نمایشنامه «میرا»

۲ فروردین ۱۳۹۳
نویسنده و دراماتورژ: علی صفری
ولی تو... با انتخاب میرا به هم نوعات ظلم می‌کنی. بهشون توهین کردی. حتا به زن‌هایی که می‌تونستن با تو باشن.

میرا

برداشتی آزاد از رمان میرا نوشته کریستوفر فرانک

مترجم: لیلی گلستان

نویسنده و دراماتورژ: علی صفری

پیش صحنه:

 (صدای اطلاعیه حقوق شهروندی در سالن و توسط بلند گو‌ها پخش می‌شود تا تمامی تماشاچیان بروی صندلی‌هایشان بنشینند)

 

یک:

 (صحنه خاموش است. صدای خنده‌های بچه‌ای که روی دوچرخه‌ای در حال پا زدن است شنیده می‌شود. زنجیر دوچرخه در می‌رود. صدای خندیدن منقطع می‌شود؛ بعد از چند ثانیه نور روی دوچرخه تابیده می‌شود. پسری را می‌بینیم که ماسک بر صورت دارد و روی دوچرخه‌ای که تایر ندارد پا می‌زند. بعد از روشن شدن نور انگار که نور او را اذیت کند سرش را می‌گرداند و پس از آن دوچرخه پایین آمده و به سان جانوران تازه‌زاده شده به راه رفتن می‌پردازد. این راه رفتن با برخورد به اشیا صحنه همراه است و هر لحظه سرعت بیشتر می‌شود. بچه به سرعتش دیوانه وار می‌افزاید و با برخورد به قسمتی از دکور و شکستن نوعی دیوار از صحنه خارج می‌شود)

 

دو:

 (چراغ‌ها به حالت اتصالی خاموش و روشن می‌شوند. موسیقی تداعی کننده ترسی بی‌علت است، ترسی همراه با خنده آمیخته شده درخود متن. صدای همهمه می‌آید. همهمهٔ بازیگران در کنار موسیقی، در این صحنه، زمزمه‌ای از دیالوگ‌های حیاتی شنیده می‌شود. بازیگران با چراغ قوه‌هاشان بازی اسلحه می‌کنند. در این میان صدای دکتر از همه بالا‌تر و به مثابه یک اطلاعیه به گوش می‌رسد که می‌گوید: بدی درتنهایی و تنهایی در تاریکی نهفته است. پرده با روشن شدن چراغ‌های سالن خاتمه می یابد و به صورت آنی به صحنه بعدی متصل می‌شود)

 

سه:

 (در این صحنه مامور پشت میز و در دور‌ترین نقطه نسبت به لویی رو در روی او ایستاده است)

مامور باجه: می‌تونم دلیل ملاقاتتونو بدونم؟

لویی: اومدم برای گرفتن کاغذ، مداد و یک قلم

مامور باجه: (درحال نوشتن صورت جلسه) پس دلیل ملاقات شما، درخواست یک قلم، مداد و کاغذه.

لویی: درسته. (مامور او را با چشم وارسی می‌کند)

مامور باجه: طبقه سوم و در ضمن حواستون به آسانسور باشه.

لویی: خرابه؟

مامور باجه: نه فقط متاسفانه شیشه هاش کثیف شدن و از اون تو بیرون به خوبی دیده نمی‌شه. متوجه منظورم هستید که؟

لویی: بله بله. حتما.

مامور باجه: پس لطفا تنها داخل اون نروید آقای لویی.

 (صدای زنگ آسانسور به گوش می‌رسد که درب‌هایش باز می‌شود توسط نور‌های موضعی داخل صحنه آسانسور بروی بدن لویی نقش می‌بندد. در زیر پای او دستگاهی وجود دارد که او را تا جلوی میز مامور جلو می‌برد. با زنگ بعدی صحنه نور سابق را می‌یابد. مکان‌‌ همان جای سابق است. انگار هر دو می‌دانند که مکان‌‌ همان جاست ولی مامور نوع برخورد خود را تغییر و یک رتبه ارتقا می‌یابد)

مامور باجه (مرموزانه): به من گفتند کاغذ، قلم و یک مداد درخواست کردید، اگر اشتباه نکرده باشم… (در نامیدن اسم لویی دچار تعلل می‌شود و لویی به میان حرفش می‌پرد)

لویی: لویی

مامور باجه: لویی (با تعلل بسیار که به نوعی بازی می‌ماند) این وسایلو برای چی می‌خوای لویی؟

لویی: تبلیغات. می‌خوام با اونا تبلیغات بنویسم.

مامور باجه: چه نوع تبلیغاتی؟

لویی: در مورد تنهایی (مامور با تعجب نگاه می‌کند) و البته که در مورد خطرات اون. تا بتونم به همشهری هام خدمتی کرده باشم.

مامور باجه: می‌دونید تنهایی یعنی چی که می‌خواهید در موردش تبلیغات بنویسید؟

لویی: فکر کنم بدونم.

