دچار این توهم شویم که این عشق واقعی بهشت برین است. بلکه برعکس، عشق آرام و قرار را می‌گیرد، خسته و ناتوانمان می‌کند و زندگی‌مان را زیرورو می‌کند. عشق مبارزه‌طلبی‌ِ هرروزه است؛ همان‌طور که می‌تواند بسازدمان می‌تواند کاملاً ویرانمان کند؛ دقیقاً مثل کلمه. مثلاً ما مردها روزی دو ساعت را صرف نشان‌دادن مردانگی‌مان می‌کنیم، اثبات این‌که می‌توانیم راست کنیم و در سکس فوق‌العاده باشیم. اما عشق این نیست. عشق دلسوزی و لمس و گوش‌دادن و هماهنگی و همراهی است.

 

و سکس هم هست…

بله، بله، صددرصد. اما من بر اهمیت عشق از منظر احساسی‌اش تأکید دارم حتا اگر بسیاری‌مان از عشق بترسیم چون در عاشقی سختی و عذاب کشیده‌ایم. به‌رغم این دشواری باید عاشق شویم.

 

احساس نمی‌کنی تمایل به موعظه‌کردن داری؟

(با انکار شدید) موعظه؟ من؟ به هیچ وجه. انگار می‌خواهی هرطور شده اعصابم را به هم بریزی! من به هیچ وجه تلاش نمی‌کنم هیچ کسی را موعظه کنم و ایمان دارم که هرکدام ما راه خودش را دارد و نمی‌گویم مردم باید دنبال درد و رنج و تجربه‌های دشوار بروند. پیامی که می‌خواهم اعلام کنم آن است که اگر چنین چیزهایی به آنان روی آورد از آن‌ها بگریزند. مسئله این نیست که در جنگ با دیگران شکست خورده‌ایم، مسئله این است که در جنگ با خودمان ضربه بر کجایمان وارد آمده. این آن‌ چیزی است که مثلاً ماریا درک کرد وقتی بالاخره توانست با امور جنسی خودش کنار بیاید و آن را بپذیرد.

 

خودت چه‌قدر وقت لازم داشتی تا این بخش از زندگی‌ات را درک کنی؟

گوش کن، من 65 سالم است، یعنی خیلی زندگی کرده‌ام. همه‌ی ما، قبل از کشف ماهیت امور جنسی‌مان، مراحل بسیاری را در پرسه‌زنی و سرگردانی و خوکردن و تغییر و تحول می‌گذرانیم. می‌خواهی بپرسی تا حالا سراغ فاحشه‌ها رفته‌ام؟ بله، دو یا سه بار، شانزده سالم بود. چنین چیزی برای ما در برزیل بسیار عادی است و درحکم پیش‌درآمد یا مدخل ورود به جهان مردهاست. اما از آن‌ تجربه جز وحشت و احساس راحت نبودن چیزی برای گفتن ندارم. بعدش هم جریان هیپی‌ها در دهه‌ی 1960 و همراه با آن سکس بی قید و بند راه افتاد، مرحله‌ی بعدی برای من مرحله‌ی بسیار محافظه‌کارانه‌ای از این بابت بود. اما احساس می‌کنم هنوز درحال کشف این بخش از وجودم مانند دیگر بخش‌ها هستم. برای همین، یازده دقیقه را نوشتم، آن کتاب هم مثل دیگر نوشته‌هایم بخشی از وجودم را بازتاب می‌دهد.

نسخه‌ی کوئیلو

واقعاً هم همین‌طور است، حتا اگر نتوان ردپایت را مستقیم در رمان‌هایت دید، اما حضوری روشن در آن‌ها داری. تشنه‌ی نشان‌دادن خودت هستی؟

بهتر است بگویم تشنه‌ی کشف‌کردن و شناختن خودم هستم. از چیزهایی می‌نویسم که برایم مهم‌اند و ذهنم را درگیر می‌کنند، اموری که دغدغه‌ی ذهنی‌ام هستند، بی توجه به آن‌چه خواننده از من انتظار دارد. به‌نظرم بسیار توان‌فرساست که انسان همیشه بخواهد خودش را مخفی کند. نمی‌خواهم مخفی شوم، صورتک نمی‌خواهم، می‌خواهم خیلی ساده خودم را با دیگری شریک کنم: بله من مغ کامپوستلایم، مبارز راه روشنایی، شیشه‌فروش و چوپان‌ام، من همان نقاشم که ماریا عاشقش شد و حتا، تاحدودی، خود ماریا هستم. همه‌ی کتاب‌هایم تلاشی برای پاسخ به سؤالات خودم از زندگی است. من نویسنده‌ای بسیار صادق‌ام و خوانندگانم این را می‌دانند وگرنه اگر احساس می‌کردند شیادم کارهایم را نمی‌خواندند.

 

حالا که صحبت از خواننده‌هایت شد، که بسیار فراوان‌اند، راز موفقیت «نسخه‌ی کوئیلو» چیست؟

روزی که راز موفقیتم را بفهمم کارم تمام است. مکارانه از «نسخه» صحبت می‌کنی (طوری نگاهم می‌کند که انگار در حین ارتکاب گناه مچم را گرفته) اما جواب می‌دهم که آن یک معماست. چه‌طور می‌خواهی بفهمم چگونه واژه‌هایم به این حجم عظیم ارواح می‌رسد؟ خیلی‌ها این را از من می‌پرسند، اما اگر خوانندگان فکر می‌کنند جوابش را می‌دانم بهتر است از همین حالا از خواندن کتاب‌هایم دست بردارند. به طور کلی، می‌توانم بگویم که دو عامل هست که به فرد کمک می‌کند رؤیایش را محقق کند. یکی این‌که به آن‌چه آرزویش را دارد ایمان داشته باشد. من از وقتی که تصمیم گرفتم از راه نوشتن ارتزاق کنم همه‌ی کارهای دیگر را کنار گذاشتم. دوم این‌که بداند هرگز نخواهد توانست آرزویش را به‌تنهایی محقق کند. درمورد خودم، خوانندگانم هم‌پیمانانم بودند. آن‌ها بودند که با شور و شوق و عشقشان به گسترش آثار نویسنده‌ای که در آغاز شهرتی نداشت کمک کردند.

