خاک گرسنه

۱ اسفند ۱۳۹۲
قسمت هشتم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند
در آنجا طاعون آدم‌ها را کنار هم می‌کُشد و در اینجا دور از هم. در آنجا آدم‌ها دسته‌جمعی می‌میرند و «مرگ دسته‌جمعی عروسی است» و در اینجا آدم‌ها در تنهایی به مرگ می‌رسند و مرگِ تنها، مرگ است با تمامی معنای این کلمه.

یگانه جان!

وقتی که هستی، آن چنان از تو پُرم که همه را فراموش می‌کنم. نیستم و نمی‌دانم در رگ‌هایم چه می‌جوشد و در قلبم که می‌تپد. اما همین که می‌روی و دوباره به خودم برمی‌گردم تنهایی را می‌یابم که در خونم می‌گرید و مرگ را در عمق چشم‌هایم احساس می‌کنم.

اگر این گورهای دهان گشوده نبود، شاید باز هم می‌توانستم خودم را فریب بدهم. اما اکنون دیگر از دست هنر بیست و چند ساله کاری برنمی‌آید. لباس فریب را دیگر بر هیچ‌کس و هیچ چیز نمی‌توانم بپوشانم. از مرز فریب گذشته‌ام و به عریانی رسیده‌ام.

عریانم

      عریانی

            عریان است

عریانیم

      عریانید

           عریانند

و من برای این همه عریانی کاری نمی‌توانم کرد. سرما پوستم را سیاه می‌کند و خودم را و همه را در آیینه‌ی چشم‌ها می‌نگرم که می‌شکنیم و ویران می‌شویم. و همه می‌گویند که آینه‌ی شکسته بدشگون است.

نمی‌دانم هیچ وقت شب به اسارت اتاقی سرد درآمده‌ای یا نه؟ در آن حال است که بزرگ‌ترین آرزویت خواب است. می‌خواهی که چشم‌هایت هرگز باز نشوند. چون بیداری تنها رنج است و رنج. می‌فهمی که در هیچ‌جا اجاقی نمی‌سوزد. و آتشی افروخته نیست و دست‌های مچاله‌شده و منجمدت هیچ کاری نمی‌توانند کرد. هنر بزرگ سرما گرفتن خواب است. اگر بتوانی پلک‌هایت را گرم کنی در خواب گم می‌شوی و در آن گمشدگی می‌توانی تنهایی را که در خونت می‌گرید،‌ و مرگ را که در چشمانت نشسته است فراموش کنی.

من بی تو به سرما می‌رسم و عریانی‌ام را درمی‌یابم. تا هستی شعله‌ی چشم‌هایت گرمم می‌کند و می‌توانم فراموش کنم که چه هستم و کجایم و چقدر با مرگ نزدیک. اما چون می‌روی به خودِ یخ‌زده‌ام برمی‌گردم و خیل تنهایان را می‌بینم که به قول شاملو چون «کوه‌ها با هم‌اند و تنهایند». به آنها می‌پیوندم و با آنها کشیده می‌شوم. می‌بینمشان که در انجماد تنهایی یخ می‌زنند و کاری از دستم برنمی‌آید.

در این تاریکی ناگزیریم که شانه به شانه حرکت کنیم تا در چشم‌هامان اگر شعله‌ای هست پیش پامان را روشن کند و هرچه ممکن است دیرتر در این گورهای دهان‌گشوده سرنگون شویم.

این گورها، چشم‌هامان را از هم گرفته است و ما تنهایان، به اسارت رنجی بی‌پایان درآمده‌ایم که به قول هدایت «مثل خوره روحمان را در انزوا می‌خورد». و در پایان تنها مرگ است که ما را انتظار می‌کشد. و آرامش بعد از مرگ قصه‌ی دروغی است که مادربزرگ‌ها ساخته‌اند. آنها که در آن انتها، سرمای مرگ را زیر پوستشان احساس می‌کردند و به بطالت راهی که کشیده شده بودند ایمان یافته بودند. پلک‌های چروکیده و پیرشان را به شعله‌ی فریب می‌سپردند تا شاید خوابشان بگیرد و سرما را کمتر احساس کنند. در همه‌ی قصه‌های مادربزرگ قهرمان‌ها پیروز بودند. امیرارسلان اگر با نیرنگ قمر وزیر به دام می‌افتاد و اسیر دیوان می‌شد، بالاخره نجات پیدا می‌کرد و «فرخ‌لقا» را با خود داشت.

