سرگذشت کانون نویسندگان ایران

۱۷ تیر ۱۳۹۳
ادامه بخش اول: تولد و بالندگی (۴۹ ـ ۱۳۴۶)/ قسمت اول؛ خاطرات و اسناد/ به قلم: محمدعلی سپانلو

با اینکه تعداد امضاهای این ۹ ورقهٔ «اعلامیه» یا «بیانیه» به پنجاه و دو رسیده بود، اما مسلماً از همان هفتهٔ اول، یعنی حتی پیش از این‌که ثلثی از امضاها را بگیریم دستگاه دولت از قضیه مطلع شده بود، بنابراین پیشدستی کرد و رسماً از خیر تشکیل کنگرهٔ نویسندگان گذشت. راستی را که نیمی از امضاکنندگان متن می‌دانستند که آن اعلامیه سالبه به انتفای موضوع است و دیگر منتشر نخواهد شد؛ لکن ما همچنان به جمع‌آوری امضاء بعد از خبر لغو کنگره و تشکیل جلسه‌های تقریباً هر روزه‌مان ادامه می‌دادیم، زیرا اکنون به یک تجمع دائمی از اهل‌قلم می‌اندیشیدیم که فکر آن در بیانیهٔ اول اسفند ۴۶ مطرح شده بود. اگر برای نخستین‌بار بیش از پنجاه نفر نویسنده و هنرمند این کشور می‌توانستند در مورد ویژه‌ای اشتراک نظر یابند شاید می‌شد که از این هماهنگی چون تخته‌ی پرشی به سوی تشکیل «یک اتحادیهٔ آزاد و قانونی» از نویسندگان کشور پرواز کرد. این موضوع را در جلسات کوچکمان پختیم و سرانجام بر آن شدیم که تمام امضاکنندگان متن بیانیه و هواداران تازهٔ آن را به یک جلسهٔ بزرگ فراخوانیم.

روز هفده اسفندماه سال ۴۶، مهمانی بزرگ‌تری در خانهٔ جلال آل‌احمد که مرجعیت بیشتری داشت برپا شد. در این جلسه جلال مسئله را طرح کرد و البته از قول ما جوان‌ها، (زیرا که چون همواره متهم می‌شد به ریاست‌طلبی و شیخوخیت و مریدپروری، می‌کوشید حرف‌هایش را به شکل تأیید پیشنهاد دیگران عنوان کند) و پیشنهاد کرد که اتحادیه یا انجمنی از اهل‌قلم کشور تشکیل شود و بر اساس اصولی که در همان بیانیهٔ اول اسفند به توافق همگان رسیده است به فعالیت پردازد. با توجه به اخلاق دمدمی یا شکاک بسیاری از دوستان، اگر آن توافق قبلی وجود نداشت، ممکن بود اندیشهٔ تشکیل کانون نویسندگان مدت‌های مدید در همان بحث‌های مقدماتی گرفتار شود. به هر حال حاضران (که حتی چند نفرشان در همین جلسه اعلامیه یا بیانیهٔ اول اسفند را امضاء کردند[1]) اصل پیشنهاد را پذیرفتند و سه نفر از اعضاء یعنی دکتر حاج سیدجوادی، نادر نادرپور و مرا مأمور کردند که یک کمیسیون ویژه تشکیل دهیم و اساسنامه‌ای برای اتحادیهٔ نویسندگان تنظیم کنیم و به جلسهٔ بعدی بیاوریم. همچنین جمع به ما مأموریت داد که هنگام تنظیم اساسنامه، فعالیت اتحادیه را بر اجرای دو هدف عمده متمرکز کنیم: اول تأمین آزادی بیان مطابق قوانین اساسی و اعلامیهٔ حقوق بشر (یک خواست سیاسی)، دوم دفاع از حقوق قانون اهل‌قلم (یک خواست صنفی).

در فاصلهٔ هفتهٔ سوم اسفندماه ۱۳۴۶ که حاضران خانهٔ آل‌احمد فکر تشکیل یک اتحادیهٔ نویسندگان را تصویب کردند تا اول اردیبهشت سال ۱۳۴۷، جلسات متعددی در خانه‌های افراد برپا شد که تقریباً در هر کدام سی نفری حضور داشتند و ماده به مادهٔ اساسنامهٔ پیشنهادی ما را از نظرگاه‌های حقوقی و اجتماعی حک‌واصلاح می‌کردند.

کمیسیون سه نفری از فردای آن روز به کار پرداخت؛ به شتاب چند جلسه تشکیل داد و در یکی از همین نشست‌ها بود که تصمیم گرفتیم نام «کانون نویسندگان ایران» را برای تشکیلاتمان پیشنهاد کنیم، زیرا تشکیل اتحادیه یا سندیکا به ضوابط پیچیدهٔ کشوری برخورد می‌کرد، به علاوه فراگیرتر از امکانات ما بود، در حالی که تشکیل یک کانون صنفی از امکانات قانونی تشکیل انجمن‌ها یا شرکت‌ها استفاده می‌کرد. به یاد می‌آورم که نادرپور می‌گفت نام تشکیلاتمان را بگذاریم «کانون نویسندگان و شاعران»، اما متوجه شدیم که در آن صورت می‌بایستی نام سایر رشته‌های ادب از قبیل ترجمه و تحقیق و غیره را نیز به عنوان اصلی بیافزاییم؛ پس به همان نام نویسنده، به عنوان لفظ عام اهل‌قلم، قناعت کردیم و در یکی از مواد اساسنامه نیز توضیح دادیم که واژهٔ «نویسنده» شاعر و منتقد و محقق و مترجم و سایر رشته‌های فعالیت قلمی را نیز در برمی‌گیرد. به هر حال این اساسنامه به سرعت تنظیم و آماده شد.

