نبوغ وسرگشتگی بودلر

۲۷ تیر ۱۳۹۳
قربان عباسی
"مردم زندگی می کنند برای آنکه زندگی کنند، و ما افسوس! زندگی می کنیم برای دانستن...روان خود را می کاویم، چون دیوانگانی که می کوشند تا دیوانگی خود را دریابند و هر چه بیشتر در این مقصود پای می فشارند جنون آنان افزونتر می گردد."

هنرمندی دارای تمایلات متضاد در عین خود خواهی بشر دوست و درعین خشونت ملایم.صاحب احساسات رقیق و کاملا نا آشنا با آداب وسنن جامعه خود.خلاصه از هر چیزی که او را به بند بکشد و در قید و بند نگهدارد گریزان است ازاین رو قیود و فشار های جامعه ومحیط در درون او طوفانی از عصیان و طغیان برانگیخته و به صورت شعر و ادب بر زبانش جاری می شود.گم کرده ای دارد که هرگز نمی یابدو روح سرکش او را هیچ چیز اقناع نمی کند.معتقد است احساسات شهوانی در ساختن نوابغ بزرگ نقش اساسی بازی می کنند.به نظر وی بلوغ چیزی جز افکار کودکی نیست که بعد ها به صورت روشن تری تجلی می نماید.او کسی نیست جز شارل بودلر.abasi

در سال 1832 پدر ناتنی او مامور سرکوب انقلاب لیون که طغیان گرسنگی نام داشت شد. شارل در این ایام تاریک وقتی با حزنی عمیق در دل به همراه پرستار خانواده به گردش می رفت چیزی جز بدبختی و نومیدی حس نمی کرد.حتی وقتی یکبار نگاهش به کلبه های متروک و ویران و کثیف کارگران افتاد چنین نوشت: من در درون این کلبه ها،آرزوهای برباد رفته مردمی را می بینم که در کثافت کمتر از کلبه هایشان نیستند." و نیز نوشت:" انسان اعم از این که منتسب به هر چیزی و یا دارای هرنوع تصور و فکری باشد محال است از دیدن این توده های بیمار متاثر نگردد.توده هایی که در میان گرد و خاک کارخانه ها به سر می برند و غذایشان منحصراً بلعیدن شکمبه گوسفند و هوایشان استنشاق گرد سفید آب قلع و جیوه و سایر چیز های سمی است.و در میان کثافت می خوابند و دراعماق حیات،جایی که بزرگترین فضایل اخلاقی در کنار سخت ترین قساوت ها و سنگدلی ها دیده می شوند قرار دارند."

احساسات بودلر شدیدا تناقضات را در خود فرو می برد. او همواره در میان دوستان و خانواده احساس تنهایی میکرد. اما در "یادداشت های دل عریان من" می نویسد:" به هر حال این هم یک نوع چشیدن سخت لذت زندگی است." اما او از زندگی برده وار نفرت داشت. در سال 1834 وقتی انقلاب کارگری اتفاق می افتد آکادمی پادشاهی لیون 5 روز تعطیل شد.بودلر در جریان گردش اعدام کارگران را به چشم مشاهده کرد. بودلر یک بورژوا بود و از محرومیت های کارگران اطلاعی نداشت.لیکن گردنکشانی که ابتدا کمی او را ترساندند مردانی بودند که در مقام گسیختن زنجیر های اسارت خود بر آمده بودند. شارل بودلر نیز اسیر زنجیر بود کارگران از زندگی برده وار خویش به ستوه آمده بودن و شارل بودلر از زندگی برده وار خسته شده بود.بعدها در جوانی برای گریز از حالات برده وار زندگی به هر چیزی که بوی انقلابی داشت یا رسوم و عادات جامعه را به سخره می گرفت می پیوست. ازین رو رفتاری از لجبازی به مرور زمان در او شکل گرفت.تمام کوشش بودلر این بود که خود را وقف ادبیات و شعر کند و این درست بر خلاف نظر پدر ناتنی او بود.بودلر می خواست با ادبیات که بیشتر به غریزه نزدیک است زندگی کند از این رو هیجانات خود را چنین وصف میکند:" چه خوب است انسان آزاد باشد تا فکر کند و بنویسد.نویسندگی حقیقتا یک چیز اساسی است."

