سرگذشت کانون نویسندگان ایران

۲۹ خرداد ۱۳۹۳
بخش اول: تولد و بالندگی (۴۹ ـ ۱۳۴۶)/ قسمت اول؛ خاطرات و اسناد/ به قلم: محمدعلی سپانلو

 

۱ ـ خاطرات و اسناد

 

در سال ۱۳۴۶ ظهر روزهای دوشنبه، جلال آل‌احمد به «کافه‌قنادی فیروز» (در خیابان نادری، نزدیک قوام‌السلطنه) می‌آمد. «کافه فیروز» که امروزه از ضربهٔ کلنگ نوسازی ناپدید شده است، در ذهن هنرمندان نسل‌های پیشین یادگارها دارد. می‌گفتند پاتوق صادق هدایت و حواریون او بوده است و من در جوانی، بیشتر نام‌آوران ادب و هنر معاصرم را نخستین‌بار در فیروز دیده‌ام. گوشه‌ای، پشت میزی، نصرت رحمانی در حاشیهٔ روزنامهٔ عصر شعر می‌نوشت یا از چهره‌های مردم نقاشی می‌کرد. آن سوتر، رو به خیابان و در ورودی کافه، بهرام صادقی روی تکه کاغذی یادداشت برمی‌داشت و گاه تصویر شاملو، با کیف سنگینی که پر از نوشته یا فرم‌های چاپخانه بود، در آیینه‌های فیروز ظاهر می‌شد که در فاصلهٔ رفتن به دو چاپخانه، ساعتی در آنجا استراحت می‌کرد و اغلب صدای شاهرودی پریشان‌حواس را می‌شنیدیم که بلندبلند شعرهای معروفش را، گویی برای تمام محلهٔ نادری، می‌خواند.

ظهر روزهای دوشنبه، آل‌احمد کمی زودتر از دیگران به فیروز می‌آمد، تمام مجلات و نشریات هفته را از روزنامه‌فروشی که پشت در کافه بساط داشت کرایه می‌کرد، ساعتی آن‌ها را ورق می‌زد، اغلب یادداشت برمی‌داشت و به ندرت بعضی را می‌خرید. جلال دوست نداشت بابت به قول خودش «رنگین‌نامه‌ها» پول بدهد و در عین حال نمی‌خواست از حوادث اجتماع ادب و فرهنگ و سیاست روز بی‌خبر بماند، پس به این شیوه از جریان اوضاع آگاهی می‌یافت. حدود ظهر دیگران می‌رسیدند، کسانی که اغلب برای دیدن نویسنده مطرح و پرخاشجوی آن روزگار آمده بودند. مجلس جلال گرم بود و خودش جوشش داشت، شفیق بود و با همه تندخویی‌ها، علی‌الخصوص با جوانان راه می‌آمد. آن‌ها که برای دیدن جلال می‌آمدند می‌دانستند که نویسنده از ایشان راجع به فعالیت‌های هنری یا ادبی‌شان پرسش خواهد کرد. پرس‌وجویی که گاه به حد بازخواست می‌رسید؛ بنابراین کسی دست خالی به آنجا نمی‌رفت و به هر حال پاسخی برای پرسش محتوم جلال دست‌وپا کرده بود. جلال دنبالهٔ کار را می‌گرفت، پیشنهاد می‌داد، وعده می‌گذاشت، ناشر پیدا می‌کرد و آدم را جوری به راه می‌انداخت.