 

اما تو رمان‌نویسی هستی که بحث‌های زیادی به پا کرده. ازطرفی طرفدارانی داری که مبالغه‌آمیز نیست اگر بگوییم «پیروانت» هستند و دربرابر کسانی هستند که کاملاً نادیده‌ات می‌گیرند. خیلی‌ها هم می‌پرسند نکند فروش میلیونی نسخه‌های کتاب‌هایت نتیجه‌ی بازاریابی حرفه‌ای باشد نه مرغوبیت ادبی. حتا از این بالاتر، بعضی می‌گویند تو «تولیدکننده‌ی تجاری» یا دستگاه تولید پرفروش‌ها (best seller) هستی و مناسب خوانندگانی که چیزی نمی‌خوانند. یک بار منتقدی درباره‌ات نوشته بود: آثارش را نمی‌خوانم و از او خوشم نمی‌آید. موضع خودت در این آشفته‌بازار چیست؟

(این‌جا کوئیلو از جایش بلند شد و به سمت میز کارش رفت. از سؤالم ناراحت شد؟ نکند «دُز»ش را بالا برده باشم و عصبانی‌اش کرده باشم. قبل از شروع صحبتمان، از خبرنگاری آلمانی حرف زد که در یکی از کنفرانس مطبوعاتی‌اش آن‌قدر تندی کرده که دست آخر کوئیلو خواسته از سالن کنفرانس بیرونش بیندازند. نکند مثل آن شده باشم؟ نه، نه، دارد برمی‌گردد، لبخندی هم بر لبش هست، و یک جعبه‌ی سیگار در دستش. «سیگار اذیتت می‌کند؟». نفس راحتی می‌کشم و می‌گویم: «نه به هیچ وجه». سیگاری روشن می‌کند و پک عمیقی می‌زند و جواب می‌دهد).

مردم در مزخرف‌گویی استعداد زیادی دارند، من از شنیدن مزخرفاتشان غافل‌گیر نمی‌شوم و حرف‌هاشان هیچ تأثیری در من ندارد. این حرف‌ها را خیلی طبیعی می‌دانم. حسد یکی از عناصر کلاسیک طبیعت انسانی است. چنین حرف‌هایی هم به‌خوبی نشان می‌دهد که آثار من حضور قدرتمندی دارد و اگر این حضور قدرتمند نبود این‌قدر واکنش درپی نداشت. به‌هرحال، موفقیت من ربطی به بازاریابی و این حرف‌ها ندارد، چون منتقدان سال‌ها مرا به صلیب کشیدند و جداً به من ظلم کردند. رسانه‌ها هم کمکی به من نکردند. برای همین، با افتخار می‌گویم که موفقیتم از راه شهرت دهان به دهان بود، از برانگیختگی خوانندگانم. هیچ نویسنده‌ی برزیلی یا حتا فرانسوی نیست که آثارش به این همه زبان ترجمه شده باشد. همین‌جا بگویم که من در امور مربوط به فروش و بازار کاملاً پیاده هستم. یادم هست بچه که بودم آهنگ‌های بیتلز را گوش می‌دادم و می‌گفتم: چه عالی، فوق‌العاده‌اند! مادرم می‌گفت: «بی خیال، همه‌اش کار بازار و تبلیغات است و ماندنی نیستند». اما ماندند و هنوز هم بعد از چند نسل همه‌ی دنیا دوستشان دارند.

 

و فکر می‌کنی همه‌ی دنیا دوستت دارند؟

نه، منظورم این نبود. اما متأسفانه بعضی‌ها توضیح دوست دارند، می‌خواهند موفقیت را تحلیل و تشریح کنند، برای فهمیدن و باوکردن حتماً باید پاسخی منطقی و ریاضی داشته باشند. آن‌ها توماس عصر مایند، اما من جوابی ندارم. چرا این‌قدر فروش کارهایم بالاست؟ هرکه می‌خواهد بداند برود از خریداران بپرسد. حکم واقعی را نه منتقد که خواننده‌ای می‌دهد که پولش را خرج خرید کتابم می‌کند و خوانندگان درمورد من حکمشان را صادر کرده‌اند. حقیقت آن است که آفرینش ادبی رازی است که تفسیری برایش نیست. این آن چیزی است که منتقدان فسیل‌شده در کلیشه‌ها فراموشش می‌کنند.

 

زندگی می‌کنم

صحبت آفرینش ادبی شد. یک جایی در اعترافات یک مغ گفته‌ای که نویسنده مثل زن بارداری است که می‌زاید و تو نمی‌توانی بنویسی مگر آن‌که «با زندگی عشقبازی کنی». دوست دارم بدانم چگونه با زندگی چنین کاری می‌کنی…

چگونه با زندگی عشقبازی می‌کنم؟ خیلی راحت است، زندگی می‌کنم. با همه‌ی توان و شور و جنون و خوشی و لذت در آن سیر می‌کنم. هرچه نیرومندتر زندگی کنیم فرصت برای یافتن زبان ویژه‌مان راحت‌تر است. تلاش می‌کنم احترام و سحر هر لحظه را پاس بدارم. مثل همه‌ی رمان‌نویسان در ذهنم افکار بسیاری می‌آید و می‌رود اما فقط یک ایده است که بیدار می‌شود و رشد می‌کند و صدایم می‌زند و احساس می‌کنم می‌خواهم با دیگران تقسیمش کنم.

