سرگشتگی

۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
نمایشنامه‌ای از علی صفری

(تختی دو نفره در وسط صحنه قرار دارد که در زیر آن چمدانی بزرگ مشاهده می‌شود. در کنار تخت یک دستگاه قهوه‌ساز قرار دارد. در گوشه سمت راست آینه‌ای بلند و باریک و در کنار آن چوب رختی تعبیه شده است. در گوشه سمت چپ/جلو یک در قرار گرفته است)

زنی با پالتو و چکمه‌های خیس وارد اتاق می‌شود. کمی آشفته است و انگار خطری از بیرون تهدیدش می‌کند. پس از ورود به اتاق به سمت آینه رفته و در آن نگاه می‌کند. پالتو و چتر خود را آویزان کرده و به سمت تخت می‌رود. دکمه دستگاه قهوه‌ساز را فشار داده و از فرط خستگی روی تخت می‌خوابد. در همین لحظه صدای زنگ تلفن به گوش می‌رسد. از میان پتو تلفن را یافته و پاسخ می‌دهد.

سلام. موزه را بررسی کردی؟ (زن در حین صحبت با تلفن روی روزنامه‌ای که روی تخت قرار دارد با مداد طرحی را می‌کشد)

زن: بله. همه چیز برای انجام ماموریت آماده‌ست. چند تا نگهبان هستند که آن‌ها هم برای تعویض شیفت در حدود هشت دقیقه همه چیز را‌‌ رها می‌کنند.

پس همه چیز روبه راهه. کی منتظرت باشیم؟

زن: با بررسی‌هایی که کردم تا فردا شب همه چیز تمومه. من کی به پولم می‌رسم؟

این مساله به من مربوط نمی‌شه ولی می‌دونم که اونا آدمای بد قولی نیستند.

زن: امیدوارم.

فردا شب در محل قرار می‌بینمت.

زن: من هم… (تلفن قطع می‌شود)

تصویری که او طراحی کرده بر پشت صحنه نقش می‌بندد و صحنه را در بر می‌گیرد. این تصویر نقشه‌ای‌ست که برای سرقت از موزه طراحی شده است. زن روی تخت دراز می‌کشید و به خواب می‌رود.

با به خواب رفتن زن تخت از زمین بلند شده و بالا می‌رود. مردی بدوی را می‌بینیم که پشت به تماشاچی روی زمین چمباتمه زده و آوایی را بصورت ناله تکرار می‌کند. سر از زانو برداشته و به آسمان نگاه می‌کند. تختی که بالای سر او قرار دارد به ابر مبدل شده و با اوج گرفتن نالهٔ مرد رعد و برق زده، از آن باران می‌بارد.

مرد در خود مچاله می‌شود و از درون آغوشش کاسه‌ای از برگ بیرون آورده و برای جمع آوری آب باران از آن استفاده می‌کند. کمی خودش را تمیز می‌کند و با حالتی چهار دست و پا از سمت چپ تخت خارج می‌شود. با این خروج کمی راست قامت شده و خود را به در می‌رساند. با حالتی کاملا بدوی با در برخورد می‌کند و قادر به باز کردن آن نیست. دستگیره در را به سمت خود می‌کشاند و در به جای خود بر می‌گردد. این کار را با سرعت زیاد تکرار می‌کند. این تکرار حالتی کاملا جنسی به خود می‌گیرد و مرد در لحظه ارضاء سرعت کوبیدنش را زیاد می‌کند. در آخر در به یکباره باز شده و مرد به عقب پرت می‌شود و درست برای بار دوم به زیر تخت می‌رود. هنوز در زیر تخت باران می‌بارد. این بار او از این باران لذت بیشتری می‌برد و حتی اجازه می‌دهد باران صورتش را هم خیس کرده و روی زمین و رو به آسمان می‌خوابد. او لحظه‌ای چشمانش را می‌بندد. زن بالا و روی تخت خواب می‌بیند و در خواب ناله می‌کند. با شنیدن اولین ناله، باران قطع می‌شود، نور خفیف و دایره‌واری روی تخت که در آسمان است تابیده می‌شود. مرد صدا را شنیده و به سمت راست صحنه نگاه می‌کند. چهار دست و پا خود را از زیر تخت خارج کرده و این بار راست‌تر می‌ایستد.

