شاهد از غیب رسید / ادعای براهنی حقیقت ندارد

۲۵ مرداد ۱۳۹۳
(ضمیمه‌ی سرگذشت کانون نویسندگان ایران)

محمدعلی سپانلو

هنگامی که خاطراتم را از نخستین فصل کانون نویسندگان ایران (مجله‌ی کلک،‌ شماره‌ي 4، ص 101 به بعد) چاپ کردم و ضمن آن برای روشن شدن موضوع سؤالی نیز از آقای رضا براهنی کردم،‌ با شناختی که از وی داشتم به نظرم آمد که ممکن است به جای یک پاسخ روشن، مرا به یک مناقشه‌ی دونفری بکشد. از این رو،‌ چون فرصتی برای این‌گونه خرده‌کاری‌ها ندارم، به آقای براهنی تلفن زدم و یادآور شدم که پرسش من صرفاً برای روشن شدن تاریخ کانون نویسندگان ایران بوده و هیچ غرض شخصی در کار نیست، زیرا هیچ سود شخصی نیز متصور نیست.

پاسخ ایشان (مجله‌ي کلک، شماره‌ی 6) نشان می‌دهد که متأسفانه نائل به مقصود نشدم. ایشان تلفن مرا به صورت نوعی عذرخواهی وانمود کرده‌اند، سپس برای کار من دلایل روانشناسی تراشیده‌اند، مثلاً این‌که انگیزه‌ام از نوشتن «تاریخچه‌ی کانون نویسندگان ایران» حسادت به شخص ایشان بوده، که در انجمنی به نمایندگی از طرف گروهی انتخاب شده‌اند (و لابد من نشده‌ام! که این‌طور نیست، من هم انتخاب شدم، منتهی عضویت خود و افتخار همکاری با ایشان را نپذیرفتم) و سر آخر مرا متهم به «جعل سند» کرده‌اند، که اگر به معنای این کلمات دقیق شوند متوجه خواهند شد که اتهام بدی است. افسوس می‌خورم که چرا ایشان یک مبحث اصولی را به چنین سطح نازلی می‌کشانند.

با این همه، در نوشته‌ی حاضر خواهم کوشید به جای پاسخ به اتهام‌های پراکنده به اصل موضوع، یعنی تأسیس کانون نویسندگان ایران، بپردازم.

اما سؤال من از آقای دکتر براهنی چه بود؟ ایشان مدعی هستند که از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران بوده‌اند. به عقیده‌ی من، اسناد موجود خلاف آن را نشان می‌دهد؛ گمان بردم که شاید مدرکی دارند که من ندیده‌ام، پس محترمانه از ایشان خواستم که مدرک‌شان را رو کنند. در شماره‌ی 6 کلک پاسخ ایشان به چاپ رسیده که نشان می‌دهد در مورد سؤال من هیچ مدرکی ندارند. حالا بهتر است به سابقه‌ی امر بپردازم.

در سال 1354 آقای براهنی در نیویورک کتاب شعری چاپ کرده‌اند به نام «ظلّ‌الله» و در مقدمه‌ی آن بارها خود و مرحومان ساعدی و آل احمد را بانی کانون نویسندگان ایران دانسته‌اند. در تمام آن مقدمه‌ی درازآهنگ، هیچ اشاره‌ای به نخستین سند تشکیل کانون (یعنی اعلامیه‌ي مورخ اول اسفند 1346 علیه کنگره‌ی دولتی نویسندگان) به چشم نمی‌خورد. این سند، که مفاد آن در مجله‌ي کلک شماره‌ي 6 و ماجرای تنظیم و جمع‌آوری امضاهای ذیل آن در شماره‌ي 4 همین مجله به چاپ رسیده، نشان می‌دهد که آقای رضا براهنی نه یک مبتکر و فعال، بلکه فقط یکی از پنجاه نفر امضاءکنندگان ذیل اعلامیه بوده‌اند.