نیمروز یکی از دوشنبه‌های اواسط بهمن‌ماه سال ۴۶، بنابر معمول، حلقهٔ انس جلال تشکیل شده بود؛ چند تا میز را به هم چسبانده بودیم، زمزمه‌های دو نفری بود اما نویسنده به نوبت از هر کس جداگانه چیزی می‌پرسید و چند دقیقه‌ای با هر کدام صحبت می‌کرد. نوبت پاسخگویی من هم رسید، رو به من کرد و دربارهٔ گروه ادبی‌مان‌که نام «طرفه» بر آن نهاده و در عرض چند سال حدود ده کتاب چاپ زده بودیم پرسید؛ در چه کارید؟ برنامهٔ بعدی‌تان چیست؟ فلانی چه می‌نویسد؟ و در همین میانه از حال و روز مهرداد صمدی پرسید، با لحنی علاقه‌مند که نشان می‌داد او نیز استعداد و فرهنگ نویسنده و منتقد جوان آن دوران را تحسین می‌کند. پاسخ دادم که فلانی برای «جشن هنر شیراز» یک نمایشنامه نوشته و ما او را بی‌سر و صدا تحریم کرده‌ایم. در چشمان جلال درخششی از علاقه و هیجان پدید آمد، پرسید: «خوب، پس چرا این کنگره را تحریم نمی‌کنید؟»

کنگره چه بود؟ چند هفته‌ای می‌شد که رادیوی دولتی اعلام کرده بود به زودی «کنگرهٔ ملّی نویسندگان ایران … در حضور علیاحضرت شهبانو …» تشکیل خواهد شد. البته ما نسل معترض آن روزگار، بی‌گفت‌وگو می‌دانستیم که در این کنگره شرکت نخواهیم کرد و می‌دانستیم که دولتیان نیز همین موضع‌گیری ما را می‌دانند، پس در اصل از ما دعوت نخواهند کرد؛ اما دلمان می‌خواست امتناعمان به سکوت سپرده نشود، بلکه آشکار گردد. من با بعضی رفقای گروه طرفه، اسماعیل نوری علاء، احمدرضا احمدی، نادر ابراهیمی، بهرام بیضایی و چند تن دیگر این پیشنهاد را مطرح کرده بودیم که بنشینیم بیانیه‌ای بنویسیم و همه امضاء کنیم که ما در این کنگره شرکت نخواهیم کرد، زیرا وقتی آزادی قلم که شرط لازم نویسندگی است تأمین نشود نویسنده‌ای در کار نخواهد بود. البته این پیشنهاد، در جمع کوچک ما، به شوخی برگزار شد. از سویی حدس می‌زدیم که ادبای ریش و سبیل‌دار به حرف ما «جوانک‌ها» وقعی نگذارند و از سوی دیگر ممکن بود که دستگاه حکومت، در اوج اقتدار خود واکنش تندی به ما نشان بدهد. حتی هنگامی که من با دیگرانی که مسن‌تر از ما و خارج از گروه ما بودند از چنان بیانیه‌ای صحبت کردم جوابی که گرفتم «انکار همراه با تمسخر و طنز» بود. یکی از این کسان دکتر براهنی بود که دست بر قضا سر همان میز، در آن نیمروز دوشنبه، جزو اطرافیان جلال حضور داشت.

به اختصار برای جلال تعریف کردم که راجع به آن کنگرهٔ دولتی و تحریم علنی آنچه پیشنهادی مطرح بوده که دوستان اساساً آن را جدی نگرفته‌اند. آل‌احمد از براهنی پرسید: این پیشنهاد به نظر تو چه عیبی دارد؟ براهنی مخاطرات احتمالی چنان اعلامیه‌ای را برشمرد و نتیجه گرفت این کار تحریک دولت است که «بیاید و ما را بگیرد»! و در آخر افزود خیلی‌ها به دلایل گوناگون نمی‌خواهند یا واهمه دارند که پای همچو نوشته‌ای امضاء بگذارند.

