مشت راوی خالی است

۱۳ تیر ۱۳۹۳
نگاهی به فیلم «برف» ساخته مهدی رحمانی
محوریت دروغ و پنهان‌کاری در فیلم برف که با نام فیلم و کنایهٔ سر به زیر برف فرو بردن هم سازگاری دارد، بیش از هر چیز درون‌مایه اصلی فیلم‌های اصغر فرهادی را به یاد می‌آورد که حالا به الگویی برای بسیاری از کارگردان‌ها بدل شده است.

لیلی مشرقی: این روزها، فیلم برف به کارگردانی مهدی رحمانی در اکران ماه رمضان سینماها به روی پرده نقره‌ای رفته است. فیلم، به یک روز از زندگی یک خانواده شهری می‌پردازد که درگیر مراسم خواستگاری تنها دختر خانواده هستند و مشکلات یکی پس از دیگری بر سرشان خراب می‌شود. خانواده‌ای سنتی و تا اندازه‌ای مذهبی که حالا مشکلات مالی گریبانشان را گرفته است و پدر خانواده درست در روز خواستگاری دخترش، به دلیل ضمانت چک‌های برگشتیِ پسرش، راهی دادگاه شده و بعد هم به زندان منتقل می‌شود. یکی از پسرهای خانواده همان روز،‌ از خدمت سربازی در مرزهای کشور، به مرخصی می‌آید و متوجه گرفتاری‌های خانواده می‌شود. خانه بزرگ و قدیمی آن‌ها در رهن بانک بوده و حالا به دلیل ورشکستگی باید آن را تخلیه کنند. دختر خانواده هم قرار است با پسری ازدواج کند که ساکن آلمان است و گویا وضع مالی خوبی دارد. البته دختر خانواده پیش از این یک‌بار ازدواج کرده و طلاق گرفته است و حالا می‌خواهد این مسئله را از خواستگار تازه‌اش پنهان کند.

تمام فیلم به‌جز سکانس پایانی که پسر، کوله سربازی‌اش را بر می‌دارد و به خیابان می‌زند،‌ در یک خانه بزرگ و قدیمی می‌گذرد. اینکه ریسک فیلم‌های پر لوکیشن چقدر فیلم‌سازان جوان را به سمت فیلم‌های تک لوکیشن یا کم لوکیشن سوق می‌دهد،‌ مسئله‌ای است که مهدی رحمانی کارگردان فیلم برف، خودش آن را رد کرده و گفته است که در فیلم‌های قبلی‌اش مثل «دیگری» نشان داده که نگرانی خاصی از سکانس‌های خیابان و لوکیشن‌های متعدد و شلوغ ندارد.

در نگاه اول می‌توان گفت،‌ «برف» فیلمی خوش‌ساخت است که با بازی‌های -تا اندازه‌ای- قابل قبول، می‌تواند تماشاگر را روی صندلی‌های سینما نگه دارد تا حوصله‌اش سر نرود. تکنیک دوربین روی دست هم سعی می‌کند به واقع‌گرایی روایی داستان کمک کند تا همه‌چیز آماده شود که آشفتگی و فروپاشی یک خانواده شهری به تصویر در آید. خانواده‌ای که دست بر قضا سرشناس و از گردانندگان خیریه هستند و به نیازمندان کمک می‌کنند و حالا خودشان در بن‌بست مالی گرفتار آمده‌اند. شاید به‌زعم خیلی‌ها، تِم اصلی داستان مسئله آبرو باشد که باید حفظ شود. خانواده‌ای که می‌خواهد آبروداری کند. آبروی داشته و نداشته‌ای که در پس دیوارهای خانه‌ای قدیمی مانده بود و گویی خیلی پیش‌تر تمام دیوارها، فرو ریخته و آبرو از دست رفته است. پسر کوچک خانواده که از سربازی به مرخصی آمده، جایی از فیلم فریاد می‌زند که چرا مثل کبک سرتان را زیر برف می‌کنید، او می‌گوید که برف‌ها آب شده است و همه دارند ما را تماشا می‌کنند. استعاره‌ای که البته انتهای فیلم به کمک فیلم‌ساز می‌آید و بارش برف می‌گوید همه‌چیز مرتب است: انتهای فیلم (صبح زود) برف می‌بارد و انگار آبروی آن‌ها حفظ شده و همه‌چیز به خوبی گذشته، میهمانان چیزی نفهمیدند و خواستگاری هم به خوبی برگزار شده است.

