اشمیت و امر سیاسی

۲۴ فروردین ۱۳۹۳
درباره کتاب «مفهوم امر سیاسی» کارل اشمیت

«حمید ملک‌زاده»

 

چرا باید اشمیت را خواند، فهمید و دور انداخت

کارل اشمیت حقوقدانی برجسته در فاصله میان جنگ‌های جهانی اول و دوم بود؛ روشنفکری در دوره‌یِ دوم جمهوری وایمار که در مه ‌1933 به حزب نازی پیوست؛ در سال 1936 مورد انتقاد ارگان رسمی اس.اس قرار گرفت و در 96 سالگی درگذشت. این‌ اطلاعات به طور حتم مورد علاقه آن دسته از منتقدانی باشد که به بررسی‌ چیستی و چراییِ شکل‌گیری عناصر گوناگون یک اندیشه در ارتباط با بسترهای تاریخی-اجتماعی‌ای که یک متفکر درون آن می‌زیسته ‌است، می‌پردازند. به هر ترتیب من قصد ندارم در این مقاله‌یِ کوتاه به چنین کاری دست بزنم. تمرکز من در این نوشته‌یِ کوتاه بر امکاناتی خواهدبود که مفهوم امرسیاسی، آن طورکه کارل اشمیت در کتابش با همین عنوان تبیین کرده ‌است، برای زندگی‌ سیاسی از یک طرف و برای اندیشیدن درباره‌یِ امرسیاسی از طرف دیگر فراهم می‌کند.

چه کسی تصمیم می‌گیرد

مرزهای دولت از کجا آغاز می‌شوند و دربردارنده‌ی چه چیزهایی هستند؟ به نظر می‌رسد که این سوال از ابتدایی‌ترین دقایق اندیشه انسان‌ها وجود داشته است. دولت، موجودی که انسان در هر دوره از زندگی‌اش برای سامان دادن به جریان درکنار دیگری بودن و با اهداف گوناگونی تشکیل داده و درباره‌اش به گفتگو پرداخته است. در این میان، سوالی اساسی هست که در تمامی این گفتگوها، بن مایه شکلی و محتوایی دولت را تشکیل می‌دهد: چه کسی و درباره‌یِ چه چیزی تصمیم می‌گیرد؟ هر نظریه‌پرداز سیاسی، از افلاطون تا هابز، برای پاسخ دادن به این پرسش‌ها به نظریه‌پردازی سیاسی پرداخته است و می‌توان این‌گونه ادعا کرد که پاسخ‌های گوناگونی که به این پرسش‌ها داده می‌شود بسترهای نظری و عملی متفاوت درباره‌یِ سیاست و زندگی سیاسی در ساحت عمل و نظر را فراهم آورده‌اند. از نظر اشمیت، درست مانند دیگر نظریه‌‌پردازان واقع‌گرایی‌ سیاسی، این امر مشخصاً مربوط به دولت می‌شود؛ به بیان دیگر، ذات دولت با مسئله‌یِ تصمیم پیوند دارد. به همین دلیل است که او نوشته خودش با عنوان مفهوم امر سیاسی را با این جمله آغاز می‌کند که «مفهوم دولت بر مفهوم امر سیاسی دلالت می‌کند». امر سیاسی برای اشمیت آن گلوگاهی‌ست که از طریق آن به سمت پاسخ دادن به دو سوال مطرح شده در بالا حرکت می‌کنیم. به طوری که می‌بینیم برای او مفهوم امر سیاسی پیوندی جدایی‌ناپذیر با مسئله تصمیم‌گیری پیدا می‌کند.