نگرانی براهنی اشاره به یک تجربهٔ قبلی داشت. چند ماه پیش از دیدار آن روز، کوشش همسانی پدید آمده به بن‌بست رسیده بود. ماجرا از تحریم همکاری روشنفکران با جشن هنر شیراز آغاز شد. دکتر ساعدی پیشنهاد ما را تغییر داد و یا شاید بشود گفت تکمیل کرد. ساعدی معتقد بود که ما باید علیه استبداد دستگاه و سیاست فرهنگی آن موضع بگیریم نه علیه اشخاص و در این راستا البته می‌توانیم جشن هنر شیراز را بهانهٔ کار قرار دهیم. ساعدی خود آستین بالا زد و با همکاری آشوری متنی در انتقاد از سیاست فرهنگی دولت علیه سانسور آثار تهیه کردند و قرار شد از دیگر نویسندگان و هنرمندان امضاء بگیرند و آن را انتشار دهند. ده‌پانزده نفری امضاء کردند، اما وقتی متن را برای امضاء به «به‌آذین» پیشنهاد کردند، او از تأیید آن خودداری ورزید و نویسندگان وابسته به حزب توده نیز از او پیروی کردند و بدین طریق کوشش ساعدی به بن‌بست رسید؛ زیرا انتشار اعلامیه‌ای که برخی از نویسندگان و شاعران سرشناس دوران آن را تأیید نکرده باشند، امضاءکنندگان معدود آن را در مقابل حکومت بی‌دفاع‌تر و آسیب‌پذیرتر نشان می‌داد.

فکر می‌کنم که در همین ارتباط ملاقات معروف با امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر آن روزگار، پیش آمد. گویا آن متن را ساعدی برای امضاء کردن به صادق چوبک ارائه داده بود. البته چوبک یا گلستان چنین حرکت آشکارا مخالف رژیم را نمی‌پسندیدند؛ اما چوبک، در برابر، پیشنهاد کرده بود که چون با شخص نخست‌وزیر آشناست، پیش از هر اقدام تندی بهتر است که چند نفری به نمایندگی از هواداران آن بیانیه، مستقیم با خود نخست‌وزیر روبه‌رو شوند و حرف‌هایشان را به او بزنند. آل‌احمد که سرش برای این قبیل جدل‌ها درد می‌کرد پیشنهاد را پذیرفت و اطرافیان نیز به او اقتدا کردند. چندی بعد، ملاقات روی داد که جریان آن را من از دهان شخص آل‌احمد، در یکی از آن دوشنبه‌ها، شنیده بودم. جزو آنان‌که با هویدا روبه‌رو می‌شوند آل‌احمد بوده است و هوشنگ وزیری و اسلام کاظمیه و رضا براهنی و شاید یک‌دو تن دیگر. در این دیدار جلال، به عنوان سخنگوی اصلی، پس از محکوم کردن سیاست فرهنگی رژیم، یکی از جمله‌های تیپیک خود را به هویدا گفته بود: «شما نمایندهٔ امرید و من نمایندهٔ کلام. امر وقتی می‌تواند بر کلام مسلط شود که در این مملکت دو نفر حکومت کنند، یا محمدبن عبدالله (ص) یا ژوزف استالین. شما کدامش هستید؟» آل‌احمد که تسلط امر بر کلام را منوط به بازگشت خاتم‌النبیین یا سلطهٔ جباران دانسته و در حقیقت آن را تعلیق بر محال کرده بود، بدین‌طریق اعتقاد خود را در مخالفت تام و تمام با هر نوع سانسور نشان می‌داد. البته هویدا با پراندن یک جملهٔ «اختیار دارید» از پاسخ سؤالی که جوابش آب برمی‌داشت طفره رفته بود. پیداست که آل‌احمد برای مصالحه نیامده بود، آزادی بیانی که او می‌خواست با یکی از پایه‌های اساسی رژیم، یعنی سانسور و به‌ویژه محرمات سلطنت معارضه داشت. دیگرآن‌هم البته در پشتیبانی آل‌احمد چیزهایی گفته بودند. به هر حال پس از بی‌نتیجه ماندن آن دیدار، آن متن (متن ساعدی) نیز به علت نداشتن امضای کافی و بی‌بهره ماندن از حمایت بخش سرشناسی از اهل‌قلم کشور که یا وابسته به گروه توده‌ای بودند، یا ملاحظه می‌کردند و بیم داشتند، مسکوت ماند.

باز می‌گردیم به کافه فیروز، ظهر دوشنبه‌ای از اواسط بهمن‌ماه ۱۳۴۶.

