ونگوگ و گل‌های آفتابگردان

۸ خرداد ۱۳۹۳
سیری بر زندگی و تحول نقاش نامدار هلندی
هنرمند باید با مردم بینوای فرودست یک‌صدا باشد، هنرمند باید مردم زحمت‌کش را نقاشی کند، باید کشاورز را نقاشی کند، باید ملوان را نقاشی کند و این وسعت اندیشه است که آثار ونگوگ با گذشت حیاتش دستمایه اندیشمندان و ژرف‌اندیشان شده است، تا حیات عصیانی نقاشی سرگشته از زشتی‌ها و پیوسته به صداقت ایمان را دریابند.

سهراب هادی: ونگوگ را چنانکه می‌شناسید از ابتدای حیات، همای سعادت از دیوار بلند زندگی‌اش پر می‌کشد و با روی تافتن از او حیاتی مملو و مالامال از فراز و نشیب و خیزهای گوناگون را برایش ارزانی می‌دارد. با این حال ونگوگ این هلندی نازیبا با تاختن بر تیرگی‌ها و نشستن بر شاهین ایمان به مقام اصیل‌ترین و مبارزترین چهره‌های عالم نقاشی نائل می‌گردد.

ونگوگ ظاهرش چنان می‌نمود که اطرافیان از هیبتش می‌رمیدند و در چشم معدودی که می‌شناختندش خشک‌مقدس و ساده‌دل بود و دیگران که او را دورادور می‌یافتند ترکیبی بود مجرم و حواری حضرت مسیح.

بر جمجمه ناهموارش که بی‌تناسب می‌نمود موهای قرمز دور شده و در چهره‌اش بینی بزرگ و دهان تله‌مانندش که با صدایی چون شکستن چوب باز و بسته می‌شد، نمایان بود.

چشمان سبزینه‌اش که در انتهای گونه‌هایش براق می‌نمود با معصومیتی کودکانه بر جهان چنان می‌نگریست که گویی پیشگویی وحشتناک از مرگ و فنا خبر می‌دهد.

ونگوگ فرزند یک خانواده‌ی مذهبی است که پدرش واعظ بود. او در سال 1853 در هلند دیده به جهان گشود و اگر بیانی شیوا و سیمایی نیکو داشت بی‌تردید با طیب‌خاطر به خدمت کلیسا درمی‌آمد، پاییز 69 بود که به پاریس رفت و در مؤسسه‌ای به معامله آثار هنری پرداخت.

در این واقعه ونگوگ چنان عاشقانه به کار پرداخت که گویی همان نیرویی که او را بی‌چون و چرا به پذیرفتن مسیحیت وادار کرده بود به اشتیاقش در کار می‌افزود و در نتیجه بیست ساله بود که به کادر شعبه لندن ارتقاء یافت.

لندن روزگار خوبی بود، کت فراکت می‌پوشید و کلاه سبز سر می‌گذاشت و با خرسندی پیپ می‌کشید تا «اورسلا» در حیاتش گام نهاد، ونگوگ مردی عبوس و احساسی بود و از این روی محتاج به مصاحبت.

با خواستگاری از «اورسلا» که دست رد به سینه‌اش خورد عبوس‌تر گشت و هر گامی که به جلو برمی‌داشت در جهت رفع این خلأ ظالمانه‌تر به تمسخر گرفته می‌شد، خنده‌های تمسخرآمیز «اورسلا» برایش کشنده بود و حاضر بود همه چیز خویش را حتی پاکی کودکانه‌اش را به پای معشوق بریزد، ولی این احساس، ظالمانه پایمال می‌شود.

با شفقت و پایمردی و خیرخواهی رؤسا بود که دوباره به پاریس منتقل شد. او در پاریس دگرگون بود و به جای اینکه با روی خوش مشتریان را پذیرا گردد و با روشنگری درباره تابلوها به صحبت بنشیند خویش را به دردسر می‌انداخت و تا آنجا که توان داشت با شوقی برخاسته از احساسی عاشقانه به ترویج مذهب می‌پرداخت.

ونگوگ سوای آتشی که در درونش به شعله درآمده بود عشق به مذهب و ارزش‌هایش حیاتش را دگرگون ساخت و از خویش گذشت و به ناگه به لندن عزیمت کرد و خواست تا مسیحیت خویش را در نقش یک مبلغ دینی بیازماید و در اجرای این وظیفه با محروم‌ترین اقشار انسان‌ها مراودت و خویشاوندی آفرید، در این هنگام بود که تنها به دلیلی که خود او می‌دانست به ترسیم خطوطی از اطرافش پرداخت.