صدای ناله ادامه دارد و این صدا هر بار مرد را بیشتر به خود جذب می‌کند، گویی برای او ناله از درون آینه می‌آید. مرد حالتی مضطرب بر خود گرفته و درون آینه را همچون دریچه‌ای نگاه کرده و انتظار می‌کشد. در این انتظار او احساس گرما کرده و هر لحظه این احساس را نشان می‌دهد. کابوس زن همچنان ادامه دارد و هر لحظه شدید‌تر می‌شود و با صدای زنگ دستگاه قهوه‌ساز در یک آن پایان می‌یابد و مرد هم در همین لحظه با شدت و خشونت لباس رویی خود را از فرط گرما کنده و به مرکز، در زیر تخت پرتاب کرده و باران قطع می‌شود. زن وحشت‌زده از خواب بیدار شده ولی بعد متوجه کابوس و صدای دستگاه قهوه‌ساز می‌شود. لیوان کنار دستگاه را برداشته و قهوه می‌ریزد. مرد در همین لحظه به سمت‌‌ همان ظرف برگی رفته و آب درونش را می‌نوشد.

پس از نوشیدن آب کمی آرام‌تر شده و در زیر تخت به خواب می‌رود. صدای زنگ در اتاق به گوش می‌رسد و زن به خود می‌آید. (تخت همچنان در بالا قرار دارد)

زن: کیه؟

خدمتکار: (پیرمردی با ظاهری آراسته ولی با چهره‌ای مرموز) خدمتکارم خانوم. برای نظافت روزانه اومدم.

زن: بیا تو

خدمتکار: سلام خانوم. (زن در بالاست و انگار خدمتکار با او از اتاق دیگری گفتگو می‌کند) خانوم.

زن: توی رخت خوابم. چه ساعتی از روزه؟

خدمتکار: ساعت هفت شبه خانوم.

زن: هفت شب… همیشه این ساعت برای نظافت میای؟

خدمتکار: نه خانوم. صبح چند باری در اتاقو زدم ولی انگار خواب بودید خانوم. الانم اگر مزاحمم می‌تونم برم خانوم؟

زن: نه. کارتو انجام بده.

 (خدمتکار با حالتی ریتمیک شروع به نظافت می‌کند)

خدمتکار: بالاخره همه اینا یک روز تمام می‌شه.

زن: با منی؟

خدمتکار: نه خانوم. با بخت بد خودمم.

زن: پس یک مقدار آروم‌تر با بخت بد خودت معاشرت کن.

خدمتکار: بله خانوم. (به کار خود ادامه می‌دهد) اینقدر کار می‌کنم تا بالاخره مثل پدرم گوشه همین هتل از خستگی هلاک بشم. آخرشم مدیر هتل با اردنگی بیرونم بندازه و بگه تو از همون اولم کارگر خوبی نبودی.

زن: هنوزم با خودت اختلاط می‌کنی؟

خدمتکار: نه خانوم.

زن: پس انتظارداری در جواب درد دلت چیزی بشنوی؟

خدمتکار: پس به نظر شما هم این وضعیت دردآوره؟

زن: می‌تونه بد‌تر از این هم باشه

خدمتکار: بد‌تر از این خانوم؟ (به وسایل کارش اشاره می‌کند) که هر روز یک مسیر طولانی را برای چندرغاز پول طی کنی و آخر ماه از اون پول هیچی دست خودت را نگیره. بد‌تر از این خانوم؟ که مسئول این سگدونی با هزار تا بامبول تازه بخواد همین کار را هم از تو بگیره. می‌گه به نیروی تازه نفس احتیاج داره. حتما به کسی که بتونه بیشتر از من بهش خدمت کنه. بیشتر از من؟ این همه سال؟ کافی نبود؟ من حاضر نیستم زیر دست این تازه‌کار‌ها کار کنم. یا خودم را خلاص می‌کنم یا اون پیرزن احمق را

زن: وضع منم بهتر از تو نیست. ولی اینو بدون گاهی رو راست بودن بهترین راه نیست.

