تنهایی ممنوعه

۱۷ فروردین ۱۳۹۳
خوانشي بر کتاب «میرا» نوشته کریستوفر فرانک/ فرشيد حاجی زاده
انسان‌ها هنگامی که ازکارافتاده می‌شوند و توانایی تولید ندارند به موجوداتی بی‌مصرف دگرگون می‌شوند. این را حکومت تلقین می‌کند و اعمال می‌کند.

در داستان بلند «میرا»، راوی از یک محیط هندسی و بی‌روح پرده برمی‌دارد. محیطی برساخته از بتون سیاه و لایه‌های کلفت قیر. دو المان زندگی مدرن. المان‌هایی ناطبیعی و دست‌ساز انسان. نشانه‌ی پیشرفت و دست‌بردن انسان در هستی. روشنی آن محیط هم، قرمز و تهاجمی و خون‌مانند است. نشانه‌هایی که راوی ردیف می‌کند نشان از یک محیط مصنوعی و بی‌روح دارد. زمین به مربع‌هایی هندسی با مساحت مشخص بخش شده و با اعدادی بی‌روح شماره‌گذاری شده است. خط‌های زردرنگ، زمین سیاه، چراغ‌هایی که به‌صورت هندسی کاشته شده‌اند و چراغ‌هایی که بی‌اعتنا همه‌جا را روشن ساخته‌اند و هیچ‌کنج دنج و خلوتی باقی نگذاشته‌اند. «بدی در تاریکی است». این جمله نیش و طعنه‌ای دارد که نشان از باور و ایدئولوژی چیره بر محیط راوی است. باورهایی که هرکنج و گوشه‌ای را باید بکاود و برپایه‌ی دیدگاه خود پاک و تطهیر کند. محیطی ایدئولوژی‌زده و تمامیت‌خواه. دیوارهای شفاف خانه، دیوارهایی شیشه‌ای. دیوارهای شیشه‌ای این‌احساس را به خواننده می‌دهد که آدم‌های داستان به‌گونه‌ای موش آزمایشگاهی هستند و آزمایش‌های ایدئولوژیک بر روی آنان پیاده‌ می‌شود. باورهایی هم‌چون: «تنهایی بد است» و «بدی در تاریکی است».

آدم‌های خانه – و نه افراد خانواده – نمی‌توانند خود را از چشم هم پنهان‌کنند. هیچ‌ خلوت و حریم شخصی‌ای وجود ندارد و همه‌چیز همگانی و علنی است. افراد ساکن خانه نیز در رابطه‌ای عاطفی با هم قرار ندارند و پیوندها بسیار سرد و باسمه‌ای است. هیچ ‌اشاره‌ای به خواهر، مادر یا پدر نمی‌شود. این کاراکترها گویی بازیگران یک‌ نقش هستند و در واقعیت، نسبتی با هم ندارند و تنها بازیگر هستند. «اجازه‌ی حرف‌زدن» هم باید داده ‌شود. محیطی خفه و دل‌گیر که به‌شدت کنترل ‌می‌شود و روابط نه از روی طبیعت عاطفی انسان که بر پایه‌ی دستور و روادید است.

راوی ساختار خاطره‌نویسی را در پیش‌گرفته است. نگارشی که در دنباله گاهی به گزارش‌نویسی می‌انجامد و این ‌دو، پدر کنار هم پیش‌می‌روند.

با آوردن «وزارت تبلیغات»! و این که تنها آن‌ها کاغذ دارند پرده از بافت و ساختار اجتماعی محیط برداشته ‌می‌شود. راوی چنان به وارسی‌شدن خو کرده که دیوارهای ناشفاف آسانسور او را آشفته و مضطرب می‌کند. گفتن: «می‌خواهم تبلیغات بنویسم» هم از آن جاهایی است که راوی طنز سیاه خود را رو می‌کند. نوشتن گونه‌ای جرم است که حتا آدم‌هایی را که در کنار او زندگی‌ می‌کنند، می‌هراساند.

پیوند عاطفی او با میرا که از مادر یکی هستند اما اشاره‌ای به پدر مشترک‌شان نمی‌شود، فراتر از یک پیوند خواهرانه است. او را خواهر نمی‌خواند چون چیزی به‌ نام خواهر وجود ندارد و با او رابطه‌ای عاشقانه دارد. رابطه‌ای که کم‌کم در درازای داستان شکل و ژرفا می‌یابد و پرداخت ‌می‌خورد.

رابطه‌ی مرد همسایه با زن‌اش هم جدای از این نیست. مرد هم به‌ دنبال کندن سوراخی برای پنهان ‌شدن و خزیدن به تنهایی است. جایی که زن هم‌خانه‌اش هم نداند و نتواند خلوت‌اش را به هم بزند. همان‌ تنهایی که جرم و گناه و بد است. هنگامی که مرد همسایه با او هم‌سخن می‌شود گویی می‌خواهد از یک‌ جرم سخن‌ بگوید و خیس از عرق‌ می‌شود.