حاصل نخستین تلاش‌هایش خام، اما رگه‌های حرکت در آنها به چشم می‌خورد و امید را در خویش زنده می‌یافت و برادرش «تئو» که معامله‌گر آثار هنری بود وقتی طرح‌های ونسان را دید در پاریس بود و از اینجاست که آغازی پرشور و ابتدایی بر فراز گشوده می‌گردد و می‌رود تا روزی جهان ونسان ونگوگ را به عنوان عاصی‌ترین و مقدس‌ترین هنرمند خویش بشناسد.

به لندن برمی‌گردد و این بار هم اقبالش بر «اورسلا» تأثیری نیافت و او خود را با عنوان کشیش بدون مأموریت در میان معدن‌چیان بلژیک به رهایی سپرد.

این دریاهای بی‌کران انسانیت و محبت آنچنان عاشقانه دریچه‌های پولادین قلب‌های غبارین خود را به شیوایی غم‌آلوده ونگوگ گشود تا سرودهای حیات‌بخش و ارمغان‌های نوع‌دوستیش به فضاهای گرم و گیرای دخمه‌های کارگران معدن جرأت فرود آمدن یافت، دوستان خویش را آرام‌تر از همیشه یافت و به کودکان خواندن و نوشتن آموخت، از بیماران عیادت و مواظبت کرد و آسایش پیران و ناتوانان را فراهم آورد، چراکه او خود یکی از آنان بود.

طراحی را در لابه‌لای همین دوره‌ی طلایی زندگی جدیت بخشید و نگارهایی که از این معدن‌چیان به تصویر سپرده است گرچه از لحاظ تکنیکی و ترکیب ساختی چندان قوت ندارد مع‌الوصف از ایمانی کوه‌برانداز حکایت دارد و غرشی است از پژواکی سترگ که عالم بشریت دیر خواهد شنید.

ونسان در نامه‌هایش به برادرش نوشت که می‌کوشم تا روح خویش را رهایی بخشم و از خون و تن خود زندگی کنم.

ونگوگ در پی گمگشته‌ای بود و عشق از دست‌رفته‌اش را به جان می‌خرید و از روی عصیان و صداقت بود که دائماً به پاریس برمی‌گشت و باز سراسیمه روی به هلند می‌نهاد و بار دیگر قصد پاریس می‌کرد و در هر حال رنج می‌برد و تا فرصتی دست می‌داد به نقاشی می‌نشست به مدل‌هایش فکر می‌کرد، روزی از زن مستمند آبله‌رویی که آبستن بود و رضا داده بود که مدلش باشد طرحی تهیه کرد و نامش را «غم» نهاد و در گوشه‌ای از صفحه با خط کج‌ومعوجی این عبارت را نوشت: «چگونه می‌شود که انسان این چنین بی‌کس وامانده باشد؟»

ونگوگ ژولیده به پاریس بازگشت و در حال فروریختن.

ونسان همیشه می‌گفت «من هیچ حسی ندارم، ولی انسانیت را در همه‌مان حس می‌کنم.»

به هلند برگشت و بار دیگر عاشق شد، عشقی که حیاتش را افزون‌تر کرد، عشقی که معین به شخص خاص نبود، عشقی که اعمالش را بر تحولی انسانی جهت داد و در این بازگشت بود که سیب‌زمینی خواران را به تصویر کشید، تصویر سیاه بدرنگی بود، از همان دهاتی‌هایی که به دور میزی حلقه زده بودند و حکایت اصالتی بود که در اعماقش قلیان داشت و روح رنجیده‌اش را شکار رفته بود.

حال تنها چند سال از زندگی‌اش باقیمانده بود و در این مدت همچون محکومی در انتظار اعدام به سر می‌برد.

نیازش به فن وادارش کرد تا در مدرسه‌ای هنری در «آنت‌ورپ» ثبت نام کند و در آنجا با چهره عجیب و بلاهت مشمئزکننده‌اش به عصیان برخاست.