خدمتکار: آره این جوری نمی‌شه به اون چیزی که حقته برسی.

زن: شاید گاهی باید اونو به هر طریق ممکن به دست آورد.

خدمتکار: اون چیزی که حق ماست و دست اوناست (نظافت را تمام می‌کند و به سمت در می‌رود) شما خانوم عاقلی هستید خانوم. اگر کاری داشتید، کافیه زنگی را که بالای تختونه فشار بدید. خداحافظ خانوم. درضمن؛ شام تا یک ساعت دیگه توی سالن اصلی سرو می‌شه.

زن: باشه. (خدمتکار خارج می‌شود)

تخت به آرامی پایین می‌آید و زن را مشاهده می‌کنیم که بر لبه آن و روی تماشاگران نشسته است. زن کمی ظاهرش را مرتب می‌کند. در همین لحظه و در تقارن او زن دوم را می‌بینیم که از زیر پتو برخاسته و پشت به تماشاگر نشسته و حرکات زن را تکرار می‌کند. او از ابتدای نمایش زیر و از چشم تماشاگر پنهان بوده است.

زن اول از تخت پایین می‌آید و به سوی آینه می‌رود. ظاهر خود را مرتب می‌کند و از اتاق خارج می‌شود. زن دوم به سوی تماشاگر می‌نشیند. از جیبش آینه‌ای دستی بیرون می‌آورد و با لوازم آرایش شروع به آرایش خود می‌کند. این عمل را همراه با حرکاتی خاص و زنانه انجام می‌دهد. هر چند لحظه یکبار عمل را متوقف می‌کند و به تماشاچیان نگاه می‌کند. همراه با ادامه آرایش تخت آهسته بالا می‌رود. پشت تخت مرد را می‌بینیم که به حالتی وحشیانه و آماده شکار کمین کرده است. او همچون سرخ پوستان آرایشی برای شکار را بر صورت خود کشیده است. زن به آرایش خود خاتمه می‌دهد، به تماشاگران نگاه کرده و صدای گربه می‌دهد. در همین لحظه مرد به حرکت در آمده و از زیر تخت با‌‌ همان وضعیت شکار بیرون می‌آید. زن از روی میز کنار دست خود جعبهٔ قرص را برداشته و یک مشت از آن را می‌خورد. مرد هم زمان با این عمل زن نیزه خود را پرتاب می‌کند. زن صدای زجهٔ گربه می‌کشد و روی تخت می‌افتد.

مرد به آرامی به سمت شکار خود می‌رود و در همین لحظه صدای حملهٔ یک ببر به گوش می‌رسد. مرد نتوانسته ببر را شکار کند و تنها آن را زخمی کرده است. از آن فرار می‌کند و به زیر تخت می‌گریزد. تخت دوباره پایین می‌آید. اندکی سکوت می‌شود و در یک لحظه زن فریاد زده و با حالت تهوع و استفراغ از اتاق خارج می‌شود.

پس از چند لحظه زن اول در حالی که از شام باز می‌گردد و دهان خود را پاک می‌کند به اتاق وارد می‌شود. او بار دیگر روبروی آینه می‌ایستد. اندام خود به ویژه شکمش را بررسی و نگاه می‌کند.

صدای باز شدن شیر آب شنیده می‌شود و تابیدن نوری متفاوت روی زن فضای سرویس بهداشتی را تداعی می‌کند. زن شروع به شستن دست و صورتش می‌کند.