اگر در ابتدای قصه، دیو سپید می‌توانست یاران را کور کند و در چاهی تاریک به زنجیر کشد، رستمی بود که از هفت‌خوان بگذرد و اسیران کور را «بینایی‌» و «رهایی» ببخشد.

اگر دختر یتیم و تنهای قصه‌ی مادربزرگ در ابتدا اسیر ستم نامادری بود، در پایان دست شاهزاده‌ای را می‌یافت که از حصار قلعه‌ی تاریک بگذرد و به روشنایی و رهایی برسد.

اگر گرگ می‌توانست بز را فریب بدهد و بزغاله‌ها را ببلعد، بز می‌توانست کسی را بیابد که دندان گرگ را بکشد و شاخهایش را تیز کند و بزغاله‌های هضم‌نشده به دشت سبز برگردند.

در همه‌ی قصه‌های مادربزرگ قهرمانان به آرزوشان می‌‌رسیدند و مادربزرگ می‌گفت: «الهی همان‌طور که آنها به آرزوشان رسیدند همه‌ی شما هم برسید.»

ما می‌خفتیم و خواب پیروزی می‌دیدیم و مادربزرگ بیدار می‌ماند و می‌لرزید و می‌گریست.

مادربزرگ می‌دانست که دارد قصه می‌گوید و آدم‌های قصه هیچ‌وقت نبوده‌اند و نخواهند بود. پلک‌های نازک کودکانه‌ی ما را شعله‌ی افسانه گرم می‌کرد و می‌خفتیم و سرما را فراموش می‌کردیم. اما پلک‌های چروکیده و پیر خود مادربزرگ بدان شعله نمی‌توانست گرم بشود.

و آخرین قصه‌ای که از او شنیدیم «آرامش بعد از مرگ بود» و همان قصه، چشم‌هایش را گرم کرد و تمام شد.

او که همه‌ی قهرمانانش را در قصه‌ها به پیروزی می‌رساند، نمی‌توانست شکست خودش را قبول کند. اما قبول و رد او چه اثری می‌توانست داشته باشد؟ او آدم بود و حقیقت داشت و در داستان واقعی آدم می‌میرد و تمام می‌شود. حالا از هر کجا که شروع کند، این جا نیست و هرطور که باشد دیگر مادربزرگ نیست، او تمام شد و ما دیدیم که خاک او را برد و ما از قصه‌ها جدا ماندیم و قهرمانان پیروز تمام شدند و این‌چنین تنها، در این تاریکی، با گورهای دهان‌گشوده روبه‌رو شدیم.

مادربزرگ‌ها در قصه‌سازی استعداد عجیبی داشتند، آن‌ها توانستند تا همان آخر در قالب قهرمانانشان زندگی کنند و وقتی به خودشان رسیدند که در دامن مرگ بودند و خاک آن‌ها را می‌برد و ما آن روزها آنقدر کوچک بودیم که می‌توانستیم در کنار اجاق خالی قصه‌ها خود را گرم کنیم و از سرمایی که مادربزرگ را مچاله کرد و به اسارت خاک درآورد چیزی نفهمیم.

حالا هم اگر تو می‌توانی در شعله‌ی آخرین قصه‌ی مادربزرگ که «آرامش بعد از مرگ» است، خودت را گرم کنی، دامن فریب را رها مکن. چون این تنها واژه‌ی مفیدی است که وجود دارد و می‌تواند باز هم آدم را نگاه دارد. اما من دیگر نمی‌توانم، هنر بیست و چند ساله دیگر نمی‌تواند نجاتم بدهد.

آیا بیست و چند سال فریب کافی نیست؟ تا کی می‌توان در زلال حوض‌های نقاشی خیره شد و با روشنی آبی که نیست زندگی کرد. هنرمند امروز می‌گوید که «حوض نقاشی من بی‌ماهی است» و من همین که از حوض نقاشی هنرمند جدا می‌شوم، نگاهم را آب‌های سبز و کثیف حوض شکسته‌ي خانه‌مان می‌بلعد. می‌بینی که اگر خود هنرمند هم چیزی نگوید، من نمی‌توانم فریب انسانی و دوستانه‌اش را نبینم.