در فاصلهٔ هفتهٔ سوم اسفندماه ۱۳۴۶ که حاضران خانهٔ آل‌احمد فکر تشکیل یک اتحادیهٔ نویسندگان را تصویب کردند تا اول اردیبهشت سال ۱۳۴۷، جلسات متعددی در خانه‌های افراد برپا شد که تقریباً در هر کدام سی نفری حضور داشتند و ماده به مادهٔ اساسنامهٔ پیشنهادی ما را از نظرگاه‌های حقوقی و اجتماعی حک‌واصلاح می‌کردند. در اواسط فروردین سال ۴۷، در گردهمایی خانهٔ بهرام بیضایی کار بررسی اساسنامه به پایان رسید، اما درست هنگامی‌که می‌خواستیم آن را به امضای شرکت‌کنندگان در جلسه که «هیأت مؤسس» شناخته می‌شدند برسانیم و کانون را رسماً افتتاح‌شده بدانیم، به‌آذین که در تمام جلسات حضور داشته بود ناگهان اعلام کرد که این اساسنامه کافی نیست. دهشتی پدید آمد. حقیقت آن‌که بسیاری از دوستان این سویی به همکاری به‌آذین و همفکرانش با چشم تردید می‌نگریستند. شواهدی که این تردید را استوارتر می‌کرد در تمام جلسات به چشم می‌خورد. به‌جز شخص به‌آذین، سایر نویسندگان توده‌ای موضع‌گیری‌های دوپهلویی داشتند؛ گاه خیلی انقلابی می‌شدند گاه بسیار محافظه‌کار. به نظر می‌رسید که تنها نفوذ شخص به‌آذین آن‌ها را به این جلسات می‌کشاند. من حس می‌کردم که هر بار به‌آذین ایرادی می‌گیرد، آنان در بطن امیدوار می‌شوند که شاید بحث‌ها به بن‌بست بکشد و کانونی که آن‌ها بانی‌اش نبوده‌اند اصلاً تشکیل نشود و حالا همهٔ ما از فکر این‌که ماجرای اعلامیهٔ ناکام قبلی تجدید شود دهشت‌زده بودیم. بحثی پیش آمد و از به‌آذین خواستیم مقصود خود را از ناقص بودن اساسنامه روشن کند. به‌آذین گفت که اساسنامهٔ موجود در حقیقت برای نوعی انجمن ادبی تدوین شده است؛ ما باید اصول اعلام‌شده در بیانیهٔ اول اسفند ۴۶ را به ویژه دربارهٔ دفاع از آزادی بیان و قلم «بدون حصر و استثنا» واضح‌تر و مشروح‌تر تدوین کنیم و به امضای همه برسانیم. در حقیقت اساسنامهٔ ما احتیاج به یک مرام‌نامه دارد و این حرف به موقع خود درست بود. (ای روزگار! یازده سال بعد از آن تاریخ، به‌آذین در برخوردی که بین حزب توده و کانون نویسندگان ایران پیش آمده بود، به صراحت آزادی قلم را به عنوان این‌که وسیله دست ضدانقلاب می‌دهد، محکوم کرد. چه چیزها که ندیدیم!)

حالا این سویی‌ها به هول و ولا افتاده بودند که در این پیشنهاد چه توطئه‌ای نهفته است. این بار آل‌احمد پادرمیانی کرد و به خود به‌آذین پیشنهاد کرد که مرام‌نامه را بنویسد و به جلسهٔ بعدی بیاورد.

روز اول اردیبهشت سال ۱۳۴۷، در جلسهٔ شلوغی در خانهٔ آل‌احمد، به‌آذین متنی را که نوشته بود قرائت کرد و پس از بررسی حاضران با اصلاحات لازم زیر عنوان «دربارهٔ یک ضرورت» به تصویب رسید. حاضران پای مرام‌نامه و اساسنامه را صحه گذاشتند و «کانون نویسندگان ایران» از آن لحظه به بعد، رسماً فعالیت خود را آغاز کرد. بنابر پیش‌بینی اساسنامه، ۴۹ تن از امضاکنندگان بیانیهٔ اول اسفند ۴۶ که در جلسه حضور داشتند، هیأت مؤسس نامیده شدند. «مجلهٔ آرش» (دورهٔ دوم، شمارهٔ ۴ [۱۷] خرداد ۱۳۴۷ به سردبیری اسلام کاظمیه) چنین گزارش می‌دهد:

«اعضاء هیأت مؤسس کانون اکنون ۴۹ نفرند که در تهران اقامت دارند و هنوز اقدامی برای پذیرفتن عضو از شهرستان‌ها به عمل نیامده و اسامی اعضاء فعلی عبارت‌اند از:

بانوان: خانم دکتر سیمین دانشور، مریم جزایری، فریده فرجام، غزاله علیزاده؛ و آقایان به ترتیب حروف الفبا:‌ داریوش آشوری، جلال آل‌احمد، شمس آل‌احمد، هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه)، نادر ابراهیمی، احمدرضا احمدی، بهرام اردبیلی، احمد اشرف، محمود اعتمادزاده (به‌آذین)، بیژن الهی، عبدالله انوار، دکتر رضا براهنی، بهرام بیضایی، عباس پهلوان، فریدون تنکابنی، حشمت جزنی، دکتر علی‌اصغر حاج سیدجوادی، غفار حسینی، علی‌اصغر خبره‌زاده، دکتر منوچهر خسروشاهی، اسماعیل خویی، اکبر رادی، نصرت رحمانی، یدالله رؤیایی، محمدرضا زمانی، محمد زهری، دکتر غلامحسین ساعدی (گوهرمراد)، محمدعلی سپانلو، رضا سیدحسینی، اسماعیل شاهرودی، منوچهر شیبانی،‌ منوچهر صفا (غ.داود)، سیروس طاهباز، اسلام کاظمیه، سیاوش کسرایی، علی‌اکبر کسمایی، جعفر کوش‌آبادی، محمود مشرف آزاد تهرانی (م. آزاد)، سیروس مشفقی، حمید مصدق، فریدون معزی مقدم، کیومرث منشی‌زاده، نادر نادرپور، اسماعیل نوری علاء (پیام) و هوشنگ وزیری.

هیأت رئیسهٔ کانون اساسنامهٔ کانون را تصویب کرد. مواد مهم این اساسنامه عبارت‌اند از:

مادهٔ ۳ ـ موضوع و هدف کانون: کانون نویسندگان ایران مؤسسه‌ای است غیرتجاری که به‌منظور حمایت و استیفای حقوق مادی و معنوی اهل‌قلم و کمک به نشر آثار ایشان و هدایت نوقلمان و پرداختن به فعالیت‌های فرهنگی از قبیل تشکیل مجالس سخنرانی، سمینارها، کنفرانس‌ها و نمایش‌ها یا شرکت در آن‌ها و تعالی فرهنگ ملّی و آشنایی با مظاهر مختلف فرهنگ امروز جهان و نیز به‌منظور کمک به زندگی کسانی از اهل‌قلم که در مضیقه‌اند، در حدود اساسنامهٔ کانون و مقررات جاری کشور تأسیس می‌شود.

ماده ۶ ـ کسانی می‌توانند به عضویت کانون درآیند که نسبت به روح موضوع و اساسنامه کانون عملاً وفادار بوده و یکی از شرایط ذیل را حائز باشند:

الف ـ نویسندگان، شاعران و نمایشنامه‌نویسان‌که با خلق آثار ادبی به غنای فرهنگی و رشد افکار کمک می‌کنند.

ب ـ محققین که در تحلیل مبانی فرهنگی و اجتماعی و فلسفی می‌کوشند.