صدای زنگ اتاق شنیده می‌شود. زنگ برای چندین بار شنیده می‌شود. با بسته شدن شیر آب، زن برای اولین بار صدای زنگ را می‌شنود.

زن: (با بی‌حوصلگی و با صدایی که از سرویس بهداشتی می‌آید) بله

خدمتکار: خانوم. براتون یک بسته رسیده

زن: بسته؟

خدمتکار: البته بهتر بگم یک چمدان رسیده خانوم.

زن: بیارش تو (خدمتکار با یک چمدان بزرگ وارد صحنه می‌شود. چمدان بزرگ و سنگین است و خدمتکار برای حمل آن زحمت بسیاری را تحمل می‌کند)

خدمتکار: این… چیه توش؟

زن: اینم جزو کاراییه که در روز انجام می‌دی؟ تفتیش اطرافیانت؟ گشت‌و‌گذار تو چمدان مسافران؟

خدمتکار: نه خانوم. فقط چون آسانسور خراب بود، مجبور شدم تا این طبقه را از پله‌ها بیام. اینجوری سنگینیشو بیشتر احساس کردم. چند باری هم نزدیک بود از پله‌ها سقوط کنم.

زن: و حالا من باید بابت احتمال سقوط از پله‌ها ازت عذرخواهی کنم؟ یا اینکه انعامو بیشتر کنم؟

خدمتکار: نه. به هیچ وجه. هیچ کدوم نیاز نیست خانوم. کجا بذارمش؟

زن: همون جاها یک جایی را پیدا کن و بذارش. نفهمیدی از طرف کی اومده؟

خدمتکار: نه خانوم. به من گفتن بیارمش اینجا. آوردم. فقط اینکه از طریق پست نیومد.

زن: می‌دونم. بذارش یک جای مطمئن

 (چمدان را در زیر تخت و درست در کنار چمدانی هم‌شکل قرار می‌دهد)

خدمتکار: فعلا با من کاری ندارید خانوم؟

زن: نه.

خدمتکار خارج می‌شود و پس از او زن دوم وارد می‌شود. به سمت تخت می‌رود و پایش به چمدان تازه برخورد می‌کند. با ناراحتی به آن نگاه می‌کند و با پا آن را به داخل هل می‌دهد. در کنار تخت میزی تعبیه شده که روی آن دستگاه قهوه‌ساز و آباژور و در جلوی آن‌ها ضبط صوت قرار دارد. زن دوم دکمه آن را می‌زند و آهنگی پخش می‌شود. او با آرامش به خواب فرو می‌رود.

زن اول که تاکنون در توالت بود با تغییر نور به فضا باز می‌گردد.

به سمت تخت می‌آید، چمدان را برمی‌دارد و باز می‌کند. درون چمدان چندین نقشه شهری، لباس، بلیط و دیگر ابزار مناسب سرقت قرار دارد. زن وسایل را بیرون می‌آورد و چک می‌کند. لباس‌ها را باز کرده و شروع به پوشیدن آن‌ها می‌کند. ابتدا کفش و مانتو می‌پوشد. سپس یک کلاه بر می‌دارد و به سمت آینه می‌رود.

جلوی آینه می‌ایستد و کلاه گیس خود را برداشته و آن را قاب آینه می‌کند. کلاه را بر سر گذاشته و به ساعتش نگاه می‌کند. به سمت تخت رفته و به مابقی وسایل رسیدگی می‌کند. یکی از نقشه‌ها را برداشته و باز می‌کند. نقشه را جلوی صورت خود می‌گیرد.

در لحظاتی بعد با تغییر نور در فضا، نوری افقی بر صحنه تابیده می‌شود. موسیقی کم شده و صدای حرکت قطار شهری شنیده می‌شود.

