از بیمارستان تا زندان اوین

۹ شهریور ۱۳۹۳
خاطرات بهزاد نبوی
پزشک جوانی خود را به بالای سرم رساند و مشغول معاینه شد. او همان‌طور که مشغول بالا و پایین کردن پلک‌هایم بود آهسته در گوشم نجوا کرد: «موفق باشید»

میراصغر موسوی

مهندس بهزاد نبوی را همه می‌شناسند. او را اگر از معماران انقلاب اسلامی محسوب نکنیم با جرأت می‌توانیم یکی از ارکان انقلاب بنامیم. او سابقه طولانی در امر مبارزه، حبس و زندان دارد. نبوی از چهره‌هایی به شمار می‌رود که پس از پیروزی انقلاب به سازماندهی نیروهای انقلابی در چند نهاد تازه تأسیس پرداخت. نهادهایی که ضمن نوپا بودن وظیفه حراست از انقلاب را بر عهده داشتند.

ضروری‌ترین نیاز هر انقلاب که به پیروزی می‌رسد برای در امان ماندن از توطئه‌های دشمنان داخلی و خارجی تشکیل نهادهایی است که مسئولیت دشوار اطلاعاتی ـ امنیتی و عملیاتی برای مقابله با دشمن را بر عهده می‌گیرند. در این مورد بهزاد نبوی بی‌تردید یگانه است.

نبوی بسیار سرشناس است. میلیون‌ها نفر او را می‌شناسند و تنها سیاست‌مدار ایرانی است که بیشترین دشمن را نیز دارد. به او انگ‌های زیادی زده‌اند: سوسیالیست، مارکسیست، کمونیست، تروتسکیست، التقاطی و … از جمله‌ی آنان بوده است.

نبوی در اولین دولت جمهوری اسلامی (کابینه شهید رجایی) کلیدی‌ترین پست را برعهده داشت. چنانکه او را می‌توان عقل منفصل شهید رجایی نامید. شهید رجایی در همان زمان آنچه در این سال‌ها بر نبوی رفت را پیش‌بینی کرده بود. هر چند آن پیش‌بینی تلخ بود ولی نبوی چون همیشه از این آزمون نیز سرفراز بیرون آمد. شکستن، خرد کردن و از میدان به در کردن نبوی پروژه‌ای بود که از سال 59 کلید خورد و بارها و بارها دشمنانش تا یک قدمی انجام عملیات پیش رفتند. اما حضور پرقدرت امام، ایستادگی دولت دوران جنگ و مقاومت و تلاش یاران نبوی آنان را ناکام گذاشت. با این‌حال روز تسویه حساب فرارسید و آنان که پروژه تخم‌کُشی اسلامی را در دستور کار خود داشتند از موقعیت پیش آمده در سال 88 استفاده کردند و به آرزوی دیرینه، یعنی سی و چند ساله‌ی خود رسیدند.

مدتی است که دوران محکومیت نبوی تمام شده و او به خانه بازگشته است و سخت بیمار است. آن فولاد آبدیده اکنون دارد آب می‌شود. گوشتی به تن ندارد و ماهیچه‌هایش در حال آب شدن است. اکنون آن راست‌قامت استوار دارد خمیده می‌شود. کسانی که عکس‌های جدید او را دیده‌اند از هم می‌پرسند: واقعاً این عکس مهندس بهزاد نبوی است؟

بله، آن که همه دیدیم، عکس واقعی مهندس نبوی است. تکیده و خمیده. ولی باید تأکید کنم، آنچه نبوی را آب کرده و همچنان آب می‌کند، فشار زندان و تبعات آن نیست. او سال‌ها پیش در آن جلسه مجلس که به آرزوی عزل، او را استیضاح می‌کردند، گفت: «من زندان‌کِش حرفه‌ای هستم»؛ زیرا او حرفه و تخصص‌اش مبارزه و انقلاب است.