پ ـ مترجمان، مفسران و منتقدان که با نشر آثار ادبی و اجتماعی و فلسفی به رشد فکری و بیداری اذهان و غنای فرهنگ عمومی کمک می‌کنند.»

از طرف مجمع عمومی کمیسیونی مأمور شد که مقدمات انتخابات هیأت دبیران کانون را، مطابق اساسنامه، فراهم آورد. یک دو هفته بعد، در خانه جعفر کوش‌آبادی انتخابات هیأت دبیران انجام شد.

در گفت‌وگوهای مقدماتی راجع به نامزدها، هیأت دبیرانی را در نظر می‌آوردیم که حتماً در آن آل‌احمد و به‌آذین به عنوان نمایندگان دو جناح فکری حضور داشته باشند؛ اما آل‌احمد نامزدی خود را نپذیرفت و اعلام داشت که از آنجا که از لحاظ خط مشی سیاسی با بیشتر اعضای کانون مخالف است «تا آنجا که ممکن است سر آن‌ها را بشکند» بهتر است امثال او (و البته به‌آذین) داوطلبانه در هیأت دبیران شرکت نکنند و کار مدیریت کانون به دست جوانانی که زحمت اصلی تشکیل آن را کشیده‌اند، سپرده شود. وانگهی خود این جوانان که سابقهٔ درگیری مرامی ندارند، می‌توانند به عنوان حائلی از برخورد دو دستهٔ مرامی پیشگیری کنند؛ اما به‌آذین حاضر نشد نامزدی خود را پس بگیرد. هوشنگ وزیری نیز کاندیدایی خود را نپذیرفت و خود من که از طرف جوان‌ترها پیشنهاد شده بودم، به نفع بیضایی از نامزدی کناره گرفتم.

رأی‌گیری مخفی و با ورقه انجام شد و پس از شمارش آراء اعضای نخستین هیأت دبیران کانون نویسندگان ایران به شرح زیر برگزیده شدند:

خانم سیمین دانشور (که عملاً آرای آل‌احمد به او داده شد)، محمود اعتمادزاده (به‌آذین)، نادر نادرپور، سیاوش کسرایی، داریوش آشوری (اعضای اصلی)،‌ دکتر غلامحسین ساعدی و بهرام بیضایی (اعضای علی‌البدل)، رئیس کانون خانم سیمین دانشور، سخنگو نادر نادرپور، بازرسان مالی نادر ابراهیمی و فریدون معزی مقدم، صندوق‌دار فریدون تنکابنی، منشی کانون اسماعیل نوری علاء.

پس از تشکیل کانون، مجمع عمومی بی‌درنگ اجرای دو برنامه را به هیأت دبیران مأموریت داد: برنامهٔ اول اقدام برای ثبت کانون در اداره ثبت شرکت‌ها بود زیرا اساسنامه کانون را مکلف می‌کرد که یک سازمان علنی و در کادر قانون باشد؛ برنامهٔ دوم اجرای جلسات سخنرانی و شعرخوانی بود. در مورد برنامهٔ اول تمام فشارها و دوندگی‌ها به عهدهٔ منشی کانون اسماعیل نوری علاء نهاده شد، اما کار به سادگی پیش نمی‌رفت. از همان آغاز، هیأت دبیران به خاطر ترکیب نامتجانس اعضاء کند عمل می‌کرد. مثلاً برای دادن تقاضا به ثبت شرکت‌ها لازم بود که مشخصات کامل هیأت دبیران و اسناد لازمی چون گواهی عدم سوء پیشینه در پرونده‌ای به ادارهٔ مربوطه تسلیم گردد؛ ولی به‌آذین از تهیهٔ گواهی عدم سوء پیشینه خودداری می‌کرد و آن را تقریباً دون شأن خود می‌دانست، یا شاید خوش نداشت که کانون به ثبت برسد و یک نهاد قانونی گردد. خودداری به‌آذین پنج ماه به طول انجامید و بالاخره وقتی که پروندهٔ تقاضا تکمیل و به ثبت شرکت‌ها داده شد، دستگاه دولت آن‌قدر با افکار آزادی‌خواهانهٔ کانون (که البته در کادر قوانین اساسی بود) آشنا شده بود که تقاضای ما را در همان‌جا مسکوت نگه دارد.

هیأت دبیران فعالیت‌های دیگری هم کرد. از جمله چون اعلام شد که در مجلس شورای ملّی لایحهٔ «حق مؤلف» مطرح شده است، اسماعیل نوری علاء به نمایندگی از هیأت دبیران به مجلس مراجعه کرد و پیشنهاد داد که در تنظیم آن لایحه نظر مشورتی کانون پرسیده شود. در کمیسیون مجلس خانم هاجر تربیت که معلم قدیمی نوری علاء از آب درآمده بود کوشید تا کمیسیون را به شنیدن پیشنهادهای کانون ترغیب کند. لایحه حق مؤلف که از تصویب مجلس گذشته و امروز اعتبار قانونی دارد، متنی است که به‌وسیلهٔ چند نفر از حقوق‌دانان کانون نویسندگان ایران تهیه و توسط منشی کانون به کمیسیون مجلس داده شده است. متن پیشنهادی ما جایگزین لایحهٔ ناقص دولت شد که سرسری فقط به امر نویسندگی پرداخته بود و حقوق مربوط به تابلوهای نقاشی، مجسمه‌ها، موسیقی، سینما و از این دست را در نظر نگرفته، حتی تعریف مشخصی از «اثر هنری» به دست نداده بود.

در مورد اجرای سخنرانی‌ها، کانون نویسندگان ایران که نمی‌توانست سالن‌های عمومی را به دست آورد، با اداره‌کنندگان «تالار قندریز» به توافق رسید که جلسات خود را در سالن کوچک آن، روبروی دانشگاه تهران، برگزار کند. مسئولان این تالار به کمال گشاده‌دستی امکانات خود را در اختیار کانون گذاشتند و تا یک سال و اندی بعد که شهربانی آنان را از واگذاری تالار به کانون نویسندگان منع کرد به این همکاری ادامه دادند و سپاس کوچک ما از همکاری آن‌ها خرید یک کولر برای این تالار بود.

چند سخنرانی در تالار قندریز طی یک سال به قرار زیر انجام شد:

دو جلسه به‌آذین دربارهٔ «نویسنده و آزادی» سخنرانی کرد در پایان هر دو جلسه میان حاضران دربارهٔ موضوع بحث شد (سخنرانی بارها به چاپ رسیده و بخشی از جریان بحث‌ها موجود است). یک جلسه داریوش آشوری دربارهٔ «صورت نوعی تمدن غرب و وضعیت ما در مقابل آن» سخنرانی کرد. سپس انتخابات دورهٔ دوم هیأت دبیران انجام گرفت؛ در دوران تصدی این هیأت (که بعد به ترکیب آن خواهیم پرداخت) رضا سیدحسینی یک جلسه دربارهٔ «پل نیزان» سخنرانی کرد.