 

برای همین می‌نویسی؟ نوشتن در درجه‌ی اول برای تو مشارکت است؟

بله. مشارکت وجه مهمی از طبیعت بشری است. من نیاز دارم که دیگران را در انسانیتم و عشقم و کارم شریک کنم. هم‌چنین می‌نویسم تا چیزهایی را به خودم بگویم، من خواننده‌ی خاص آثار خودم هستم و با هر رمان جدیدی منتظر خودم می‌مانم. شاید همین صداقت است که خوانندگانی از همه‌ی سنین را به خواندن آثارم برمی‌انگیزد. علاوه بر این، می‌توانی بگویی می‌نویسم تا با کودک درونم حرف بزنم.

 

خیلی از این کودک درون حرف می‌زنی. گفتی 56 سالت شده، این پائولوی کوچولوی درونت بزرگ نشده؟

نه، اعتراف می‌کنم که قرار هم نیست بزرگ شود. بگذار بگویم که ازنظر من میوه وقتی می‌رسد در آستانه‌ی گندیدگی است. فقط بچه‌هایند که می‌تواند زندگی را بفهمند و آن‌ها که مثل بچه‌ها نگاه می‌کنند. کودک درون ماست که باعث می‌شود احساس کنیم اشیاء هنوز دربرابرمان‌اند و هنوز دوست نداریم با اکتشاف‌های پی در پی از ماجراجویی در زندگی دست برداریم. این کودک زنده و جاودانی است و سن و سال سرش نمی‌شود. برای همین، تلاش جدی می‌کنم که کودک درونم بزرگ نشود: حیرتی که این کودک به من عرضه می‌کند و انتظار حیرت بعدی که سرمی‌رسد تجسم روشن زنده‌بودنم است. آدم‌های بالغ و پخته می‌خواهند ببینند هر چیز چند متر یا چند کیلوست. بیشتر در گذشته‌ زندگی می‌کنند تا در حال حاضر و برای همین چیزهای جدید را حتا وقتی از کنارشان می‌گذرند نمی‌بینند. آن را از دست می‌دهند چون نمی‌توانند تشخیصش دهند. این به آن معنا نیست که بابت بزرگ‌شدنم شرمنده باشم، چین و چروک صورتم را مخفی نمی‌کنم و موهای سفیدم را رنگ نمی‌زنم اما پخته‌شدن به معنای کلبی‌اش را هم قبول ندارم.

 

همین کودک درونت را مخاطب قرار می‌دهی که نوشته‌هایت این‌قدر ساده و سرراست است؟

(هیجان‌زده می‌شود) گوش کن، اگر بخواهم می‌توانم هر هفته یک کتاب دشوار و پیچیده بنویسم اما به جایش ترجیح می‌دهم هر دو سال یک بار یک کتاب ساده و سرراست بنویسم. کتابی بدون نقش‌ونگارهای ادبی که مستقیماً به دل مردم نفوذ کند. کتاب پیچیده را هیچ‌کس نمی‌فهمد، فقط احمق‌ها احساس می‌کنند با یک کتاب عظیم و نبوغ‌آمیز روبه‌رویند دقیقاً چون نمی‌تواند معنایش را بفهمند. در پسِ هر پیچیدگی‌ای خلئی وحشتناک مخفی شده. شاید سبک من سطحی به نظر بیاید چون زبانی بسیار ناخن‌خشکانه دارم اما هدفم از این کار آن است که خواننده تخیلش را با من به پرواز درآورد. او را برمی‌انگیزم، تشویق می‌کنم، یخ‌هایش را می‌شکنم تا از جایگاه ناظر بی طرفی که کاری به کار هیچ چیز ندارد بیرونش آورم. اما جوهری که فکر را بارور کند و راز پسِ پشت واژه‌ها را نگه می‌دارم. همه می‌خواهند اولیس بنویسند اما اگر آمار بگیری که چند نفر اولیس را خوانده‌اند می‌بینی بسیار کم‌اند. من طبق شرط‌هایی که «مؤسسه» برایم تعیین کرده باشد نمی‌نویسم اما مطمئن‌ام که این زبان امروزین من ابزار ادبیات آینده خواهد بود.

 

اعتیاد به لذت‌های شبکه

حرف را به ابزارهای آینده کشاندی، دیدم روابط بسیار تنگاتنگی با جهان شبکه داری…

بله، از «رابطه‌ی تنگاتنگ» هم بیشتر، باید بگویم که به لذت‌های شبکه اعتیاد پیدا کرده‌ام. به‌نظرم، جهانی است که، برخلاف آن‌چه برخی فکر می‌کنند، رابطه و نزدیکی مردم را تقویت می‌کند. یادم هست قدیم‌ها در ساختمانی بزرگ زندگی می‌کردم که بیش از چهل خانواده در آن ساکن بودند. رابطه‌ام با همسایه چیزی بیش از «صبح‌ به خیر» در آسانسور نبود. اما در شبکه می‌نویسی و رابطه برقرار می‌کنی و تجربه‌ها و روحت را با کسانی درمیان می‌گذاری که به جهانت تعلق دارند و شبیه خودت هستند و به تو این احساس را می‌دهند که تنها نیستی. اینترنت قاتل تنهایی است نه سازنده‌ی آن. البته، الآن شبکه فضای نامتناهی وحشتناکی شده و شکی نیست که می‌توان از آن برای گسترش شر استفاده کرد اما مسئولیت این موضوع با تکنولوژی نیست بلکه انسان است که جنبه‌ی خوب یا بد همه‌چیز را انتخاب می‌کند.