مامور باجه (تعجب کرده و با شک بسیار): جالبه. اونو لمس هم کردید؟

لویی: (با فکر) نه…

مامور باجه: خوبه. خیلی خوبه آقای لویی. اداره همیشه نسبت به کسایی که به جامعه شون احساس مسئولیت می‌کنند نیازمنده. (مامور لوازم را به دست لویی می‌دهد، دست‌هایش را با کمی نگاه می‌فشارد)

 

چهار:

 (لویی به محض گرفتن برگه‌ها می‌ایستد، نور روی میرا، بویینه و ماری تابیده می‌شود. نور روی لویی بیشتر است. میرا مو‌هایش را شانه می‌کند. بویینه مشغول بستن بند‌های کفش‌اش است و ماری دست‌هایش را لاک می‌زند)

لویی: نمی‌دونم تا کی می‌تونم بنویسم، ولی مطمئنم تا وقتی موضوع پنهان بمونه به این کار ادامه می‌دم. (مکث) حالا همه خوابیدن. من تنهام و می‌تونم چیزایی که دیدمو بازگو کنم. چیزایی که دیدم…

توی مربعی که من ساکنش هستم بویینه زندگی می‌کنه، مردی قوی ولی پیر؛ و ماری… زنی که من از اون‌زاده شدم و الان با بویینه جفت شده. اون از بویینه بیست سال جوون تره. دیدم که دستشو روی دست بویینه گذاشته بود، کاری که خیلی وقت بود از اون ندیده بودم، بویینه لبخند پوسیده‌ای تحویلش داد. (ماری به کمک بویینه می‌رود تا بند کفش‌هایش را ببندد) اون پیر شده و ماری اینو خوب می‌دونه. نفرچهارم میراست. اون از بویینه‌زاده شده.

مردی در نزدیکی مربع ما زندگی می‌کنه، به گمانم ناقل یک نوع از مریضی باشه. بیماریش خیلی شبیه منه. شاید حتا از اون گرفته باشم. شب‌ها، با انگشت هاش زمین را سوراخ می‌کنه و توی گودالی که درست کرده می‌خوابه. دیشب وقتی از شوق خوابیدنش توی اون گور برام می‌گفت از صورتش عرق می‌چکید. چشماش پر بود از برق، برقی که تو اون تاریکی معلوم نبود از کجا سرچشمه می‌گیره. (مکث)

با یه زن زندگی می‌کنه، یه زن سالم… کسی که از این ماجرا هیچی نمی‌دونه (سکوت)

زنی را دیدم که توی یه اتاق سفید به تنهایی عشق بازی می‌کرد. خودشو به من نزدیک کرد. تمام سعیمو کردم که هیچ عکس العملی نشون ندم. ولی تا انتهای دشت نگاهش روی من سنگینی می‌کرد، چون من خنده هاشو می‌فهمیدم و اینکه چرا تنها می‌خنده. اینا و خیلی چیزارو دیدم. چون به اطرافم حسابی دقت می‌کنم…

این اولین گناه تنهایی ست. (مکث)

بچه‌ای را دیدم که درست تو اولین روزی که تونست راه بره با سرعت شروع به دویدن کرد. به مبل‌ها برخورد می‌کرد تا اینکه تونست خودشو به شیشه‌ها برسونه و از اونا رد بشه.

اینجا کارتی هست که ما باید اونو با اسم دوازده تا از دوستامون پر کنیم. قانون اینو می‌گه که باید دوازده رفیق داشته باشیمو تمام سعیمونو بکنیم در شادی‌ها باهاشون شریک باشیم. واسشون جوکای با مزه بگیم، سرتاسر دشتو بی‌هیچ توقفی باهاشون برقصیم و شادی جمعیمونو توی دشت فریاد بزنیم. من هیچ رفیقی ندارم و بالطبع این کارت خالیه. این هم از یه خطای دیگه. وقتی بتونی با چند نفر باشی، تنها بودن خلاف قانونه.

اما همه اینا در برابر کاری که الان دارم انجام می‌دم هیچی نیست. من می‌نویسم. برای خودم. تنهای تنها… گاهی شده از ترس سایرین فکر فرار به سرم بزنه. (مکث) ولی یه چیزی هیچ وقت نمی‌ذاره اینجارو ترک کنم و اون میراست. نبودش برای من هنوز قابل تحمل نیست. همونطور که بودنشو تاب نمیارم.

باید منتظر بمونم، بیشتر بدونم… بیشتر ببینم… بنویسم… (مکث) مریضیم هر روز داره پیشرفت می‌کنه. می‌نویسم. تا کی…

 (این پرده با بیشتر شدن حرکات بویینه و ماری به اتمام می‌رسد و پرده بعدی بی‌وقفه آغاز می‌شود)

 

پنج:

 (لویی همچنان مشغول نوشتن است ولی تمرکز بروی بویینه و ماری ست)

بویینه: امروز گرم بود؛ خیلی. سربازا وسط دشت می‌دویدن، با اون چکمه‌های لاستیکی و پیراهنای سفید. نمی‌دونم دنبال چی می‌گشتن.

 (انگار یک نظامی کهنه کار باشد) یه سریشون هم توی صف‌های منظم زیر نور چراغا رژه می‌رفتن. انگار خبرایی تو راه باشه.

انتهای دشت پر بود از دود سیاه و چند تا فراری که تا زانو توی قیرا فرو رفته بودند. این کار تیرانداز‌ها رو راحت می‌کرد ولی اداره به هیچ وجه راضی نمی‌شه کسی رو از بین ببره. اونا حواسشون به همه چیز هست. به بقا…

تازگی‌ها دیدم در سمت شرقی دشت فعالیت‌هایی می‌کنن.

ماری: (به میان حرفش می‌پرد): منطورت برج‌های نگهبانی سفیده؟

بویینه: (به خودش می‌آید) برج‌های سفید؟ کدوما؟

ماری: دور‌تر از مربع ما برجای نگهبانی گذاشتند. مسلسل چی‌ها همیشه آماده‌اند تا اگر کسی قصد فرار داشت بهش شلیک کنن.

