پشت دروازه‌های زمان

۳۱ تیر ۱۳۹۳
سیدعلیرضا بهشتی شیرازی

downloadكودك كه بوديم دنيا چقدر متفاوت بود. حياط خانه‌ها در چشمان ما چقدر بزرگ بود. و روزها چقدر طولاني بودند؛ يك ماه يعني يك عمر و يك سال يعني يك دهر. روزها با پسرعمه‌ام بالاي پشت‌بام خانه مي‌رفتيم و كوه‌هاي شمال تهران را ميان هم قسمت مي‌كرديم. در ميان آنها يكي بود كه اينك هرچه مي‌گردم پيدايش نمي‌كنم. مثل يك كله‌قند سپيد بود. مثل يك كله‌قند كشيده بود. مثل يك اورست شكوهمند بود. با اين وجود پسرعمه‌ام هيچ‌وقت آن را برنمي‌داشت. مي‌گفت آن يك كوه واقعي نيست. و من شك مي‌كردم و بيشتر دقت مي‌كردم. او راست مي‌گفت. رختي كه من از نگاه خود براي آن قله‌ي افسانه‌اي دوخته بودم چه عظمتي داشت. بعد ذره ذره از پايين آن چيديدم و دور ريختيم، تا امروز كه ديو سپيد براي ما از خيلي چيزهاي پيش و پاافتاده‌ي زندگي كوچك‌تر است.

انسان وقتي كودك است براي همه چيز و همه‌كس قباي بلند مي‌دوزد. همه راستگو هستند. هر چيز خوبي به صورت افسانه‌اي خوب است. و هر چيز بدي به راحتي مي‌تواند خوب شود؛ با يك لبخند، يا يك نگاه پرمحبت. و همه چيز زيباست. يعني نگاه كودكانه زيباست، و راستگوست، و بزرگ است،‌ و خوب است، و مي‌تواند بدي‌ها را به نيكويي تبديل كند، و زمان را از حركت باز دارد.

تا پنج شش سالگي انگاري ساعت زمان هنوز به راه نيافتاده بود. آن وقت‌ها ما چه روزهاي بي‌پاياني را به پايان مي‌برديم. گويي آدم هنوز از خواب خلقت بيدار نشده باشد. شب‌ها با روز فرقي نداشت و زمستان با تابستان تفاوت نمي‌كرد، و كهنه با نو،‌ و غصه با قصه،‌ و رنگ‌ها از هم و روزها با هم. همه چيز ايستاده بود. يا اگر حركت اندكي مي‌كرد مثل خفته‌اي بود كه گهگاه در خواب تكان مي‌خورد.

اما كم‌كم دوتوماني‌ها و پنج‌توماني‌ها فرق ميان كهنه و نو را معلوم كردند. سال نو وقتي است كه عمو به بچه‌ها اسكناس‌هاي تانخورده مي‌دهد. بعد لپشان را چنان مي‌كشد كه از گرفتن عيدي پشيمان مي‌شوند.

خوب كه كيسه‌هايمان پر مي‌شد برادر بزرگم مي‌گفت بچه‌ها بياييد پول‌هايتان را تحويل بدهيد كه مي‌خواهم برايتان شتر طلا درست كنم. حسين مي‌گفت: «من شتر طلا نمي‌خواهم».

ـ «ديگر نمي‌شود. چون بچه‌ها همه پول‌هايشان را داده‌اند و اگر تو ندهي اين نامردي است.»

برادرم چه کار خوبی می‌کرد. ما را به کارگاه رؤیاهای طلایی می‌برد. ما را که بی‌موقع از خواب خلقت بیدار شده بودیم از نو به آب و گل باز می‌گرداند، تا یک سال دیگر.

اما سرانجام با تکان‌های شدید از این خواب ناز صبحگاهی بیدار شدیم تا به مدرسه برویم. تازه آن وقت بود که معنی صبح زود را می‌فهمیدیم. صبح یعنی یک دنیا دلهره، و شنبه یعنی روزی که باید ناخن‌ها و دستمال‌هایمان را به ترکه آلبالو نشان می‌دادیم. سوزِ زمستان نام خود را مثل یک یادگاری بر روی دست‌های نازک ما می‌نوشت و به علامت تأکید چند خط تَرَک زیرش می‌کشید. ما را مثل یک دفتر هر روز به مدرسه می‌بردند و پس می‌آوردند؛ مثل یک دفتر نقاشی، تا معلم ما را به فراخور سلیقه‌اش رنگ‌آمیزی کند، مثل یک دفترچه کوچک لغت‌معنی، مثل یک دفتر اوراق شده از مشق شب.