 

تقریباً همه‌ی رمان‌هایت درباره‌ی همین درگیری خیر و شر است، درگیری جنبه‌ی خوب با جنبه‌ی بد. چنین جداکردنی آیا درست است؟ بد و خوب دو روی یک سکه نیستند؟ همه‌ی ما آمیزه‌ای از دکتر جکیل و مستر هاید[3] نیستیم؟

به‌نظرم سرشت انسان مانوی است و فکر می‌کنم ما، حتا بی کمک قوانین اجتماعی، توانایی لازم را داریم تا بدانیم کی خطا می‌کنیم و کی کارمان درست است، کی آسیب می‌زنیم و کی کمک می‌کنیم. این معیار شناخت خیر و شر درون ما هست. ما هردوی آن‌ها هستیم و البته هر چیزی در زندگی این دوگانگی را دارد. عشق هم نور و ظلمت خودش را دارد. مثلاً نویسندگی هم آمیزه‌ای از خوشی و دل‌نگرانی است. اما استفاده از انرژی‌های مثبتی که داریم کافی است. انسان ذاتاً نیک است اما شیطانی که درونش هست خواه‌ناخواه گاهی رو می‌آید…

 

پاولو، چرا دست نمی‌کشی؟

شیطانِ خودت چه‌طور؟ هر انسانی سیب خودش را دارد، سیب تو چه شکلی است؟

فکر می‌کنم خطرناک‌ترین وسوسه‌ای که دامنم را می‌گیرد این کلمات است: «پاولو، تو پیروز شدی، چرا کنار نمی‌نشینی و استراحت نمی‌کنی؟». این آن اغواگری‌ای است که با همه‌ی توانم با آن مبارزه می‌کنم. اما بقیه‌ی سیب‌ها را می‌چینم و بی هیچ تردیدی گاز می‌زنم! (می‌خندد). من تجربه‌هایم را قبول می‌کنم و خودم را درون آن‌ها می‌اندازم. ازطرفی هم برخی دوست دارند شیطان‌هایی بسازند که بر آن‌ها حکومت کند. برای ویران‌کردن این کافی است که قدرتش را از آن بگیریم، یعنی وجودش را قبول نکنیم.

 

مگر می‌شود زندگی به همین راحتی باشد؟ طوری حرف می‌زنی که انگار با یک معادله‌ی ساده مواجهیم: یک راه برای موفقیت است و یک راه برای شکست، یکی برای سعادت و یکی برای بدبختی…

بگذار این‌طور برایت بگویم، به نظر من فقط دو چیز می‌تواند مانع از آن شود که انسان به آرزویش برسد: یکی این‌که آن را ناممکن بداند؛ دوم آن‌که تسلیم ترس شود. شجاعت تنها فضیلتی است که انسان از آن هرگز بی نیاز نمی‌شود چون با ترس نمی‌تواند سرنوشتش را تغییر دهد و اسطوره‌ی خاص خودش را بسازد.

 

و تو، پاولو کوئیلو، از چه می‌ترسی؟

مثلاً از سخنرانی در یک جمع؛ هیچ وقت فکر نمی‌کنم چنین چیزی برایم عادی شود. البته این کار را می‌کنم و بخشی از برنامه‌ی منظم زندگی‌ام است. دائماً همه‌جای دنیا سخنرانی و نشست دارم اما باز هم برایم ترسناک. از خودم هم می‌ترسم… می‌دانی، شجاعت به معنای نبود ترس نیست بلکه به این معناست که نگذاری ترس از کار بیندازدت. همه‌مان می‌ترسیم، یک واکنش طبیعی است اما با شجاعت می‌توانیم به رغم ترس و وحشت پیش برویم.

 

از مرگ چه؟ از مرگ نمی‌ترسی؟

مرگ؟ مرگ برای من زن زیبایی است که کنارم نشسته، ابراز عشق می‌کند و می‌خواهد ببوسدم اما به‌اش می‌گویم: نه، حالا نه، کمی صبر کن، بعداً می‌بوسمت…

 

زن زیبا؟ این‌قدر برایت اغواگر است؟

نه، منظورم این نبود که اغواگر است، خواستم بگویم دشمنم نیست. ما دوستیم و تاابد با همیم. مثل سایه دنبالم است، چشم‌هایم را باز می‌کند، حواسم را جمع می‌کند و نصحیتم می‌کند که: «گوش کن دوست من، نباید منتظر فردا بمانی، ببین، دست بکش، بچش، با همه‌ی وجود زندگی کن چون آن‌چه امروز دست توست شاید فردا دست من باشد». برای همین می‌توانم مطمئنت کنم که از مرگ نمی‌ترسم.

 

چه‌قدر به نظر می‌آید آرامش درونی داری! واقعاً تا این حد با خودت در صلح هستی؟

 واقعاً آرام به نظر می‌آیم؟ شاید برای این است که تازه از ورزش اثیری‌ام، کمان‌گیری، برگشته‌ام. با این ورزش اعصابم آرام می‌شود و می‌توانم فکر کنم و راحت شوم. راستش از نوع آدم‌های آرام نیستم. بسیار هم نگران و بی قرارم. منظورم این بود که نگران پایان کار نیستم چون آزاد زندگی کرده‌ام و همه‌ی تجربه‌های ممکن را زیسته‌ام، چه خوب چه بد. با زنی که دوستش داشتم ازدواج کرده‌ام و آثاری نوشته‌ام که به آن‌ها افتخار می‌کنم فقط برای این‌که به میلیون‌ها نفر کمک کرده که بفهمند می‌توانند اگر خواستند سرنوشتشان را تغییر دهند. من تلاش می‌کنم یک کاتولیک نمونه باشم؛ حرفم را اشتباه نفهمی، من یک نویسنده‌ی کاتولیک نیستم.