پنداشتم که شاید آقای براهنی به «ضعف حافظه» دچار آمده‌اند که قضیه‌ی اعلامیه‌ای را که خود نیز در اواخر کار امضاء کرده بودند از یاد برده‌اند. آخر چطور می‌شود آدم در مورد کانون نویسندگان این همه حرف تکراری بزند و نامی از این متن مهم نبَرد که مثل یک حفره‌ی بزرگ، در وسط مقاله، دهان سکوت گشوده است؟

بعد از انقلاب که ایشان از خارجه به تهران تشریف آوردند، این موضوع را چند بار، کتبی و شفاهی،‌ دیگران هم یادآور شدند. وقتی کتاب «ظلّ‌الله» در تهران تجدید چاپ شد، انتظار می‌رفت که آقای براهنی نقایص مقدمه‌ی آن را برطرف کنند، به ویژه که کوشیده بودند بعضی از نقایص اشعار چاپ نیویورک را، در چاپ جدید، رفع و رجوع کنند. مثلاً مصرع شاعرانه و موزون و فولکلوریک (ای چریک ما یه کمی نمیر) چاپ نیویورک، در چاپ تهران به مصرع شاعرانه و موزون و فولکلوریک زیر «تبدیل به احسن» شده بود: (یه کم مقاومت بکن چریک).

دریغا که آقای براهنی به هیچ‌وجه به صرافت نیافتاده بود که اشتباهات مقدمه‌ي کتاب را نیز اصلاح کند. بار آخر در زمستان سال 1358 دکتر باقر پرهام در سلسله مقالاتی با عنوان «حزب توده و کانون نویسندگان ایران» در کتاب جمعه، که از طریق مصاحبه با اشخاص و جمع‌آوری مدارک و اسناد تدوین شده بود (و برخی از اسناد آن را هم من به او ارائه دادم)، موضوع اعلامیه‌ی اول اسفند 46 را به عنوان سنگ بنای کانون نویسندگان ایران مطرح کرد. این بار مسلماً آقای براهنی آن سند را دیده بودند و باید همه چیز به یادشان می‌آمد؛ اما سومین بار مقدمه‌ی طولانی «ظلّ‌الله» در کتاب قطور ایشان به نام «جنون نوشتن» در سال 1368 بدون هیچ حک و اصلاحی تجدید چاپ شد. ناگزیر بنده حدس زدم که آقای براهنی که خود را «نخستین مورخ کانون» می‌نامند، در ندیده گرفتن این سند حتماً دلایلی را دارند (سندی که با حذف آن از تاریخ کانون، راه برای ادعای همه کس باز می‌شود). از این رو در مقاله‌ي خودم، با ذکر ماجرای اعلامیه‌ی اول اسفند 46 که به همت چهار یا پنج جوان تازه‌کار و پشتیبانی سه یا چهار نویسنده‌ی با سابقه (و در صدر همه جلال آل احمد) تنظیم شد و به تشکیل کانون نویسندگان ایران انجامید، از آقای دکتر صریحاً خواستم که نسبت به این سند اظهار نظر کنند و اگر دلیلی بر ردّ آن دارند، یا مدرکی دارند مبنی بر این‌که ایشان قبل از آن اعلامیه کانونی بنیان کرده‌اند، ارائه فرمایند.

مجله‌ی کلک شماره‌ی 6 حاوی جواب ایشان است که همه چیز گفته‌اند جز یک جواب چند سطری به یک سؤال چند سطری؛ آن مقاله با همه‌ي طول و تفصیلش یک اشتباه دارد و آن این‌که اساساً حقیقت ندارد.

اساس افکار (و انکار) ایشان بر این است که خاطره به خودی خود سندیت ندارد. این حرف را که با لحن توهین‌آمیزی خطاب به من چندبار تکرار کرده‌اند من هم قبول دارم، ولی ایشان برای ردّ خاطرات من به خاطرات دیگران استناد کرده‌اند؛ با این‌که حافظه‌ي من اغلب از مسایل گذشته عکس می‌گیرد، من می‌پذیرم که ممکن است اشتباه کرده باشم، یا به قول آقای براهنی غرض‌ورزی و خودمحوری؛ اما اگر خاطره‌ی من قابل قبول نیست خاطره‌ي آقای طاهباز؛ که هیچ نقشی در تشکیل کانون نویسندگان نداشت، و خاطره‌ی مرحوم ساعدی که قهر کرده در جلسات شرکت نمی‌کرد چه ارزشی بیشتر از یادآوری‌های من دارد؟ پس خاطرات را کنار بگذاریم مگر این‌که سندی را تقویت کند.

