وسوسه

۶ اسفند ۱۳۹۲
نویسنده: مدیا کاشیگر
می‌فهمم. حرف آخر هر شب همه را به من می‌زنید. همان‌طور که حدسش را می‌زنید، من این داستان را هر شب برای کسی که سوار ماشینم می‌کنم، تعریف می‌کنم و بعد ماجرا می‌رسد به آن‌جا که طرف، درست مثل شما، مجبورم می‌کند که قضیه آن پاسبان را هم تعریف کنم و عاقبت همه مثل شما به این نتیجه می‌رسند که بهتر است خودشان را اعدام کنند.

«پیرمرد و بازنشته. بیکارم و شب‌ها دلم می‌گیرد. این ابوقراضه را روشن می‌کنم و راه می‌افتم. مسافرکش نیستم، نه. اگر کسی چشمم را گرفت سوارش می‌کنم. و راستش را بگویم، شما را که دیدم، یک‌جوری شدم: یاد یکی از دوستانم افتادم، اصلاً با شما مو نمی‌زد. نمی‌دانم اسمش را شنیده باشید یا نه. در روزگار جوانی ما نویسنده سرشناسی بود و اگر بگویم شهرت جهانی داشت، اغراق نکرده‌ام. البته شما خیلی جوان‌اید و بعید می‌دانم نویسنده‌های غیرهم نسل خودتان را بشناسید.

  • اسم دوست‌تان چه بود؟
  • خودش را در پاریس اعدام کرد.
  • نکند … نویسنده بوف کور؟
  • درست است! اسمش را شنیده‌اید؟
  • مگر ممکن است کسی او را نشناسد؟
  • پس او را می‌شناسید؟ کتاب‌هایش را چطور …، کتاب‌هایش را هم خوانده‌اید؟
  • همه کارهایش را خوانده‌ام.
  • وقتی شما را دیدم که این ساعت شب گوشه خیابان ایستاده‌اید، نور چراغ برق یک‌دفعه افتاد توی صورت‌تان و صادق برایم تداعی شد. اصلا با هم مو نمی‌زنید.
  • راستش نمی‌دانم چه بگویم … من البته سنم قد نمی‌دهد او را دیده باشم. اما از عکس‌هایش فکر نمی‌کنم شبیه هم باشیم.
  • نه، نه. باور بفرمایید شبیه‌اید. نه زن و مرد بودن توی این شباهتی که عرض می‌کنم دخیل است، نه ریش و سبیل و ظاهر چهره. نه منظورم یک نوع شباهت دیگر است: طرز ایستادن، طرز نگاه کردن، طرز حرف زدن، … در بی‌نهایت چیز به ظاهر بی‌اهمیت اما در واقع اصلی.
  • لطف شماست، اما …
  • جسارت است، اما جناب عالی قلم نمی‌زنید؟
  • چرا، … یعنی راستش حس می‌کنم که تازه در اول کارم: چندتایی داستان نوشته‌ام و …
  • عرض نکردم: طرز حرف زدن‌تان هم درست مثل حرف زدن صادق است. اصلا با او مو نمی‌زنید.
  • خیلی به هم نزدیک بودید؟
  • نزدیک؟ ما اصلا با هم یکی بودیم. از خیلی پیش از این‌که اولین نوشته‌هایش را چاپ کند با هم رفیق بودیم و تا روزی هم که خودش را در پاریس اعدام کرد، با هم بودیم.
  • خیلی ببخشید، اما این اصطلاح را … «خودش را اعدام کرد»، دومین بار است آن را به کار می‌برید. قبلا نشنیده بودم کسی برای خودکشی چنین اصطلاحی را به کار ببرد.
  • خودکشی؟ بله، درست است. حالا نسل جوان می‌گوید خودکشی.
  • وقتی خودش را کشت، شما پاریس بودید؟
  • البته.
  • حتماً خیلی از خبر مرگش تکان خوردید.
  • ببخشید، متوجه منظورتان نمی‌شوم.
  • منظورم آن لحظه‌یی است که فهمیدید خودش را کشته … برای‌تان تکان‌دهنده بود، نه؟
  • متوجه نمی‌شوم: با هم نشستیم و مدتی ـ اگر حافظه‌ام خطا نکند ـ، سه ساعتی راجع به این حرف زدیم که چطور خودش را اعدام کند و بعد من کمکش کردم زیر درها پارچه گذاشت، پنجره‌ها را حسابی کیپ کرد و شیر گاز را باز کرد و دراز کشید. بعد وقتی خودش را اعدام کرد، من رفتم. چه خبر شده؟ چرا این‌جوری نگاهم می‌کنید؟
  • یعنی … یعنی شما توی همان اتاقی بودید که …
  • معلوم است. ما با هم خیلی رفیق بودیم: محال بود حتا آب بخورد و من نفهمم. اما لطف کنید و این‌جوری نگاهم نکنید، خاطره بدی را در ذهنم تداعی می‌کند.
  • باورکردنی نیست!
  • آقای محترم، من از شما مؤدبانه خواهش کردم این‌جوری نگاهم نکنید، چون نگاه‌تان خاطره بدی را در ذهنم تداعی می‌کند و اذیت می‌شوم.
  • چه خاطره‌یی؟
  • قضیه‌اش مفصل است. فعلا یک چند دقیقه ساکت باشید. فکر می‌کنم که راه را اشتباهی آمده‌ام. اینجا کجاست؟»

