«چ» گــــــوارا بود؟

۱۸ فروردین ۱۳۹۳
علی صفری
در طول اثر با چمرانی مواجه می‌شویم که خلع سلاح است و از چمران بودنش تنها شب‌گردی در کوچه‌های پاوه را نشانمان می‌دهد. چمرانی که انگار آمده تا خودش را نقض کرده و از اسطوره‌اش پرده‌ای نادیده بر دارد.

دیده‌بان، از کرخه تا راین، بوی پیراهن یوسف، برج مینو، آژانس شیشه‌ای، روبان قرمز، ارتفاع پست، به نام پدر، به رنگ ارغوان و چند فیلم دیگر به خودی خود کافی ست تا بدانیم حاتمی‌کیا جنگ را خوب می‌شناسد. جنگ برای او تنها شلیک گلوله و خمپاره نبوده و در آثارش همواره می‌توان جنبه‌های دیگری همچون انتظار، حسرت، حسادت، قومیت و تابان‌تر از همه عشق را به وضوح دید. آرایه‌هایی که همیشه در توازن نیستند و‌گاه تنها مفهومی استعاری از آنچه جنگ می‌نامیم ارائه می‌دهند. وی زوایای آفت جنگ را به خوبی می‌شناسد و در فیلم‌هایش ما را با تفکر خود همراه می‌کند. مفاهیمی که حاتمی کیا از آن‌ها بهره برده توسط نویسندگان و کارگردانان بسیاری مورد استفاده قرار گرفته ولی آنچه وی را از دیگران جدا می‌سازد نگاه اوست به پیرامون این زلزلهٔ عظیم که همچنان قربانی می‌گیرد. نگاهی که در این سال‌ها مورد اقبال عموم و در بسیاری مواقع خواص واقع شده است. حال موضوع بر سر این مساله است که آیا آنچه او روایت می‌کند برداشتی شخصی از وقایع است و یا اینکه تصویری که در سینمای او می‌بینیم خود نمودی از واقعیت خواهد بود؟ در مورد آثاری که به مضمون کلی جنگ می‌پردازد و عمومیت دارد، این شبهه کم رنگ‌تر است اما وقتی دوربینش را به صورت مستقیم روی تاریخچه‌ای می‌چرخاند چطور؟ آیا همچنان می‌توان تنها جذب شعور او در فیلم‌سازی شد و دم نزد؟ «چ» را چطور دیده‌اید؟ جنگ سال‌هاست تمام شده ولی حاتمی‌کیا اینقدر با آن زیست کرده که در این سال‌ها هنوز می‌تواند چشمان مخاطبش را خیس و قلبش را متلاطم سازد و این خود حاصل سال‌ها ساخت و تجربه در این نوع از سینماست و می‌توان به جرات گفت سینمای ایران بدون ابراهیم حاتمی‌کیا یکی از چرخ‌دنده‌های بزرگ خود را کم داشت. عناصر سازنده «چ» همچون فیلم‌برداری و موسیقی در کنار جلوه‌های ویژه توانسته‌اند آنچه را ابراهیم می‌خواهد به خوبی در کنار یکدیگر قرار دهند. چیدمانی که بازی فریبرز عرب‌نیا در نقش مختار/چمران دچار لرزشی محسوس می‌شد. لحظه‌ای به ذهنمان خطور می‌کند که چمران را آن آقای بازیگر یا دیگری چگونه رقم می‌زدند. می‌گویم خطور می‌کند چون نقش کوچکی نیست و می‌توان از آن سالیان سال یاد کرد؛ اما حالا از بازی فریبرز عرب‌نیا چه در یادمان مانده است؟ هرچه صندلی‌هامان را تکان دادیم اتفاقی نیفتاد تا بالاخره فهمیدیم مشکل از فرستنده است. از سوی دیگر باید گفت آیا برای نشان دادن شخصیت منفی لازم است که بازیگر بد بودنش را در بوق‌ها جار بزند یا‌‌ همان چشمان آبی مرسوم در سینمای ایران کافی‌ست؟ بازی مهدی سلطانی سروستانی عزیز نسخه‌ای مستعمل بود از شخصیتی منفی در سینما. راهی که قبل‌تر افراد بسیاری در آن پای نهاده بودند. «چ» را تماشاگران به نام مریلا زارعی، بابک حمیدیان و سعید راد در خاطر حفظ می‌کنند. بابک حمیدیان قلب تپندهٔ فیلم بود و با وجود اینکه نقش شهید وصالی به حق نقش سختی بود، این بازیگر به حدی مطلوب از پس این بازی برآمد. راد آینه‌ای از ارتش زخم خوردهٔ آن روز‌ها بود. آینه‌ای که هر آن امید و نامیدی را برای ما و مردم پاوه به ارمغان می‌آورد. هنوز چشمان خیس و ملتمس مریلا زارعی در سکانس سقوط در یاد تمامی مخاطبان مانده است. او بود که به ما یادآوری کرد؛ زنان راضی به کشتار دشمنان خود نیز نیستند، وقتی گریزی از دوست هم نیست. ابراهیم حاتمی‌کیا بار دیگر توانست عشق را به خوبی بر جانمان مهر کند و دلیل عمده‌اش همچون فیلم‌های گذشته، حضور پر رنگ زن در «چ» است. و اما داستان… برخلاف نام فیلم، نقشی که ما را به خود جلب نمی‌کند شهید چمران است. سوال می‌آید پشت سر سوال که آیا این‌‌ همان شهید چمران بزرگوار است؟ آیا تصویر فوق را باید در ذهنمان حک کنیم یا این را بگذاریم به حساب برداشت شخصی حاتمی‌کیا از آن شهید، اما چگونه با این سوال کنار بیاییم که می‌شود از چمران هم برداشتی شخصی داشت؟ حداقل در این سینما! در طول اثر با چمرانی مواجه می‌شویم که خلع سلاح است و از چمران بودنش تنها شب‌گردی در کوچه‌های پاوه را نشانمان می‌دهد. چمرانی که انگار آمده تا خودش را نقض کرده و از اسطوره‌اش پرده‌ای نادیده بر دارد. چمرانی که در رفتارش چیزی از یک چریک دیده نمی‌شود. ضعفی که بخشی از آن را باید بر گردن بازی نه چندان به جای عرب‌نیا دانست و بخش وسیع آنرا بر دوش نویسنده نهاد. چمران در میدان جنگ ایستاده، با خیال راحت قدم می‌زند و به سواحل لبنان فکر می‌کند. انگار قهرمانی را با لباس راحتی وسط این آشوب رها کرده باشند، و به او بگویند فقط فکر کن و در عین حال چریک باش. ابراهیم حاتمی‌کیا در جواب گفته: می‌خواستم چهره‌ای دیگر از چمران را نشان دهم. حال سوال بزرگ‌تر اینکه، جناب کارگردان آیا اجباری بود که چمران را در جنگ‌‌ رها کنی و از او بخواهی به سواحل آبی بیندیشد؟ نمی‌شد برای شناخت شهید چمران، داستان در لبنان رقم بخورد تا پاوه؟ نویسنده قهرمانش را در شرایطی نهاده که باید از حرفه خود بهره ببرد ولی قهرمان خیالش با جنگ نیست و هر چند دقیقه یکبار تنها در دیالوگ‌های چند پهلو خودی نشان می‌دهد. این خلع سلاح شدن آیا به خاطرهٔ شهید چمران لطمه‌ای نمی‌زند؟ آیا تماشگار سال‌ها بعد یادش می‌ماند چمران در ساحل فیلمبرداری می‌کرد؟ یا اینکه همواره در ذهنش این سوال می‌ماند که آنچه چمران در پاوه کرد همین بود؟ این شب‌ها وقتی از اتوبان چمران می‌گذرم هر آن از خودم می‌پرسم آیا «چ»‌‌ همان چمران بود؟

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)