گرچه آزموده را آزمودن خطاست، اما تا مدتی می‌توان خطاکار خوشبختی بود و همچنان فریب را آزمود و با امیدی دروغین زندگی کرد، اما فقط تا مدتی، برای همیشه نمی‌شود.

حالا این‌جا برمی‌گردم، به گذشته‌ام نگاه می‌کنم. و در می‌یابم که آیندگان به راحتی می‌توانند «ناکام» را به سنگ گور بیست و چند سالگی‌ام ببخشند. چراکه فرصت‌ها را از دست داده‌ام. زندگی نکرده‌ام تا زندگی کنم و حالا برای زندگی کردن چقدر فرصت دارم. «لحظه به لحظه» در این لحظه‌ها هیچ چیز را نمی‌شود به دست آورد. آلبر کامو در طاعون می‌گوید که برای ساکنان شهر طاعون‌زده‌ی «اُران» عشق وجود ندارد، چراکه عشق اندکی احتیاج به آینده دارد و برای آنها فقط لحظه‌هاست که هست. مگر ما فرصت بیشتری داریم؟ مگر اینجا «اُران» نیست که زندگی می‌کنیم؟

در شهر طاعون کامو، آدم‌ها از حرف جدی خوششان نمی‌آید و فقط به «گذراندن وقت» فکر می‌کنند.

کافه‌ها از آدم پر می‌شود و آدم‌ها از همه چیز می‌گویند، جز طاعون. چراکه طاعون یک مسئله‌ی جدی است و رهاشدگانِ در مرگ می‌کوشند که به مرگ نیاندیشند و معنا و پیامی هم نمی‌جویند.

در شهر طاعونی، سینماها یک فیلم تکراری را باز هم نمایش می‌دهند و تماشاچیان به این کاری ندارند که فیلم همان فیلم شب گذشته است چراکه فقط به «گذراندن وقت» فکر می‌کنند.

در فیلم امشب بچه‌ی فقیر ثروتمند می‌شود و در فیلم دیشب ثروتمند، فقر خویش را درمی‌یافت و فرداشب دوباره به همان فقر بازمی‌گردد. هیچ‌چیز عوض نمی‌شود و هیچ‌کس به عوض شدن فکر نمی‌کند. چراکه تنها عشق دگرگون‌کننده است و در لحظه‌های بی‌آینده عشق را نمی‌توان جست.

عشق، خون زندگی است و زندگی بی‌خون در روزگارمان چنین به طاعون آلوده شده است. و طاعون‌زدگان هیچ گلی را جدی نمی‌گیرند و پرنده و پرواز را باور نمی‌کنند و فقط به بودن و گذراندن می‌اندیشند. در «اُران» هر کس سعی می‌کند خودش را نجات بدهد و کسی را با کسی کاری نیست.

در «اُران» کسی به زیبایی و تمیزی فکر نمی‌کند، کسی دنیا را نمی‌آراید و علف‌های هرز را از گل‌ها جدا نمی‌کند. چراکه به فردایش اعتماد ندارد و می‌گوید که «دیگی که برای من نمی‌جوشد بگذار در آن کله‌ی سگ بجوشد».

در «اُران» رسیدن مطرح است نه «رفتن». چراکه رفتن باید به جایی بیانجامد و برای طاعون‌زدگان همه‌ی مرزها بسته است.

اینجا فاقد کدام یک از این خصوصیات است؟ قبول کن که هیچ کدام. اما من میان اینجا و آنجا تفاوتی یافته‌ام. اگر طاعون کامو را خوانده باشی، شاید تو هم به باور من رسیده باشی. در آنجا آدم‌ها مرگ را لمس می‌کنند، و صبح که از خانه درمی‌آیند لاشه‌ها را می‌بینند که در کوچه و خیابان ردیف شده است. و به هم که نگاه می‌کنند می‌اندیشند، شاید لحظه‌ای دیگر، هم را نیابند، و حیف‌شان می‌آید که در این فرصت کم مهربانی را از هم دریغ کنند.

اما اینجا مرگ ملموس نیست. نمی‌دانم که چگونه می‌توانیم مرگ هم را باور نکنیم و در نیابیم که فقط لحظه‌ها را فرصت داریم و می‌توان و باید در این لحظه‌ها مهربان بود.

یگانه‌جان! آنجا طاعون مهربانی را به آدم‌ها می‌بخشند و می‌کشد. و اینجا فقط می‌کشد و مهربانی همچنان بی‌مصرف می‌ماند.