زن به صورتی طبیعی نقشه را کمی پایین می‌آورد و در پشت او شیشه قطار و منظره اطراف دیده می‌شود. قطار در حرکت است تا اینکه به ایستگاه اول می‌رسد. پس از اعلام ایستگاه درِ اتاق باز شده و خدمتکار با کتی روی لباسش و کاملا غریبه همچون مسافران قطار وارد شده و در کنار زن می‌نشیند.

یک ایستگاه عبور می‌کند تا به ایستگاه بعدی می‌رسند. با اعلام ایستگاه، زن دوم که خواب است سراسیمه از جایش بلند می‌شود. چند لحظه مکث می‌کند و با خیالی راحت به خواب می‌رود. قطار به ایستگاه بعدی نزدیک می‌شود. زن بر می‌خیزد و با رسیدن به ایستگاه از اتاق خارج می‌شود.

قطار به ایستگاه آخر می‌رسد. خدمتکار بر می‌خیزد. نور به حالت اتاق باز گشته و خدمتکار کت خود را از تن بیرون آورده و مشغول کار می‌شود. در حال نظافت به سمت آینه رفته و جذب کلاه گیس می‌شود.

آنرا روی سرش گذاشته و به خود نگاه می‌کند. در ابتدا برایش جذاب است ولی بعد از چند لحظه تکراری می‌شود. کلاه گیس را روی چوب دست گذاشته و کمی تکانش می‌دهد. کمی به فکر می‌افتد. چوب را به زمین می‌اندازد. به سمت تخت و چمدان‌ها می‌رود. اطرافش را وارسی کرده و از قفل بودن درب مطمئن می‌شود.

دوباره به سراغ چمدان رفته و آن را باز می‌کند ولی چمدان خالیست و نومید می‌شود. روی تخت و روی دست زن دوم می‌نشیند. با شنیدن صدای زن دوم دچار وحشت شده و با چوب دستی‌اش زن را ضربه می‌زند تا آنجا که دیگر صدایی نمی‌شنود. دوباره همه جا را وارسی می‌کند. به سوی تخت رفته و پتو را کنار می‌زند. زن دوم بی‌حرکت افتاده و مرد دچار وحشت می‌شود. از نظر وی زن مرده است. او تاکنون از حضور زن دوم بی‌اطلاع بوده است. پتو را روی او انداخته و قصد فرار می‌کند اما در میانه راه باز می‌گردد. او به دنبال راهی‌ست تا زن را مخفی کند و چاره را در چمدان می‌بیند. زن را درون چمدان گذاشته و چمدان را زیر تخت می‌گذارد. به سمت در می‌رود ولی از آن سمت متوجه کلید انداختن می‌شود. تمام وجودش را اضطراب در بر می‌گیرد. راهی برای فرار نیست. کلاه‌گیس را برداشته روی تخت و در جای زن دوم می‌خوابد. زن قفل را باز کرده و همراه با یک تابلوی بزرگ وارد می‌شود.

در را می‌بندد و از چشمی به بیرون نگاه می‌کند. به سمت تخت می‌رود و تابلو را در جایی میان چمدان‌ها و تخت جای می‌دهد. همه جا را به خوبی وارسی می‌کند. دوباره از امن بودن راهرو‌ها اطمینان حاصل می‌کند. ضبط صوت را روشن می‌کند و رادیو را تنظیم می‌کند. به سمت توالت می‌رود و صورتش را می‌شوید. رادیو اعلام می‌کند که از موزه ملی واقع در شهر تابلویی به سرقت رفته است. در همین بین خدمتکار قصد خروج می‌کند ولی با برخورد به میز صدایی ایجاد می‌کند. زن مشکوک می‌شود.

زن: کسی اونجاست؟

خدمتکار دوباره پنهان می‌شود و بعد از چند لحظه قصد خروج می‌کند که تلفن زنگ می‌خورد. زن وارد می‌شود. بر لبه تخت می‌نشیند و تلفن را بر می‌دارد.

بهت تبریک می‌گم. خبرشو همین الان از اخبار دیدم

زن: بالاخره انجامش دادم. همه چیز تموم شده

تو به قولت عمل کردی

زن: حالا نوبت شماست.