بویینه: این یه بازیه شاید… اونا کسی رو نمی‌کشن… یعنی، اداره قبول نمی‌کنه که کسی تا وقتی برای جامعه مفیده حذف بشه. مگر نه؟

ماری: آره ولی اونایی که فرار می‌کنن همون بهتر که کشته بشن. اداره در حال تغییراته. دیگه مقررات مثل سابق نیست.

مثلا قانون جدیدی اعلان شده.

بویینه: قانون…

ماری: آره. اینکه شبا دیگه حق نداریم چراغ‌های خونه را خاموش کنیم. این یعنی روشنایی محض. یعنی بیماری رو به ریشه کن شدنه. این عالیه. دیگه حتا یک لحظه هم تاریکی وجود نداره بویینه… اینجوری بی‌هیچ ترس از تنهایی میشه شب هارو راحت خوابید. (بویینه به سمت پنجره می‌رود)

بویینه: امروز توی دشت مردی منو توقیف کرد. ازم پرسید از کجا میامو به کجا می‌رم. چرا تنهام.

ماری: (با شوق) خخخخخب

بویینه: خب، من که لیست رفقام همراهم بود و بهش نشون دادم. بعدم برای اینکه باعث رضایتش بشم گفتم پیش چند تا از رفقام میرم تا واسشون داستان‌های با مزه تعریف کنم. به گمانم قبول کرد ولی به هر جهت تا خونه پشت سرم بود. (با ترس انگار هنوز کسی در تعقیبش است)

ماری: فردا به دیدن ورونیکا می‌رم.

بویینه: چی؟

ماری: ورونی رو یادت میاد؟

بویینه: وروووووووونی

ماری: بویینه… ورونی، همونی که جزو لیست دوستای منه. (هوس آلود) یادت نمیاد؟ شب عید جمع بود که باهاش آشنا شدی. اون موقع تو چهل سالت بود و حسابی قوی بودی… من که از جریان اون شب خیلی خیلی خوشحال شدم.

بویینه: تو فکر نمی‌کنی دودای سیاه به ما نزدیک‌تر شدن ماری. (انگار بخواهد بازی کند) از چی می‌گفتی؟ آ‌ها ورونی… ورونی…

ماری: چند وقتی بود که دیگه پیش رفقاش نمی‌اومد. اون دفعه‌هایی هم که اومد لباس‌های عجیب غریب می‌پوشید و باهامون کمتر می‌خندید. فرانک جریانو سریع فهمید و اداره را مطلع کرد. خوشبختانه برای اصلاح برده شده و تا وقتی برگرده اداره به جای اون برای فرانک یه جانشین گذاشته. (تمرکز روی لویی می‌آید)

لویی: بویینه می‌ترسه… از چی هنوز نمی‌دونم.

صدای میرا: هنوز داری ادامه می‌دی؟ به کثیف کردنشون؟

لویی: آره می‌نویسم

صدای میرا: مراقب باش لوو

لویی: (به ماری و بویینه اشاره می‌کند) اونا خوابن. فردا به اداره می‌رم. فقط یه کاغذ برام مونده ولی چیزای زیادی برای نوشتن دارم.

صدای میرا: تا وقتی که پیدات نکنن. حس می‌کنم توی سرم هیچ چیز نیست. تو منو پیدا می‌کنی لویی… هر اتفاقی که بیافته…

لویی: پیدات می‌کنم میرا

صدای میرا: قول بده که بهم خیانت نمی‌کنی

لویی: قول می‌دم.

صدای میرا: اونا به زودی به سراغمون میان

لویی: فردا به اداره می‌رم تا کاغذ بیشتری بگیرم. باید قبل از اینکه متوجه بشن خیلی چیزارو بنویسم.

 (مامور با خودش یک صندلی گردان به صحنه می‌آورد. پرده بی‌خاموشی به اداره می‌رود. لویی که از انتهای پرده قبل ایستاده به پیشنهاد دکتر بروی صندلی می‌نشیند)

 

شش:

مامور: اسم؟

لویی: لویی

مامور: (با صبر و حوصله) چند سالته لویی؟

لویی: بیست و هفت سال

مامور: بیست و هفت… نشانی؟

لویی: مربع ۸۳۷، ۳۳۴، ۴ غربی

مامور: خب لویی، به من گفتن کارت اسامی رفقات همراهت نبوده!

لویی: توی خونه جا گذاشتم

مامور: تو می‌دونی که در هر شرایطی باید این کارت همراهت باشه. نمی‌دونی؟

لویی: آره می‌دونم ولی این روزا درگیری هام زیاد شده

مامور: درگیری؟ شاید منظورت تبلیغاتیه که برای فرار از تنهایی می‌نویسی؟

لویی: شاید، یعنی آره

مامور: خیلی خوبه لویی که تو اینقدر به جامعه ت اهمیت می‌دی. می‌تونم چند تا از اونارو ببینم.

لویی: هنوز کار خاصی انجام ندادم. ترجیح دادم بریزمشون دور

 (مامور سرش را پایین انداخته و اندکی سکوت می‌کند. شروع به نوشتن می‌کند و در این زمان پیرزن وارد می‌شود)

مامور: (به سمت پیرزن) دور ریختشون؟ ترجیح داده؟

 (پیرزن لبخندی همراه با سر تکان دادن نشان می‌دهد)

لویی: (با ترس به پیرزن) آخه هیچ کدومشونو دوست نداشتم

مامور: پس ما می‌تونیم دور ریخته هاشو پیدا کنیم لویی.

