با گاوی نهاده بر شانه از شصت پله بالا می‌آیم

۱۴ تیر ۱۳۹۳
لیلا پاپلی یزدی
این زن ماییم، مای تنها، مای مصمم که تصمیممان مرز مرگ و زیستن است برایمان، مای متعین با گاوی بر گرده‌مان در مقابل ساختار سیاسی – اجتماعی که از همهٔ آن زن با آن گاو بر شانه‌اش دامن حریر و «ساپورت» زیرش را می‌بیند.

۱- از چهار نسخهٔ داستان بهرام گور و کنیزک در شاهنامه فردوسی، هفت‌پیکر نظامی و هشت‌بهشت امیرخسرو دهلوی و هفت‌اختر عبدی بیک، کنیزک هفت‌پیکر گویی بیشتر مدنظر مینیاتوریست‌ها بوده است. در منظومهٔ نظامی «فتنه» کنیزک مورد علاقهٔ بهرام گور است که روزی در معیت کنیز رودنوازش به شکار گور می‌رود:

داشت به خود کنیزکی چون ماه/ چست و چابک به همرکابی شاه

فتنه نامی هزار فتنه در او/ فتنه شاه و شاه فتنه بر او

تازه رویی چو نوبهار بهشت/ کش خرامی چو باد بر سر کشت

انگبینی به روغن آلوده/ چرب و شیرین چو صحن پالوده

 

بهرام با شکار هر گور به شدت توسط اطرافیان مورد تفقد قرار می‌گرفت ولی کنیز خاموش بود. تا گوری پیدا شد و بهرام گفت که میل دارد هرگونه کنیز بخواهد گور را شکار کند. کنیزک از روی ناز و تکبر گفت:

 باید که رخ برافروزی/ سر این گور در سمش دوزی

بهرام گور مهره‌ای در کمان نهاد و به دقت رها کرد تا در گوش گورخر جای گرفت، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره را از گوش خارج کند. شاه دوباره تیری رها کرد و گوش و سم گور را به هم دوخت. کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگر مداومت و ممارست کند مسلماً ورزیده و کارآزموده خواهد شد. شاه که منتظر تشویق بود، چون این سخن شنید، خشمگین شد و کینه او را به دل گرفت پس به سرهنگی که در التزام رکاب وی بود فرمان داد کنیزک جسور را گردن زنند. کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید تضرع کرد و از او خواست که در قتلش عجله نکند، چه بعید نیست که شاهنشاه روزی از کرده پشیمان شود.

سرهنگ تسلیم شد و او را در قصری  که در خارج از شهر سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمتکاران کار کند و هویتش را مکتوم دارد. آن قصر سر به فلک کشیده شصت پله داشت و کنیزک از همان روز نخست گوساله‌ای را که تازه از مادر زاییده شده بود بر دوش گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می‌برد، گوساله رشد می‌کرد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن، همه‌روزه چندین بار تمرین و تکرار می‌شد بنابراین رشد تدریجی گوساله تأثیری در دشواری حمل‌ونقل نداشت. کنیزک چون زمان را مقتضی دید به سرهنگ تکلیف کرد که بهرام گور را به هر طریقی که ممکن باشد روزی به این باغ و قصر بیاورد.

سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می‌رفت او را برای استراحت به باغ دعوت کرد و مخصوصاً داستان کنیزک و بر دوش کشیدن گاو عظیم‌الجثه و بالا بردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساسانی را تمایل و رغبت تماشای این صحنه دست داد. پس بهرام گور به باغ آمد و کنیزک زیبا در حالی که روی خود را پوشانیده بود در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاو را بر دوش گرفت و بدون ذره‌ای احساس خستگی و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالای قصر برد و بازگردانید.

بهرام به روی خود نیاورد و گفت: می‌دانم چگونه به این عمل خطیر و شگرف دست یافتی. این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالای قصر بردی وگرنه خود بهتر می‌دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه مولود تعلیم و تمرین و مداومت است.

این نه از زورمندی توست/ که تعلیم کرده‌ای ز نخست

کنیزک زیبا که به انتظار چنین سؤال و استدلالی دقیقه‌شماری می‌کرد بدون تأمل و در لفافه طنز جواب داد:  شهریارا، اگر زن ضعیف‌الجثه گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله‌ای ببرد اعجاب و شگفتی ندارد و مولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد؟ شاه به فراست دریافت که این همان کنیزک است. پس در کنار گرفت و سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب نکرده بود مورد تفقد قرار داد.

۲– شاید یکی از شناخته‌شده‌ترین مینیاتورهای ایرانی کتابخانهٔ بریتانیا، مینیاتوری است از محمد زمان نقاش دوره صفوی از نسخهٔ شاه‌طهماسبی خمسهٔ نظامی. این مینیاتور شاهکاری است که توازن و استعاره مینیاتور ایرانی صفوی که گرچه متضمن معنای ابیاتی است که لازم است به سبب دلالت به آن‌ها وفادار معنایشان بماند اما درعین‌حال استعاره‌ای از «وضعیت» است. استعاره‌ای که لزوماً در زمانی نیست و قابلیت تعمیم فرای کانتکست مکانی و زمانی را دارد. برای من اما «فتنه» در این تصویر «زن ایرانی» در معنای مطلق است، زنی که نامش و رسمش و وضعیت قرارگیری‌اش در مینیاتور مقابله با ساختار قدرت را نیز متذکر می‌شود.

