هنوز آن سوال

۲۹ اسفند ۱۳۹۲
نویسنده: مهدی فرخّی
«درنگ» از داستان‌های ارسالی شما برای انتشار در بخش داستان سایت استقبال می‌کند. برای ارسال آثار می‌توانید به بخش «همکاری با ما» در سایت مراجعه کنید.

 

از چهارراه که رد شدم، راهمو به سمت میدون فردوسی ادامه دادم. همین طور که غرق تفکرات درهم و برهم خودم بودم، از دور دیدمش.

تو یه لحظه نگاهمون به هم گره خورد. در حالی که به هم نزدیک می‌شدیم، می‌تونستم تغییر حالت خودم رو، تو چهرۀ اون ببینم، یه نگاه بهت زدۀ عجیب، که یه لبخند داشت چاشنیش می‌شد.

 وقتی به هم رسیدیم بی‌اختیار ایستادیم، – هردو-.

نیم چرخی زدیم و روبه روی هم قرار گرفتیم. انگار نمی‌تونستیم پلک بزنیم، یا شاید می‌ترسیدیم پلک بزنیم.

گفتم: سلام

گفت: سلام

جوونی بود هم سن وسال اون روز خودم.

با اون که صد درصد می‌دونستم هرگز ندیدمش، پرسیدم: ما، همو می‌شناسیم؟

 جواب داد: نمی‌دونم.

گفتم: ببخشید.

از همدیگه جدا شدیم و از هم دور شدیم، – بی‌اختیار-

امروز… چند سال که از اون روز می‌گذره. ولی هنوز یک سوال خودشو به درودیوار ذهنم می‌کوبه:

من و اون جوون همو می‌شناختیم؟

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)