نبوی آب می‌شود تا وجود پرارزش و ارزش‌آفرینش با آب رودها، دریاچه‌ها، دریاها و اقیانوس‌ها یکی شود. او در همه جا جاری خواهد شد و هر که از آن آب بنوشد، هیچ‌وقت به هیچ‌کس خیانت نخواهد کرد.

***

درنگ در نظر دارد کارنامه بهزاد نبوی را به بحث و بررسی بگذارد. به این منظور از این پس، بخشی از نامه‌ها، یادداشت‌ها، گفت‌وگوها و خاطرات او را منتشر خواهیم کرد. آنچه خواهید خواند بریده‌ای از خاطرات نبوی است.

 

 

بهزاد نبوی

 

مدتی بود سخت تحت تعقیب بودم. بهتر دیدم محل زندگی‌ام را به یکی از مناطق پایین شهر منتقل کنم و با اسم و مشخصات جعلی کارهای مبارزاتی‌ام را ادامه دهم. به همین دلیل در خیابان قلعه‌مرغی، کنار راه‌آهن یک اتاق اجاره کردم. اتاق در یک ساختمان قدیمی بود که چهار اتاق دیگر داشت و همه‌ی آنها را چهار خانواده مستضعف در اجاره داشتند.

شناسنامه‌ی جعلی‌ام به نام حمید جهان‌بین متولد مراغه بود. برای اینکه مشخصات جدید شبهه‌ای برای دیگران ایجاد نکند لهجه‌ام را به زبان ترکی نزدیک کرده بودم و در اکثر مواقع با زبان ترکی صحبت می‌کردم. از بخت بد من یکی از همسایه‌های جدیدم که درست در اتاق مجاور من زندگی می‌کرد، مراغه‌ای بود.Behzad_Nabavi

این موضوع برای من مشکل‌ساز بود؛ زیرا در عمرم شهرستان مراغه را ندیده بودم و به تبع آن هیچ یک از خیابان‌ها و محلات آن را نمی‌دانستم. در اولین فرصت به دنبال یکی از دوستان صمیمی‌ام که مراغه‌ای بود گشتم تا با راهنمایی‌های او بتوانم این مشکل را حل کنم. هر چه تلاش کردم نتوانستم خبری از او به دست آورم. پس به ناچار تصمیم گرفتم تا حد امکان از روبه‌رو شدن با همسایه‌ی مراغه‌ای‌ام پرهیز کنم. فصل تابستان بود و تنها کسی که در حیاط می‌خوابید همان کسی بود که من از او فراری بودم. باید زمانی به منزل برمی‌گشتم که او خواب باشد. از سوی دیگر در این قبیل منازل، اگر کسی دیر به خانه بیاید، خیلی زود او را بیرون خواهند کرد؛ بنابراین من مجبور بودم در تاریکی شب، پاورچین، پاورچین از حیاط بگذرم و وارد اتاق شوم. اتاقی که هم در آن مخفی شده بودم و هم فعالیت‌های مخفی می‌کردم.

یک روز صبح زود با سر و صدای زیادی از خواب بیدار شدم. ساعت چهار صبح بود و هنوز اذان نگفته بودند. صدا، از ساختمان روبه‌رو بود. سراسیمه از جا بلند شدم و از لابه‌لای پرده‌ی اتاق به بیرون نگاه کردم. تعداد زیادی از مأموران ساواک، مسلسل به دست بالای دیوار ساختمان مقابل مستقر شده بودند.

به سرعت خود را به پشت‌بام رساندم تا از راه کوچه‌های اطراف فرار کنم؛ اما همه‌جا در محاصره‌ي مأموران بود. هیچ چاره‌ای نداشتم جز اینکه به اتاق برگردم و طبق قراری که با دوستان هم‌رزمم گذاشته بودم از قرص سیانور استفاده کنم.