او از مدل‌هایش تبعیت ننمود روزی از روی مدلی لاغراندام تصویری کشید که با آن منطبق نبود و هنگامی که از او خواسته شد تا آن را با مدل منطبق کند مدافعانه فریاد برآورد که مگر نباید بتوانیم آنچه را می‌شناسیم تصویر کنیم؟

به پاریس رفت و به همت برادرش «تئو» که یگانه حامی‌اش بود در مون‌مانتر با امپرسیونیست‌ها ـ پیسارو، ولوترک، که استعداد او را دریافته بودند و مشوقش بودند به کار پرداخت و می‌رفت تا چراغ عمرش به خاموشی ننشیند به شدت رو به جنوب فرانسه نهاد تا با عالمی که او را تا سرحد مرگ شکنجه داده بود الفتی یابد در آنجا با مساعدت‌های برادرش «تئو» منزل کوچکی در آرلس اجاره کرد که خود آن را‌ «خانه نور» نام نهاد.

ونگوگ در حالتی شتاب‌زده بود و سه سال را مداوم در این مکان به خلق آثاری بسیار پرداخت و امروز بیش از همه شهرت او به آنها سوار است و در این حال بود که می‌اندیشید تا از نو شروع کند می‌خواست که بر زمین فرود آید و گرمای خورشید تنش را گرم کند و در هوای زمین‌های شخم‌خورده قدم بردارد و بوم و قلم را به اسارت کشد تا جاودانگی را به تمسخر گیرد و سوزندگی خورشید را حسادت بخشد و سرگشتگی گرداب را علاج دهد، و ارتفاع کوه را خرده گیرد و سقف آسمان را تنگ بیند و خود را در گرداب هولناک کارهایی سخت انداخت. دیوانه‌وار و بی‌مهابا نقاشی می‌کرد، رنگ می‌بلعید و بدون کلاه زیر آفتاب‌های سوزان در هر نشست تصویری خلق می‌کرد و صدها نگاره را که نیمه بود با شتاب به اتمام رساند.

شوق‌زده فریاد می‌کرد چه حقیر است خورشید و چه منور است این خانه، چه فراخ است این خانه، زندگی‌اش در این ایام همچون رؤیاهای کودکی‌اش سریع می‌گذشت.

گوگن از پاریس آهنگ منزلش کرد، ونسان، گوگن را دیوانه و مزاحم و بدبین می‌خواند و او ونسان را نیز به دیوانگی و یأس کشاند، گوگن وقتی نقاشی‌های ونسان را می‌دید او را شماتت می‌کرد و برای اینکه خوارش کند او را به می‌خوارگی خواند و به روسپی‌خانه‌ها دعوتش کرد، ونسان آنها را آرام و مهربان می‌داشت و چاپلوسی‌هایشان را جدی می‌گرفت و زنی سنگدل او را در محظور گذاشت و خواست تا به عنوان هدیه کریسمس یکی از گوش‌هایش را به او هدیه کند ونگوگ که حال دماغیش نامتعادل بود خواست تا خواهش آن زن را جواب گوید گوش راست خود را با تیغی برید و برای آن زن فرستاد که بر بلاهت او می‌خندید.

ونگوگ برای مردم حیات داشت و برای مردم نقاشی می‌کرد و نوع‌دوستی‌اش را در آثارش عیان دیده‌ایم، او برای مردم سراسر جهان گریسته است و برای تمام انسان‌ها نقاشی کرده است و می‌خواست که همه به او گوش دهند، او نغمه شادی و صداقت می‌نواخت آنقدر که همه او را ابله و حتی احمق می‌خواندند، او روستایی بود و صداقتش را از خاک یافته بود، او می‌خواست که همه را بشناسد، همه‌ی مادرانی که گهواره می‌جنباندند و همه پدرانی را که ملوانی می‌کنند دوست می‌داشت، او می‌خواست تمام تکان‌های کشتی‌ها را بر روی همه اقیانوس‌ها نقاشی کند.

اما به طور اندوه‌آوری بخت از او برگشته بود، او که به‌طور نامرتب تعلیم یافته بود و از هوشیاری کامل برخوردار نبود در سنین بالا همچون تسخیرشدگان به نقاشی پرداخت تا سال‌های کوتاهی جوانی‌اش را جبران کند. ونگوگ بنیان‌گذار تحول دوباره‌ی نقاشی است و به رغم محدودیت‌هایی که دارد از نادر چهره‌های نقاشی عالم است و عقایدش در باب نقاشی قابل تأمل است و از اعماق وجودش منشأ می‌گیرد و آثارش نشانه‌هایی هستند از چگونگی واماندگی‌های انسان‌هایی در قید و بند و برخوردهایش انگیزه‌ای بود از رنگ و مفاهیم انسانی.