در دی‌ماه سال ۱۳۴۷ دوستان کانون توانستند دکتر میرفندرسکی رئیس وقت دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران را قانع کنند که تالار دانشکده را برای اجرای یک برنامه در سالگرد درگذشت نیما یوشیج در اختیار کانون بگذارد. جریان کامل تمام گردهمایی‌ها به همت منشی کانون روی نوار ضبط یا صورت‌جلسه شده است و من گزارش کوتاهی از «شب نیما یوشیج» و متن حرف‌های جلال آل‌احمد را، در این شب که از روی نوار پیاده شده بود در نامهٔ کانون نویسندگان ایران (شمارهٔ اول، سال ۱۳۵۷) چاپ کرده‌ام. از جریان شب یادبود نیما یوشیج اسماعیل نوری علاء گزارش نوشته که در مجلهٔ آرش (دورهٔ دوم، شمارهٔ ۶ [۱۹] اسفند ۱۳۴۷) به چاپ رسیده است و اینک قسمت‌هایی از آن:

پنج و نیم بعدازظهر پنجشنبه ۱۷ بهمن ۴۷ به مناسبت نهمین سال درگذشت نیما یوشیج در تالار دانشکدهٔ هنرهای زیبا از طرف کانون نویسندگان ایران مراسمی برگزار شد. استقبال علاقه‌مندان چنان بود که نیمی از جمعیت بیرون از تالارها و در راهروها ایستادند. برنامه به‌وسیلهٔ بلندگوها در تمام محوطه پخش می‌شد. خانم دکتر سیمین دانشور برنامه را که می‌گشود پردهٔ سن آهسته کنار رفت و تصویر بزرگ نیما یوشیج که به‌وسیلهٔ پروژکتور به پرده افتاده بود، نمایان شد. خانم دانشور گفت: «… جای بحث در ادبیات معاصر ایران و خاصه تحلیل آثار آن‌ها که راهبر و رهنما بوده‌اند … اگر در دانشکده‌ها نباشد پس در کجای دیگر می‌تواند بود؟ … نیما با نگاهی رازشناس از آن چشمان درخشان به خلقی که از شعرش به هم برآمده بود می‌نگریست …»

اسماعیل شاهرودی مرثیه‌ای را که برای نیما سروده بود خواند و آنگاه سیاوش کسرایی به سخن پرداخت: «… زنگ خطر هنگامی به صدا درآمد که علت پیچ‌وتاب‌هایی که غریبهٔ آوازخوان به کلام خویش می‌داد آشکار گردید… او در خلوتگاه خود کارگاهی ساخت که در کورهٔ آن پولاد شعر کهن را بگداخت… آنچه از کوره برآمد کلید بود، کلیدی که درهای رستگاری را بر خسته‌دلان می‌گشود».

ناطق سوم رضا براهنی بود که دربارهٔ چهار موضوع سخن گفت: نثر و شعر، تجزیه و ترکیب یا جمع و تفریق در شعر، شاعر در شعر زمان ما، موقعیت شاعر: «… همهٔ آن برداشت‌های نیما از آزادی یا از شب که آقای کسرایی گفتند و به‌طور کلی تیرگی‌ها و ظلمت‌های اجتماعی مثلاً در شعر بهار هم هست اما در نیما شکل شاعرانه دارد و در بهار شکل ناظمانه. در شعر بهار مثلاً افکار مربوط به آزادی کنار هم گذاشته شده، در شعر نیما آن افکار با دریافت شاعرانه که بیشتر حسی و اشراقی است توأم است …»

ناطق دیگر محمد حقوقی دربارهٔ «مبانی شعر نیما و تفاوت آن با شعر کلاسیک ایران» سخن گفت: «… بسیاری تصور می‌کنند که اگر او نیامده بود دیگری می‌آمد. بسیاری از شعرای معاصر متأسفانه قدر و منزلت او را تکذیب می‌کنند، ولی اطلاع ندارند که ما شاعری به آگاهی نیما مطلقاً نداشته‌ایم».

پس از ده دقیقه استراحت، قسمت دوم برنامه آغاز شد. شعرای عضو کانون اشعاری از نیما خواندند؛ به ترتیب نادر نادرپور، منوچهر آتشی، اسماعیل شاهرودی، سیروس مشفقی، منوچهر شیبانی، م. آزاد و محمدعلی سپانلو. مجلس را جلال آل‌احمد برچید. آل‌احمد از حضار خواست تا هر کس سؤالی دربارهٔ نیما و شعرا و برنامهٔ آن شب دارد مطرح کند. ماحصل سخنرانی که آل‌احمد در جواب سؤال حضار و دانشجویان مجلس گفت چنین بود: «اگر هنوز اهمیتی برای نیما قائل هستیم به آن علت است که نیما یک شاعر «پولیتیزه» است. شعر معاصر متأسفانه دارد به سمت این سراشیب «دپولیتیزه» شدن می‌رود و سر هر کس دارد به آخوری بند می‌شود. نیما وضع گرفته است در مقابل یک عده مسائل سیاسی و اجتماعی … آدمی بود که هنوز گرفتار این بیماری مصرف و رفاه نشده بود …»

[شاملو که دیر رسیده بود در آخرین قسمت برنامه چند شعر از نیما قرائت کرد.] جلسه حدود ساعت ۹ ختم شد ولی شور و علاقهٔ دانشجویان شرکت‌کننده در برنامه نیم ساعتی دیگر را هم به سؤال و جواب با اعضاء کانون در راهروها و ورودی دانشکدهٔ هنرهای زیبا گذراند.[2]

شب نیما در بهمن ۴۷ یکی از زیباترین اجتماعاتی بود که از طرف اهل‌قلم تشکیل شده است. در آن شب بیشتر اعضای کانون گوشه‌ای از کار را به دست گرفتند و نمودی کردند؛ از جمله شاملو که تنها فعالیتش در فصل اول کانون نویسندگان شرکت در آن شب و خواندن چند شعر نیما بود. به هر حال «شب نیما» پیش‌درآمدی بود برای شب‌های شعر که نه سال بعد (۱۳۵۶) در انجمن ایران و آلمان، علی‌الاصول با شکوه و گسترهٔ بیشتری برگزار شد (راقم سطور در آن زمان در ایران نبوده است).