 

اگر نیستی چه‌طور در یازده دقیقه ناگهان مریم باکره بر ماریا ظاهر می‌شود؟

مریم باکره بر ماریا ظاهر می‌شود؟ باور می‌کنی اصلاً یادم نیست؟ شاید تخیل ماریا سبب شده چنین تصوری کند. (سکوت). عجیب است… تو تنها کسی هستی که متوجه این موضوع شده و به من گفته. به‌هرحال، من ایمان دارم و این ایمان را اعتراف به این می‌گیرم که زندگی بیشتر از آن چیزی است که در آن و از آن لمس می‌کنیم. هم‌چنین ایمان به ما قدرت رؤیاپردازی و فرارفتن از خویش را می‌دهد.

 

شعایر فراتر از طبیعت بشری‌اند

اما هنوز هم ادیان بهانه‌ی درگیری بیشتر جنگ‌ها و گسترش کینه میان انسان‌هاست…

هر چیز مهمی در زندگی، مثل عشق و دین و آزادی و حقیقت، همان اندازه که ممکن است برای خیر استفاده شود برای شر هم استفاده می‌شود. از همان لحظه‌ای که درونمان را به جهان معنوی باز می‌کنیم وحشت از امر ناشناخته در ما زاده می‌شود و در این دنیا کسانی هستند که خیلی خوب بلدند از این وحشت استفاده کنند و آن را به بازی بگیرند. اما این معنایش آن نیست که دین علت جنگ‌هاست. دین رازی الاهی است که از طبیعت انسانی فراتر می‌رود. بگذار یک مثال ساده بزنم: من دست‌کم هفته‌ای یک بار به مراسم عشای ربانی می‌روم. عشای ربانی یعنی در چارچوب یک شعایر خاص راز درونمان را به اشتراک بگذاریم. وقتی کشیش برگزارکننده‌ی این مراسم را می‌بینم مطلقاً از خودم نمی‌پرسم: « این کشیش موجودی ایده‌آل است؟ خودش هیچ عیبی ندارد؟ آدم خوبی است یا بد؟». این مسائل اصلاً برایم اهمیت ندارد چون مراسم عشای ربانی فراتر از طبیعت انسانی است.

 

پیش کشیش اعتراف هم می‌کنی؟

بله.

 

لابد جلسه‌های طولانی‌ای است؟

(می‌خندد) خیلی طولانی، حق با توست! اما معنایش آن نیست که با همه چیزِ کلیسای کاتولیک موافق‌ام. این کلیسا مواضعی دارد که شخصاً تأیید نمی‌کنم. من کاملاً آزادانه انتخاب کرده‌ام که کاتولیک باشم؛ نه این‌که معتقد باشم آیین کاتولیک بهتر از اسلام یا بودیسم یا دیگر ادیان است بلکه چون می‌خواستم به ریشه‌هایم بازگردم و این لازم می‌آورد که سنت‌های این ریشه‌ها را احترام بگذارم. باید امر بشری را از راز عظیمی که نماینده‌ی آن است جدا کرد؛ حتا اگر کشیش آدم بدی باشد در لحظه‌ی اعتراف از خودش فراتر می‌رود. باید در برابر این راز فروتن باشیم، باید از شعایر اطاعت کنیم و شجاعت عشقی بی قید و شرط را داشته باشیم. به‌هرحال، فقط دین نیست که در روزگار ما از آن سوءاستفاده می‌شود بلکه تقریباً همه‌چیز در معرض سوءاستفاده است. مثلاً دیدی در ایالات متحده چه شد: بهانه‌کردن حملات 11 سپتامبر برای حمله به عراق، این فاجعه است. آن مصیبت را در راستای مصالح خاصشان به بازی گرفتند.

 

ازنار[4] هم اخیراً همین کار را پس از انفجارهای مادرید کرده است.

دقیقاً. او سعی کرد با دروغ‌پردازی از این حمله استفاده کند اما نتوانست. غالباً مردم فکر می‌کنند می‌توانند با افکار دیگران بازی کنند و آن‌ها را هرطور بخواهند جهت‌دهی کنند. این یکی از تجسم‌های خودخواهی انسانی و ماکیاولیسم ترسویی است که کسانی خود را به آن مسلح می‌کنند که از ترس این‌که انسان‌های خوبی باشند شر را پیشه می‌کنند و از ترس این‌که قانع باشند طمع پیشه می‌کنند و از ترس این‌که فقیر باشند پشت سر پول له‌له می‌زنند.

 

از «مولتی میلیونری» مثل تو چنین حرف‌هایی عجیب است…

معلوم است که من میلیونرم و با هر کتاب پول زیادی درمی‌آورم و می‌توانم بگویم به اندازه‌ی سه زندگی دیگر هم ثروت دارم. می‌دانی که، من جادوگرم! منظورم این نیست که پول و ثروت شر است بلکه راه‌های استفاده از آن گاهی شرارت‌آمیز است.

 

حماقت بود، پشیمانم

این ثروت عظیم با موفقیت چشمگیر کتاب کیمیاگر شروع شد که به بیش از شصت زبان ترجمه شده و در بیش از 155 کشور چاپ شده است و براساس آن نمایش‌ و اپرا و موسیقی هم ساخته شده است. ظاهراً باز هم قرار است برایت پول بسازد چون فیلمش را هم خواهند ساخت.

یادم نینداز، چه اشتباهی (این‌جا که رسیدیم کوئیلو متوجه شد که نزدیک‌شدن به مغرب اتاق را تاریک کرده. پرسید: چراغ لازم داری؟ گفتم: «نه. خوب است. بگذار همین‌طور بماند. جادوگرها تاریکی را بیشتر دوست دارند».) امیدوارم این پروژه عملی نشود. از این‌که همه‌ی حقوق کتاب را همان اول کار واگذار کرده‌ام پشیمانم. بعدها فهمیدم که این حماقت است چون چنین پیشرفتی طبیعی نیست. شک ندارم که لارنس فیشبورن[5] فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان فوق‌العاده‌ای است اما کمپانی وارنر که دارد فیلم‌نامه‌ی فیشبورن را تغییر می‌دهد و من به هیچ وجه از این وضع راضی نیستم. بعد از کیمیاگر فروش حق ساخت فیلم از آثارم را ممنوع کرده‌ام. من دوست دارم هر خواننده‌ای خودش فیلم‌نامه‌ی خاص خودش را از روی کتابم بنویسد و شخصیت‌ها را خودش انتخاب کند. نمی‌خواهم رمان «تک‌ساحتی» بنویسم. هرچند در نوشته‌هایم روش تکرارشونده‌ای ندارم، آزادی و تخیل بخش جدایی‌ناپذیر اصول نوشتاری‌ام است.