در آنجا طاعون آدم‌ها را کنار هم می‌کُشد و در اینجا دور از هم. در آنجا آدم‌ها دسته‌جمعی می‌میرند و «مرگ دسته‌جمعی عروسی است» و در اینجا آدم‌ها در تنهایی به مرگ می‌رسند و مرگِ تنها، مرگ است با تمامی معنای این کلمه.

من به اینجا رسیده‌ام. به خیلی تنهایان، و مرگ را می‌بینم که طناب دارمان را می‌بافد و من مجبورم به حرف استاد گوش بسپارم که از زلف بلند معشوقه‌ی سعدی مي‌گوید و حافظ.[1]

من اینجا مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها را می‌بینم که به خاک می‌رسند و شکست‌خورده و بدبخت می‌پوسند و فراموش می‌شوند و پدر و مادر جاشان را پر می‌کنند و من و تو را به جانشینی می‌خوانند. و استاد از قهرمانان شاهنامه می‌گوید و من و تو ناگزیریم که حماسه‌‌سرایی بخوانیم و به رستم و هرکول دل خوش کنیم.[2]

من اینجایم با مشتی واژه‌های بی‌معنا، عشق، زندگی، زیبایی … و استاد می‌خواهد که ریشه‌ی بادمجان و سیب‌زمینی را با اصول زبان‌شناسی بیابم و ببینم که این بی‌آفت و بی‌رگ از کجا به اینجا رسیده است. من اینجایم و دیگر نمی‌توانم خودم را فریب بدهم. از هنر بیست و چند ساله دیگر کاری ساخته نیست و آدم بی‌چهره‌ای که تا این نهایت مرا کشیده است حالا چهره‌ی تو را دارد و خورشیدی که می‌تواند گرمم کند در چشم‌های توست. دیگر امیدِ یافتن و کشف در من نیست که «رفتن» را به پاهایم یادآوری کند، اکنون از دلهره‌ی گذشتن است که پُِرم. همین که نیروی چشم‌هایت را از من می‌گیری به انجماد دردناک تنهایی می‌رسم و خیل تنهایان را درمی‌یابم که چون «کوه‌ها با هم‌اند و تنهایند» و کاری از دستم برنمی‌آید. و کاری از دستشان برنمی‌آيد.

این همه گورهای دهان‌گشوده، نگاه‌ها را بلعیده است و تا غفلت کنند و چشم از زمین بردارند به انجماد خاک می‌رسند و به پوسیدگی و فراموشی. هر دستی که این گورها را کنده باشد برای جدایی آدم‌ها و برای کشاندن این تنهایان به مرگ، بهترین راه را یافته است.

فرق نمی‌کند که چه دستی گورکن آدمی شده است. در هر صورت آدم به تنهایی رسیده است و به اسارت زمستان درآمده است و خورشید گرم‌کننده که به کار راه‌گشایی از میان این گورهای دهان‌گشوده گمارده شده است، چشم‌های توست.

اما تا کی می‌توان راه گشود و رفت؟ تا کی می‌توان نخفت و دید؟ بالاخره گوری از ماست و ما کشیده می‌شویم و به خاک می‌رسیم. و خاک تا قدرتمند هستی و بر او حکومت می‌کنی، مهربان است، همین که به حکومتش در بیایی تو را می‌بلعد. و می‌پوسی و تمام می‌شوی. برای اینها چه می‌توانم کرد؟ و چون چشم‌هایت را از من می‌گیری چگونه می‌توانم در این عریانی اندوهگین به لرز نیفتم؟

و در «اُران» که زمان لحظه لحظه است و آینده بی‌معناست، من طاعون‌زده و آشنا با مرگ چگونه می‌توانم تو را که معنای زندگی هستی نگاه دارم؟ با اینکه «آزموده را آزمودن خطاست». بیست و چند سال خطاکارِ خوشبختی بوده‌ام و فریب را آزموده‌ام. اما اکنون که چشم‌هایت یقین را به من بخشیده است و من به «تو»ی بی‌مرز رسیده‌ام، چگونه می‌توانم با فریب بگذرم و فردای بی‌تو را خوب ببینم؟

و با تو فقط فراموش می‌کنم، وگرنه، آدم‌ها همچنان عریان و تنها در اسارت انجماد تنهایی‌اند.