در این تاریخ اعضاء کانون نویسندگان ایران که تقاضای عضویتشان به تصویب هیأت دبیران رسیده و برای آنان کارت صادر شده بود، برابر فهرستی که به خط منشی وقت کانون ـ اسماعیل نوری علاء ـ در دست هست، ۷۶ نفر به قرار زیر بوده است:

جلال آل‌احمد، محمدعلی سپانلو، اسلام کاظمیه، هوشنگ وزیری، اسماعیل نوری علاء، نادر ابراهیمی، بهرام بیضایی، داریوش آشوری، شمس آل‌احمد، فریدون معزی مقدم، سیمین دانشور، مریم جزایری، غلامحسین ساعدی، عباس پهلوان، اکبر رادی، محمود اعتمادزاده، احمد اشرف، محمدرضا زمانی، نصرت رحمانی، اسماعیل خویی، فریدون تنکابنی، بیژن الهی، رضا براهنی، کیومرث منشی‌زاده، سیاوش کسرایی، نادر نادرپور، جعفر کوش‌آبادی، غزاله علیزاده، حمید مصدق، علی‌اصغر حاج سیدجوادی، حشمت جزنی، عبدالله انوار، احمدرضا احمدی، منوچهر شیبانی، اسماعیل شاهرودی، محمد زهری، غفار حسینی، منوچهر صفا، یدالله رؤیایی، محمود آزاد، کامبیز فرخی، سیروس طاهباز، هوشنگ ابتهاج، بهرام اردبیلی، منوچهر خسروشاهی، سیروس مشفقی، علی‌اکبر کسمایی، علی‌اصغر خبره‌زاده، رضا سیدحسینی، فریده فرجام، منصور اوجی، منصور برمکی، فیروز شیروانلو، ناصر تقوایی، حسن شهپری، محمد حقوقی، علی‌بابا چاهی، جواد مجابی، منوچهر آتشی، پوران صارمی، محمود طیاری، امین فقیری، ابوالقاسم فقیری، ابوالقاسم ایرانی، غلامحسین سالمی، احمد اللهیاری، شهرام شاهرختاش، احمد شاملو، پرتو نوری علاء، محمدرضا فشاهی، خشایار قائم مقامی، ابراهیم رهبر، مصطفی رحیمی، هوشنگ گلشیری، عطاءالله نوریان و حسین مهدوی.

این فهرست طیف‌های متنوعی از نویسندگان فعال آن زمان ایران را در برمی‌گیرد. البته غلبهٔ نوپردازان در آن محسوس است. از اهل‌قلمی که در آن ایام در حوزهٔ مجلهٔ «سخن» فعالیت داشتند چند نفری در این فهرست هستند،‌ اما از نویسندگان گردآمده در مجلات «یغما»، «راهنمای کتاب» و ازاین‌دست تقریباً هیچ‌کس در اینجا حضور نداشت. نکتهٔ شایان‌ذکر این‌که در همان روزها در یکی از جلسات عمومی کانون، آل‌احمد خطاب به حاضران گفت که تعدادی «نویسندهٔ مذهبی» هستند که مایل‌اند عضو شوند، نظر جمع چیست؟ آل‌احمد با کمی خودداری حرفش را مطرح کرد. گویا واهمه داشت که متهم شود می‌خواهد دسته‌ای طرفدار خود را وارد کانون کند. (ما از نزدیکی او با آیت‌الله طالقانی، دکتر شریعتی و یاران مهندس بازرگان ـ نویسندگان وابسته به نهضت آزادی ـ اطلاع داشتیم). طبیعتاً نگاه‌ها به سمت به‌آذین برگشت که هم دبیر کانون بود و هم نمایندهٔ طرز فکر جناح مقابل آل‌احمد، به‌آذین پس از مکثی گفت ورود آن‌ها به عنوان نویسندگان منفرد به کانون اشکالی ندارد، ولی به نظر من نمی‌توانند به شکل یک «فراکسیون» عضو کانون شوند؛ احتمالاً در آن‌سو ـ در نویسندگان مذهبی ـ هم نوعی بی‌میلی وجود داشت، زیرا بعدها دیگر از این موضوع صحبتی پیش نیامد و پیگیری نشد.

آل‌احمد که همواره کوشیده بود با به‌آذین برخورد نکند، از کوره در رفت و به وی پرخاش کرد. جلسه چند بار متشنج شد، طوری که ناچار شدیم در میانهٔ کار رئیس جلسه یعنی دکتر مصطفی رحیمی را که به قول خودش «کلاهش پشم نداشت» و نمی‌توانست گفت‌وگوهای دونفری و اعتراضات بی‌اجازه را متوقف کند، تغییر دهیم و نادرپور را برای ادارهٔ جلسه برگزینیم که مقتدر عمل می‌کرد.

در اسفند سال ۱۳۴۷ دورهٔ اول فعالیت هیأت دبیران به پایان رسیده بود و بنابر اساسنامه، مجمع عمومی سالانه روز ۲۳ اسفند در تالار قندریز برای انجام انتخابات جدید برپا شد. در این مجمع عمومی ناگهان اختلافات عمیقی که دسته‌بندی‌های سیاسی در کانون پدید آورده بود آشکار گردید. شاید بشود گفت اولین زنگ‌های خطر به صدا درآمد. مثلاً در گزارشی که هیأت دبیران از فعالیت یک‌سالهٔ خود به مجمع عمومی داد، مقدمهٔ غریبی وجود داشت. در این مقدمه از اعضای کانون خواسته شده بود که در نگارش آثارشان گوشه و کنایه و به خصوص مکتب «سمبولیزم» را کنار بگذارند و چون به چنان توصیهٔ غیر ادبی دیکتاتورمآبانه‌ای از طرف اعضاء اعتراض شد نادر نادرپور، یکی دیگر از افراد هیأت دبیران، اعلام کرد که این مقدمه را آقای به‌آذین نوشته و در جلسهٔ خصوصی هیأت دبیران تصویب نشده است و ایشان سرخود آن را به گزارش رسمی هیأت افزوده است. آتش به پنبه افتاد و جدل سوزانی برافروخت. آل‌احمد که همواره کوشیده بود با به‌آذین برخورد نکند، از کوره در رفت و به وی پرخاش کرد. جلسه چند بار متشنج شد، طوری که ناچار شدیم در میانهٔ کار رئیس جلسه یعنی دکتر مصطفی رحیمی را که به قول خودش «کلاهش پشم نداشت» و نمی‌توانست گفت‌وگوهای دونفری و اعتراضات بی‌اجازه را متوقف کند، تغییر دهیم و نادرپور را برای ادارهٔ جلسه برگزینیم که مقتدر عمل می‌کرد.