سند اصلی در اینجا اعلامیه‌ی اول اسفند 46 است در 9 نسخه‌ی واحد، که در تمام نسخ امضای 9 نفر تکرار شده و نام آقای براهنی جزو آنان نیست. من عکس امضاءها را همراه این مقاله ارائه می‌دهم تا موضوع کاملاً شیرفهم شود. آن حملات عنان گسیخته و اتهامات بی‌ادبانه به من اجازه می‌دهد که تکرار کنم واکنش ایشان نسبت به پیشنهاد ما، در جهت تجمع نویسندگان، «انکار همراه با تمسخر» بود. به چه دلیل؟ شاید امتناع از همکاری با ما «جوانک‌ها»! می‌دانم که این سخن می‌تواند نوعی اتهام به ایشان تلقی شود مگر این‌که به جز خاطرات من، سندی هم در پی داشته باشد. اکنون این سند، چون شاهدی از غیب، رسیده است. یادداشت‌های روزانه‌ی شخصی جلال آل احمد که آقای براهنی او را به حق «پرچم‌دار فرهنگ متعهد» ایران شناخته‌اند و دیگر نمي‌توانند اتهام «جعل سند» به آن مرحوم نیز بزنند.

در هفته‌های اخیر کتاب «از چشم برادر» به قلم شمس آل احمد منتشر شده است. نویسنده به مقتضای بحث‌های خود گه‌گاه از دفتر یادداشت‌های روزانه‌ی آل احمد که هنوز به چاپ نرسیده، مواردی را نقل کرده و این یکی از آن‌هاست؛ جلال آل احمد در وقایع عصر پنجشنبه 17 اسفند 1346 می‌نویسد: «این حضرات که جمع شده‌اند برای امضاء ضد کنگره‌ی نویسندگان ایرانی[1]، دسته‌ای تازه‌کارها[2] هستند که می‌خواهند این‌جوری قد بکشند و براهنی و ساعدی برای امضاء نکردن و نیامدن در اول کار[3]…».

ملاحظه می‌کنیم که جلال آل احمد، نویسنده‌ای که به قول آقای براهنی «پرچم‌دار فرهنگ متعهد» بود، وضع خود آقای براهنی را روشن کرده است. بنابراین ایشان که نوشته‌اند: «من امکان ندارد که در ارتباط با تشکیل کنگره‌ی ملی نویسندگان ایران در حضور علیاحضرت به عده‌ای از نویسندگان آن دوره، یا به قول آقای سپانلو جوانک‌ها، انکار همراه با تمسخر و طنز داشته باشم» صحت ندارد، زیرا آل احمد به دنبال مطلب فوق چنین ادامه می‌دهد: «دلیل‌شان (یعنی دلیل براهنی و ساعدی) همین قزعبل بود که چرا با همه کس امضاء بدهیم که می‌خواهند سری توی سرها درآورند». پس آقای دکتر براهنی ملاحظه می‌فرمایند که امکان داشت ایشان ما را مسخره کنند و دلیل‌شان هم به قول مرحوم آل احمد این بود که آقایان خوش نداشتند ما به عنوان بنیان‌گذاران کانون نویسندگان قد بکشیم و سری توی سرها درآوریم.

پس اگر همان‌طور که من نوشته‌ام، آقای براهنی ما را انکار کرده باشند و بر پیشنهاد ما عیب گرفته باشند تا جایی که جلال از ایشان بپرسد: «این پیشنهاد به نظر تو چه عیبی دارد؟» برخلاف نظر آقای براهنی جعل سند نیست، تاریخ مستند است؛ زیرا یادداشت آل احمد نشان می‌دهد که آقای رضا براهنی در فاصله‌ی نیمه‌ی بهمن 46، که پیشنهاد نوشتن اعلامیه علیه کنگره‌ی نویسندگان در کافه قنادی فیروز مطرح شد، تا تنظیم اعلامیه در اول اسفند همان سال و دو هفته جمع‌آوری امضاءها و … یعنی تا هفدهم اسفند سال 46، هیچ کاری برای کانون نویسندگان انجام نداده بودند و این که من نوشته بودم: «در همان هفته‌ی اول … دولت از قضیه مطلع شده بود و رسماً از خبر تشکیل کنگره‌ی نویسندگان گذشت … نیمی از امضاءکنندگان متن می‌دانستند که آن اعلامیه سالبه‌ی به انتفای موضوع است و دیگر منتشر نخواهد شد…» شامل کسانی که تا هفته‌ی سوم اسفند قدمی برای کانون برنداشته بودند هم می‌شود. آقای دکتر براهنی به شهادت «پرچم‌دار فرهنگ متعهد» در طول یک ماه بحرانی و سخت حتی از یک امضای خشک و خالی امتناع کرده بودند و آن وقت گله می‌کنند که: «آقای سپانلو بحثی از حضور من در جلسات نمی‌کند». عجبا! شما به آن جلسات بحرانی تشریف نیاوردید؛ آیا همچنان مصّرید که یکی از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان ایران هستید؟