 

به‌نظرم روش تکرارشونده داری، قصه‌ی «پر سفید» به گوشم رسیده. این چه رسم عجیبی است و راز آن چیست؟

آه، کارآگاه واردی هستی! داستان از 1987 شروع شد وقتی تصمیم گرفتم درباره‌ی زیارت کامپوستلا بنویسم. آن روزها با این‌که نویسندگی آرزوی اصلی و تنها آرزویم است، نگران و مردد بودم. با خودم می‌گفتم: «بنویسم؟ ننویسم؟». وقتی می‌خواهی گامی برداری که می‌دانی زندگی‌ات را زیر و رو می‌کند چنین نگرانی‌ای طبیعی است. بالاخره گفتم: «اگر امروز پر سفید ببینم می‌نویسم». همین‌طور هم شد. از آن روز، قبل از نوشتن هر کار جدیدی منتظر این علامت می‌مانم. تا حالا هشت پر دیگر پیدا کرده‌ام. گاه چند هفته یا چند ماه منتظر می‌مانم اما هیچ‌وقت قبل از پیداشدن پر سفید شروع به کار نمی‌کنم. برخی این را نوعی طالع‌بینی می‌دانند اما من اسمش را می‌گذارم مناسک.

 

چه مناسک باشد چه طالع‌بینی، علت سکونتت در مناطق روستایی را روشن می‌کند چون اگر ساکن شهر بودی احتمال پیداکردن پر سفید خیلی کم می‌شد و خدا می‌داند چند کتابت تا حالا منتشر شده بود!

(کوئیلو خندید و این‌جا از من خواست که چند دقیقه ضبط را متوقف کنم تا مرا با همسر و دوست 25 ساله‌اش، کریستینا، آشنا کند که در همین لحظه با مادرش وارد خانه شد. کریستینا که نقاش است گفت که اخیراً برخی تابلوهایش را در یک نمایشگاه گروهی در لبنان نمایش داده است و آرزو دارد که یک روز لبنان را ببیند. با خودم گفتم: «خوب، حالا فهمیدم چه‌طور راضی‌ات کنم. بالاخره کسی را پیدا کردم که بتواند وادارت کند خیلی زود به بیروت بیایی!».

کوئیلو کمی با همسرش شوخی می‌کند و بعد می‌بوسدش. به آشپزخانه می‌رود و با مادرهمسرش هم شوخی می‌کند و او را هم می‌بوسد. بعد، از کریستینا قیمت شمعدان‌هایی را می‌پرسد که تازه خریده و دارد آن‌ها را روی میزهای دور ما می‌چیند. چشمکی به من زد و گفت: می‌بینی؟ میلیونر هم که باشم معنایش آن نیست که قیمت اجناس برایم مهم نیست». باز هم یک شوخی دیگر ــ دست از شوخی‌کردن برنمی‌دارد ــ و چند داستان خنده‌دار. بعد به حرفمان بازمی‌گردیم بی آن‌که لازم باشد سؤال را تکرار کنم. کیمیاگر واژه‌ها نمی‌گذارد سرنخ افکارش از دستش در برود).

بگذار بگویم چرا در روستا ساکن می‌شوم. چند سال پیش از روحم پرسیدم: «چه لازم داری؟». جوابش داد: «یک دستگاه رایانه و چند پیرهن با جنس خوب و همان اندازه شلوار و این‌که بتوانم آزادانه با زندگی سروکار داشته باشم».

 

مردم چه؟

بله، و مردم. معلوم است به مردم هم نیاز دارم. راستش، درواقع زندگی‌ام این روزها دو آهنگ دارد: گاهی الگرو[6] و گاهی آداجیو[7]. تازه از جهان الگرو بازگشته‌ام، هفته‌ی پیش در باسک بودم. هفته‌ی دیگر هم در الگرو خواهم بود چون قرار است برای شرکت در نشستی به موناکو بروم. اما در حال حاضر، این‌جا در مرحله‌ی آداجیو هستم چون در گوشه‌ی خانه از فلاش دوربین‌ها دورم.  آیا می‌توانم عدم تناوب آن‌ها را تحمل کنم؟ نه.

 

غیر از پر سفید، برای نوشتن مناسک خاص دیگری هم داری؟ نظم خاصی؟

نه، چون مرحله‌مرحله نمی‌نویسم. یک‌باره از اول تا آخرش را می‌نویسم. فقط برای نوشتن خاتمه‌ی کتاب کمی دست نگه می‌دارم. برای نوشتن یک کتاب دو هفته تا یک ماه نوشتن پشت سر هم لازم دارم. از جوانی همه‌ی کارها را همین‌طور انجام می‌دادم. هیچ‌وقت به نظم و ترتیب علاقه نداشتم و همیشه انسان عصیانگری بودم.

 

بودی؟ حالا دیگر نیستی؟ دیگر تمام شده؟

نخیر، سر جایش مانده! شعله‌ی عصیان بسیار مهم است. این به آن معنا نیست که آدم در راه کارهای احمقانه مبارزه کند اما مهم است که در راه آن‌چه بدان ایمان دارد مبارزه کند. من متخصص عصیان هستم، اگر دوست داری بگو عصیانگر چیره‌دست. به انقلاب ایمان دارم، به تغییر، و ایمان دارم که جهان جز با این شعله‌ی عصیان تحول پیدا نمی‌کند. همیشه مرد تندروی و شور و زدن به سیم آخر بوده‌ام و هستم. آدم‌های جوشی و آدم‌های خیلی یخ را می‌توانم درک کنم اما آدم‌های ولرم را هیچ وقت درک نمی‌کنم.