این چنین بود که از لازَمانی خود به این جهان فرود آمدیم. شاید هبوط شما این چنین سهمگین نبوده باشد. شاید روز اول دبستان و هیجان آموختن و شوق دوستی‌های جدید برای شما پر از خاطره‌های شیرین باشد. اما بالاخره یک وقتی پیش از آن و یا بعد از آن، رنج آفریده شدن را چشیده‌اید. زیرا حتی شاهزاده کوچولو هم روزی که می‌خواست به زمین انسان‌ها سفر کند در خشک‌ترین و پهناورترین بیابان‌های آن فرود آمد.

از آن پس،‌ زمان مثل سنگی که از یک صخره‌ی بلند جدا شده باشد، مرتباً دارد شتاب می‌گیرد، تا جایی که معلوم نیست صد و چهل سال آینده زودتر خواهد گذشت یا چهارده سال گذشته. و آدمی هرقدر که در ذات لحظه‌ها بیشتر فرو می‌رود، زودتر آنها را از دست می‌دهد؛ همچون گنجشک‌هایی که هم‌بازی خردسالی‌هایمان بودند. تا می‌خواستیم با آنها آشنا شویم از کف حیاط به لب دیوار می‌جَستند و از آنجا به آسمان پر می‌کشیدند. یا مثل پدری که نمی‌دانستیم چقدر دوستش داریم.

تازه می‌خواستیم کودکی را کنار بگذاریم و مثل یک مرد او را بشناسیم. غبار راه درازی که تا او پیموده بودیم تازه نشسته بود و جخت می‌خواستیم از نگاه کردن به چهره‌ی او مست شویم که صورتش را از باده‌ی مرگ مست یافتیم.

یا چون آن لحظات ناباوری که دامنشان را گرفته بودیم و التماس می‌کردیم تا بایستند و به ما فرصت سوگواری بدهند، اما گریزپاتر و بادپیماتر از هر چه تا آن زمان دیده بودیم از ما دور می‌شدند. در زیر برف سنگینی که انگاری هرگز پایان نخواهد یافت صورتک‌های بهت‌زده‌ی ما آیینه‌هایی بود که رو به یکدیگر می‌گرداندیم. ما به دنبال کسی می‌گشتیم که به اندازه‌ی اندوه ما گریه در چشم داشته باشد تا از اشک‌هایش وام بگیریم.

مثل یک غریبه زیر بدن پدر لااله‌الاالله می‌گفتیم. مثل یک غریبه از تابوت او که به سوی گور می‌دوید عقب می‌افتادیم. مثل یک غریبه بر او می‌گریستیم و آنگاه که او را تلقین می‌گفتند یکی هم داشت به ما تلقین می‌کرد: اسمع، افهم یا سیدعلیرضا ابن سیدغلامرضا، اینکه در گور خوابیده است پدر توست. ولی ما ایمان نمی‌آوردیم و او از نو تکرار می‌کرد. اسمع افهم یا سیدعلیرضا ابن سیدغلامرضا، مرگ حق است و صراط حق است و میزان حق است و تطایر کتب حق است و تمام این قصه‌ها که در زیر پای تو خفته حق است، و ما ایمان می‌آوردیم که تا آنگاه ایمان نیاورده‌ایم. به عبور سرسام‌آور دقیقه‌ها می‌نگریستیم و با خود می‌گفتیم روز همه‌ی ما که اینجا حلقه زده‌ایم، هرقدر که دور باشد به زودی خواهد آمد، تا فرزندان ما در همین جا حلقه بزنند و ما را به خاکی که از آن برخاسته‌ایم بازپس دهند؛ در بامدادی و دوری که اگرچه پنجاه‌ هزار سال طول بکشد، از فرط شتاب لحظه‌ها بر ما یک روز خواهد گذشت.

این بود آن مائده‌های آسمانی که پدرم برای پذیرایی از میهمانان خویش تدارک دیده بود. آن را به همه تعارف می‌کردند، اما بعضی‌ها میل نداشتند. می‌گفتند خیلی متشکر! فاتحه‌اش را می‌خوانیم،‌ در حالی که فاتحه خود آن مائده‌ها بودند.