آن روز جناح‌بندی‌ها مشخص شد: گروه توده‌ای، گروه آل‌احمد و گروه سومی که پیش‌داوری سیاسی نداشت. سرانجام به نیروی همین گروه سوم مجمع عمومی رأی به حذف مقدمهٔ گزارش داد و بقیهٔ آن را تصویب کرد. سپس انتخابات دورهٔ دوم کانون انجام شد و بنابر آنچه در بولتن داخلی کانون نویسندگان ایران مورخ تیرماه ۱۳۴۸ ـ پلی‌کپی و تکثیرشده ـ دیده می‌شود نتیجهٔ انتخابات به قرار زیر بوده است:

آقایان نادر نادرپور و سیاوش کسرایی (با ۲۸ رأی)، به‌آذین و هوشنگ وزیری (با ۲۶ رأی)، محمدعلی سپانلو (با ۲۵ رأی)[3] اعضای اصلی و آقای نوری علاء (با ۲۵ رأی) و آقای رضا براهنی (با ۱۳ رأی) به عنوان اعضای علی‌البدل دومین دورهٔ کانون نویسندگان ایران برگزیده شدند.

سه ماه بعد از انتخابات دورهٔ دوم، همان‌طور که اشاره شد ما از تالار قندریز محروم شدیم. دست هیأت دبیران بدجوری بسته شده بود تا جایی که حتی نتوانست انتخابات بعدی را برگزار کند و در نتیجه بیشتر از یک سال مهلت اساسنامه‌ای خود بر سر کار ماند. هیأت دبیران دوم، بنابر بولتن‌های منتشرهٔ کانون، نخست یک سلسله کمیسیون (کمیسیون‌های انتشارات، تدارکات و تبلیغات، کمیسیون خارجی، بررسی سانسور در سراسر کشور، رسیدگی به حقوق مؤلف و ثبت کانون، بررسی مشی عمومی کانون و کمیسیون مالی) در سطوح مختلف ادبیات و فرهنگ تشکیل داد تا هم عدهٔ بیشتری از اعضاء را به همکاری نزدیک وادارد و هم جای خالی تالار قندریز را به جلسات کوچک‌تر بسپارد. سپس در ۶ خرداد ۱۳۴۸ متنی خطاب به اعضاء منتشر کرد که طی آن پیشنهاد عده‌ای از افراد را دایر بر «انجام مذاکرات خصوصی و استفاده از کانال‌های غیر رسمی برای قانونی کردن کانون» رد کرده بود. «… هیأت دبیران به این نتیجه رسید که نمی‌توان با روش‌هایی نظیر مذاکرات خصوصی و فعالیت‌هایی که طبق روال مجاز قانونی و حقوق اساسی مردم ایران نیست (نظیر مذاکرات دوستانه با عوامل سانسور و فعالیت خصوصی از قبیل واسطه قرار دادن مقامات و دستگاه‌های صاحب نفوذی که دارای صلاحیت قانونی نمی‌باشند) با بنیادهای فعلی سانسور مبارزه کرد. … نادر نادرپور، سیاوش کسرایی، محمود اعتمادزاده، هوشنگ وزیری، محمدعلی سپانلو»[4]. بسته شدن درهای تالار قندریز، با ضربهٔ بدتری تکمیل شد و آن مرگ آل‌احمد در شهریور ۴۸ بود. غیاب آل‌احمد عملاً کانون را تسلیم برخوردهای سیاسی کرد. نمونه‌ای می‌آورم: در نخستین دورهٔ هیأت دبیران، اولین اعلام حضور دسته‌جمعی ما آگهی تسلیتی بود که به مناسبت درگذشت پدر سیاوش کسرایی به سال ۱۳۴۷ در روزنامه‌های اطلاعات و کیهان چاپ شد. آمدن نام‌های گوناگون تسلیت‌دهندگان در یکجا به‌طور غیر رسمی نشان می‌داد که برای نخستین‌بار تجمع بزرگی از اهل‌قلم ایران با عقاید و مرام‌های گوناگون، توانسته‌اند در مورد کوچکی به توافق برسند که خود یک پیشرفت تاریخی بود؛ اما در دورهٔ دوم دست‌هایی به کار افتاد که این روند را متوقف کند. مثلاً آگهی فوت جلال را با عنوان «نویسندهٔ شجاع و متعهد ایران» که بیش از یک‌صد تن پای آن امضاء کرده بودند و من به عنوان یکی از اعضای هیأت دبیران آن را برای چاپ در روزنامه‌ها به خانوادهٔ آل‌احمد دادم، چاپ نکردند به عذر عجیب‌وغریب این‌که فقط خانم دانشور چیزی بنویسد تا دیگران از موقعیت سوءاستفاده نکنند (!) به این ترتیب ما را از یک جلوهٔ همبستگی که در عمق تجلیل از آرمان آل‌احمد بود محروم کردند. ما در داخل هیأت دبیران حتی به‌آذین را که سردستهٔ مخالفان مرامی آل‌احمد شناخته می‌شد، واداشتیم که با همهٔ تفاوت افق فکری‌اش، در مسجد فیروزآبادی همان متن را دربارهٔ درگذشت جلال آل‌احمد قرائت کند، متنی را که خانوادهٔ جلال از ما گرفتند و هرگز چاپ نکردند. گویی فکر می‌کردند که بزرگداشت جلال سودی به حزب توده می‌رساند. پس از خاک‌سپاری آل‌احمد، دوستان و نزدیکان جلال به استثنای خانم دانشور، نه تنها دیگر با کانون همکاری نکردند بلکه در راه آن سنگ هم انداختند. به‌طور خصوصی شنیدم که انتخابات دورهٔ دوم را توطئه‌ای علیه خود دانستند.

هیأت دبیران دورهٔ دوم دست‌بسته و بی‌امکانات و در معرض تندبادهای جناح‌های سیاسی و اختلافات داخلی خود را به سال ۱۳۴۹ کشاند. در آغاز این سال فریدون تنکابنی به خاطر نوشتن کتاب «یادداشت‌های شهر شلوغ» توقیف شد و این ماجرا کانون را به دشوارترین آزمایش خود رساند. بنابر وظیفهٔ اساسنامه‌ای‌اش، کانون می‌بایست از آزادی تمام نویسندگان عضو و غیر عضو دفاع کند. در محیط مسدود و پر سوءظن آن روز ایران، ما اعضای هیأت دبیران دوم توانستیم با تلاش فوق‌العاده یک اعلامیهٔ اعتراض به بازداشت تنکابنی بنویسیم و فقط با کوشش سه چهار نفری که حاضر بودند دوندگی کنند، ۶۴ امضاء پای آن جمع آوردیم. متن آن اعلامیه به قرار زیر است:

«اعلامیهٔ نویسندگان ایران (۲۸/۲/۴۹)»