آل‌احمد پس از شنیدن حرف‌های براهنی گفت: «بله همهٔ این مخاطره‌ها امکان دارد، ولی حرف زدن دربارهٔ آن‌که اشکالی ندارد»؛ و خطاب به من افزود: «رئیس! یک عصرانه‌ای درست کن، می‌آییم به خانه‌ات و صحبت می‌کنیم». نفوذ کلام گوینده به همهٔ «اگر و امّا»ها خاتمه داد. قرار برای چند روز بعد گذاشته شد. عده‌ای از اهل‌قلم را خبر کردیم که بعضی نیامدند. در نخستین جلسه، به احتمال قریب، علاوه بر منتخبان گروه طرفه چند نفری از نزدیکان و اطرافیان جلال و از جمله خانم دانشور، اسلام کاظمیه، هوشنگ وزیری، دکتر ساعدی و داریوش آشوری شرکت داشتند. عباس پهلوان، سردبیر مؤثرترین مجلهٔ روشنفکری روز (مجلهٔ فردوسی) نیز به خاطر امکان استفاده از صفحات مجله‌اش دعوت شده بود. ناهمگونی میان برخی از حاضران به پایه‌ای بود که بیم داشتیم حسابرسی‌های خصوصی نگذارد به اصل مطلب برسیم. مثلاً آل‌احمد بنا بر خوی بازخواست‌کننده‌اش، نرسیده نادر ابراهیمی را به مؤاخذه گرفت که چرا در روزنامهٔ آیندگان (که معروف بود نزدیک به نخست‌وزیر است) مطلب می‌نویسی؟ (ابراهیمی آنجا نقد ادبی می‌نوشت). نادر هم به درشت‌گویی برخاست که ما نیازی به شیخ و مرشد نداریم؛ داشت قال چاق می‌شد. من که نگران موجودیت جلسه بودم به آل‌احمد اعتراض کردم که این حرف‌ها اینجا موضوع ندارد و آل‌احمد ـ برخلاف انتظارـ با خودداری به موقعی کوتاه آمد، کوتاه‌آمدنی که در ذات او نبود.

اما دعوایی که نتوانستیم به‌سادگی متوقف کنیم، با طرح خود مسئله پا گرفت. من پس از ذکر مقدمه پیشنهاد کردم که بیانیه‌ای بنویسیم و یادآور شویم که آزادی‌های مصرح در قانون اساسی و اعلامیهٔ حقوق بشر دربارهٔ قلم و اندیشه و بیان در این کشور مراعات نمی‌شود و هر اجتماع اهل‌قلم را باید اتحادیهٔ اهل‌قلم تشکیل دهد، نه دولت، بنابراین ما امضاءکنندگان از شرکت در کنگرهٔ دولت‌فرمودهٔ نویسندگان که نمی‌توان نام ملّی بر آن نهاد معذوریم. عباس پهلوان به عنوان نخستین سخنگو گفت که به جای نوشتن اعلامیه بهتر است این جمع نامه‌ای خطاب به «شهبانو» بنویسد و مطالبات خود را از او بخواهد. یک‌لحظه سکوت شد. سپس ساعدی درآمد که: شکایت ما از امثال شهبانو است، پس چطور می‌توانیم به خود او شکایت کنیم؟ پهلوان گفت: من اینجا آمده‌ام تا در یک کار دسته‌جمعی به سود اهل‌قلم شرکت کنم، نیامده‌ام با دولت بجنگم، ما با شهبانو جنگی نداریم و او را قبول داریم. ساعدی گفت: ما او را قبول نداریم و شما هم بیخودی اینجا آمده‌اید. سروصدا از هر طرف برخاست و هر دو حالت قهر گرفتند. (نتیجه این شد که در چند جلسهٔ بعدی نه پهلوان شرکت کرد نه ساعدی[1]). به هر حال پس از ساعتی گفت‌وگوهای مقدماتی وارد مطلب شدیم. پیشنهاد پهلوان را رد کردیم و سرانجام جلسه توانست به داریوش آشوری که هم دانشکدهٔ حقوق دیده بود و هم می‌توانست ملایم و آرام بنویسد مأموریت دهد که متنی تهیه کند و برای بررسی جمع، به جلسهٔ بعدی بیاورد.