اینجا هیچ‌کس به دست گورکن نمی‌اندیشد. هیچ‌کس مرگ را جدی نمی‌گیرد و تا این گورهای دهان‌گشوده پر نشود و مرگ به صورت ایمانی درنیاید، چشم‌ها خورشید نمی‌شوند و زندگی با خونِ عشق جان نمی‌گیرد.

من، می‌خواهم که لاشه‌ها را به خیابان بکشم

من، می‌خواهم مرگ را نمایش بدهم.

من، می‌خواهم فاصله را از لحظه‌ها بگیرم تا آینده مفهومی بیابد.

من، می‌خواهم طبیبان را فریاد کنم.

من، می‌خواهم گرگ را به گوسفندان یادآوری کنم.

من، می‌خواهم صدای کلنگ گورکن را به آرامش خواب بریزم.

من، می‌خواهم خواب را آشفته کنم.

من می‌خواهم …

و پدرم طبیب می‌جوید که مداوایم کند تا خواهر و برادرم آسوده بخوابند.

او این کوچک‌های در خواب را دوست دارد و با مهربانی سرشان را می‌بَرد تا به بهشت آن دنیا برسند و شیرخواران خوشبخت درخت طوبا باشند.

و من می‌اندیشم که اگر درخت طوبا و بهشت را پدرم فقط در افسانه‌های مادربزرگ دیده باشد، این کودکان آرزومند خوشبختی چه ناکام و بدبخت خواهند بود.

خانه‌ما به گورستان و بیابان نزدیک است و تمام لحظه‌های من از صدای گرگ و کفتار انباشته است و من نمی‌توانم بخوابم.

پدرم رادیو را باز می‌کند و صدای آگهی‌های تجارتی را آنچنان بلند می‌گیرد که هیچ صدایی نشنود. و به پپسی‌کولا می‌اندیشد که زندگی را زیبا می‌کند. و به شکلات فلان که زندگی را شیرین‌تر. و من از پپسی و شکلات بدم می‌آید و دیگران می‌گویند که تعصب خوب نیست و نباید با فتوایی کهنه از پپسی خوردن دست کشید و انتخاب سیگار به جای شکلات نشان بی‌ذوقی و مرض است. شاید راست بگویند و شاید واقعاً‌ من مریضم و نشانه‌اش این که دیگر نمی‌توانم با قصه‌های کهنه‌ی[3] مادربزرگ زندگی کنم و آگهی‌های تجارتی را دوست داشته باشم.

من عریانم و نمی‌توانم لباس فریب را بپوشم. و عریانی که این همه با مرگ نزدیک است چگونه می‌تواند «تو»‌ را داشته باشد که زندگی را معنایی؟ و من که به تو رسیده‌ام و آدم بی‌چهره‌ی سالیانم چهره‌ای یافته است، دیگر در آرزوی کشف و یافتن نیستم. از دلهره‌ی گذشتن پُرم و همین که چشم‌هایت را از من می‌گیری به تنهایی آدمی برمی‌گردم و زمستان را به تمامی در زیر پوستم احساس می‌کنم. و گرگ و کفتار را می‌بینم که زیر پنجره‌ی اطاقم زوزه می‌کشند و پدرم آگهی‌های تجارتی را بلند می‌گیرد و در جستجوی طبیبی است. و می‌اندیشم که دیوارهای خالی و سفید بیمارستان که چشم‌هایت را از من می‌گیرد چه سرد و نفوذناپذیر است و آدم‌های اسیر طاعون و همخواب مرگ با چه سادگی و تنهایی به بستر می‌روند و برنمی‌خیرند.

یادداشتی بر اثر«من و یگانه و دیوار» به همراه فصل اول کتاب

فصل دوم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل سوم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل چهارم کتاب «من و یگانه و دیوار»

فصل پنجم کتاب «من، یگانه و دیوار»

فصل ششم کتاب «من، یگانه و دیوار»

فصل هفتم از کتاب «من و یگانه و دیوار»

 

 


[1]  و 2. در اینجا نه مرادم نفی حافظ و سعدی است و نه خداوند اسطوره فردوسی بزرگ بل انتقاد از شکل تدریس استادان است که گویی در قرون چهار و پنج یا هفت و هشت دارند زندگی می‌کنند نه در قرن پانزدهم هجری قمری (یعنی بیستم میلادی)

3 . برای آن روز و سال‌ها باورم همین بود اما اکنون قصه‌ها، زندگی منند. 46 کجا و 80 کجا؟

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)