پیرزن: (با آوا تایید می‌کند)

لویی: قول می‌دم تا هفته دیگه تعداد زیادی تبلیغات در باب تنهایی بنویسم. چند برابر بیشتر…

 (مامور با اشاره پیرزن خارج می‌شود)

پیرزن: (با مهربانی تصنعی) ورقه‌های کاغذ را چی کار کردی؟

لویی: یکبار دیگه هم گفتم که دور ریختمشون

پیرزن: مخفی شون کردی؟

لویی: نه

پبرزن: تو اون دور ریخته هارو برای ما میاری لویی… (در حال هم زدن مایعی درون کاسه) مگه نه پسر خوب

لویی: من اونارو میارم. همه اون چیزارو می‌ارم. وقتی چیزی برای نوشتن پیدا کنم.

پیر: می‌دوووونم. تو پسر خوبی هستی لویی. تو که نمی‌خواهی برای خودت دردسر درست کنی. می‌خواهی؟

لویی: نه.

پیر: لویی ما به استراحت نیاز داره. اینو بخور.

لویی: میارمشون

پیر: می‌دونم لویی. این باعث می‌شه دیگه چیزیو فراموش نکنی. بخورش…

 (پیرزن خارج می‌شود و مامور باز می‌گردد، لویی از خوردن مایع گیج است. در این صحنه افراد دیگر با چراغ قوه فضای آمیختگی را در نقطهٔ بالای سر لویی ایجاد می‌کنند. این صحنه توسط نور‌هایی رنگی اتفاق می‌افتد که در بالای سر لویی با هم ترکیب شده و اغتشاش روانی لویی را به رخ می‌کشند)

مامور: (با مناعت طبع بیشتری) تو باید بیشتر حواستو جمع کنی. باید همیشه به خاطر داشته باشی که لیست اسامی رفقا تنها یه لیست ساده نیست. اون نشون می‌ده که تو چقدر به بقیه اهمیت می‌دی لویی. البته باید ممنون اون دوستت باشی که این لیستو از خونه آورد. (مکث) میرا…

لویی: (جا می‌خورد) میرا

مامور: و این بسته‌های کاغذ برای اینکه بدونی ما به تو اعتماد داریم.

لویی: دوستم، که گفتید… رفت؟

مامور: اینجا میمونه. (با حسی شهوانی)

 (لویی می‌خواهد برخیزد ولی هنوز توان برخواستن ندارد. مامور با کشیدن صندلی او را از صحنه خارج می‌کند. پرده تمام می‌شود و با ظهور میرا و ماری پرده بعدی آغاز می‌شود)

 

هفت:

 (مامور و دکتر برای معاینه بویینه به خانه می‌آیند. دکتر به معاینه جسمی بویینه می‌پردازد. ابتدای این صحنه به حرکات بین دکتر و مامور و بویینه خلاصه می‌شود. دکتر با چک کردن و اشاره به مامور می‌فهماند که چه بنویسد)

مامور: خب. (با صبری که به چشم می‌آید و می‌خواهد بویینه را آماده مرگ کند) کارت شناسایی ت خیلی کهنه شده بویینه. این عکس برای چه زمانیه؟

بویینه: سی سالگیم

مامور: اوه یعنی تو واقعا توی این مدت برای اصلاح و یا تعویضش اقدام نکردی؟ این اشتباه مامور رسیدگی باید گزارش بشه دکتر.

 (دکتر با سر تایید می‌کند)

مامور: تو خودت مساله رو درک می‌کنی بویینه. سال‌ها توی اداره بودی و به مقررات آشنایی کامل داری.

بویینه: من مقرراتو کامل می‌دونم. اما اینو هم می‌دونم که هنوز می‌تونم در جامعه خدمت کنم. مثلا برای تبلیغات و یا به عنوان مامور کارمو ادامه بدم.

مامور: قوانین تغییر کرده بویینه. اداره در حال حاضر فقط به بقا فکر می‌کنه. آخرین بار کی به بقا کمک کردی؟

دکتر: دو سال پیش. یه پسر که متاسفانه به علت عدم تعادل جسمی یکروز توی یه گودال قیر که برای مرز بندی تهیه شده بود افتاد و خفه شد. ما جسد و کالبد شکافی کردیم… یه بیماری توی پا‌ها مشاهده شد که کاملا ارثی تشخیص داده شد.

مامور: نتیجه دکتر؟

دکتر: نتیجه اینکه با وجود این مساله بویینه حتا اگر به زحمت هم به بقا کمک کنه هیچ فایده‌ای نداره.

بویینه: من هنوز به درد رفقام می‌خورم.

مامور: گفتی رفقا. آخرین بار فرانسیسو در چه تاریخی ملاقات کردی بویینه؟

بویینه: آخرین بار… به گمانم هفته پیش بود. یه داستان جالب و با مزه گفتیم و تا انتهای دشت بلند بلند می‌خندیدیم.

مامور: (نگاهی به دکتر می‌اندازد) دکتر… یادته فرانسیسو؟ پارسال برای معاینه ش رفته بودیم. زیر فشار معاینه دوام نیاورد. اون شهروند خوبی بود.

بویینه عزیز دوست تو فرانسیس دو سال پیش مرد.

این خیلی بده که از لیست دوازده نفره رفقات سه نفرشون مردن و تو برای جانشین اون‌ها کسی را معرفی نکردی.

دکتر: این قرص هارو روزی دو بار مصرف کن بویینه.

بویینه: این به بقام کمک می‌کنه؟

مامور: بویینه… کم کم باید نشون بدی که هنوزم به قوانین احترام می‌ذاری.