دومین جلسهٔ ما، روز اول اسفند سال ۱۳۴۶ در خانهٔ خود آشوری تشکیل شد که در حقیقت می‌تواند آغازگاه تشکیل «کانون نویسندگان ایران» شناخته شود. در این روز متنی که آشوری نوشته بود کلمه به کلمه به بحث گذاشته شد، حک و اصلاح شد و به تصویب حاضران رسید. امروزه ممکن است این متن بی‌خطر و حتی بی‌رمق و پیش‌پا افتاده به نظر برسد، ولی اگر چشم‌انداز آن روز را پیش خود زنده کنیم، خواهیم دید که مفاد آن‌هم شجاعانه بود، هم اصولی. در حقیقت اصول اعلام‌شده در این متن برای تاریخ تدوین شده است و هنوز که هنوز است در تندباد حوادث، نجابت و صحت و وجدان حرفه‌ای خود را از دست نداده است و صحه‌گذارندگان آن به عنوان مردمی که به «ادبیات» تعلق دارند تسلیم بحث فرصت‌طلبانهٔ «شرایط روز» نشده‌اند.

زیر سرفصل «بیانیهٔ دربارهٔ کنگرهٔ نویسندگان» چنین آمده بود:

«چون خبر تشکیل کنگره‌ای به نام «کنگرهٔ نویسندگان و شعرا و مترجمان» اعلام شده است ما امضاءکنندگان زیر لازم می‌دانیم که این مطالب را به اطلاع مردم و مقامات مملکت برسانیم:

  1. چون هدف از تشکیل چنین کنگره‌هایی اصولاً فراهم آوردن زمینه‌ای برای اجتماع اهل‌قلم و تبادل آزادانهٔ افکار و آراء میان ایشان است، از نظر ما شرط مقدماتی چنین اجتماعی وجود آزادی‌های واقعی نشر و تبلیغ و بیان افکار است، در حالی که دستگاه حکومت با دخالت‌های مستقیم و غیرمستقیم خود در کار مطبوعات و نشر کتاب و دیگر زمینه‌های فعالیت‌های فکری و فرهنگی (که موارد بیرون از حد آن را به کمک اسناد و ارقام می‌توان ذکر کرد) آن آزادی‌ها را عملاً از میان برده است؛ بنابراین ما وجود چنین کنگره‌ای را با فقدان شروط مقدماتی آن مفید و ضروری نمی‌دانیم. از نظر ما، آن شرط مقدماتی با رعایت کامل اصول قانون اساسی در آزادی بیان و مطبوعات و مواد مربوط اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر فراهم خواهد شد.
  2. به نظر ما، هرگونه دخالت حکومت‌ها در کار اهل‌قلم و هدایت ادبیات در جهات رسمی سیاسی همواره به رشد ادبیات سالم و واقعی لطمه زده است و این اصل باتجربه‌هایی که در این کشور و در بسیاری از کشورهای جهان صورت گرفته، به ثبوت رسیده است؛ بنابراین، ما وجود چنین کنگره‌ای را که به حمایت حکومت و بدون نظارت اهل‌قلم تشکیل می‌شود، مفید و ضروری نمی‌دانیم.
  3. به نظر ما، برای آنکه چنین کنگره‌ای بتواند به صورت واقعی تشکیل شود و به وظایف خود عمل کند، پیش از آن بایستی اتحادیه‌ای آزاد و قانونی که نماینده و مدافع حقوق اهل‌قلم و بیان‌کنندهٔ آراء آن‌ها باشد وجود داشته باشد و این اتحادیه تشکیل‌دهندهٔ چنان کنگره‌ای و نظارت‌کننده بر آن و دعوت‌کنندهٔ شرکت‌کنندگانش باشد نه دستگاه‌های رسمی حکومت و چون در کار تشکیل کنگرهٔ کنونی دستگاه آزادی که نمایندهٔ اهل‌قلم باشد نظارت و دخالت نداشته است، ترتیب کنونی را درست و مطابق با اصول نمی‌دانیم و تشکیل چنین کنگره‌ای از نظر ما مفید و ضروری نیست.