 

تنم را زخم پوشانده

اما شور و شوق زیادی غالباً گرفتارمان می‌کند. تندروی و شور و شوق تو را به چه جهنم‌هایی کشانده است؟

بسیار آسیب دیده‌ام و زخم‌های زیادی خورده‌ام. همه‌ی تنم را زخم پوشانده. اما یک چیز بگویم؟ به این زخم‌خوردگی افتخار می‌کنم. چون دلیل آن است که زندگی کرده‌ام و ترسو نبوده‌ام. شاید تنها ویژگی‌ مثبتم شجاعت باشد، چه در عشق، چه در کار، چه در تلاش معنوی. تازه، هیچ هم پشیمان نیستم. شاید تنها مرحله‌ای که گاهی بابتش پشیمانم اعتیاد به مواد مخدر باشد، اعتیاد چاهی وحشتناک است.

 

فکر کنم داری از دوران هیپی‌گری‌ات حرف می‌زنی؛ آن روزها که برای سیشاس،[8] خواننده‌ی راک اند رول، ترانه می‌نوشتی.

بله، در آن دوره بود که همه‌ انواع مخدر را تجربه کردم جز هروئین. مواد مخدر بسیار خطرناک است نه چون بد است بلکه چون حس خوبی به ما می‌دهد. بدترین چیزش این است که قدرت تصمیم‌گیری را از ما می‌گیرد. ما را زندانیِ بهشت دروغینی می‌کند که در آن نه می‌توانیم انتخابی کنیم نه تصمیمی بگیریم. یک دوره‌ای کاملاً از دست رفتم. اما کاملاً هم پشیمان نیستم چون ایمان دارم که هر چیزی در زندگی فایده‌ای دارد.

 

اگر واقعاً به چنین چیزی ایمان داری، می‌شود بگویی فایده‌ی مردن بچه‌ها از گرسنگی چیست؟ یا خشونت و تجاوز؟ یا تعصب و بدبختی و محرومیت؟

(لحظاتی صورتش گرفته شد و سکوت کرد و تأمل کرد) باشد، اگر بگویم جواب را می‌دانم دروغ گفته‌ام. نمی‌دانم. اما می‌دانم این همه علتی دارد. دربرابر این چیزهای دردناک چه می‌توانم بکنم؟ سعی می‌کنم در حد خودم کاری کنم، مؤسسه‌ای خیریه‌ای در برزیل دارم که به امور کودکان و سالمندان در برزیل رسیدگی می‌کند. تلاش برای یافتن توضیحی برای آن بی فایده است، بهتر است هرکداممان تا جایی که می‌توانیم در این هیاهوی وحشتناک کاری کنیم، ببخشیم، بدهیم، عشق بورزیم، شریک شویم، بنویسیم…

 

بنویسیم؟ این روزها میلیون‌ها کتاب در جهان منتشر می‌شود که به‌اندازه‌ی یک مورچه هم چرخ دنیا را به سمت بهتر پیش نمی‌برد. فکر می‌کنی ادبیات می‌تواند عامل تغییری مثبت در این هیاهویی که حرفش را زدی باشد؟

عامل تغییر؟ نه. اما می‌تواند مشوق خوبی باشد. هر کتابی که می‌خوانیم در آن چیزهایی هست که قبلاً هم می‌دانسته‌ایم اما با خواندنشان با نویسنده و با شخصیت‌هایی که کتاب آن‌ها را برایمان ارمغان آورده یکی می‌شویم. این در ما واکنشی برمی‌انگیزد و این حس را به می‌دهد که تنها نیستیم. ادبیات پل می‌سازد. این‌گونه است که نوشته‌های یک شاعر چینی در روح یک مرد ایرانی تأثیر می‌گذارد و رمان یک نویسنده‌ی برزیلی روح یک خواننده‌ی لبنانی را می‌نوازد… مگر نه؟

 

البته، حرف برزیل شد. تو درمیان نویسندگان امریکای لاتین استثنا هستی. همیشه در نوشته‌های آن‌ها فضای کشورهاشان را می‌یابیم، مثلاً با مارکز می‌فهمیم کلمبیا چه‌طور جایی است، یا با یوسا پرو، و با آمادو برزیل. اما هیچ کدام از رمان‌هایت در برزیل نمی‌گذرد. چرا؟

اولاً چون شدیداً در کشورم ریشه دوانده‌ام و خوب می‌شناسمش. آن‌قدر خوب که چشمانم پاکی کامل برای دیدن و حرف‌زدن از آن و نوشتن درباره‌اش را ندارد. علاوه بر این، آمادو که حرفش را زدی برای من یک شمایل است، او چنان خوب درباره‌ی برزیل ما نوشته که دربرابرش جز سکوت به احترام کاری نمی‌شود کرد. اما حتا وقتی وقایع رمانم در بالکان یا اسپانیا یا خاورمیانه می‌گذرد مثل یک نویسنده‌ی برزیلی می‌نویسم. خیلی‌ها نمی‌توانند این را درک کنند چون فقط دیدنی‌ها را می‌بینند. می‌دانی که در کشور من بین امر مقدس و امر دنیایی، بین معلوم و مجهول، بین جادویی و واقعی هیچ تمایزی نیست.

 

سؤال آخرم هم درباره‌ی همین است. واقعاً تو، آن‌چنان‌که برخی توصیفت می‌کنند، جادوگری یا فقط خوب می‌دانی مردم دوست دارند چه بشنوند؟

(با زیرکی) چه کسی می‌داند؟ اما دیگر این «آخر» را به من نگو. از آن بدم می‌آید چون برای منِ نویسنده به این معناست که دیگر همدیگر را نخواهیم دید و این نفوس بد زدن است.