بودلر مانند روحی بود که علیرغم اینکه می دانست شب در مقابل روز ایستاده است شب را می ستود.ظلمت و تاریکی برای او ارزشمندتر از روشنایی روزی بود که نگاه های تحقیر آمیز و سخره آمیز همنوعانش را نسبت به هم ببیند. با اینحال وی همواره ذوق آزمایی میکرد. چرا که خود می گفت: "جنون هنری باید به فکر انداختن فکر مردم باشد". او در "دوزخ رنج" چنین نوشت:

" در میان گرگان و پلنگان و ددان

در میان کرکس ها و میمون ها و مارها و عقرب ها

در میان شیاطین زوزه کش هتاک

در خزانه  شرارت های بی شمار وجود ما

چیزی هست که از همه بدتر و کثیف تر و زشت تر است.!        

نه می جنبد و نه فریاد می کشد

با این حال

سراسر دنیا را در یک آن می بلعد

آن چیز رنج است! او در حالیکه غلیان می کشد به چوبه های دار می اندیشد.

درچشمانش بدون اراده قطره اشکی نشسته است.

تو ای خواننده این شیطان لطیف را میشناسی

ای خواننده بینا-ای برادر من-ای شبیه من.

بودلر در قطعهای دیگر از "دوزخ رنج" می سراید:

ای فرشته لبریز از شادی آیا تو

شکنجه و ننگ،پشیمانی و مهلکه ها ورنج و وحشت مبهم شب های تار را

که چون کاغذ مچاله ای قلب را می فشارد می شناسی؟"

در قطعه دیگری بنام " از سیاهی ها نزد من خاطره ای باقی نمانده است" می نویسد:" هیچ چیز به به بلندی روزهای تاریک نیست". بودلر رنج را از بین برنده فضیلت  و آن را بزرگترین مسئول سایر درد های ما می داند.اعلام می کند که رنج نوکر شیطان است و آن را رسوا باید کرد.او همیشه هراس دارد که امید مغلوب گردد و عذاب یاغی وحشتناک پرچ سیاه خود را بر جمجمه احمق انسان بکارد.او روز های پر از رنج را غمگین تر از شب می شناسد که بر روح آدمیزاد چکه می کند.و اعلام می کند که رنج این نوکر شیطان علنا زمین شاداب ما را به سلولی غمناک مبدل می کند.در قلمرو رنج امید مانند خفاشی با بال های شرمنده اش دیوار ها را می کوبد وبا سرش به دیوار های بدبو شاخک میزند می آید و می رود.در حضور رنج وقتی حتی باران تارهای پهن خود را جدا می سازد.نه برکت که توده های لالی از عنکبوتان پست می آیند و در اعماق دماغ ما تار های خود را می تنند.وقتی رنج  حضور خود را تحمیل می کند ناقوس ها ناگهان دیوانه وار به صدا در می آیند. و نعره های وحشتناک خود را به سوی آسمان می فرستند.و با لجاجت و سرسختی تسلیم نوحه گری می شوند.خوشایند رنج نه شفقت و نه شادابی و نه زندگی که قافله دراز ارابه اموات بی موزیک است. پیام رنج گریستن است. در خود شکستن.این عذاب یاغی وحشتناک.بسیاری از نویسندگان قرن 19 دلزده از حلاوت رمانتیسم و رنجور از لطمه های دیر پای شرارت قرن ،خود و خوانندگانش را به تازیانه ملامت بستند آنان رنج های خود را به شکل گرایش به احساسات در خلوت و خودنمایی در جمع در آوردند.بودلر با شال گردنی از پر سرخ،موهایی سبز کرده در کوی وبرزن می گشت.پس از تامل طولانی در شر بود که نام گل های شر را بر کتاب بزرگ خود نهاد و چندان دور از انصاف نبود که "باربه دوریی" نوشت:" دانته تنها دیداری از دوزخ کرد.بودلر اما از آنجا می آمد".

شعر هایی که بودلر می سرود پراحساس تر،شیطانی تر و تکان دهنده تر از نوشته های غیر اخلاقی رایج آن زمان بود.بودلر در باب زیبایی چنین نوشت:" آخر من ندانستم زیبایی موهبتی بهشتی است یا تحفه ای از دوزخ؟".بودلر می اندیشید که مفاهیم حقیقت و عدالت طعمه تمایلات وحشیانه شده است. دیگر چاره کار رجوع به این مفاهیم و مبارزه برای آنها نیست.بلکه باید امر زیبا و شگفت انگیز و نامانوس بطرزی فریبا مورد تاکید قرار گیرند. و این نشان می دهد که چگونه بودلر از خود فردی مدرن و بنا به تعریف خود وی امری سیال از خود می سازد.سیال و گریز پا و خارج از هر قاب محدود کننده رنج آور .او گل ها برفراز طاقچه را شگفت انگیز می بیند.و خطاب به معشوقه خویش می گوید: به خاطر ما آسمانها درخشنده و از زیبایی شکفته اند"وادامه می دهد:

 

"اگر دل های ما در مسابقه آخرین گرمی هایشان بکار افتند

انوار دوجانبه را در فکر ما منعکس خواهند نمود

پس ازآن فرشتگان می آیند و درها را می گشایند

و زندگی گوارا و آرام

در آیینه های تیره و آتش های مرده می دمند."

یکبار از بودلر خواستند از خود تعریفی ارایه دهد و او در پاسخ نوشت:" برای من که باید بطور ساده وجودم را تعریف کنم باید بگویم که من به لذات و قدرت و عظمت عطش شیطانی دارم. از دید من صمیمیت یکی از دلایل نبوغ است.ذات من از جانب خدا نعمتی است که به من ارزانی شده است.بدون وجود محبت انسان فقط به مثابه سنجی است که صدایش طنین می افکند."

بودلر در سال 1857 آنگاه که سی وشش سال داشت گل های شر را منتشر نمود.در نامه ای به مادرش درباره این کتاب نوشت:"این کتاب در زیبایی سرد و شومی پیچیده شده وبا خشم وشکیب پدید امده است"و به امین مالی خود نوشت:"من تمامی مهر،تمامی نفرت و تمام مذهبم را در این کتاب گنجانده ام..در یکی از بیمارگون ترین شکوه هایی که در شعر سفر به سیترا متجلی میکند به کفرگویی ننگ آمیز و هراسی که در دل دارد اشاره می کند.چهار سطر آخر شعر بودلر چنین است:

در جزیره تو،ای ونوس تنها آماس زمین را یافتم

صحرای سنگلاخ که تصویر من بر آن آونگ بود

ای خداوند بگذار تا بر آن سرگین بنگرم

بر پیکرم و دلم،بی هیچ نفرتی".

بودلر که در ایام حیات نادیده گرفته شده بود پس از مرگ همه چیز کتابخوانان شده بود.سوینبرن اورا همچون روحی داغ خورده می داند.که آتش را ارمغان دل های ما می کند.سمبولیست ها بودلر را پیشگام راستین خود میدانستند.انقلابیون او را از اینکه اخلاقیات طبقه متوسط را به باد سرزنش گرفته بود می ستودند.و امروز بیشتر بودلر را به خاطر سرباز زدن او از اینکه مضمونی را یکسره پلشت یا مقدس بشمارد می ستایند.بودلر در آخرین سطر های شعر "سفر" فریاد بر می آورد"دوزخ یا بهشت چه تفاوتی می کند؟بیایید در اعماق غوطه ور شویم در ژرفا، ناشناخته نو را خواهیم یافت"

اودانش را لذت و لذت را دانش می نامید که هر دو ملزوم همدیگرند. معتقد بود تمام بدی ها محصول بی عقلی و خطاکاری بشر است و چقدر از این کار پشیمانند. او در تقلا با خویشتن تلاش می نمود اندکی از خود خواهی های بشر بکاهد. به سوی زیبایی و لذت سوق شان دهد و با لجاجت وسرسختی تسلیم ناله  ونوحه گری نگردند. بلکه فرشته هایی باشند لبریز از شادی گلی باشند خوشبو بر طاقچه ای یا به بدست نوعروسی تا اینکه چون کاغذ مچاله شده ای قلب را بفشارند. او همواره تاکید می کرد که بشر با دگرگونی های مداوم وجودشان را تازه و با تازگی روح خویش، پیرامون خویش را افسون کنند