رابطه‌ی میان انسان‌هایی که می‌بیند همه نامعمول و ساختگی است. آن‌جور که باید یا می‌خواهد نیست و یک مسخ همگانی و ازخودبیگانگی فراگیر جاری است. نخستین گناه تنهایی اندیشه و تفکر است و شاید برای همین نیندیشیدن است که انسان‌ها نباید تنها باشند و «رفیق» داشته باشند!

راوی یک ‌شورش‌گر است. کسی است که می‌خواهد برای خودش باشد و بنویسد با همه‌ی گرفتاری‌هایی که در پیش‌رو خواهد داشت. این‌محیط گونه‌ای ترس را بر ساکناناش چیره کرده که نتوانند از آن بگریزند. ترس از گیر افتادن در قیرهای دست‌وپاگیر. واماندن در قیر و برجای ماندن چون مترسک. خشکیده ‌شدن امید رهایی و رسیدن به آزادی، اما راوی دلیل دیگری هم برای ماندن دارد. ماندن و بیش‌تر شناختن این قفس شیشه‌ای و نوشتن از آن.

فایده‌ داشتن و سودای سود نیز ترمز دیگری است البته سودی که حاکمیت بازتعریف می‌کند و آدمیان را از انجام دادن کارهایی که به‌گمان او بی‌فایده هستند بازمی‌دارد. کشتن خلاقیت و آفرینندگی از گونه‌ی فردی آن. استهلاک و حل شدن فرد در جمع.

انسان‌ها هنگامی که ازکارافتاده می‌شوند و توانایی تولید ندارند به موجوداتی بی‌مصرف دگرگون می‌شوند. این را حکومت تلقین می‌کند و اعمال می‌کند.

نکته‌ی جالب دیگر از میان رفتن ترس او از میرا با نخستین تماس میان آن‌هاست. ترس در این‌جا با تماس و شناخت می‌ریزد. ترس از نشناختن و جدایی سرچشمه می‌گیرد و با نزدیک شدن و شناخت می‌ریزد شاید ترس‌های دیگر هم همین‌ گونه باشند و هنگامی که به سراغ‌شان بروی بریزند حتا ترس از واماندن در قیر و مترسک شدن.

رویداد جالب دیگری که در داستان روی می‌دهد رابطه‌ی پیرزن شکنجه‌گر یا بازجو با اوست. رابطه‌ای چندش‌آور و سکسی که دلیل آن نه سرخوشی و لذت که واکاوی وبررسی و تفتیش است. سکس که نزدیک‌ترین و خصوصی‌ترین رابطه‌ی میان دو نفر است نیز در خدمت ایدئولوژی و حاکمیت برای سردرآوردن از خلوت و اندیشه‌های فردی است.

لبخند نیز در این‌داستان از خود تهی شده و به‌یک عنصر تهوع‌آور و وحشت‌انگیز دگرگون شده. همه‌چیز مسخ شده و نامعمول است.

این مسخ شدن در فضاها و تصویرسازی‌های سورئال داستان هم رخنه کرده است. داستان سورئال است اما می‌دانی که با یک رئال روبه‌رو هستی. این‌ساختار خوب در کار نشسته و گزینش شده است.

رقابت و پیشرفت، برجسته بودن، همه گناه هستند. گناهی که با یک‌ محیط اشتراکی هم‌خوانی ندارد. در این‌جا داد و عدالت یعنی برابری و مساوات. همه باید مانند هم باشند هرچند که نباشند. مانند دیگران نبودن یعنی تبعیض و این پذیرفتنی نیست. شاید برابری در نگاه نخست پسندیده باشد اما برابری در برابر قانون نه؛ این‌گونه از برابری که به ‌زور همه را در یک‌ سطح نگه‌ می‌دارد و هرگونه تمایزی را برنمی‌تابد. فرد و فردیت باید در گروه و جمع حل و منحل شود و تنها جمع و جامعه بماند.

هنگامی که فرد از فردبودن خود جدا شود و فردبودن او جراحی شود و نقابی به‌چهره‌ی او زده شود که دیگر نتوان او را شناخت پس دیگر چه‌تفاوتی دارد که او کیست! چه‌تفاوتی دارد که او خواهر است یا معشوقه‌ی پیشین چون هر دو می‌تواند باشد و هم نباشد چون دچار مسخ و دگرگونگی شده است.

اما خواست و امید فردی چیزی است که سرانجام این نقاب‌های ساختگی را نیز ویران و متلاشی خواهد کرد.


 

پرونده ویژه «میرا» در سایت درنگ را از اینجا ببینید

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (10)