ما یک روزی غیر از آن که زاده شده‌ایم به دنیا می‌آییم و روزی دیگر از دل دنیای کوچک خود متولد می‌شویم. همان خورشیدی که قرن‌ها به دور ما طواف می‌کرد یک روز صبح میان آسمان می‌ایستد و از آن پس این ما هستیم که گرد او سماع می‌کنیم. همان ساعتی که سال‌ها ما را از خواب بیدار کرده بود یک روز صبح می‌خوابد و ما او را بیدار می‌کنیم. آن را به شدت تکان می‌دهیم و عقربه‌هایش را می‌چرخانیم. یک روز از خواب بیدار می‌شویم و می‌بینیم که سال‌ها از قیامت گذشته است و ما هنوز داریم لحاف لحد را گلابتون‌دوزی می‌کنیم. یا آن روزی که آسمان با تمام بزرگی‌اش بر ما تنگ می‌شود و شکاف می‌خورد و پشت خمیده‌ی ما در زیر سقف بلند آن نمی‌گنجد، تا از پس خاک سر بر کنیم و جهان را دشتی پر از داستان‌های کوچک بیابیم که با یک نگاه همه را می‌توان مرور کرد و در یک نفس می‌توان به اندازه‌ی روزی خود از بوی همه‌ی آنها بهره‌مند شد. ما به راستی می‌توانیم به تمامی آن قصه‌ها نفوذ کنیم، زیرا خود یکی از آنها بوده‌ایم.

در پشت دروازه‌های زمان کاروان‌های زندگی منتظرند تا ما صحنه را برایشان خالی کنیم. و در طول تاریخ ما با قطار بی‌پایانی از آیینه‌داران مواجه هستیم که هر کدام بیشتر از یک برق فرصت درخشیدن نیافته‌اند. به راستی میان بزرگ و کوچک آنها چقدر تفاوت وجود دارد، در حالی که همه را یک خداوند آفریده است. در پیش عظمت او کدام یک از آنهاست که بتواند دم از بزرگی یا کوچکی بزند. همه را او آفریده است تا به سوی خود بازگرداند. همه را ـ حتی آن یاخته کوچکی که عمرش بیشتر از چند لحظه نیست را ـ او زندگی داده است تا سهمی از فیض بی‌پایان خویش به آنها بچشاند. در همان چند دم طعم محبت را می‌چشند. می‌درخشند و به جهان فخر می‌فروشند. می‌جنگند و جهان را تسخیر می‌کنند، یا در بی‌پایان‌جویی خود شکست می‌خورند. دل ذره را می‌شکافد و به جهان‌بینی‌های جدید می‌رسند. نگاه می‌کنند و عاشق می‌شوند. و فرصتی را که هستی به آنها داده است اندک تلقی نمی‌کنند. ما می‌توانیم مثل شاهزاده کوچولو به دنیای یکایک آنها سفر کنیم، زیرا خود یکی از آنها بوده‌ایم.

***

دوباره یک چیزی دارد در انتهای قلبم می‌لرزد و تکاپو می‌کند. مدت‌ها بود که خبری از او نبود، ولی حالا دوباره آمده است تا مرا به یاد چیزهایی که از دست داده‌ام بیاندازد. خیلی وقت است که دیگر نمی‌نویسم. نوشته‌های نیمه‌کاره‌ام مثل میوه‌های نیم‌خوره حیف شده‌اند. بارها قلم را برداشتم تا تمام‌شان کنم، اما دیدم چنته‌ام خالی است. آن کسی که به جایم می‌نوشت مدت‌هاست که دیگر سر نمی‌زند. نه به آن شب‌ها که همچون درد مخاض مرا از خواب بیدار می‌کرد و می‌گفت بنویس، نه به این روزها. یادش بخیر. هر که بود و هر چه بود،‌ مصاحب نورانی‌ترین لحظات من بود. همین‌طور که در انتظار طلوع او در پیاله‌ی قلب خویش، کلمات را بر روی کاغذ می‌آوردم و خط می‌زدم، او را می‌دیدم که به آهستگی دارد سرم را در سینه‌ام فرو می‌برد و نقوشی را که ته‌رنگشان بر آن طاق و ایوان افتاده است قلمکاری می‌کند.

آيا باز هم خواهد آمد؟ اگر بگویم که همچنان محتاج ملاقات با او هستم دروغ گفته‌ام. من چه می‌دانم محتاج چیستم؟ شاید محتاج یک عمر دوری از او باشم. من محتاج استراق سخنان او هستم تا آنها را به نام خود ثبت کنم. تا آنها را بدزدم و در سر بازار به یک بارک‌الله بفروشم. یا یکی‌یکی در زیر خاک دفن کنم،‌ تا روزی که یک خُم بزرگ شوند. آن وقت با آن می‌شود دکانی سر بازار خرید، با یک پیشخوان بزرگ، درست روبه‌روی دستگاه آن‌که امروز اینقدر ناز می‌فروشد و کوبیدن در خانه‌ی ما را عار مي‌بیند.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)