«فریدون تنکابنی نویسندهٔ معاصر ایران و دبیر ادبیات که تاکنون کتاب‌های «مردی در قفس»، «پیادهٔ شطرنج»، «ستاره‌های شب تیره» و «یادداشت‌های شهر شلوغ» از او منتشرشده مدتی است که بر اثر انتشار کتاب آخرش در بازداشت به سر می‌برد. بازداشت این نویسنده نقض اصول آزادی و حقوق اهل‌قلم است. این بازداشت ناروا مایهٔ سرافکندگی ملتی است که همیشه شاعران و نویسندگان خود را در سایهٔ رحمت و حرمت و قدردانی و تفاهم خویش گرفته است. ما امضاکنندگان زیر به این بازداشت معترضیم و آزادی فریدون تنکابنی را در اسرع وقت خواستاریم:

علی‌اصغر حاج سیدجوادی، اسماعیل نوری علاء، فریدون معزی مقدم، شهرام شاهرختاش، پوران صارمی، محمدرضا فشاهی، جواد مجابی، احمد اللهیاری، علیرضا نوری‌زاده، عطاءالله نوریان، جعفر کوش‌آبادی، منوچهر آتشی، محسن یلفانی، محمود دولت‌آبادی، عبدالمحمد آیتی، محمدرضا اصلانی، محمود طیاری، هوشنگ گلشیری، محمد کلباسی، ابوالحسن نجفی، پرویز منصوری، کاوه دهگان، اسماعیل خویی، اکبر رادی، رضا براهنی، هوشنگ وزیری، محمدرضا زمانی، م.آ.به‌آذین، سیاوش کسرایی، محمدعلی سپانلو، علی‌اشرف درویشیان، حسن حسام، ناصر رحمانی‌نژاد، حسین رسایل، محمد حقوقی، غلامحسین ساعدی، منوچهر هزارخانی، سیمین دانشور، م.آزاد، شمس آل‌احمد، فیروز شیروانلو، فریده فرجام، نادر نادرپور، نادر ابراهیمی، داریوش آشوری، بهرام بیضایی، محمدرضا شفیعی کدکنی (م. سرشک)، اسلام کاظمیه، ابراهیم رهبر، سعید سلطان‌پور، نعمت میرزازاده (م.آزرم)، اسماعیل شاهرودی، عبدالله انوار، محمدعلی مهمید، باقر پرهام، منوچهر صفا (غ. داود)، علی‌محمد افغانی، حمید مصدق، محمد زهری، شاهرخ مسکوب، محمد قاضی، مصطفی شعاعیان، نصرت‌الله نویدی و حسن هنرمندی»

برای این‌که نحوهٔ انتشار اعلامیه تحریک‌آمیز تلقی نشود، در زیر آن تأکید شد که تنها برای شماری از مقامات، رؤسای مجلسین، برخی وزرا، شخصیت‌های فرهنگی و چند روزنامه و مجلهٔ رسمی یا معتبر فرستاده شده است.

اعلامیه منتشر شد ولی وضع با دو سال پیش تفاوت کلی کرده بود. سازمان امنیت و دستگاه سانسور در چشم‌انداز شروع عملیات چریکی خشن‌تر شده بودند. روز ۱۷ خرداد من و ناصر رحمانی‌نژاد را که بیش از همه برای جمع‌آوری امضاء تلاش کرده بودیم بازداشت کردند. سپس به‌آذین را به عنوان «متهم ردیف یک» و محرک اصلی تنظیم اعلامیه گرفتند. در مدت بازداشت ما که بعدها به محاکمه کشید دیگر دوستان از پای ننشستند. نام‌های ما و بیوگرافی مختصرمان را نیز به همان متن افزودند و یک‌بار دیگر امضاء گرفتند و منتشر کردند و این آخرین جرقه‌ای بود که چراغ فصل اول کانون را مدتی روشن نگه داشت. چند ماه پیش از خاموشی کامل را به کارهای انفعالی سپری کردیم. بی‌شک سوءظن گروه آل‌احمد در مواردی بیراه نبود. بعدها معلوم شد که عوامل توده‌ای در داخل و بلندگوهای آنان در خارج کشور، سعی می‌کردند انگ حزب خود را به کانونی بزنند که فراتر از دسته‌بندی‌های ایدئولوژیک و تنها برای تأمین حقوق اجتماعی و صنفی اهل‌قلم تشکیل شده بود (همان شگردی که در سال ۵۸ زیر عناوین فریبندهٔ دیگری به تکرارش برخاستند)؛ اما راه مقابله با آن ترفندها کنار کشیدن و میدان را به حریف دادن نبود، می‌بایستی به سنت خود جلال در تمام جریان‌ها شرکت می‌کردند و بر فراگرد عمل کانون اثر می‌گذاشتند.

سازمان امنیت و دستگاه سانسور در چشم‌انداز شروع عملیات چریکی خشن‌تر شده بودند. روز ۱۷ خرداد من و ناصر رحمانی‌نژاد را که بیش از همه برای جمع‌آوری امضاء تلاش کرده بودیم بازداشت کردند. سپس به‌آذین را به عنوان «متهم ردیف یک» و محرک اصلی تنظیم اعلامیه گرفتند. در مدت بازداشت ما که بعدها به محاکمه کشید دیگر دوستان از پای ننشستند. نام‌های ما و بیوگرافی مختصرمان را نیز به همان متن افزودند و یک‌بار دیگر امضاء گرفتند و منتشر کردند و این آخرین جرقه‌ای بود که چراغ فصل اول کانون را مدتی روشن نگه داشت.

به یاد می‌آورم که تقریباً یک ماه پیش از مرگ جلال آخرین بار در کافه فیروز با او نشستیم سپس به دعوت او برای ناهار به رستوران «سلمان» در بالاخانه‌ای در خیابان اسلامبول رفتیم. آنجا، می‌شنیدم که از حرف‌های جلال بوی ناامیدی می‌آید. آشکار بود که اطرافیانش چیزها دربارهٔ گرایش‌های سیاسی هیأت دبیران به او گفته‌اند. هنوز می‌کوشید نقش التیام‌دهنده‌اش را ادامه دهد، به ویژه به جوانان به عنوان حل‌کنندهٔ تناقض‌های سالخوردگان، تکیه کند؛ اما حوصله‌اش هم داشت سر می‌رفت که برای نخستین و آخرین بار با من تند شد و من که در غرور جوانی سر به فلک فرود نمی‌آوردم مقابله به مثل کردم و این مقابله شاید او را در برداشت نومیدش مصرتر کرد. حاضران نیز بیش از آن‌که به فکر آرام کردن وضع و ایجاد تفاهم باشند گویی از چنان مرافعه‌ای لذت می‌بردند. به یاد می‌آورم که سرانجام خود آل‌احمد حرف را برگرداند. گفت که اخیراً سرگیجه دست از سرش برنمی‌دارد. بعد از سکوتی گفت که «ملکی» رفت، من هم دارم می‌روم. بعد به‌کل ساکت ماند. سبزی‌پلو نیمه‌تمام و جام نیمه تهی جلویش. به قفس کرکی که بالای تصویر خیام به دیوار کافه‌رستوران سلمان آویخته بود خیره شد و هر وقت کرک می‌خواند «بدبده» جلال بلند پاسخ می‌داد «جان!»