دکتر: این قرص‌ها به بقا کمک می‌کنه. البته تاثیر اونا بسیار خاصه بویینه. این قرص‌ها اومدن جانشین تورو جلو می‌ندازه و این یعنی کمک به بقا…

 

هشت:

 (درانتهای صحنه ورونی با نقابی بروی صورتش ایستاده است)

ماری: ورونی عزیزم، چقدر با این ظاهر جدید زیبا شدی.

میرا: درد داشت؟ (به نقاب اشاره می‌کند)

ماری: تنهایی همیشه درد داره دختر. اون وضع اسف بار واقعا درد آور بود. تو ورونیکارو توی روزای قبل از اصلاح ندیده بودی. ولی الان اون شده همون ورونی عزیز ما.

میرا: چطوری تحملش کردی؟            

ماری: این چه سوالیه؟ خیلی ساده. وقتی به این فکر باشی که درمان می‌شی تمام وجودتو شوق می‌گیره. وقتی بدونی به آغوش جمع برمیگردی. اون هم برای ورونی، که حالا حالا‌ها می‌تونه برای بقا تلاش کنه. تویا رو یادت نمیاد؟ اون بیماریش خیلی حاد بود. برای درمان اون از خود تو استفاده کردن. برای درمان ورونی هم از یه نمونه قوی استفاده شده (بروی موهای پشت نقاب ورونی دست می‌کشد)

میرا: (کمی خودش را به ورونی نزدیک می‌کند و آرام می‌گوید) قبل از درمان. از اون موقع چیزی یادت میاد؟

ماری: آخه این چه سوالیه؟ اون درمان شده و از اون زندگی نکبتی هیچ چیز توی خاطرش نمونده. اداره نمی‌گذاره هیچ چیز باقی بمونه میرا. اونا همه رو هرجور که باشه درمان می‌کنند. مریضی ورونی خیلی جدی نبود. پوشیدن لباسای متفاوت، انتخاب یه مرد خاص یا تمایلش به رنگ‌های خاص. این جور چیزا که مشکلی نیست. اونا بد‌تر از اینارو هم درمان می‌کنن.

میرا: حتی…

ماری:: حتی؟

میرا: منظورم اینه که حتی اگه سرسخت باشه؟

ماری: میرا میرا. دخترم ورونی مثل یه کوه بود. قوی و محکم. اینو می‌تونی از مرد‌های اطرافش بپرسی. وقتی اونو درمان کنند یعنی این شانس برای همه وجود داره.

میرا: تو؛ خوشحالی ورونی؟

ماری: گاهی اوقات به سلامتت شک می‌کنم. معلووووومه. اون خوشحاله و البته سالم. مگه نه ورونی (ورونیکا برای اولین بار سرش را بالا می‌آورد و نقابش به طور کامل دیده می‌شود- پرده با خاموش شدن چراغ‌ها عوض می‌شود)

 

نه:

 (بوئینه روی صندلی نشسته و لوئی رو به روی او ایستاده است)

بوئینه: لوئی

لوئی: بله

بوئینه: حس می‌کنم زمان رفتنم فرا رسیده، بهتره بگم چند وقتیه چیز خاصی احساس نمی‌کنم. آدمی که احساساتش رو به افول گذاشته… حتا دیگه نمی‌تونم یه لطیفه ساده را درست برای دوستام تعریف کنم. به لحاظ بقا هم دچار ایراد شدم. ماری دو ساله هیچ بچه‌ای نیاورده. دکتر هم اینو تایید کرد. اینا منو می‌ترسونه لویی.

لوئی: (با غم) می‌دونم

بوئینه: برام دلسوزی نکن. تو حق نداری منو تحقیر کنی لویی.

لوئی: من؟

بوئینه: نگاهات و اون چیزایی که می‌نویسی. من می‌بینمت. هرروز…

لوئی: تو منو می‌بینی… اونا فقط تبلیغاته

بوئینه: حس می‌کنم رگه‌هایی از بیماری قبلی به سراغت اومده. سعی نکن یه طوری نشون بدی که هیچ اتفاقی نیافتاده. سه روز نبودی و بعدشم میرا… اونا شک کردن…

لوئی: یک سو تفاهم بود پدر. وقتی موضوع روشن شد، منو‌‌ رها کردند.

بوئینه: پدر… بچه هم که بودی باعث تحقیر سایرین می‌شدی. لوئی رقابت بزرگ‌ترین گناهه و تو سه سال پیاپی شاگرد اول شدی تا منو ماری هر روز از شورا اخطار بگیریم. یادته لویی؟

لویی: (با تاثر) همه چیزو خوب یادمه. همه اون روزا. چند وقتیه تمام کارم شده به گذشته فکر کردن. اونا را به خاطر آوردن.

بوئینه: لوئی، لوئی، لوئی. بشر در خدمت بشر.

لوئی: من درست شدم پدر. یه آدم سالم در خدمت آدمای دیگه. اون سال منو مجبور کردن شش ماه کامل برای پیدا کردن یه آدم تنها توی دشت جستجو کنم.

بوئینه: شادی تقسیم نشده اندوهیست بزک شده.

لوئی: آره. یه اندوه که باعث خندیدن سایرین می‌شد و من بخاطر بلندی قدم روی زمین می‌نشستم تا احساس برتری نکنم.

بوئینه: دست رد به سینه هر کسی زدن اشتباهه. بدون لذت تسلیم شدن لذت واقعیه. این یعنی لذت ناب.