یادداشت آل احمد و تصویر امضاهای اعلامیه‌ی اول اسفند 46 را ضمیمه‌ی این مقاله می‌کنم تا در موضوع مورد سؤال من، یعنی نقش آقای دکتر براهنی در تشکیل کانون نویسندگان، مشخص شود که ایشان نقش مهمی نداشته‌اند و بهتر است مقدمه‌ی کتاب «ظلّ‌الله» را از آثارشان حذف کنند و اگر می‌خواهند تاریخ بنویسند مِن‌بعد بکوشند براساس مدارک قلم بزنند.



ما دیگر در مورد سؤال‌مان بحثی نداریم، ولی چند نکته‌ی مبهم، در این جرّ و بحث‌ها، پدیدار شده که بد نیست در رابطه با سرگذشت کانون نویسندگان ایران روشن شود؛ نکته‌ی اول نقش مرحوم ساعدی است:

در مقاله‌ی خاطراتم به یک اعلامیه‌ی «مسکوت‌مانده» که به همت ساعدی تنظیم شده و نتوانسته بود امضاء لازم را به دست بیاورد، اشاره کردم. این اعلامیه یک‌بار به عنوان «انتقاد از سیاست فرهنگی دستگاه» و یک‌بار «مربوط به جشن هنر» توصیف شده است. جلال آن را اعلامیه‌ی «ضد سانسور» نام برده است که به هر حال هر سه عنوان نشان می‌دهد که متن اعلامیه از چه قرار بوده است. آل احمد توضیح می‌دهد که چون ساعدی در ابتکار خود ناکام مانده، اکنون حاضر نیست با متنی که یک عده تازه‌کار تنظیم کرده و با پشتکار و پی‌گیری به امضاء نخبگان جامعه‌ی ادب آن روزگار رسانیده‌اند، موافقت کند. سخن آقای براهنی که: «آقای سپانلو ساعدی را از جلسه‌ی دعوا و جلسات بعدی مرخص می‌کند …» غلط است، من او را مرخص نکرده‌ام، او خودش قهر کرد. آل احمد شهادت می‌دهد: «ساعدی … آن بار که ضد سانسور بود چون خانه‌ی خودش جمع شدیم سخت تا آخر کار را دنبال کرد و چون ابتکار دستش بود خوشحال بود. حالا اوراق امضاء را گذاشته زیرش و رویش نشسته تا تخم طلا یا جوجه‌ی طلایی بشود …» به هر حال هیچ سندی وجود ندارد که آقای ساعدی و مصاحبان او در «مطبّ دلگشا» به فکر تشکیل کانون نویسندگان افتاده باشند.

نکته‌ی دوم در مورد اعتبار سلسله مقالات آقای پرهام است که آقای براهنی کوشیده‌اند آن را بی‌اعتبار کنند، از جمله در این عبارات «موجز» که گویی در آن ذکر «اسم من» گرفته‌اند:

«اسمی از من در این ارتباط در مقاله‌ی آقای پرهام نیست … باید چنین نتیجه گرفت یا آقای سپانلو اسم مرا هم به آقای پرهام داده است ولی آقای پرهام از بردن اسم من خودداری کرده است که در این صورت باید از آقای پرهام پرسید علت امتناع از بردن اسم من چه بوده است؟ و یا آقای سپانلو در آن زمان اسم مرا نداده است و حالا در مقاله‌ی خود اسم مرا می‌آورد که در آن صورت باید از آقای سپانلو پرسید چرا در آن زمان اسم مرا به آقای پرهام نداده بودید و حالا چرا در مقاله‌ی خود از من اسم می‌برید؟»