در سال ۱۳۴۹ امکانی برای تجمع نداشتیم. آنگاه ممنوع‌القلم شدن عده‌ای از ما که کمابیش تا سال ۱۳۵۵ به طول انجامید امکان‌ها را محدودتر کرد. من آخرین جلسهٔ بزرگ کانون را در سال ۴۹ به یاد می‌آورم. جلسه در یک روز جمعه در «مدرسهٔ به‌آذین» واقع در تهران‌پارس تشکیل شده بود. هیأت دبیر آن‌ که دیگر هیچ امکانی جز اعلامیه دادن نداشت، به اعضاء پیشنهاد کرد که یک‌بار دیگر اعلامیه‌ای نوشته شود و سانسور غیرقانونی و سیاست فرهنگی روز محکوم گردد.

در میانهٔ بحث‌ها که با بی‌میلی و هراس عده‌ای از حاضران یخ می‌کردند و ناقص می‌ماند، ناگهان آقای سایه (هوشنگ ابتهاج) درآمد گفت که اگر بخواهید از این حرف‌ها بزنید من دیگر در کانون عضو نیستم و به‌آذین (در آن دوران که هنوز ظاهراً رهبری جدید حزب به او دستور نمی‌داد) پاسخ داد که برای مبارزه با سانسور کانون تشکیل داده‌ایم، «اگر مخالفید بروید!» و سایه در جا استعفای خود را نوشت و خوش و خرم محل را ترک کرد. او روراست جا زد، اما خیلی‌ها در عمل حاضر به همکاری نبودند. همان‌ها که با رودربایستی امضاء کرده بودند و در مواقع خطیر غیبشان می‌زد و هر وقت که احتمال خطری نبود و هوا صاف می‌شد آن‌ها هم پدیدار می‌شدند و شعارهای آزادی بیان می‌دادند. شاید هم توقع زیادی است از نویسنده که قلم شکننده‌ای به دست دارد که با سرنیزه روبه‌رو شود.

و اما در پایان این یادآوری‌ها به مسئلهٔ اسناد کانون اشاره کنم. تا اسماعیل نوری علاء منشی بود تمام صورت‌جلسه‌ها را تنظیم می‌کرد، آرشیو نوار و عکس و اسناد تشکیل داده بود و از این نظر اسناد فصل اول کانون سالم‌تر از فصل دوم آن مانده است که اغلب گم‌وگور شد یا به یغما رفت. به لطف سازماندهی اوست که ما می‌دانیم آل‌احمد و به‌آذین در حاشیهٔ سخنرانی این دومی دربارهٔ واقعیت و حقیقت چه‌ها گفتند. به‌آذین می‌گفت حقیقتی وجود ندارد یعنی حقیقت همان واقعیت است و آل‌احمد پاسخ می‌داد «حقیقت یک آرمان است، واقعیت تختهٔ پرشی است به‌سوی جست‌وجو و درک حقیقت».

 


پرونده ویژه درنگ برای کانون نویسندگان را از اینجا ببینید.


 

 

 

 

 


[1]. از جمله براهنی که تاریخ ۹/۱۱/۴۶ را زیر امضایش گذاشت.

 

 

 

 

[2]. از این مراسم به همت ایرج پارسی‌نژاد، ضبط تلویزیونی شد که در آرشیو تلویزیون موجود است و شاید تنها ضبط تصویری از بسیاری چهره‌های ادبی آن روزگار ـ از جمله جلال آل احمد ـ باشد.

 

 

 

 

[3]. چون آراء من و نوری علاء مساوی بود خود او داوطلبانه به نفع من کنار کشید و جزو علی‌البدل درآمد.

 

 

 

 

[4]. یکی از آقایانی که از فعالین کانون در آن دوران بود و اکنون در خارج از کشور به سر می‌برد، در نامه‌ای که خطاب به سردبیر مجله کلک فرستاده بود، ضمن تذکر نکاتی که بعضی از آن‌ها به شیوهٔ انتقادی به نوشتهٔ من به‌حساب می‌آمد، اشاره به ملاقات چند نفر از اعضای کانون با سرلشگر ناصر مقدم (معاون وقت سازمان امنیت) کرده و نوشته بود که شرکت نگارنده در آن ملاقات نشانهٔ گرایش بعضی از اعضای کانون به مذاکره یا معامله با مقامات دولت وقت بوده است و بیانیهٔ مورخ ۶/۳/۴۸ در انتقاد از چنین عملی صورت گرفته است. یادآور می‌شوم که من در آن ملاقات حضور نداشتم، به‌علاوه خود به عنوان یکی از اعضای هیأت دبیران بیانیهٔ مذکور را امضاء کرده بودم؛ اما دربارهٔ نقص رویداد که به هر حال بخشی از گذشتهٔ کانون حساب می‌شود گزارش مختصر چنین است:

پس از رکود و خاموشی کانون، تیمسار ناصر مقدم، احتمالاً در اوایل سال ۱۳۵۰، از طرف سازمان امنیت به برخی اعضای کانون پیغام می‌دهد و در واقع آن‌ها را محترمانه برای پرس‌وجو احضار می‌کند. از میان کسانی که به جلسهٔ دیدار او رفته بودند من از حضور نادر ابراهیمی، داریوش آشوری،‌ اسماعیل نوری علاء به‌علاوه سیروس شیروانلو (که آورندهٔ پیغام بود) اطلاع دارم. البته تماس این عده بدون آگاهی هیأت دبیران نبود. بنابر رهنمود این هیأت که بعدها در موارد مشابه به‌صورت رویه و سنت در آمد، افراد برای آگاهی از نظرات حریف و متقابلاً طرح خواسته‌های کانون در این‌گونه جلسات شرکت می‌کردند اما حق هیچ‌گونه توافقی به نام کانون نداشتند. گویا معاون سازمان امنیت می‌پرسد که هدف شما چیست؟ و اگر هدف قانونی دارید بحث کنید که چگونه می‌توانید فعالیت خود را ادامه دهید و باز تا آنجا که اطلاع دارم حاضران در حدود مرامنامهٔ کانون هدف را تأمین آزادی بیان و قلم برابر قوانین داخلی و بین‌المللی دانسته بودند. غیر از این از جزئیات آن جلسه اطلاعی ندارم. امیدوارم که خاطرات تنی چند از شرکت‌کنندگان آن را در آینده روشن کند.

 

 

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (30)