لوئی: و من از تمام ورزش‌های انفرادی منع شدم. منو یک سال به مدرسه رفتن محکوم کردن و انجام دادن تمام بازی‌های دست جمعی

بوئینه: هر چی کمتر باشیم کمتر می‌خندیم.

لوئی: و من یادم نمی‌ره زمانی را که برای قدم زدن توی دشت در کنار تویا دستگیر شدم. شاید به این خاطر که با اینکه دو نفر بودیم زیادی می‌خندیدیم.

بوئینه: خوبه. خیلی خوبه که هنوز تویا را یادته. و بلایی که سرش اومد؟ اونو هم یادت؟ اونو چی؟

لوئی: تویا

بویینه: آره تویا. اونو که یادته؟ وقتی توی مدرسه همه مشغول انجام وظایف شهروندیشون بودن شما دو تا برای هم نامه‌های خصوصی می‌نوشتید. دوستاتون شمارو می‌دیدن و همین باعث شد تا هردوتونو برای اصلاح به اداره ببرن.

لویی: اصلاح هر دومون؟

بویینه: آره اصلاح. البته این اصلاح در مورد تویا ناموفق بود.

اون کسی که باعث اصلاح ناموفق تویا شد را یادته لویی؟

لویی: اصلاح ناموفق؟

بوئینه: (مکث) نگران نباش، هروقت مامورا مطمئن بشن بیماری به سراغت اومده میان درمانت کنن. اونا مراقبن لویی. مثل همیشه.

اونا همه چیزو خوب می‌بینن. خیلی خوب.

 (دکتر و مامور وارد می‌شوند. دکتر از درون کیفش آمپولی بیرون می‌اورد و به سمت بویینه می‌رود) این… دیدن… من… من می‌ترسم… می‌ترسم لویی…

مامور: نترس بویینه. تو داری به بقا کمک می‌کنی.

بویینه: تنهایی گناهه و با این وجود من تنها می‌میرم.

مامور: ولی باعث شادی جمع می‌شی. با بچه‌های ماری

بویینه: من هنوز کارای زیادی برای انجام دادن دارم.

مامور: تو کاراتو انجام دادی بویینه. تو شهروند خوبی بودی

بویینه: هنوز برای مردنم زوده. من کارای زیادی دارم.

دم‌تر: چه کارایی مونده بویینه؟

بویینه: (لبخندی معنا دار می‌زند و به لویی نگاه می‌کند) کارای شخصی

 (دکتر با عصبانیت آمپول را تزریق می‌کند و بویینه می‌میرد)

 

ده:

 (لویی و میرا در اتاق با هم صحبت می‌کنند – این صحنه تلالو شهوت و عشق است در فضایی وهم آلود. لویی بروی تخت خوابیده است و میرا مشغول خیاطی با چرخ است)

میرا: می‌دونی نمی‌تونی از دستشون فرار کنی؟

لویی: آره

میرا: توی قیر‌ها گیر می‌کنی تا وقتی که تمام بدنت خشک بشه، تازه این در صورتیه که از دودای سیاه خفه نشی

لویی: اون وقت حداقل می‌تونم تا اون زمان، همه چیزو خوب نگاه کنم میرا

میرا: سرتاسر دشتو دود گرفته. انگار مربع ما وسط قیر‌ها گیر کرده (مکث)

لویی به صورتت نقاب می‌زنند. تو یاد می‌گیری هر وقت تنها شدی از ترس جیغ بکشی. کل روزتو با دوستات بگذرونی. مهم نیست کدومشون، زن یا مرد. تو به همه تسلیم می‌شی. با همه می‌خوابی… چاقا، لاغرا، پیر‌ها، جوونا… اینارو هم می‌دونی؟

لویی: (انگار موهای میرا تازه کشف کرده است و به وجد آمده) آره می‌دونم میرا… ولی دونستن اینا منو از این شوق جدا نمی‌کنه. من انگار سال هاست یه نقابو حمل می‌کنم. یه نقاب که به مرور زمان جذب صورتم شده… یه خنده که داره سینه مو قلقلک می‌ده…

میرا: دیشب یه زن اصلاح شده اطراف خونمون پرسه می‌زد. به صورتش نقاب بود. تا کنار پنجره اومد، تنها. یه اصلاح شدهٔ تنها با یک لباس مشکی که تنش نبود. با انگشتش به من اشاره کرد ولی ترسیدم جوابشو بدم. یهو دو تا سرباز نزدیک شدن و من با اینکه فایده‌ای نداره زیر پتوی شیشه‌ایم قایم شدم.

نزدیک‌تر اومد. بلند بلند می‌خندید تا اینکه از یه گوشهٔ لبش نقاب ترک خورد و شیشهٔ پنجره رو خون برداشت ولی اون هنوز می‌خندید. کل دشت پر شده بود از صدای قهقهه ش؛ تکه‌های نقابشو با دستاش می‌کند و پوست صورتش هم با اون کنده می‌شد ولی بازهم می‌خندید.

لویی: یه اصلاح ناموفق… تو از این می‌ترسی میرا؟

میرا: من…

لویی: این تورو می‌ترسونه میرا؟

میرا: آره می‌ترسونه. اما بیشتر از این می‌ترسم که یه روز به من خیانت کنی.

لویی: داری گریه می‌کنی؟

میرا: به من خیانت نکن لویی

لویی: من قول دادم که پیدات می‌کنم (پرده با اتصال به پردهٔ بعدی به صورت آنی شروع می‌شود)

 

یازده:

ماری: خیانتی در کار نیست میرا. این قانونه و تا چند روز دیگه جانشین بویینه را می‌فرستن. یه اصلاح شدهٔ جوون و بارور.