قرص‌ها یک لایه پوشش پلاستیکی داشت که این لایه مانع از حل شدن سریع آن می‌شد. استفاده از لایه فوق ابتکار خود من بود. قرص را در دهان گذاشته بودم که مأموران وارد اتاق شدند و مرا دستگیر کردند. پس از اینکه مرا ایستاده و رو به دیوار بازرسی بدنی کردند، دست‌هایم را از پشت دستبند زدند و از اتاق خارج کردند. حیاط و کوچه پر بود از همسایه‌هایی که از خانه بیرون آمده بودند و با تعجب به من نگاه می‌کردند. آنهایی که کمی دل و جرأت داشتند آهسته از بغل دستی‌شان می‌پرسیدند: «مگر چه کار کرده است که او را دستگیر می‌کنند» پس از بستن چشم‌هایم، مرا سوار ماشین کردند و به راه افتادیم. بلافاصله مأموری که در جلوی ماشین نشسته بود اسمم را پرسید. گفتم: من حمید جهان‌بین هستم. گفت: صحیح، حمید جهان‌بین! «فلان، فلان شده به تو می‌فهمانم حمید جهان‌بین کیست؟» از لحن صحبت‌ها خیلی زود متوجه شدم که لو رفته‌ام و به همین علت مشغول جویدن قرص سیانوری شدم که در گوشه‌ی دهانم جای داده بودم. بعد از گذشت چند دقیقه با کمال تعجب هیچ اتفاقی رخ نداد و قرص اثری نکرد، در حالی که می‌باید در کمتر از یک دقیقه جان می‌دادم. به قدری از عملکرد قرص مطمئن بودم که شهادتین را خوانده بودم. وقتی متوجه شدم که قرص اثری نخواهد کرد فکری به ذهنم رسید، به همین منظور علنی وانمود کردم که دارم قرص سیانور می‌خورم و برای عملی‌تر شدن نقشه‌ام شهادتین را بلند بلند خواندم. مأمور بغل‌دستی‌ام به محض اینکه شهادتین را شنید با فحاشی رو به من کرد و گفت: فلان فلان شده چه می‌گویی؟ گفتم: کار من تمام است. همین الان سیانور خوردم. با شنیدن این حرف سریعاً با بی‌سیم به بیمارستان خبر دادند و ضمن تغییر مسیر، به سمت بیمارستان حرکت کردند. آنها به سمت بیمارستان شماره 1 ارتش واقع در انتهای خیابان عباس‌آباد (شهید بهشتی) تقاطع خیابان ولیعصر در حرکت بودند. به محض ورود به بیمارستان،‌ اتومبیل در حیاط توقف کرد و مرا از ماشین پیاده کردند. در این زمان خود را کاملاً به بی‌حالی زدم و ادای آدم‌های مسموم را درآوردم. پس از گذشت پنج دقیقه پزشک جوانی خود را به بالای سرم رساند و مشغول معاینه شد. او همان‌طور که مشغول بالا و پایین کردن پلک‌هایم بود آهسته در گوشم نجوا کرد: «موفق باشید» شنیدن این حرف از او که جزو پزشکان معتمد ارتش بود شگفت زده شدم، ضمن اینکه آن‌چنان روحیه‌ای در من ایجاد کرد که تا مدت‌ها در ذهنم باقی مانده بود.

دکتر پس از معاینه اعلام کرد که چیز مهمی نیست و خطر برطرف شده است.

مأموران با شنیدن این حرف شروع به کتک زدن و ناسزا گفتن به من کردند. این کار آن‌قدر برایشان سنگین تمام شده بود که در مسیر بیمارستان تا زندان اوین، به‌طور مداوم زیر شکنجه آنها قرار داشتم. سرانجام در یکی از روزهای داغ مردادماه سال 1351 وارد زندان اوین شدم.

نظر شما چیست؟

  1. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-238">
    محمدرضا parkeshahr.blog.ir :

    چرا این باکس نظر سنجی تون پیچیده وگنگ است. چند بار نظرم را تایپ کردم ولی ذخیره نمیشود. خسته شدم ورها کردم….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)