فتنهٔ تصویر محمد زمان تنهاست، چه به لحاظ جنسیت چه «وضعیت»، درست در مقابل شاه که نشسته، او ایستاده است. مردان نشسته در سمت راست به نظر می‌رسد که از بزرگان دربار باشند که خیره شده‌اند به کنیز و در سمت چپ مطربان و نوازندگان که گویی از دیدن زنی این‌چنین خشک شده‌اند. مردان پشت شاه محافظان و یکی از آن‌ها قاعدتاً ساقی شاه است. محافظان با شک و تردید به زن خیره شده‌اند، دست بر کمر و گویی آمادهٔ مصاف، آماده برای حمله برای دفاع از تن شاه. زن در مقابل، چهره ندارد گویی استعاره‌ای است از اینکه هر زنی می‌تواند باشد. ما پشت سر او و دستان قدرتمندش را می‌بینم، پاهایی که انگار مطمئن نیستیم به پلهٔ بعدی برسند، شکل گذاشتنش و صندل لق حس عدم اطمینان و لرزش در عین قدرت را تداعی می‌کند، گویی نگرانیم که پاها را سنگینی گاو به زمین بزند. زمان اما در بدن زن تنها، قدرت، ظرافت و جسارت را یکجا جمع کرده است و در رنگ و شکل لباس، زنانگی را به شکلی به شدت استعاری جای داده است؛ و این زن را او، یک‌تنه تنها و بی‌سلاح در مقابل کل یک ساختار سیاسی، شاهش، وزرایش و نشانگان طبقاتی‌اش قرار داده است.

۳- این مینیاتور را هر وقت در فایل‌های کامپیوترم به تصادف می‌بینم یاد خودم می‌افتم. یاد زنی که هستم یا می‌توانم باشم. یاد گاوی به سنگینی همه آنچه جامعه بر من و بر بدنم تحمیل می‌کند و بر گرده‌ام است. یاد این می‌افتم که حمل این گاو و بالا بردنش از شصت پله به عینیت یعنی چه…در مینیاتوری که زن چهره ندارد پشتش به ماست و ما ناخودآگاه چهرهٔ مصمم و قوی‌اش را می‌بینیم، زنی با دستان قوی و پاهایی که از پله‌ها بالا می‌آید به سمت «قدرت»، زنی در مقابل بهرام شاه که این زن برایش «بدن جنسی» است و زن که گاو را بر گرده می‌گذارد او همچنان شرابش را می‌نوشد… و همراهانش که مست شراب و موسیقی کمانچه و دف‌اند و همه برگشته‌اند سمت زن. شاه به زبان امروزی بر «سن» تئاتر گونه. گویی پرفرمنسی ترتیب داده‌اند که زن در آن ببازد و زن تنها سلاحش تنش است و بس. این «بدن» که همان‌قدر که مردانِ شاه و خود شاه با حیرت به آن به زیبایی و مقاومتش خیره شده‌اند برای «فتنه» سلاح است، سلاح آنکه هرگز شاه را تأیید نکرده است و همهٔ مهارت او در شکار در رقم زدن مرگ را ناشی از «وضعیت» شاه دانسته، سلاح زنده ماندن و نمایش قدرت در شکل استعلایی‌اش. زن اما استعاره‌ای دیگر هم بر دوش می‌کشد، در مقابل هزاران گوری که شاه کشته او گاوی را بر دوش بزرگ کرده است.

مردان شاه خیره و خشک مانده‌اند و این زن است که تنها متحرک صحنه است. گرچه دف و کمانچه‌زن‌ها باید در حرکت باشند اما شکل دست‌ها به ما حس خشک‌شدگی می‌دهد. گویی همهٔ پرفرمنس به نفع فتنهٔ کنیز خشک شده باشد. زن «غریب» است برایشان…سه مرد دست را بر کمر برده‌اند دلالتی جنسی یا خشونتی عیان در شکل آمادگی برای خنجر کشیدن…و ما منتظریم که «زن» درونمان برسد به بالای شصت پله. گاو را به کناری نهد و آرام و قوی به شاه بگوید اعتبار این سنگینی از ممارست در حملش است! نه لزوماً از قدرت تو…قدرت من آبشخور دیگری دارد و آن منم و تصمیمم برای حمل این گاو…

این زن ماییم، مای تنها، مای مصمم که تصمیممان مرز مرگ و زیستن است برایمان، مای متعین با گاوی بر گرده‌مان در مقابل ساختار سیاسی – اجتماعی که از همهٔ آن زن با آن گاو بر شانه‌اش دامن حریر و «ساپورت» زیرش را می‌بیند.

 


منابع و برای اطلاعات بیشتر:

ذوالفقاری، حسن، ۱۳۸۵، یک داستان و چهار روایت مقایسه داستان بهرام گور در شکارگاه در چهار منظومه، پژوهشهای ادبی، ش. ۱۴، صص. ۳۱-۵۲

شاه حسینی،فهیمه، ۱۳۸۶، سیمای زن در پنج گنج، نشریه حافظ، شماره ۳۹، صص. ۳۳-۳۴

محجوب، محمد، ۱۳۶۲،هشت بهشت و هفت‌پیکر، ایران نامه، ش.۳، صص. ۳۴۶-۳۸۷

نظامی، الیاس بن یوسف.۱۳۸۵، خمسه نظامی. بر اساس چاپ مسکو- باکو. تهران: انتشارات هرمس

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (14)