برای اشمیت ذات دولت با تصمیم‌گیری پیوند دارد. تصمیم‌گیری درباره چیزی که آن را برابرنهاد دوست-دشمن می‌نامد. در واقع این دولت است که ادعای انحصار در نامیدن گروهی از انسان‌ها به عنوان دشمن و تعیین دسته‌ای از آن‌ها به عنوان دوست را دارد. این دوستی و دشمنی در پیوندی که با نزاع شناسایی در هگل، که عده‌ای از مفسران نقش او در تئوری‌های اشمیتی درباره دولت را برجسته کرده‌اند، نسبت مستقیمی پیدا می‌کند. در اشمیت، مانند هگل، دیگری-یا همان دشمن- یک هستی انضمامی است که در نبردی مداوم با ملت و به عنوان عاملی موثر در تعیین حدود هویتی باید در نظر گرفته بشود. بنابراین، برهم‌نهاد دوست-دشمن برای اشمیت برابرنهادی واقعی است که در یک حالت جنگی -اگر چه نه به طور بالفعل- با اعضای یک دولت قرار دارد. تصمیم‌گیری درباره برابر‌نهاد دوست-دشمن وظیفه اختصاصی دولت است. به بیان دیگر «دولت در تمامیت خود در مقام یک موجودیت سیاسی سازمان یافته، برای خود تمایز دوست-دشمن را مشخص می‌کند» (اشمیت:58).

این تنها دولت است که حق تصمیم‌گیری درباره‌یِ چیستی، یا کیستی دشمن، در برابر‌نهاد دوست-دشمن را دارد و هم چنین این تنها دولت است که می‌تواند طلب جان شهروندان را برای وارد شدن به نبرد با دشمن، که نبردی واقعی و طبیعی است، داشته باشد. به این اعتبار، دولت حاکم است، چرا که حق تصمیم‌گیری دارد. تصمیم‌گیری‌ای که به اعتبار نامی که پیش‌تر روی گروهی از موجودیت‌های سازمان‌یافته سیاسی به عنوان دشمن گذارده است، انجام می‌پذیرد. سیاست تنها تا جایی وجود دارد که دشمنانی در بیرون از دولت و درست مانند دولت وجود داشته باشند که برای حفظ حق حاکمیتشان حاضر باشند وارد جنگی واقعی بشوند. به این معنا حوزه سیاست حوزه روابط موجود میان کلیت‌های سازمان یافته‌ای‌ست که از حاکمیت برخورداراند.

اشمیت سعی می‌کند تا نزاع‌های میان شخصی و مبارزات اقتصادی یا مذهبی را، تا جایی که از توان تعیین برابرنهاد دوست-دشمن برخوردار نیستند از سیاست جدا نگه دارد، اگر چه امکان تاثیرگذاری این حوزه و حتّی توفیقشان را در رسیدن به مقامی که بتوانند در تعیین برابرنهاد دوست-دشمن بر دیگران برتری پیدا کنند ممکن می‌دانند. البته با این توضیح که هر بار هرکدام از این گروه‌ها از اقبالی برای تعیین برابرنهاد دوست-دشمن برخوردار شد، از حالتی که پیش از این به عنوان گروهی مذهبی، اقتصادی، فرهنگی یا گروه‌هایی از این دست داشت، خارج شده و به یک گروه سیاسی تبدیل می‌شود. بدین ترتیب در ارتباط با سیاست، با شکلی از هستی‌شناسی دوست-دشمن مواجه‌ایم که حیثیت امر سیاسی و هستی دولت به آن بستگی پیدا می‌کند.

گفتیم که برای اشمیت جوهر امر سیاسی در بستر یک ستیزه‌گری-دشمنی عینی نهفته است. یا به عبارت دیگر بنیان امر سیاسی برای اشمیت تقسیم‌بندی آدم‌ها به دوست و دشمن است و دولت آن نهادی‌ست که حق تصمیم گرفتن درباره چیستی این دشمن و اعلام جنگ احتمالی علیه آن را دارد. همین‌طور باید اینطور بگوییم که برای اشمیت جنگ یک امکان واقعی همیشه حاضر است.