اما این حرف غلط است. در مقاله‌ی آقای پرهام «اسم من» آقای براهنی آمده است (کتاب جمعه، شماره‌ی 28، اسفند 1358، ص20)، آن هم در مورد تنها فعالیتی که ایشان داشته‌اند، یعنی امضای اعلامیه، حداقل هفده روز بعد از تحریر آن. اما از همه جالب‌تر حاشیه‌ی آقای پرهام در مورد «اسم» ایشان است. پرهام می‌نویسد «آقای براهنی در پای امضاء خود تاریخ 9/11/46 را ذکر کرده‌اند، چون در آن تاریخ هنوز بیانیه‌ای تدوین و امضاء نشده بود، تاریخ حقیقی امضاء ایشان باید احتمالاً 9/12/46 باشد». طفلک آقای پرهام که چه حسن نیتّی به خرج داده است در مورد کسی که در روز 17/12/46، تاریخ 9/11/46 را می‌گذارد. یک ماه و هشت روز قبل از تاریخ واقعی آن روز و 21 روز قبل از تاریخ تحریر اعلامیه. این «ضعف حافظه» را باید به حساب چه گذاشت؟ به نظرم، این اشتباه، رابطه‌ی مستقیمی با مقدمه‌ی دیوان «ظل‌ّ‌الله» و خدمات فرضی آقای براهنی در تشکیل کانون نویسندگان ایران دارد.

نکته‌ی سوم در مورد جمله‌ای است که من از قول جلال آل احمد، خطاب به هویدا، به یاد آوردم: «شما نماینده‌ی امرید و من نماینده‌ی کلام. امر وقتی می‌تواند بر کلام مسلط شود که در این مملکت دو نفر حکومت کنند: یا محمدبن عبدالله (ص) یا ژوزف استالین. شما کدامش هستید؟».

آقای براهنی واژه‌های زیادی را تلف کرده است که ثابت کند من این سخن را جعل کرده‌ام. (حتی اگر ثابت می‌شد که بنده این عبارت را ساخته‌ام، در ماهیت موضوع یعنی بی‌اثری آقای براهنی در تشکیل کانون نویسندگان، فرقی نمی‌کرد) اما من تأکید می‌کنم که این حرف‌ها عیناً از خود آل احمد است. جالب است که آقای براهنی جمله‌ای از قول ساعدی نقل می‌کند که آل احمد به هویدا گفت:‌ »عالم امر در خیال بندگی عالم کلام است». ملاحظه می‌شود که نقل قول من خیلی از موضوع پرت نبوده است. آدمیزاد اگر مختصری از معنای مذهبی امر و کلام شنیده باشد یا حتی اندک سبک‌شناسی بداند، متوجه می‌شود که رابطه‌ی عمیقی بین این دو جمله وجود دارد.

نکته‌ی چهارم پاسخ به سؤالی است که خود آقای براهنی مطرح کرده‌اند، که چون ایشان (یعنی نگارنده) می‌خواهند اولین مورخ کانون «بوده باشند» لازم است از چگونگی امر اطلاع یابند. آقای براهنی نوشته‌اند: «مسئله‌ای که من دقیقاً به یاد ندارم و امیدوارم دیگران برای اطلاع عموم روشن کنند این است که آيا دولت می‌خواست در همان اواخر سال 46 کنگره‌ی خود را تشکیل دهد و یا در سال بعد… تصور من این است که دولت می‌خواست این کنگره را در آبان‌ماه برقرار کند …» و سپس یادآور می‌شوند که در سال بعد ایشان را در میان یک عده از معاریف ادب ایران، به کنگره‌ی مزبور دعوت کرده بودند.