«یک پاسبانی بود، بچه با استعدادی بود و بدتر از هم این‌که بچه خیلی درستی بود. شب‌ها، خیلی وقت‌ها می‌آمد و با من و صادق گلویی تازه می‌کرد. پستش توپخانه بود، بغل سردر باغ ملی. و هر صبح، طوافی‌ها آن‌جا جمع می‌شدند تا …

  • چه کسانی؟
  • طوافی‌ها، دستفروش‌ها.
  • بله. خب، می‌فرمودید.
  • بله. طوافی‌ها با گاری‌شان می‌آمدند تا جنس‌شان را بفروشند و این رفیق پاسبان ما که خیلی وظیفه‌شناس بود، هر صبح با آن‌ها درگیر می‌شد تا به قول امروزی‌ها متفرق‌شان کند. طوافی‌ها به‌اش می‌گفتند که بیا و از هر کدام از ما نفری سه ریال بگیر، دو ریالش را بده به افسرت که حوالی ظهر می‌آید سرکشی و یک ریالش را برای خودت بردار و بگذار ما کاسبی‌مان را بکنیم. ولی رفیق پاسبان ما زیر بار نمی‌رفت. می‌گفت: «من حرفی ندارم نفری سه ریال بدهید و این‌جا بمانید، اما باید جناب سروان خودش دستورش را بدهد. اگر جناب سروان گفت از هر کدام سه ریال بگیر، دو ریالش را به من بده، یک ریالش هم مال خودت و بمانند و جنس‌شان را بفروشند، من حرفی ندارم بمانید. اما تا جناب سروان خودش دستور نده، این‌جا حق توقف ندارید.» و خلاصه چه دردسرتان بدهم، هر روز که رفیق پاسبان ما صبحش پست داشت، شبش صحبت‌ها بر سر همین ماجرا بود. من ساکت بودم و چیزی نمی‌گفتم. اما صادق هر بار بحث می‌کرد و به رفیق سوم‌مان می‌گفت: «ای بابا، سه قران را بگیر و کاری به کارشان نداشته باش و از سه قران، یک قرانش را بزن به دردهای خودت.» اما رفیق‌مان به خرجش نمی‌رفت. آخرش یک شب پیش از آن‌که رفیق پاسبان‌مان بیاید، نشستیم و با هم مسئله را سبک سنگین کردیم و بعد، وقتی رفیق‌مان آمد، به‌اش گفتیم به درد زندگی در این اجتماع نمی‌خورد و بهتر است یا سه قران را بگیرد یا خودش را اعدام کند.
  • واقعاً این را به‌اش گفتید؟
  • بله، چون عین حقیقت بود.
  • رفیق‌تان، آن پاسبان، چه کار کرد؟
  • خودش را اعدام کرد، اما خیلی ناجور. در حالی که ما حاضر بودیم کمکش کنیم خیلی راحت‌تر خودش را اعدام کند.
  • چرا این چیزها را برایم تعریف می‌کنید؟
  • اولش که خدمت‌تان عرض کردم: بازنشسته‌ام و بیکار و شب‌ها راه می‌افتم و اگر کسی چشمم را گرفت، سوارش می‌کنم. کسی که چشم را بگیرد، دل را هم به خودش جذب می‌کند.
  • از ابراز صمیمیت شما متشکرم، اما این جواب نشد.
  • واقعیت را خدمت شما عرض کردم.
  • راستش من امشب دلم خیلی گرفته بود وگرنه ساعت یک صبح آواره خیابان‌ها نبودم. و چطور بگویم، … اول که فهمیدم رفیق نویسنده‌یی بوده‌اید که کارهایش را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم، … خب، کلی خوشحال شدم. گفتم چیزهای تازه‌یی درباره‌اش یاد می‌گیرم. اما حالا که حرف‌های‌تان تمام شده، …
  • می‌فهمم. حرف آخر هر شب همه را به من می‌زنید. همان‌طور که حدسش را می‌زنید، من این داستان را هر شب برای کسی که سوار ماشینم می‌کنم، تعریف می‌کنم و بعد ماجرا می‌رسد به آن‌جا که طرف، درست مثل شما، مجبورم می‌کند که قضیه آن پاسبان را هم تعریف کنم و عاقبت همه مثل شما به این نتیجه می‌رسند که بهتر است خودشان را اعدام کنند.
  • اما من نگفتم که در فکر خودکشی یا … ابداً. من فقط گفتم که دلم خیلی گرفته بود… اما حالا خیلی گرفته‌تر شده. چرا نگه می‌دارید؟
  • رسیدیم.
  • این‌جا کجاست؟
  • آن‌جا، آن پشت، یک زمین بایر است.
  • منظور؟
  • ببینید، همه دل‌شان گرفته است و همه تنها یک راه جلو خودشان دارند: اعدام. باور بفرمایید، من که شما را قبلا نمی‌شناختم، اما وقتی شما را دیدم که تنها زیر تیر چراغ برق ایستاده‌اید، تا آخرش را فهمیدم. برای همین هم بود که سوارتان کردم.
  • برای چه؟
  • برای این‌که نگذارم خودتان را مثل آن رفیق پاسبان‌مان بدجوری اعدام بفرمایید. بگیرید.
  • این‌ها… این‌ها چیست؟
  • قرص. درست سی و شش تاست. بروید آن‌جا، توی آن خرابه. آرام قرص‌ها را بخورید، دراز بکشید و بخوابید. مطمئن باشید که تا چهل و هشت ساعت کسی گذارش به آن‌جا نمی‌افتد و بنابراین کسی نیست نجاتتان بدهد. این را هم بگیرید.
  • این دیگر چیست؟
  • آب. برای خوردن قرص‌ها.»

نقد داستان وسوسه را از اینجا بخوانید.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (32)