بنابراین اعلام می‌کنیم که امضاءکنندگان این اعلامیه در هیچ اجتماعی که تأمین‌کنندهٔ نظرات بالا نباشد، شرکت نخواهند کرد.»

از حدود بیست نفری که در جلسهٔ اول، در خانهٔ من، حضور داشتند، اینک در خانهٔ آشوری، در روز اول اسفند ۴۶، فقط ۹ نفر ته غربال باقی مانده بودند. متن را همسر آشوری (بهجت) دو سه بار تایپ کرد تا ۹ نسخه از آن به دست آمد و قرار شد که هر کدام از ما یکی از نسخه‌ها را ببرد و از نویسندگان و شعرای آشنای خود امضاء جمع کند؛ اما از آنجا که ممکن بود دیگران با دیدن یک ورقهٔ سفید یا کم امضاء جا بزنند، یا سراغ امضای کسانی را بگیرند که پای ورقه‌های دیگر امضاء گذاشته بودند، برای تشجیع کسانی که می‌خواستیم متن را برای تأیید به آنان پیشنهاد کنیم قرار شد که هر ۹ نفر ما پای تمام نسخه‌ها را امضاء کنیم. این کار را کردیم و بدین‌ترتیب، بی‌آنکه خود بدانیم، بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران را (که اکثرشان عضو یا وابسته گروه طرفه بودند) مشخص کرده بودیم. اصل این ۹ نسخه هم‌اکنون موجود است. عکس یکی از آن‌ها را پیش‌تر از این باقر پرهام در «کتاب جمعه» در سلسلهٔ مقالات «حزب توده و کانون نویسندگان ایران» چاپ کرده است و ما عکس تمامی آن‌ها را در پیوست آخر کتاب خواهیم آورد.

نام‌های نه نفر امضاکنندهٔ اول به قرار زیر است:

جلال آل احمد، هوشنگ وزیری، داریوش آشوری، محمدعلی سپانلو، اسماعیل نوری علاء، بهرام بیضایی، اسلام کاظمیه، فریدون معزی مقدم، نادر ابراهیمی.[2]

نسخه‌ها را تقسیم کردیم و از همان روز به جمع‌آوری امضاء پرداختیم و طی دو هفته، به ترتیب زیر، هر کس پای نسخهٔ خود امضاء جمع کرد (این نسخه‌ها را من شماره‌گذاری کرده‌ام. نام‌های داخل پرانتز متعلق به جمع‌آورندگان امضاهاست):

برگ شمارهٔ ۱ ـ (محمدعلی سپانلو)، نصرت رحمانی، احمدرضا احمدی، بهمن محصص، نادر نادرپور، یدالله رؤیایی، فریدون تنکابنی، احمد شاملو. (در پشت ورقهٔ کاغذ) سیروس مشفقی، باقر عالیخانی.

برگ شمارهٔ ۲ ـ (بهرام بیضایی)، مهرداد صمدی، منصور اوجی، بهرام اردبیلی.

برگ شمارهٔ ۳ ـ (داریوش آشوری)، احمد اشرف، فریده فرجام، منوچهر صفا، اسماعیل خویی، م. آزاد، رضا داوری، غلامحسین ساعدی، جعفر کوش‌آبادی. (پای این برگ آقایان مهدی اخوان ثالث و محمدرضا کدکنی اول امضاء کرده و بعد آن را طوری خط زده‌اند که بشود خواند.)

برگ شمارهٔ ۴ ـ (فریدون معزی مقدم)، پرویز صیاد، بیژن الهی.

برگ شمارهٔ ۵ ـ (جلال آل‌احمد)، علی‌اصغر حاج سیدجوادی، شمس آل‌احمد، هما ناطق، حمید مصدق، غزاله علیزاده، رضا براهنی.

برگ شمارهٔ ۶ ـ (اسلام کاظمیه)، محمد زهری، هوشنگ گلشیری، محمد کلباسی، محمد حقوقی، منوچهر شیبانی.