او در اوج هیجانات روحی کار می‌کرد و با سرعتی سرسام‌آور به کار می‌پرداخت.

گندمزارهایش، کفش‌های کهنه‌اش و گل‌های آفتابگردانش خود حکایتی است از ذهنی ناآشنا و تخیلاتش که او را سخت برمی‌انگیخت و به منظور حفظ حالتی که کسب می‌کرد آنچنان شتاب به خرج می‌داد که تصویرش همچون جویباری از فلزات مذاب یک آتشفشان از یک عده خطوط درشت به دست می‌آمد.

رنگ‌های زرد و سبز را با حرکتی خاص خویش در کنار یکدیگر چنان ماهرانه قرار می‌داد که حرکاتی قابل توجه و در کل تصویرهایی قابل تأمل را خلق می‌کرد.

ونگوگ لحظه‌ها و چهره‌هایی را مورد تفکر و مدل قرار می‌داد که قابل توجه برای دیگران نبود.

 گدایان، کودکان لباده‌پوش، پیرزنان و جوانانی تکیده که در مزارع فرسوده می‌شوند و هر خط از خطوط بدنشان حکایت از واقعیتی عظیم داشت.

مدل‌هایش و انسان‌هایش دورنمایی بود که از دیدگاه چشمان سبزینه وحشی‌اش ترسیم می‌شد و چندین تابلو از خودش در حالت نقاشی کردن، پیپ کشیدن، آفتاب گردان‌های شعله‌ورش، رنگ‌های زرد در زمین درو و رنگی که بر ابدیت منسوبش کرد و چهره پیرمرد رنگ‌فروشی که در پاریس مواد رنگی مورد احتیاجش را به او می‌فروخت و پاتوق‌های مون‌مانتن جایی که با امپرسیونیست‌ها کار می‌کرد.

تصاویر مختلف شهر آرلس، خانه‌های کوچک، اطاق خواب، سالن بیلیارد شهر و محله‌ای که برایش به قیمت یک گوش راست تمام شد، همه و همه مدل‌هایش شدند و پستچی ریشوی آرلس، کسی که از برادرش «تئو» برایش پول می‌فرستاد، درخت بلند در پرتو ماه همه هیجان‌انگیز و پرشورترین لحظه‌های کاری‌اش بود و کارهای آخرش که نمایانگر دید عمیق اوست. ونسان به عینیت در لبه پرتگاه از عقل، خاک ساکت و بی‌حرکت را جاری می‌دید، او مزرعه را می‌دید که از رنج به خود می‌پیچید و خانه‌ها را می‌دید که فریادند و آسمان را می‌دید که وحشتناک در حال گریز است. همه چیز را همچون بازتابی از درون ملتهبش می‌دید و اعتقادش در کار هنری‌اش او را پیش می‌برد و به سوی زندگی شگفت‌انگیزش.

ونگوگ از احساسات پوچ‌گرایانه هنرمندانه به دور بود، او اسیر هنر نبود، او طبیعت را به شکل ارگانیسم خروشنده‌اش دریافت و این چیزی است که برای خیلی از هنرمندان بی‌مفهوم است ونگوگ به کارهای پیش پاافتاده تن در نمی‌داد. او در مواقع‌ رهایی از تشنج هنری‌اش به ژرف‌اندیشی در هنر می‌پرداخت و با تولستوی هم‌عقیده بود او از بار سنگین یک ضرورت پذیرفته شده، یعنی اینکه هنر باید همچون یک مذهب واقعی، گروه‌های اجتماعی را به هم نزدیک و با هم یکسان نمایند می‌گفت و معتقد بود هنر باید انسان را فروتن سازد.

و هنرمند باید با مردم بینوای فرودست یک‌صدا باشد، هنرمند باید مردم زحمت‌کش را نقاشی کند، باید کشاورز را نقاشی کند، باید ملوان را نقاشی کند و این وسعت اندیشه است که آثار ونگوگ با گذشت حیاتش دستمایه اندیشمندان و ژرف‌اندیشان شده است، تا حیات عصیانی نقاشی سرگشته از زشتی‌ها و پیوسته به صداقت ایمان را دریابند.

ونگوگ با شعله‌ای آتش افروز از انسانیت در سن 37 سالگی در دورانی که خلق آثارش به نوسانی از کمال می‌رسید در پی یک حادثه تیراندازی، فانی را رها و به ابدیت می‌پیوندد.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (15)