گرم شدن در «نگاه»

۷ خرداد ۱۳۹۳
قسمت یازدهم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند

یگانه‌جان!

ساعت 5/9 صبح است. دا​رم کلاس را تصور می‌کنم و سعی می‌کنم برای خودم جایی بیابم. در آرزوی یافتن نگاهی تا عمق چشم‌ها می‌روم. اما هیچکس مرا نمی‌بیند. خدا نیستم که نامرئی بودن را بتوانم تحمل کنم. آدم بی‌جسم برایم معنایی ندارد. دلم می‌خواهد ببینم، و می‌خواهم که ببینند. اما با فراموشکاری انسان چه می‌توان کرد؟ همین که چیزی از برابر چشمان‌مان می‌گریزد اگر نتواند ما را با خود ببرد، می‌مانیم و فراموش می‌کنیم.

در برابر همه می‌ایستم و می‌خواهم که عطش تنهایی‌ام را در زلال چشمه‌های نگاه بشویم اما چشم‌ها از من نیست.

به تو می‌رسم و تو مرا به خلوت اینجا می‌رسانی و در صدایی که به من بخشیده‌ای غرق می‌شوم.

صدایت را می‌خوانم و در چشم‌هایت گرم می‌شوم. و فکر می‌کنم اگر تو را با خود نداشتم نگاه غریبم از دامن سرد برف‌های حیاط چگونه می‌توانست به چشم‌هایم بازگردد، و اگر معجزه‌ای می‌شد و برمی‌گشت در این گهواره‌ی خالی و سرد چگونه می‌توانستم کودک سرماخورده و دم مرگِ نگاه را گرم کنم و نجات بدهم.

***

دیشب هم تا دیروقت بیدار بودم و آخرین کسی بودم که تسلیم خواب شدم. تسخیر شدم. تسخیرشدگان داستایوسکی را می‌خواندم. راستش را بخواهی فقط نگاه می‌کردم، و دانه‌های درشت برف را می‌خواندم که زمین سیاه را سفید می‌کرد. و فکر می‌کردم که صبح همه جا سفیدی و پاکی است و به این می‌رسیدم که چه سفیدی و پاکی دروغینی! تنها جرقه‌ای از خورشید دوباره همه چیز را سیاه می‌کند. و به آدم‌های زمین برمی‌گردم که با برف خودشان را سفید کرده‌اند و در این تاریکی است که جامه‌های سفیدشان پاک می‌نماید. تنها اگر یک لحظه خورشید بتابد و شب در دمِ گرمِ روز آب بشود آنوقت به بطالت اعداد می‌رسیم و به ناپاک‌شماری‌شان که پاکان جوابگوی انگشت‌های دو دست هم نیستند.

خیال تحقیق ندارم. نمی‌خواهم به گذشته‌ی آدم برگردم و تیره‌روزی و بدبختی ازلی‌اش را لمس کنم و در حالی که مرگ خورشید، مرگ آدم است، به دنیا نیامدنش را ثابت کنم.

نه یگانه جان! این کار من نیست. گذشته‌ی تاریکِ آدم سیاه‌مان می‌کند و شناخت آینده‌اش هم علاج این سیاهی نیست، که خود، سیاهیِ غلیظ‌تری است. چراکه گذشته فقط تاریکی است و آینده، تاریکی فریبکار. گذشته ناامیدی‌ست و آینده تردید دردناکی که به ناامیدی می‌انجامد. و دلیل مدعایم «امروز» که «فردا»ی دیروز است و تاریک‌تر از دیروز.

نه عزیزم، وقتی با دنیای فریبکار روبه‌رویی، خود از فریفتن خویشتن دست بشوی که فریب روزگاران ما را بس.

می‌گویی آدم‌ها آزارت می‌دهند. با نگاهشان، با حرفهاشان و با رفتارشان. یگانه‌جان، این‌ها دنیا را نشناخته‌اند و مرگ را روی نی‌نی چشمان‌شان و روی تپش‌های قلبشان احساس نکرده‌اند.

این فریب‌خورده‌های فریبکار به بهشتی دل بسته‌اند که اگر هم بود با دستهاشان ویران شده است و همین جهنم بهشتی است که در آرزویش کینه ورزیده‌اند، دروغ گفته‌اند و کاسب شده‌اند.

یادت هست که در شب بی‌فردایی، می‌رفتیم و سپیدارهای بلند و لخت ما را در خود گرفته بود و ما از زیستن می‌گفتیم و از دوست داشتن. و من می‌گفتم اگر مذهب آدم فقط خوبی بود و کسی را با کسی کاری نبود و می‌گذاشتند، تا هر کس هر چه را که می‌خواهد بگزیند، شاید انسان فرصتی می‌یافت که تنهایی‌اش را به یاد نیاورد و در خلوتِ خاموشِ همین خیابان، بهشت را معنایی بیابد.

تو نگاهم کردی و در نگاهت ناامیدی بود و مرگِ «شاید» و هر دو فکر کردیم، اگر آدم نخواهد، خدا هیچ کاری نمی‌تواند، و بهشت آرزویی آدم اگر با دست‌های آدم دوباره بنا نشود این دو پای خاکی، در همین دوزخی می‌میرد که به دنیا آمده است. این‌ها که فریب‌خورده‌های فریبکارند و خوشبختی امروزشان را به قیمت سعادت موهومی فروخته‌اند، چشم دیدن خوشبخت‌های امروز را ندارند و اگر بخواهی به چشم‌هاشان نگاه کنی، لحظه‌هایت را هم از دست داده‌ای.