اما با تعمقی بیشتر پی می‌بریم که تم اصلی داستان نه مسئله آبرو، بلکه معضلی به اسم دروغ است. چرا که اگر برخی پنهان‌کاری‌های مادر خانواده جهت حفظ آبرو تلقی شود، دروغ‌گویی و پنهان‌کاری دختر خانواده درباره ازدواج قبلی‌اش، نه از سر حفظ آبرو بلکه به جهت دستیابی به موقعیتی بهتر (زندگی در آلمان) روی می‌دهد. محوریت دروغ و پنهان‌کاری در فیلم برف که با نام فیلم و کنایهٔ سر به زیر برف فرو بردن هم سازگاری دارد، بیش از هر چیز درون‌مایه اصلی فیلم‌های اصغر فرهادی را به یاد می‌آورد که حالا به الگویی برای بسیاری از کارگردان‌ها بدل شده است. این الگوبرداری اگر چه ناخودآگاه باشد باز هم، استقبال داخلی و خارجی از فیلم‌های فرهادی را می‌توان به عنوان دلیلی برای کپی برابر اصل‌های او دانست؛ اما این مسئله به معنای روایتی همسو و هم‌زبان با فرهادی، توسط رحمانی در فیلم برف نیست.

کارگردان برف، خودش این فیلم را قصه‌محور می‌داند در حالی که پاشنه آشیل برف، قصه‌ای است که گره‌های آن بیش از آنکه گره‌ِ داستانی باشد، گره‌هایی دم‌دستی و غیرضروری است که باز کردن آن‌ها هیچ کمکی به روایت نمی‌کند چرا که مشت فیلم‌ساز خالی است و همان بهتر که باز نشود. برای مثال مادر خانواده، مبلغی را که برای تهیه جهیزیهٔ یکی از نیازمندان در گاو صندوق موسسه‌شان بود، به پسرش داده تا کارش راه بیفتد، زمانی که آن مبلغ را طلب می‌کند، پسر خانواده به دروغ می‌گوید در معامله‌ای سرش کلاه گذاشتند و همه پول از دست رفته است. در حالی که در بخشی از فیلم مشخص می‌شود آن پول را برای حل مشکل خواهرش به او داده است، گرهی که اصلاً گره نبود و تکانه‌ای بر روایت ایجاد نکرد.

اما اگر از کلیشه‌های فیلم در دیالوگ‌ها بگذریم، در لایه زیرین روایت داستان، نوعی پدرسالاری محتوم در نگاه فیلم‌ساز دیده می‌شود. فقدان پدر در این فیلم، دست‌مایه اصلی نگرانی‌ها و تشویش‌هایی است که همه‌چیز را به کلافی سر درگم بدل می‌کند. ناهمگونیِ همه رویدادهای ناگوار خانواده در روز خواستگاری تنها دخترشان، در فقدان پدر رخ می‌دهد که اگر پدر حضور داشت گویی همه‌چیز دست‌کم برای مدت کوتاهی به سامان می‌شد. در نهایت سر و سامانِ حداقلی هم که بر اوضاع حاکم می‌شود نه از سوی زن خانواده بلکه توسط مادربزرگ (پدری) به دست می‌آید.

با این حال در روزهای افول هنر و سینمای ایران، فیلم‌هایی مثل «برف» شاید بتوانند بیش از دیگر فیلم‌ها حرفی برای گفتن داشته باشد. حرفی که البته اصغر فرهادی آن را با ظرافت بیشتری روایت کرده است.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=v%2FZs7o1mETiq5gH%2BQMkgum3qRHsR8bbwiND8xO7qbjyh7Ek86VVq6rjdOfCa0Iwcka116rx6xzsaElkiVH6HuQ%3D%3D&prvtof=eTTxxU5364ujGbNgUN7MbZBhCt8jXjlvBxkEm9t8gmA%3D&poru=PXMAUYegRTOHStkd4H5tsoFKbaYEKedHdmImWpX0LHLIDB58BmHTm1I4AXJ6Pw9kzlFBnPfPmsMg6V3B5WEysA%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>