میرا: پس به زودی از راه می‌رسه. خوشحالی؟

ماری: خب نه زیاد. دیروز رفتم اداره و درخواست کردم جانشین بویینه را دیر‌تر بفرستن. حداقل موقتی، ولی اونا درخواستمو رد کردند.

میرا: چقدر بد

ماری: خیلی. می‌خواستم خودمو آماده کنم. (با آینه خودش را برانداز می‌کند) خیلی لاغر شدم و شاید این برای جانشین بویینه جذاب نباشه. ولی اداره تایید کرد که هنوز بارورم. این بهم امید می‌ده. گفتند که مقصراین ماه‌ها هم بویینه بوده.

باید به خودم برسم میرا. خیلی کار دارم (میز‌ها را مرتب می‌کند) من هنوز مفیدم. هنوز…

 (صدای زجه- میرا سمت پنجره می‌رود)

میرا: (مکث) همسایمون سه روز غیبش زده بود. زنش به مقامات خبر داده و به گمانم تمام دشتو واسه پیدا کردنش زیر پا بگذارن.

 (لویی وارد می‌شود)

لویی: بالاخره پیداش کردن. توی گودالش که دیگه می‌شد بهش گفت یه زیرزمین خوابیده بود. تنها و تنها برق چشماش معلوم بود. همین برق بود که اونو لو داد. انگار که سال‌ها با چشم باز توی اون گودال خوابیده. مامورا برای اصلاحش توی همون گودال دست به کار شدند.

ماری: اصلاح شد؟

لویی: قبل از اصلاح توی قیرا خفه شد.

ماری: چه قدر زجر آوره آدم با بیماریش بمیره.

 

دوازده:

 (صحنه درمان لویی توسط دکتر بروی صندلی متحرک)

دکتر: دوست ندارید حرفی بزنید؟

لویی: تا با کی باشه

دکتر: پس ارزش گفت‌و‌گو از دید شما به شخص بستگی داره؟

لویی: نداره؟

دکتر: چرا. داره. ولی هیچ می‌دونی که اون بهتون خیانت کرد. (مکث) دوست داری با میرا حرف بزنی؟

لویی: اینجاست؟

دکتر: می‌دونی لویی تفاوت اونقدر‌ها زیاد نیست. تو درمان می‌شی، اونوقت برات یه مو مشکی با یه بلوند هیچ فرقی نمی‌کنه. اون موقع میرا هم برای تو مثل سایرین می‌شه.

لویی: یا سایرین می‌شن مثل میرا. حتا برای شما دکتر.

دکتر: من همیشه عاشق مورد‌های متفاوت بودم. درمان شما برای من لذت بخشه لویی. جذاب و هیجان انگیز

لویی: پس شما هم دوست دارید یه فرد خاص را درمان کنید؟

دکتر: من؟ برای من تو با سایرین هیچ فرقی نداری؟ اینو بدون لویی. تو هم مثل همه نمونه‌هایی. این اداره ست که خواسته بدونه تو چطور بعد از اصلاح اول باز هم درگیر بیماریت شدی.

لویی: مطمئنید؟

دکتر: مطمئن (عصبی) من شما را دوست دارم و البته باید شمارو دوست داشته باشم. این هیچ ربطی هم به لیست اسامی رفقا نداره. این وظیفه منه. پس شمارو دوست دارم. من… آدمارو هرطور باشن دوست دارم. هرگز انتخاب نمی‌کنم و گرنه الان منم روی این صندلی نشسته بودم. انسان بی‌عشق به دیگران ارزشی نداره لویی.

لویی: موضوع دقیقا همینه. دوست داشتن. دوست داشتن آدما. دیدنشون و‌گاه به خاطر سپردنشون.

دکتر: عشق بی‌هیچ انتخاب و لذتی. منظور من اینه.

لویی: متفاوته

دکتر: تفاوت؟ من به شما کمک می‌کنم لویی. نه به خاطر تفاوت شما با سایرین. برای اینکه اداره به وجود نمونه نیاز داره. برای آینده لویی. برای بقا… مساله اصلی بقاست.

تفاوت برای ما کاملا بی‌معنیه. یه روز مجبور بودم بین زنی که منو به دنیا آورد و از قضا تا بیست سالگی با من بود و مردی که توی دشت قدم می‌زد یکی را برای نجات انتخاب کنم. من مردو انتخاب کردم لویی با اینکه نمی‌شناختمش یا بهتر بگم چون نمی‌شناختمش.

ولی تو… با انتخاب میرا به هم نوعات ظلم می‌کنی. بهشون توهین کردی. حتا به زن‌هایی که می‌تونستن با تو باشن. به بچه‌هایی که هنوز به دنیا نیومدن لویی. می‌فهمی که اشتباه بزرگی مرتکب شدی؟ یه خطای عمومی

اما نگران نباش، اداره بی‌هیچ منتی تورو درمان می‌کنه. تو دوباره می‌شی همون مامور لویی سابق. همونی که بهترین نمونهٔ مارو لو داد.

یه انسان وظیفه‌شناس. (در موقع خروج) دوستتون داریم لویی.

 

سیزده:

 (دکتر از فضای قبلی مستقیما وارد اتاق دیگری می‌شود که پیرزن و میرا را داریم)

دکتر: موضوع عجیب و پیچیده‌ای وجود داره. این نوع بیماری و عدم التیام اون.