ساعت سه صبح منتظرتیم.

زن: خیلی زوده. الان کل شهر پر از ماموره. منم خسته‌ام (زن به سمت آینه می‌رود و از درون آن می‌بیند که خدمتکار می‌خواهد فرار کند، چوب دست را برداشته و بر سر خدمتکار می‌کوبد. از سر وی خون پخش شده و بر زمین می‌افتد)

زن: تو بیش از حد اضافه کاری می‌کنی لعنتی

زن راهرو را وارسی می‌کند. می‌خواهد خدمتکار را بیرون بیاندازد که صدای پای شخصی اجازه نمی‌دهد. در را می‌بندد و داخل می‌شود. چمدان را می‌بیند. چاره را در آن می‌بیند و بیرون می‌کشد. چمدان بسیار سنگین است. مشکوک می‌شود و در آن را باز می‌کند و با زن دوم برخورد می‌کند. بسیار ترسیده است. اشک می‌ریزد ودر همین حال در چمدان را می­بندد و خدمتکار را در چمدان دیگر قرار می‌دهد. رادیو هم چنان اعلان خبر می‌کند.

معاون شهردار و رییس موزه برای سخنرانی آمده‌اند و اعلام می‌کنند که تابلو برای ترمیم قاب تعویض شده و خوشبختانه تابلوی ربوده شده اصل نیست. زن رادیو را به سمتی پرتاب می‌کند و روی تخت می‌نشیند. تلفن زنگ می‌خورد. جواب نمی‌دهد. زنگ تلفن ادامه دارد. زن جعبهٔ قرص روی میز را برمی‌دارد و تمام قرص‌ها را می‌خورد. پس از چند لحظه روی تخت می‌افتد. همچنان زنگ تلفن ادامه دارد.

تخت تا نیمه بالا می‌رود. مرد پشت چمدان‌ها نشسته است. چمدان‌ها تکان می‌خورند. پس از چند بار تکان خوردن، به حرکت آمده و در دو گوشهٔ صحنه و روبروی هم می‌ایستند. مرد به جلوی تخت می‌آید. تخت کمی بالا رفته و به یک آن به زمین سقوط می‌کند. دو چمدان دیوانه وار به حرکت در آمده و به یکدیگر برخورد می‌کنند. دو چمدان با آوا حرکت می‌کنند.

از تخت ناله به گوش می‌رسد. مرد زیر تخت را نگاه می‌کند ولی چیزی نمی‌یابد. پتو را کنار زده و اما آنجا هم چیزی نیست. (هنگامی که زن به زیر پتو می‌رود، درون محوطه‌ای که در تخت تعبیه شده پنهان می‌شود تا در صحنه آخر جزوی از تابلوی نقاشی شود) مرد می‌خواهد برود ولی بازهم ناله‌ها ادامه دارد. مرد تخت را بلند کرده و به پشت می‌چرخاند به صورتی که زیر تخت به روی تماشاگران است. صدای جیغ و سپس برخورد با زمین شنیده و ناله قطع می‌شود. مرد به سمت آینه می‌رود به خوبی خود را نگاه می‌کند. کت زن را بر می‌دارد و می‌پوشد. در را باز می‌کند و خارج می‌شود. هر دو چمدان پشت سر او راه افتاده و همزمان و با دعوا خارج می‌شوند.

نور، تخت را روشن می‌کند. دیگر تخت قابل شناسایی نیست و تبدیل به تابلویی می‌شود که زن آن را از موزه ربوده است.

تصویر درختی است که به آن تابی آویزان است. روی تاب هیچ‌کس نیست و در پایین قاب زن را می‌بینیم که روی زمین افتاده است.

(نور خاموش می‌شود)

 

پایان


 علی صفری

نظر شما چیست؟

  1. سپهر :

    بسیار عالی .. درود بر شما جناب صفری

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)