 

حق با توست. وقتی می‌گفتم خودم هم به این فکر کردم. انگار درک می‌کنی در روحم چه می‌گذرد. خوب، حالا که این‌طور است یک سؤال دیگر تا اثر آن کلمه را باطل کنیم، بیشترین عبارتی که از خوانندگانت در همه‌جای دنیا می‌شنوی چیست؟

(بی هیچ درنگی) درک می‌کنی در روحم چه می‌گذرد!

 

جادوگر این را که گفت ناگهان بلند شد و گفت: «و حالا، بیا برویم بیرون کمی تیر پرتاب کنیم. تو هم مثل همسر و مادر همسرم از برج قوس هستی و حتماً شکارگری در ژن‌هایت است. می‌خواهم ببینم چه کاره‌ای!»

به باغ رفتیم و قرار شد من اول پرتاب کنم چون تازه‌کار بودم و او دوم. در وضعیتی که یادم داد قرار گرفتم، به توصیه‌ی خودش با نگاهم سیبل را به مبارزه طلبیدم و کمان را رها کردم. اما ظاهراً نه برجم همکاری‌ای کرد نه تمایل شدیدم به این‌که بزنم به قلب آن صفحه‌ی سفید. تیر چند کیلومتر آن‌طرف‌تر رفت و بعید می‌دانم کسی بتواند روزی آن را در خاک فرانسه پیدا کند. خوب، حالا نوبت کوئیلوست…

بعد از این همه حرف، لازم است بگویم چه کمان‌گیر ماهری است؟

 

آوریل 2004

 


[1] . Tarbes

 

 

 

 

[2] . Maria de Lourdes

 

 

 

 

[3] .  شخصیت‌های رمان مورد عجیب دکتر جکیل و مستر هاید (Strange Case of Dr. Jekyll and Mr. Hyde) نوشته‌ی رابرت لوئیس استیونسون (Robert Louis Stevenson).

 

 

 

 

[4] .  José María Aznar، نخست‌وزیر اسپانیا در 1996 ـ 2004.

 

 

 

 

[5] . Laurence Fishburne

 

 

 

 

[6] . Allegro

 

 

 

 

[7] . Adagio

 

 

 

 

[8] . Raul Seixas

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

  1. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-73">
    امیر :

    بدون توجه واشاره به متن گفتگو از اقای احسان موسوی از اینکه ما را با نویسنده و روزنامه نگا ربرجسته و باسوادی چون خانم حداد اشنا کرده اند، تشکر می کنم.

  2. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment odd alt thread-odd thread-alt depth-1" id="li-comment-75">
    کاربر :

    امیدوارم جناب موسوی خلخالی این مجموعه را ادامه بدهند. هم از نظر محتوا خیلی ارزشمند است، هم از نظر شیوه و فرم گفتگو برای نویسندگان و روز نامه نگاران ما. با تشکر از زحمات ایشان و درنگ.

  3. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-80">
    مژگان :

    از اقای کوئلو چیزی نخوانده ام. اما به اعتبار مصاحبه خانم حداد با خانم یلیگا این گفتگو را خواندم و بسیار لدت بردم.از خانم حداد میشود یاد گرفت ،درست در لحظه ای که می توانی طرف مقابل را له بکنی رهایش بکنی. شخصیت بزگواری دارد این بانو.

  4. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment odd alt thread-odd thread-alt depth-1" id="li-comment-95">
    مهمان :

    در این گفتگو خانم جمانه حداد با تسلطی که به ادبیات معاصر جهان دارند،همچنین باوقوف وتسلطی که به اثار وحتی زندگی اقای کوئلو دارند بر خلاف نظر خیلی ها ما را با یک نویسنده جدی و دارای اندیشه اشنا کردند. از طرف دیگر اقای احسان موسوی ما رابا بانوی با سواد وصاحب نظری اشنا کردند که در کنار گوشمان قرار دارد ولی ما نمی شناسیم. کاش فرصتی باشد اقای موسوی امکان اشنایی بیشتر ایرانیان را با این خانم ممکن سازند.

  5. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-103">
    اکبر امیری :

    مصاحبه بسیار عالی ای بود. حرف زدن و حرف کشیدن از ادمهایی که بسیار با هوش هستند وافکار بسیار پیچیده ای دارند کار بسیار سخت و دشواری است که در اینجا به نظر می اید خانم حداد بسهولت این کار را انجام داده است. ولی باید متوجه بود که این کار بسیار دشواری است.ولی دانش گسترده ،اطلاعات اذبی وسیع ،تسلط کامل به اثار و زندگی طرف مصاحبهو قدرت روانشناسی خانم حداد این امر دشوار را به ظاهر سا ده جلوه می کند.من فکر می کنم کار های خانم حداد برای ما جنبه های اموزشی فراوانی دارد.کاش فرصتی فراهم شود تا اطلاعات بیشتری از این بانوی عرب مسلمان در اختیار داشته باشیم. من به جناب احسان موسوی پیشنهاد می کنم این احسان را در حق خوانندگان فارسی زبان انجام دهند.هر از چندی شعری ،نقد ادبی ای ،نمایشنامه و یا داستانی از ایشان ترجمه بکنند.و در زمینه هنرهای تجسمی از مجله الپیکر ایشان مطالبی را گزینش،ترجمه و منتشر نمایند.

  6. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment odd alt thread-odd thread-alt depth-1" id="li-comment-116">
    مهمان :

    مصاحبه را تازه دیدم.چند بار خواندم و بسیار لذت بردم ونکات بسیار مهمی در باره پائلو کوئیلو متوجه شدم. دستتان درد نکند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)