  زندگی غریب و عقاید و اندیشه های متناقض بودلر همیشه مورد بحث منتقدان و صاحب نظران بوده است. به ویژه درباره ایمان، خیر و شر و خدا و شیطان. تی اس الیوت می نویسد: بودلر می کوشید از در فرعی به درون مسیحیت راه یابد. خود او می نویسد: «سرنوشت آدمی معطوف به نبردی بر ضد بدی است که در آن بشر هرگز نمی تواند خود را فاتح بخواند. کتاب گلهای بدی برای آن است که دست و پازدنهای روح را در چنگال بدی بیان کند. هر انسان در برابر خود دو نامتناهی می بیند: بهشت و دوزخ. آدمی در تصویر هر یک از این دو نامتناهی، نیمی از سرشت خود را باز می شناسداعتقاد بودلر به شیطان دو جنبه ی متضاد دارد: هم او را آیت عصیان می داند، هم منشای شر و فساد. هم فریفته ی اوست هم از او دوری می جوید، هم زیباییهای زندگی را از او ناشی می داند و هم رنجها و پلیدیهای آن را. کم بوده اند کسانی که چون او در زمینه ی معنوی آنقدر کامیاب و در قلمرو زندگی آنقدر ناکام باشند. این مرد با روشن بینی هولناکی خود را شناخته و خود را در درد پرورده است. خیام وار برای معمای خلقت پاسخی می جوید و چون تیره بختی خود را ناشی از وضع کلی بشری می داند، می کوشد با گشودن درهای شب درونی خویش، سرانجام بر واقعیتی که عام و عالمگیر باشد دست یابد. یکی از محققان درکتاب دنیای شاعرانه ی بودلر (چکیده فکر او را چنین توصیف می کند: اراده ی از نو ساختن خلقتی که به نظر ناکامل می آید. بودلر را، به خصوص به لحاظ فلسفه و درونمایهء آثارش می توان با شعرا و عرفای بزرگی همچون حافظ، مولانا و به ویژه خیام مقایسه کرد). (از مقدمه ی کتاب ملال پاریس و گلهای بدی ترجمه ی محمدعلی اسلامی ندوشن)

بودلر وظیفه راستین هنرمند بودن را تلاش نمود که به جا آورد.یعنی نوشته های پنهان طبیعت را رمز گشودن.او به سهم خود پرده از اسرار جهان ذهن برداشت و هنر را به مثابه بزرگترین و شاید یگانه ترین وسیله برای تحقق بخشیدن به زیبایی در عالم بکار بست. او دانش را لذت و لذت را دانش می نامید که هر دو ملزوم همدیگرند. معتقد بود تمام بدی ها محصول بی عقلی و خطاکاری بشر است وچقدر از این کار پشیمانند.او در تقلا با خویشتن تلاش می نمود اندکی از خود خواهی های بشر بکاهد.به سوی زیبایی و لذت سوق شان دهد.وبا لجاجت وسرسختی تسلیم ناله  و نوحه گری نگردند.بلکه فرشته هایی باشند لبریز از شادی گلی باشند خوشبو بر طاقچه ای یا به بدست نوعروسی تا اینکه چون کاغذ مچاله شده ای قلب رابفشارند.او همواره تاکید می کرد  که بشر با دگرگونی های مداوم وجودشان را تازه و با تازگی روح خویش پیرامون خویش را افسون کنند. او از همه ما میخواست که عشق را به فرشته مرگ وشر ترجیح دهیم.به خوشه انگور بنگریم که چگونه با غمازی از تاک آویخته است.او در شعر هایش ما را به فضای نیلگون لذت میبرد.تا در این پایین در این ته همچون لاشه ای فاسد شده طعمه  جوخه کرم ها نگردیم.  من و بسیاری از او این را آموختیم که هر چه هرچیزی را در نظرم زیبا جلوه دهد عاشقانه دوستش داشته باشم.تنها عشق،محبت،لذت،صمیمیت و تیزبینی بودلری است که می تواند همچون عطری خوش رایحه ما راسرخوشانه از پله حوادث بالا ببرد.

نظر شما چیست؟

  1. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-221">
    صالح :

    جناب عباسی دست مریضاد وخدا قوت…. خیلی جالب بود

  2. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment odd alt thread-odd thread-alt depth-1" id="li-comment-222">
    اکبری :

    بسیار عالی.خسته نباشید.

  3. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-227">
    کاربر :

    مایلم از اقای عباسی تشکر بکنم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=2kvE3slUUGCiqoZa6nFkY0s6G%2BOlE%2F1D1gX2MEVYLmp6Y%2FcWgO67uuj574QP2IxeEoNdBoVHQUyGfERSmfE%2Bcg%3D%3D&prvtof=MJtzP6m0Y%2FO1eGnDDN%2F5AnJzuP98fuaKGqS8AxTBOgE%3D&poru=J84spUi7TMrgHisUecyI73Go1QflyzfFUSHa8D2ruMuYineDsPRmFFQ%2BSGqgpiTlqkQdn3s%2FNmGfbIlO5NlGBQ%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>