متأسفانه باز هم تصور ایشان به خطا رفته است و دو موضوع «کنگره‌ی ملی نویسندگان» و «کنگره‌ی ادب و هنر» وزارت فرهنگ و هنر را با هم خلط کرده‌اند. همان طور که یادآوری کردم و حتماً در روزنامه‌های آن دوران نیز می‌توان دید، چند روزی بعد از پخش خبر مربوط به کنگره، دستگاه دولت که متوجه امتناع جمعی ما شده بود رسماً کنگره را ملغی کرد، اما از فکر تشکیل نظایر آن دست برنداشت. سال بعد اعلام شد «کنگره‌ی ادب و هنر»‌ به مباشرت وزارت فرهنگ و هنر تشکیل خواهد شد. قصدشان از تغییر نام این بود که اگر امتناع یا مخالفتی از سوی نویسندگان ابراز شود به ملکه برنخورد، بلکه موضوع در حدّ یک وزارتخانه بماند؛ آنگاه از عده‌ی زیادی از اهل قلم برای شرکت در کنگره‌ی وزارت فرهنگ و هنر دعوت کتبی شد. آقای براهنی با نوعی افتخار اعلام می‌کنند که ایشان جزو افراد معدودی بودند که مورد پسند وزیر فرهنگ و هنر قرار گرفته بودند. اما قضیه این‌طور نیست. خود من که به این کنگره دعوت شده بودم، به عنوان یک عضو کانون دعوت‌نامه را به هیأت دبیران برده و مشورت خواستم. چند نفر دیگر از دعوت‌شدگان نیز همین کار را کردند (نمی‌دانم آیا آقای دکتر نیز به این وظیفه‌ی کانونی خود عمل کردند یا خیر؟). بی‌درنگ هیأت دبیران به همه‌ی اعضاء اطلاع داد به وزارتخانه پاسخ دهند که ما عضو کانون نویسندگان هستیم و دعوت باید از طریق مدیریت این کانون به عمل آید. به هر حال وزارت فرهنگ و هنر ناچار شد رسماً از کانون نویسندگان برای شرکت در کنگره دعوت کند؛ سپس بنده و یکی دو تن دیگر به نمایندگی از سوی هیأت دبیران مأمور شدیم با مقامات مسئول وزارتخانه تماس بگیریم و شرایط کانون را اعلام کنیم. در دفتر «دکتر کیا» معاون وزیر، جلسه‌ای تشکیل شد و ما نظرات کانون را به ایشان اطلاع دادیم: کانون می‌خواست خود دعوت‌کننده باشد و تمام سخنرانی‌ها و شعرخوانی‌ها نیز با رعایت کامل آزادی بیان صورت گیرد. دکتر کیا پاسخ داد که بررسی می‌کنیم و به پیشنهادهای شما جواب خواهیم داد و طبعاً هرگز جواب ندادند و «کنگره‌ی ادب و هنر» چندین سال، بدون شرکت اعضاء کانون و با کمک جمعی از سنّت‌گرایان برگزار گردید.



در پایان من هم از آقای براهنی تشکر می‌کنم که، با پاسخ‌هایی که به شیوه‌ی خودشان به سؤال من دادند، این امکان را پدید آوردند که بعضی زوایای تاریک سرگذشت کانون نویسندگان ایران و نقش افراد در آن روشن شود. من خود می‌دانم در بحثی گرفتار شده‌ام که یک بُعدِ مفاخره و «منم زدن»، از هر دو طرف بحث، در خفایای آن وجود دارد و گرچه حداقل از سوی من برای این‌گونه ادعاها مدرک ارائه شد ولی نفس موضوع برای خواننده جالب نخواهد بود؛ آن هم در این معرکه‌ای که گاه مسایل بسیار مهم و حتی مخوف در زمینه‌های اجتماعی و سیاسی از سوی قلم به دستان و مفسّران بی‌تفاوت برگزار می‌شود. پس حرف‌هایم را درز می‌گیرم، ولی اگر مجاز باشم به کسی که چند سال از من مسّن‌تر است تذکری بدهم دلم می‌خواهد توجه آقای براهنی را به یک نکته معطوف کنم:

چند ماه پیش که تلفنی با ایشان صحبت می‌کردم، ضمن حرف‌ها، پرسیدم: شما چه اصراری دارید که در هر زمینه‌ای، از جمله بنیان‌گذاری کانون نویسندگان خود را شریک بدانید؟ این کار چه چیزی به ارزش واقعی آثارتان می‌افزاید؟ ایشان پاسخ دادند: کسانی که آدم را می‌شناسند و قبول دارند بر سر همین چیزها هم حساب می‌کنند. من پرسیدم: حتی به اشتباه؟ و بحث در گرفت؛ اکنون با تکرار این حرف که «من از این‌که یکی از بنیان‌گذاران کانون نویسندگان بوده‌ام هیچ افتخار خاصی حس نمی‌کنم» می‌افزایم که در حیطه‌ی ادب و هنر، حتی افتخارات راستین هم کمکی به آدم نمی‌کند، چه برسد به افتخارات دروغین.

 

ضمائم

———————————————————————————————————————————————————————————-

ضمیمه 1

14/5 ـ در خودنگری:

نقل می‌کنم از دفتر ایام جلال:

