آیا بازجویی یک پرفرمنس وندالیستی است؟

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
لیلا پاپلی یزدی
واضح است او نخست خود را دلسوز نشان خواهد داد، و بعد به تدریج با درآوردن رخت‌هایش زخمهای دژخیم‌گونِ تن یک اکوان دیو را رونمایی خواهد کرد. میزان زخم‌ها بستگی دارد به تو. بستگی دارد تو چه انتخاب کرده باشی: مقاومت یا نه!

به «م. پ» بازیگر بی‌استعدادِ بی‌نامِ پرفرمنس نوجوانی من،

و من آنقدر زیستم که سرانجام نامش را از آگهی تسلیتش بدانم

 

در آن اتاقک تاریک دو «تن» دو بدنِ انسانی بر هم کنشی را آغاز می‌کنند. از یکسو فریاد «بگو» و از سوی دیگر فشار انتخابی ذهنی «چه بگویم؟» در این فضای عمدتا کوچکِ تاریکِ صحنهٔ از قبل در ذهن تصویر شده، چیدمانی فرای قوهٔ تخیل هر فرد عینی می‌شود. صندلی و میز، آب و اوراق کاغذ و «او»یی که در همین صحنهٔ چیده شده از پیش جزئی از عناصر «صحنه» است. این «او» مونولوگش عموما از پیش تعیینی است. چه اگر خواننده‌ای حرفه‌ای باشی و در زمانه‌ات از زمانهٔ پیش تجربیات مشابهِ چنین پرفرمنسی را خوانده باشی، بعید نیست که بتوانی مونولوگ را حدس بزنی. «چه می‌دانند؟» واضح است او نخست خود را دلسوز نشان خواهد داد، و بعد به تدریج با درآوردن رخت‌هایش زخمهای دژخیم‌گونِ تن یک اکوان دیو را رونمایی خواهد کرد. میزان زخم‌ها بستگی دارد به تو. بستگی دارد تو چه انتخاب کرده باشی: مقاومت یا نه! این تویی که واکنش آن «او» را در این بداههٔ ظاهری وا می‌کاوی. اگر پاسخ قانع‌کننده نباشد او مجاز است به وندالیسم. این اجازه را «کارگردان» به او اعطا کرده است. پس از سرپیچی از مونولوگِ سلطه، آنگاه تو یک‌تنه شبیه شیشه‌های ضد گلولهٔ بانک‌ها خواهی بود که «می‌شود» خردت کنند. «نه آنقدر که بمیری؟»… معلوم نیست. یک جاهایی از این پرفرمنس بسته است به گذشتهٔ «تن» تو که بازیگر این نمایشی. این پرفرمنس به هر حال یک اکسپرینس پرفرمنس است که بدن تو ممکن است تابش را نداشته باشد. بیمه دارد این نمایش؟… کارگردان از پشت صحنه جواب می‌دهد با صدایی زمزمه وار «خیالت راحت… بیمهٔ عمر شده‌ای!»

این «او» اما کیست؟ یا از منظر تویی در آن چیدمان که همه چیز به شیء دوباره‌زاده شده است «چیست؟» این «او» فاقد نام است. این را تو می‌دانی که در این پرفرمنس تنها موجودی که در صحنه نام دارد «تویی». «او» هرچند ممکن است «نامی» را بگوید «مرا به این x بخوان» به این قصد که در واقع نوعی گفتگوی خطابه‌ای آغاز شود اما تو نیک می‌دانی که این «نام» استعاره‌ای است از نام یک انسان و نه واقعیتی از یک تاریخچهٔ انسانی، از نامی که مادری بر کسی نهاده. شاید نام بازیگر پیش باشد حتی که تمام کرده در همین فضا و از او همین نام را عاریت گرفته باشند. پس‌‌ همان است که این «او‌ها» دو سه نام بیشتر ندارند. تو ذهنت را که وا می‌کاوی همه همینند حتی در ظاهر. تو خود گویی گریمور این صحنه همین یک اتود را آموخته است و نه چیزِ دیگر. شاید هم الگوی تک محورانهٔ کارگردان است.

صدا، نور، حرکت. حالا «او» مونولوگش را می‌گوید و تو خوب می‌دانی که گفتگو نباید برقرار شود. این را می‌دانی اگر تجربهٔ صحنه داشته باشی. اگر نه! تازه کار باشی ممکن است وا بدهی و ناخودآگاه وارد گفتگو شوی. این فقدانِ یک سناریوی پیشینی، این قرار گرفتن در وضعیت بداهه‌ی نامتناهی، این فقدان «کات» همه فشار صحنه را و پرسونا را انداخته روی دوش تو. اینکه از ته این پرفرمنس یک پرسونای کلاسیک در بیاید با تصویر سیاه/سفید برنده/بازنده یا یک داستان بی‌پایان با پرسونایی پست‌مدرن یا مثلا یک کار تارکوفسکی‌وار که تاویلش با مخاطب است بر عهدهٔ توست. ذهنت استارت می‌خورد با این سوال «او چه می‌داند؟»