هم چنان که گفته‌ای، مهم ماییم که می‌خواهیم، دیگران هم اگر خواستند، دارند. بگذار آنها هرچه می‌خواهند بگویند، و هر چه می‌خواهند نگاه کنند. تو نگاهت را به زباله‌دانی چشم‌هاشان نفرست و صدایت را به آنها نبخش. بالاخره روزی خسته خواهند شد. و دلم برای آن روزشان می‌سوزد که راه بازگشتی نخواهند داشت و مثل پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، آنچنان به یاوه‌گویی و بهانه‌گیری می‌افتند که حال خودشان را حتی به هم می‌زند.

به روزهایی که زندگی کرده‌ای بیندیش و به روزهایی که می‌توانی. و فکر کن که برای زیستن چه فرصت کمی داریم. و زندگی جاودان آن دنیا ـ اگر باشد ـ از «تو» و «من» میرا نیست. آن جاودانی را تو و من جاودان در خواهیم یافت، نه ماهایی که این چنین با مرگ روبه‌روییم.

خوشبخت کردن این جسم و روح آمیخته‌ی خاکی وظیفه‌ی ماست «ما»ی‌ میرنده باید خوشبخت باشد. خوشبختی و بدبختی جاودان را «ما»ی جاودان باید تصمیم بگیرد.

نه یگانه جان! تو نباید تسلیم بشوی. بگذار دیوهای افسانه آدم‌های افسانه‌ای را ببرند. فریب «قمر وزیر» را نباید خورد، باید نگاه مهربان «شمس وزیر» را جست و رویین‌تن به قلعه‌ی سنگ‌باران رفت و طلسم شکست و تندرست بازگشت.

من این‌جا و آن‌جا، رویین‌تن از عشق تو ایستاده‌ام. و خالیِ دست‌هایم دست‌هایت را آرزو می‌کند تا دست‌هامان زنجیری باشد بر گرده‌ی تقدیر که شاید، ما را جدا بخواهد.

روزهای «با تو و دور از تو» را می‌شمارم، می‌بینم اگر هیچ تغییری نکند و وضع چنان باشد که هست، این همه روز در پیش یک بیست و هفتم () تمام روزهایی است که «با تو و دور از تو» داشته‌ام. با این تفاوت که در پشت 27، طرح بی‌رنگی از تو بوده است و حالا آنسوی «یک»، تصویر روشن و بی‌نهایتِ تو است.

چنین است که زندگی را دوست دارم و بهار و تابستانِ دور از تو را می‌پذیرم، چون مرا به تو می‌رساند و تو باید بخواهی و بمانی، اگر نه، می‌دانی که «نگه داشتن» کار من نیست. من زندانی دنیایم، نه زندانبان. و زندانبان است که نگاه می‌دارد و زندانی است که نگاه داشته می‌شود. و زندان‌بان‌های دنیا خودشان را فریب می‌دهند. چرا که با قفل و کلیدی، نمی‌توان کاری کرد و زندانبان فقط دنیاست و زندانی آدم، که اگر بخواهد می‌تواند آنچنان زندانی خوشبختی باشد که آزادی را مرگ بداند.

یگانه‌جان! دنیا زندان است و در زندان روزها را نباید شمرد و به میله‌ها نباید خیره شد. نگاه در سردی میله‌ها یخ می‌زند، به گرمی چشم‌ها برگردیم و آنچنان نزدیک بنشینیم و آنقدر بگوییم که فرصت شمردنی نیابیم.

شمردن روزها در زندان، روزها را دراز می‌کند. و مجبورت می‌کند که به جای زیستن به گذراندن بیاندیشی.

آن که زندگی نمی‌کند، خودش را می‌کشد که به آزادی برسد ـ و آن سوی دنیا تاریکی گور است، نه آزادی ـ و آن که زندگی را دوست دارد وقتی از اعدام رهایی می‌یابد و به زندان ابد محکوم می‌شود، خودش را نجات یافته می‌پندارد ـ و حق با اوست، چراکه پشت این دنیا گوری ناشناخته دهان گشوده است ـ نه یگانه جان! تسلیم شدن یعنی مرگ، باید در زندان ماند و زندگی کرد. دیوها را ناامید بگذار و بمان که زندگی مفهومش را حفظ کند. بدبخت‌های چشم‌تنگی را که فریب خورده‌اند و اکنون با فریب دادن از خودشان انتقام می‌گیرند، رها کن و تنها به خودت بیاندیش که زندگی را معنایی و مرا بی‌مفهوم مخواه که من بی‌تو …

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=AkxSFlLDoH1IvnGuANgAHAkiCsTBZrVI1E36nyGCRJ9Ag%2FjaC0%2By6FKMFHaJTzB5hjr2NVFK%2FaIsH24hjtwa3g%3D%3D&prvtof=LMkCe5OX78BkvVXjcduePAgWWqPq5J685e%2BAOIaZkRk%3D&poru=Zkj1bbd9fZ40nKrHP9udsHG6kBW7Xi1KKQ%2BKE1gMcA4bwmsfq2WZSB57uvXh%2BsUfuEUZOTEEyCgQsAVWWyDung%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>