عصر پنجشنبه 17 اسفند 46 ـ این حضرات که جمع شده‌اند برای امضای ضد کنگره‌ی نویسندگان ایرانی، دسته‌ای تازه‌کارها هستند که می‌خواهند این‌جوری قد بکشند. و براهنی و ساعدی برای امضاء نکردن و نیامدن در اول کار (ساعدی هنوز هم نیامده، گرچه امضاء کرده و آن بار که ضد سانسور بوده، چون خانه‌ی خودش جمع شدیم سخت تا آخر کار دنبال کرد. و چون ابتکار دستش بود، خوشحال بود. و حالا هم اوراق امضاء را گذاشته زیرش و رویش نشسته که تخم طلا یا جوجه طلایی بشود. لابد) دلیل‌شان همین قزعبل بود که چرا با همه کس امضاء بدهیم والخ … که می‌خواهند سری توی سرها درآورند. و «اسلامی ندوشن» هم که تلفنی باهاش حرف زدم درباره‌ی این قضیه، به طمعی که مقاله‌ی [مجله] یغمایش درباره‌ی «آزادی مجسمه» ورم انگیخته بود ـ همین معاذیر را داشت. که با هر کس امضاء نمی‌کند. و من به آنها، همه، گفته‌ام که آقاجون وقتی می‌خواهی فلان جوان قلم به دست تازه‌کار را از تعرض خطر غارت دستگاه نجات بدهی و نگذاری که خوراک این سفره‌ی یغما بشود حداقل چیزی که بهش می‌دهی، این است که او را همنشین اسم خودت بکنی و بعد هم مگر نه این‌که این خود یک کلاس درس است؟ او را این‌جوری بزرگ می‌کنی و می‌بالایی و مسئولیت می‌دهی و صاحب‌نظر بار می‌آوری والخ… یک دسته هم آنهایی‌اند که از گود بیرون مانده بوده‌اند. مثل «به‌آذین» که پنجشنبه‌ی گذشته منزل ما آمده بود و خوشحال شدیم همگی. از لاک تنهایی درآمدن حتی به اندازه‌ی یک مجلس، خیلی بیماری‌ها را دوا می‌کند. «نادرپور» هم امضاء کرده شنیده‌ام. این جوری شهیدنمایی می‌کند. برای بستن دهان حضراتی که به حسد مثلاً سفر او را به اینجا و آنجا و مشارکتش را در آن امر [عضو سرپرستی تلویزیون رضا قطبی] و دیگری عیب می‌گرفته‌اند و برایش می‌ولنگیده‌اند.

سیدقزوینی [علی‌اصغر صدر حاج سیدجوادی] هم نیامد. با این‌که به اشاره‌ی اسلام [کاظمیه] خود من بهش تلفن کردم بعد که به اسلام می‌گویم چرا نیامد، می‌گوید برای این‌که امضاء هم نکرده بود. و ما را بگو که گوش می‌کنیم به حرف و سخن سیدقزوینی که مدام ناله دارد که چرا او را به رسمیت نمی‌شناسیم. و خوشمزه این احمدرضا احمدی است. که پریروز دوشنبه سر میز کافه درآمده که «امینی» چطور؟ و نکند به تحریک او؟ و نکند ما آلت دست والخ… و ما جوانیم ولی شما تجربه دارید و حیف است که فلان. می‌گویم جوان! من هرچه تجربه هم که داشته باشم به درد تو نمی‌خورد. خودت بیا و تجربه کن، و نگذار ما گول بخوریم. یا جلو بگیر و الخ …

15/5 ـ خلعت‌بخشی:

آن قلم به مزدانی که مرحوم شریعتی علناً رسوای‌شان کرده و تبلیغ می‌کردند جلال مریدطلب است و هوای مرشدی دارد دو دوره‌ی انتخابات کانون را یا بوده‌اند یا خوانده‌اند. جلال هیچ‌گاه داوطلب دبیری یا مرشدی کانون نبود. بد نیست یک گزارش کوتاه از دومین جلسه‌ی انتخابات کانون را بخوانید:

روز جمعه بیست و سوم اسفندماه جاری (47) جلسه‌ی عمومی کانون نویسندگان ایران طبق دعوت قبلی با حضور نزدیک به پنجاه نفر از اعضای کانون تشکیل شد: ابتدا منشی کانون دوره‌ی کار هیأت دبیران (هیأت مدیره) را تمام شده اعلام کرد. بلافاصله مجمع برای اداره‌ی جلسه آقای دکتر مصطفی رحیمی را انتخاب کرد و آقای به‌آذین فعالیت هیأت دبیران را قرائت کرد و گزارش مورد بحث قرار گرفت. بالاخره پس از هفت ساعت بحث و شور که از ساعت 3 بعدازظهر تا ده شب طول کشید، پنج نفر اعضاء هیأت دبیران و دو نفر علی‌البدل و دو نفر بازرس به این ترتیب انتخاب شدند:

نادر نادرپور، سیاوش کسرایی، محمود اعتمادزاده [به‌آذین]، هوشنگ وزیری، اسماعیل نوری‌علاء، محمدعلی سپانلو، دکتر رضا براهنی، اسلام کاظمیه، یدالله رویایی.