پیرزن: (به میرا) تو در تمام این مدت از بیماری اون خبر داشتی مامور میرا.

میرا: بله من از همه چیز مطلع بودم.

دکتر: جواب آزمایشات خیلی عجیبه. چیزی که تا به حال مشاهده نشده.

پیرزن: چرا به وظایفت درست عمل نکردی میرا؟ تو به اداره خیانت کردی. می‌دونی این کار چه عاقبتی برای تو داره؟

میرا: دیگه برام مهم نیست.

 (مامور با تعداد زیادی کاغذ وارد می‌شود. آن‌ها را به دکتر می‌دهد.)

پیرزن: چرا به همکارهات… به اداره اهمیت نمی‌دی؟

میرا: از اونا متنفرم البته به جز چند تاییشون

 (دکتر ضربان میرا را بررسی می‌کند)

مامور: شما دارید به یه قتل عام دست می‌زنید

میرا: این اشتباهه. من از اونا متنفرم ولی نمی‌خوام بکشمشون.

پیرزن: شما به دوستانتون کمک نمی‌کنید. این با کشتن اونا هیچ فرقی نمی‌کنه.

دکتر: جواب‌ها… این باورش خیلی سخته. نمونه‌هایی از بیماری تویا در میرا دیده می‌شه.

مامور: اصلاح ناموفق

دکتر: مامور میرا سلامتیشو به خاطر اصلاح یه بیمار از دست داده

پیرزن: در آینده از تو به عنوان یه قهرمان نام برده می‌شه مامور میرا.

مامور: البته بعد از اصلاح دیگه خودتون از این افتخار بی‌خبر میمونید

پیرزن: متاسفانه همین طوره

میرا: اون به من قول داد… منو پیدا می‌کنه

پیرزن: آره همین طوره میرا. اون حتما بعد از اصلاح هردوتون یه شبو در کنار تو می‌گذرونه…

 

چهارده:

اصلاح لویی

 

پانزده:

لویی: تو مربع ۳۲- ۵۵۵- ۶۹۲ جنوبی زندگی می‌کنم. نمی‌دونم چرا اینو می‌نویسم، شاید به خاطر اینکه خدمتی باشه به هم نوعانم. به دوستام و مفید بودن به حالشون.

من یه اصلاح شده‌ام و لبخند همگانی مو به همه هدیه می‌کنم. قبل‌تر، مقداری بیماری در من یافت می‌شد که اداره با سرعت عمل ویژه اونو شناسایی و درمان کرد. نوعی اختلال مشاعر در دیدن آدم‌ها به صورت جمعی و شاید یه نوع توهم زودگذر که الان دیگه هیچ اثری ازش باقی نمونده.

نوشتن تبلیغات بابت مریضی که پشت سر گذاشتم ادامه داره ولی این روزا نوشتن برام یه مقدار سخت شده، شایدم تمرکز کافی ندارم یا قبل از نوشتن بیش از حد فکر می‌کنم. از روزی که اصلاح شدم، کمی احساس تغییر می‌کنم. گاهی ساعت‌ها به دوست هام خیره می‌شم تا بدونم چطور می‌تونم باعث شادیشون بشم ولی در دفعات آخر زیاد موفق نبودم. چه لذت عظیمی پشت این شادی نهفته ست؟

یک سالی می‌شه که چیزی ننوشتم. یکسال می‌شه که کارم شده خیره شدن به سایرین و تمام روزو بهشون فکر کردن. خیره به دشت و دود قیر در انتها. به سربازا با چکمه‌های مضحکشون. تمام اتفاقات توی ذهنم جابجا می‌شن، ثبت می‌شن، اما چیزی برای نوشتن ندارم.

 (میرا را می‌بینیم که ظاهر می‌شود و در جلوی آینه مشغول آرایش نقابش است)

امروز توی اداره یه اتفاق عجیب افتاد. چیزی برای نوشتن پیدا کردم. یه زن اصلاح شده رو دیدم. حامله بود و به سختی مشغول سایرین.

از میون شکاف نقابش موهای مشکیش منو یاد یه خاطره می‌نداخت. یه سیاهی بیشتر از دود قیرا شاید.

با همه حرف می‌زنم جز اون. با همه حرف می‌زنه جز من. فقط به اون نگاه می‌کنم و امروز موقع رد شدن از کنارش متوجه تغییر در قدم هاش شدم.

باهاش حرف می‌زنم. فردا…

 

شانزده:

 (لویی و دکتر و میرا – تکرار پردهٔ یازدهم)

دکتر: هیچ می‌دونی اون بود که بهتون خیانت کرد؟ می‌تونید تا آخر عمر مفیدتون بنویسید.

میرا: لویی؟

دکتر: (به لویی) می‌تونی تا هر وقت خواستی در مورد کسی که نیست بنویسی.

لویی: میرا!

دکتر: این بار سوم بود و اداره از درمان شما به شکل قبل صرف نظر کرده.

میرا: آماده‌ای؟

لویی: نمی‌ترسی؟

دکتر: نمونه لویی تو و تو میرا

میرا: نمی‌ترسم

لویی: آماده‌ام

دکتر: راهی برای شما باقی نمونده، اندام شما دیگه توان اصلاحو نداره…

لویی و میرا با هم: آماده‌ام…

 (لویی و میرا می‌ایستند- لویی شروع به آمادگی برای خنده می‌شود و میرا هم نقابش را تکه تکه می‌کند- چراغ‌ها خاموش می‌شود و صدای شلیک می‌آید)

 

پایان

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (25)