برگ شمارهٔ ۷ ـ (اسماعیل نوری علاء)، محمدرضا جودت، رویین پاکباز، موسوی خامنه‌ای.*

برگ شمارهٔ ۸ ـ (هوشنگ وزیری)، علی‌اصغر خبره‌زاده، عبدالله انوار، سیمین دانشور. (وزیری که نتوانسته یا نخواسته بود امضای زیادی جمع‌آوری کند از خانم دانشور خواهش کرد پای ورقهٔ او را امضاء کند، نه ورقهٔ جلال را.)

برگ شمارهٔ ۹ ـ (نادر ابراهیمی)، منوچهر آتشی، م.آ.به‌آذین، سیاوش کسرایی، سایه.

حادثهٔ مهم که در واقع از تکرار بن‌بست قبلی جلوگیری کرد، در مورد نسخهٔ نادر ابراهیمی روی داد. ابراهیمی که در آن ایام در مجلهٔ «پیام نوین» ارگان انجمن فرهنگی ایران و شوروی، به سردبیری به‌آذین، داستان چاپ می‌کرد، در کمال ناامیدی و فقط از سر وظیفه، امضای اعلامیه را به به‌آذین پیشنهاد کرده بود و در کمال تعجب به‌آذین آن را امضاء کرد و در پی وی کسرایی، تنکابنی، سایه و چند تن دیگری که چشمشان به دست به‌آذین بود نسخه‌های مختلف اعلامیه را امضاء کردند. اینک نام‌های ذیل این اعلامیه بدنهٔ اصلی ادبیات جدید ایران را در بر می‌گرفت.

(بعدها، من شاهد بودم که یک روز آل‌احمد به به‌آذین گفت: «شما که اعلامیهٔ ما را در مورد سانسور امضاء نکردید فکر نمی‌کردم این یکی را هم امضاء کنید». به‌آذین جواب داد: «آن را به خاطر تأکیدی که بر آزادی بیان کردید امضاء کردم». خواه انگیزهٔ اعلام‌شدهٔ او راست باشد، خواه دروغ، در اعلامیهٔ ناکام اولی کلمهٔ «آزادی» وجود نداشت.)

 

 

 

 


پرونده ویژه درنگ برای کانون نویسندگان را از اینجا ببینید.


* درنگ: منظور مهندس میرحسین موسوی است که در آن زمان نوشته‌های خود را با عنوان «موسوی خامنه» و نه خامنه‌ای امضاء می‌کرد. میرحسین موسوی در آن زمان همراه با رویین پاکباز و چند تن دیگر از گردانندگان اصلی تالار قندریز بودند. موسوی پس از مدتی همکاری خود را با تالار قندریز قطع کرد و برای ادامه فعالیت به حسینیه ارشاد و زنده‌یاد شریعتی پیوست. میرحسین سپس به آمریکا رفت و در آنجا به عنوان رئیس «انجمن اسلامی دانشجویان مسلمان آمریکا»‌ که شاخه‌ای از انجمن‌های اسلامی دانشجویان مسلمان آمریکا و کانادا بود، شروع به فعالیت کرد.

 


[1]. هنگامی که تحریر اول این فصل زیر عنوان «خاطراتی از کانون نویسندگان ایران» در مجلهٔ کلک (شمارهٔ ۴ تیرماه ۱۳۶۹) چاپ شد در اشاره به بیانیهٔ ناکام قبلی دربارهٔ سانسور (که من به غلط آن را دربارهٔ جشن هنر نوشته بودم) حاشیه‌ای آمده بود به شرح زیر:

«آن متن مسکوت مانده و آن دیدار، همان چیزی است که آقای دکتر براهنی به اصرار می‌خواهند نام «کانون نویسندگان ایران» بر آن بگذارند و شخص خود و دکتر ساعدی را از بنیان‌گذاران آن اعلام می‌کنند. من در این فرصت از ایشان خواهش می‌کنم دست از این اصرار بی‌دلیل بردارند. من به شخصه از اینکه یکی از ۹ نفر بنیان‌گذاران کانون بوده‌ام افتخار خاصی احساس نمی‌کنم؛ زیرا این حقیقت نه چیزی بر اشعار من می‌افزاید و نه چیزی از داستان و شعر آقای براهنی می‌کاهد. به هر حال آنچه پیرامون کانون می‌نویسم همراه با سند و مدرک است، کوششی است برای ثبت صحیح تاریخ کانون نویسندگان ایران که البته در جهت تدوین تاریخ تلاش‌های روشنفکران ایران اهمیت دارد. آقای براهنی اگر مدرکی خلاف این نوشته دارند، در همین نشریه یا هر جای دیگر ارائه کنند و اگر ندارند روایت مرا بپذیرند و اجازه بدهند که مورخان بعدی با این اخبار متضاد، سرگیجه نگیرند.»

پاسخ مفصل آقای رضا براهنی در شمارهٔ ۶ مجلهٔ کلک (شهریور ۶۹) ضمن آنکه بسیاری از حرف‌های مرا «جعل»‌ دانسته بود هیچ سند معتبری ارائه نکرد. اتفاقاً در همان ایام کتابی منتشر شد به اسم «از چشم برادر» به قلم آقای شمس آل‌احمد. در این کتاب گه‌گاه صفحه‌ای از یادداشت‌های روزانهٔ جلال آل احمد نیز چاپ می‌شد که یکی از آن‌ها سندی بود در تأیید روایت من در مورد نقش نداشتن ساعدی و براهنی در تدوین نخستین بیانیهٔ کانون. آل‌احمد در وقایع «عصر پنجشنبه ۱۷ اسفند ۴۶» (ص ۳۲۵) می‌نویسد:‌ «این حضرات که جمع شده‌اند برای امضاء ضد کنگرهٔ نویسندگان دسته‌ای تازه‌کار هستند که می‌خواهند این‌جوری قد بکشند و براهنی و ساعدی به امضاء نکردن و نیامدن در اول کار …» متن کامل یادداشت آل‌احمد که خبر از همکاری نکردن بعضی دیگر از اهل‌قلم می‌دهد به علاوهٔ مقالهٔ من «شاهد از غیب رسید» پاسخ مقالهٔ آقای براهنی (که سردبیر مجلهٔ کلک برای احتراز از جنجال (!) آن را چاپ نکرد) در پیوست‌های کتاب حاضر خواهد آمد.

 

 

[2]. از این عده ۴ نفر: سپانلو ـ نوری علاء ـ بیضایی ـ ابراهیمی عضو گروه طرفه و ۲ نفر دیگر، آشوری و معزّی مقدم، از نزدیکان گروه بودند. از یاران جلال‌آل احمد کسی نیامده بود؛ انگیزهٔ کاظمیه شاید کنجکاوی بود، وزیری هم ساز دیگری می‌زد.

 

 

 

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

  1. حسین :

    تا انجا که ما به یاد داریم مر حسین با اسم مستعار حسین رهجو می نوشت.در سالهای پسش از انقلاب دو کتاب با نامهای “برداشتی تاریخ از دو مفهوم قرانی وفرهنگ سیاسی اجتماعیو اسلامی” را با همین نام منتشر کرده اند.لطفا اگر سندومدرکی دارید دارید برای روشن شدن اذهان منتشر کنید.

  2. از شاگردان کوچک ان بزرگوار :

    با سلام حضور دوست محترم وجهت اطلاع دوستان دیگر:فعالیت های میر حسین موسوی به چند دوره تقسیم میشود که در هر یک از این دوره ها از اسم مستعار خاصیاستفاده میکرده است.خواهشمندم دوستان درنگ توضیحات لازم را بدهند.

  3. کاربر :

    این گفته اقای سپانلو واقعا ممکن است صحت داشته باشد که از اطرافیان جلال _که خود انگیزاننده بیشتر تحرکات جماعت روشنفکری بوده و ایده کانون نیز باهمت ومحوریت اوشکل عملی گرفته_هیچکس در این امر مهم شرکت نداشته باشد؟لازم اقای سپانلو برای ادعاهای خود سند قابل قبول ارایه بکنند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)