آن حجم تنهایی پیش پرفرمنس که گویی برای تمرین لازم بوده است همهٔ ارتباط تو را با جهان قطع کرده. «الان در جهان چه می‌گذرد؟ بهار است یا زمستان؟ آیا فصل جفت‌گیری سارهاست یا زایمان گربه‌ها؟» و همهٔ این دورِ دایره‌وار در ذهن تو با این سوال پایان می‌پذیرد «او چه می‌داند؟» او باید نشان دهد که صاحب توست یا صاحب تنت. برای تو «بدنت» در این وضعیت آخرین موضع دفاعی است. بدنی که اگر کم شود یا بیمار شود تو را به مرز «عدم» خواهد رساند. در این پرفرمنس تمام عضلات در انقباض کاملند، از عضلات کوچک سرانگشتان تا عضلات بزرگ سرین. «آیا او آنقدر عصبانی خواهد شد که تن مرا بدَرَد؟» این تنها کنشی است که او ممکن است نشان دهد غیر از آن مونولوگهای طولانی. کنش؟ که نه! واکنش باز هم. گویی «او» روبات پیش ساخته‌ای است با دو یا حداکثر سه نوع «وا» کنش ممکن.

دست‌هایت معمولا در حالتی است که تو نمی‌توانی کنش فعال داشته باشی. بسته است یا تو نشسته‌ای. دفاع از بدن پیش‌فرضی است که در ذهن خاموش می‌کنی. پس همهٔ ذهن را می‌بری سمت ذهنیت. «کسی به نبودن من اعتراض کرده است؟ اصلا کسی من را یادش می‌آید؟ من هستم هنوز یا مرده‌ام؟» او مونولوگ می‌گوید و تو بازتعریف می‌کنی خودت را.

میزانسن به شکل عجیبی «بد» است. این را تو عملا حس می‌کنی. بد‌ترین میزانسنی است که تجربه کرده‌ای یا حتی در پرفرمنسهای مشابه مشاهده کرده‌ای. مونولوگ «او» که تمام می‌شود، نوبت توست که «بروی». همهٔ سوالاتی که با «چه، چطور، چگونه و چرا» در آن مونولوگ طویل پرسیده شده برای تو حکم در هم‌ریختگی ذهنی را دارد. ذهنی که حالا با بالا رفتن میزان هورمونهای «فرار» همخوان می‌شود، تو دیگر نه در مقام هوموساپین که در مقام استرولاپیتکوس افتاده در چنگال پلنگ نفست را حبس می‌کنی… همهٔ تمرین‌های سخت صدا اینجا به کار می‌آید: من انسانِ هوشمند نیستم!

و در مقابل… این او فاقد هر گفتمان خلاقانه‌ای است. . او راه دیگری ندارد جز پرسمان. فکر می‌کنی اگر برگردد ممکن است تنش، همه بدنش تنها یک بُعد داشته باشد؟ مگر ممکن است تَنی انسانی فاقد بُعد باشد؟ شاید او هم هوموساپینس نباشد چون تو! شاید یک ورق کاغذ است یا اعلامیه‌ی… واژه‌اش یادت نمی‌آید اطلاعیه‌ی…!؟ شاید او را گماشته‌اند که شام شبش از میزان خونی که از تن تو می‌ریزد مایه بگیرد. مثلا یک لیتر خون معادل یک لیتر آبِ سبزیجات یا ده ورق نوشته شده با خون معادل شش کیلو گوشت بی‌چربی. او بچه دارد؟ بچه‌اش نام دارد؟ یا همچو «او» فاقد نام است؟ مگر می‌شود آدمی حتی در مقام بازیگر یک پرفرمنس طولانی هزار ساعت بی‌نام زندگی کند؟ مثلا وقتی توی کله‌اش با خودش حرف می‌زند به خودش چه می‌گوید؟ تو! من!… یا ما!. این بازیگر بی‌استعداد را کارگردان انتخاب کرده درست به این دلیل که هیچ بداهه‌ای در مونولوگهای پیش نوشته‌اش وارد نکند. پرکسیس او‌‌ همان میزانسنی است که هزار بار تمرین کرده. انگار از بر شده باشد، توی هر پرفرمنس دیگری با کمی تغییر همین است. شاید تنها استعداد ذاتی‌اش، نبودِ هراسش از «وندالیسم» است. او وندال است. چه اسم خوبی! وندال! توی ذهنت با این واژه بازی می‌کنی… من می‌توانم به بداهه وادارش کنم؟ بدنِ من می‌تواند؟

–         بنویس

می‌خندی

نور، صدا، حرکت….

–        من اسمتو می‌دونم؟

–        اسمِ من؟

–        اوهوم

 «او» وارد بازی شده است. هرچند بی‌استعداد است اما تو توانسته‌ای نشانش بدهی که می‌شود کنش تو پیش از واکنش او رخ دهد.

–       خفه شو! اسممو بهت گفتم که

–       اسم واقعیتو

–      اگه راست می‌گی چیه اسمم؟

ترسیده است. واهمه از سر و رویش می‌ریزد. توی دلش را می‌خوانی. اگر اسمش را بدانی برای همیشه ممکن است نقشش را در این پرفرمنس که هر شب روی صحنه می‌‌رود از دست بدهد… ترسیده است.

–        من اینقد زنده میمونم، که اسمتو می‌بینم رو اطلاعیهٔ تسلیتت… اونجا اسم واقعیتو می‌زنن

می‌خندی. بلند… چیزی تهِ ذهنت این بازی محتوم به شکست برای تنت را برایت جذاب کرده است.

آخرین جملهٔ پرفرمنس در مغز تو می‌گذرد: «طعمِ خون شور است و وندال‌ها این را نمی‌دانند».

نور خاموش… صدا…. آف….

کات

تمام

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (1)