خانم دکتر سیمین دانشور و آقایان جلال آل احمد و دکتر رحیمی و چند تن دیگر انصراف خود را از نامزدی عضویت در هیأت دبیران قبلاً اعلام کرده بودند.[4]

[«از چشم برادر» ـ شمس آل احمد ـ انتشارات کتاب سعدی، قم ـ

چاپ اول، تابستان 1369 ـ صفحه 7 ـ 325]

 

ضمیمه 2

 

بیانیه درباره‌ی کنگره‌ی نویسندگان

چون خبر تشکیل کنگره‌ای به نام «کنگره‌ی نویسندگان و شعرا و مترجمان» اعلام شده است ما امضاءکنندگان زیر لازم می‌دانیم که این مطالب را به اطلاع مردم و مقامات مملکت برسانیم:

1.   چون هدف از تشکیل چنین کنگره‌هایی اصولاً فراهم آوردن زمینه‌ای برای اجتماع اهل قلم و تبادل آزادانه‌ی افکار و آراء میان ایشان است، از نظر ما، شرط مقدماتی چنین اجتماعی وجود آزادی‌های واقعی نشر و تبلیغ و بیان افکار است، در حالی که دستگاه حکومت با دخالت‌های مستقیم و غیر مستقیم خود در کار مطبوعات و نشر کتاب و دیگر زمینه‌های فعالیت‌های فکری و فرهنگی (که موارد بیرون از حد آن را به کمک اسناد و ارقام می‌توان ذکر کرد) آن آزادی‌ها را عملاً‌ از میان برده است، بنابراین ما وجود چنین کنگره‌ای را با فقدان شروط مقدماتی آن مفید و ضروری نمی‌دانیم. از نظر ما، آن شرط مقدماتی با رعایت کامل اصول قانون اساسی در آزادی بیان و مطبوعات و مواد مربوطه اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر فراهم خواهد شد.

2.   به نظر ما، هرگونه دخالت حکومت‌ها در کار اهل قلم و هدایت ادبیات در جهات رسمی سیاسی همواره به رشد ادبیات سالم و واقعی لطمه زده است و این اصل با تجربه‌هایی که در این کشور و در بسیاری از کشورهای جهان صورت گرفته به ثبوت رسیده است. بنابراین، ما وجود چنین کنگره‌ای را که به هدایت حکومت و بدون نظارت اهل قلم تشکیل می‌شود، مفید و ضروری نمی‌دانیم.

3.   به نظر ما، برای آن‌که چنین کنگره‌ای بتواند به صورت واقعی تشکیل شود و به وظایف خود عمل کند، پیش از آن بایستی اتحادیه‌ای آزاد و قانونی که نماینده و مدافع حقوق اهل قلم و بیان‌کننده‌ی آراء آنها باشد، وجود داشته باشد و این اتحادیه تشکیل دهنده‌ی چنان کنگره‌ای و نظارت‌کننده بر آن و دعوت‌کننده‌ی شرکت‌کنندگانش باشد نه دستگاه‌های رسمی حکومت و چون در کار تشکیل کنگره‌ی کنونی دستگاه آزادی که نماینده‌ی اهل قلم باشد نظارت و دخالت نداشته است، ترتیب کنونی را درست و مطابق با اصول نمی‌دانیم و تشکیل چنین کنگره‌ای از نظر ما مفید و ضروری نیست.

بنابراین، اعلام می‌کنیم که امضاءکنندگان این اعلامیه در هیچ اجتماعی که تأمین کننده‌ی نظرات بالا نباشد، شرکت نخواهند کرد.

sign sign2

 

 


[1] . مقصود همان «کنگره‌ی ملی نویسندگان» ساخته‌ی دست دولت است که قرار بود در حضور شهبانوی وقت تشکیل شود و در شماره‌ی 4 مجله توضیح دادم.

[2] . مقصود از تازه‌کارها ما «جوانک‌ها» بودیم، اعضاء گروه طرفه.

[3] . «از چشم برادر»، شمس آل احمد،‌ انتشارات کتاب سعدی، قم، صفحه‌ی 325.

 

[4] . مجله‌ی ماهانه‌ی آرش، شماره‌ی 19، اسفند 1347، ص 116.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (7)