خداحافظ آقای اشمیت

برای آغاز کردن این بخش از نوشته‌ام لازم می‌دانم تا به پرسش ابتدایی مقاله بازگردم. پرسشی که راه‌گشای ورود ما به بنیان بحثی بود که کارل اشمیت در رساله‌یِ مفهوم امر سیاسی‌اش به طور خاص به آن پرداخته بود. گفتیم که اشمیت، درست مانند هر نظریه‌پرداز دیگری مسئله‌یِ دولت را با مطرح کردن این پرسش مورد بررسی قرار می‌دهد و سعی می‌کند تا از مجرای تبیین‌کردن مفهوم امر سیاسی انحصار تصمیم‌گیری در حوزه امر سیاسی را به دولت بسپارد. این شاید آغاز شکل‌گیری شکلی از الهیات سیاسی باشد که با سکولار کردن مفاهیم موجود در الهیات مسیحی، حاکمیتی مطلق و الهی را برای دولت فراهم می‌کند، حاکمیتی انضمامی‌تر و خشن‌تر از شکل ولایت الهی پاپ و شاهان جایگزین او در سال‌های پس از روشنگری که با ادعای انحصار در تعریف کردن برابرنهاد دوست-دشمن، همه نظام‌های هویت‌بخش دیگر را به نفع اقتدار گروهی که از حاکمیت برخوردار است منحل کرده و حق انحصاری طلب کردن جان هرکدام از ما را به اعتبار حفظ دولت به حاکم می‌دهد.

هستی‌شناسی دوست- دشمن در الهیات سیاسی اشمیت، تا جایی پیش می‌رود که فراتر از دولت، هستی بنیادین هرکدام از ما بیرون از دولت را بی‌اعتبار می‌کند. این مسئله مرا به یاد داستان بلندی به عنوان «رفیق پانجوری» می‌اندازد. در «رفیق پانجوری» شخصیت اصلی داستان که یک عضو دون‌پایه حزب کمونیست و درحال زندگی در یکی از شعبات محلی حزب است، تمامی جهان و روابطش با انسان‌ها را براساس دانش ناقصی که از آموزه‌های ایدئولوژی مارکسیستی دارد، تبیین می‌کند. برای پانجوری امکان هیچ جور مصالحه‌ای برای زندگی بهتر میان شهروندان عادی روستایی که در آن زندگی می‌کند وجود ندارد. او بر این باور است که هر کدام از شهروندان براساس بستگی‌های طبقاتی مشخص شده در آموزه‌های ایدئولوژیکش ناگزیر از جنگیدن در مقابل هم هستند، برای او این نزاع عینی و جنگی سخت و نه حتی یک جریان ممکن در لحظه و تصمیم‌گیری‌های ویژه است. پانجوری هیچ فهمی از در کنار یکدیگر بودن همدلانه ندارد. برای او جهان عبارتست از بستری از نزاع و نه تضادهای جاری در یک بستر تاریخی مشخص، که فرد انسانی درون آن به اعتبار تعلقات طبقاتیش همواره در حال جنگیدن است.

من فکر می‌کنم این شیوه خاص نظریه‌پردازی اشمیتی با اصالت دادن به دولت، و در دولت بودن امکان زندگی همدلانه میان انسان‌های گوناگونی که ممکن است بیرون از هویت‌های جعلی دولتی، ظرفیت‌های تازه‌ای را به زیست انسانی اضافه می‌کنند از بین می برد. تقلیل دادن امر سیاسی به حوزه‌های ادعایی دولت، یعنی سلب کردن امکان گفتگو میان هویت‌های به لحاظ اجتماعی شکل‌گرفته در میان مجموعه‌های انسانی. من بر این باورم که خلاصه کردن امر سیاسی به حوزه‌های حاکمیتی، در یک چارچوب هستی‌شناسانه، به شکلی که اشمیت به آن پرداخته است در یک بیان، به رسمیت شناختن ویژگی‌هایی جعلی برای انسان و باهم‌بودگی انسانی را به همراه دارد، حافظه‌ و امکانات موجود در زندگی همدلانه و بیرون از دولت انسان‌ها را سلب کرده و بیماری‌های روحی به وجود آمده درون دولت و آموزش‌های دولتی و همچنین تصورات مذهبی آلوده به ایده‌یِ گناه را برای تحت کنترل در آوردن انسان، در مقام واقعیت‌های هستی شناختی درباره انسان به او می‌قبولانند.

به هر حال رساله «مفهوم امر سیاسی» کارل اشمیت به همراه اضافاتی از تریسی بی. استرانگ، جورج شوآب و لئواشتراوس به همت نشر نگاه معاصر و با ترجمه سهیل صفاری در سال 1392 به چاپ رسیده است. این شاید یکی از مهم‌ترین رساله‌هایی است که به نظر نویسنده باید خوانده، فهمیده و استدلال‌های محکم و جدی‌اش با حساسیتی نظری مورد نقد قرار بگیرد.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)