در مقامِ مصاف با یک جمله: زن و عدم

۱۵ شهریور ۱۳۹۳
لیلا پاپلی یزدی
حذف و نابودی این دیگری‌ها، این تن‌های صلیب شده بر تنِ سلبیت، عذاب وجدانی هم به همراه ندارد همهٔ آن‌ها چه زن باشند چه اپوزیسیون چه انسانی با تن زنانه و ذهنیتی اپوزیسیون همه در مرتبهٔ «عدم»اند و عدم خود در مرتبهٔ عینیت، غایب است، محذوفِ فرضی است و همین است که ساختار از حذفِ محذوف دردی به دل راه نمی‌دهد.

 به مثابه پژوهشگری که به شدت روی تعریف احتمالی هر «دیگریِ» ممکن برای ساختار حاکمیتی متمرکز است، هیچ جمله‌ای روشن‌کننده‌تر از عبارتِ نقل‌شده از یکی از بانوان مشارکت‌یافته در امور سیاستگزاری فرهنگی نیافتم: «زن، انسانی است که مرد نیست». این جمله در عین کوتاه بودن، تلخیص تمامی فرایند طولانی‌مدت و فرسایشی دیگری‌سازی بدن ِزن در ساختار حاکمیتیِ امروزی ایران است. در این جمله تعریف «زن» تعریفی سلبی است، بدین معنا که زن یک «عدم» است، یک نبود. فی‌المثل گفته نشده زن اوست که کروموزوم‌های جنسیِ XX دارد، یا اوست که توانایی زایش دارد، در این تعریف مقدمهٔ ایجابی مرد-بودگی است که زن‌بودگی عدمِ آن تعریف می‌شود. واضح است که «عدم» نمی‌تواند امر اجتماعی بشود، نمی‌تواند به دلیل «نیست‌بودگی» در امورِ «هست‌ها» دخالت کند. برخلاف تعاریف زن در فرهنگ انسانی که معمولاً وجوه ایجابی در باب زایش و دوباره‌زایی دارند این تعریف سراسر بار منفی دارد. عموماً می‌شود با بودِ چیزی به ستیزه برخاست اما نه لزوماً با نبودش. این جمله انگارِ یک‌بودگی است. بر مبنای چنین تعریفی «زن» در کلیت به مثابه امر سیاسی چه در مقام پوز و چه اپوزیسیون باید به سطحی از مردانگی دست یازد تا به حدی از «بودن» برسد و از عدم خارج شود، وگرنه همچنان در سطح «عدم» می‌ماند.

با این تعریف قاعدتاً زن موجودی است که تستسترون چندانی ندارد یا در فرایند بلوغ صدایش دورگه نمی‌شود یا حجم ماهیچه‌هایش از مردان کمتر است. بر این مبنا، «زن» موجودی است که «سلبیت» دارد، نیست‌ها و نداردهایش بیشتر از هست‌ها و داردهایش است و قاعدهٔ ایجاب چیزی بیرون زیست‌جهان اوست. این تعریف، مکانیسم کنترل بدن زن را بی‌آنکه بخواهد رونمایی می‌کند. چنین تعریفی زن را در جایگاه مقابل «مرد» قرار می‌دهد، در واقع راهی جز کنترل و حذف زنانگی توسط نیرویی مردانه نمی‌گذارد، چرا که قسمت بزرگی از تاریخ همین تقابل هست‌ها/نیست‌ها، عدم/وجود و دیگری/خود است. این جمله با همهٔ کوچکی بازتولید خشونت است، خشونتی در شکل فرار یا ترغیب برای مقابلهٔ شدید ِ «عدم»، مرگ، نیستی، تاریکی. همان جنگ خیر و شر که قاعده‌اش سیاه‌بودگی، چاله‌بودگی، نیست‌بودگی نوعی «عدمِ خیر» است که قرار است جهان را ببلعد. با این تفاوت که این اسطوره اینجا زیر لفافه‌ای از استعارات پنهان شده است.

از همین جمله می‌توان مستفاد کرد که ساختار سیاسی، یک «خود» تعریف کرده که هر چه غیر از آن، بازنمایی از دیگری است. مشکل اما فهم این «خود» و «دیگری» است که همواره لایه‌ای از شک و ابهام آن را فرا گرفته است. همین جملات جسته و گریخته و تکه‌هایی از تفسیرِ پروپاگاند امکان بازنمایی «خود» را به ما می‌دهد. حیرت‌آور اما تبدیل موجودی به دیگری به دلیل اطلاق صفتی است به شدت غیر انتخابی: جنس که قاعدتاً غیر انتخابی‌ترین صفتی است که می‌تواند وجود داشته باشد. همین اما پایهٔ یک نوع دیگری‌سازی دراز مدت، یک نوع تحمیل نوعی «سلبیت» بر بدن و ذهنِ نیمی از افراد جامعه شده است. این تحمیل سلبیت با یک پروپاگاند گسترده در باب مقدس‌سازی بدن زن همراه شده. از یک‌سو این بدن «نیستِ مطلق» است، آن است که مردانگی نیست و از یک‌سو مقدس است چون مادرانگی را بالقوه در خود دارد، بالقوه می‌تواند منبع زاده شدن «مردانگی» باشد. درست همین جاست که این عدم مطلق می‌تواند به سمت بودن میل کند، بدن زن مقدس است نه از باب چیزی در درون خودش از بابِ آنکه مردانگی از آن حاصل می‌شود یعنی به شکل موقت میزبان «بودن» است. از همین رو حتی تقدس بدن زن از منظر این گفتمان اصالت ندارد. اصالت در مرد بودن است. این وجه به شدت متناقض فرایند تقدس‌زایی بدن زن است (بتی فریدن مفصلاً به آن پرداخته). اینکه گرچه مقدس پنداشته می‌شود اما منبع تقدسش در واقع خودش نیست بلکه صفتی بیرون از آن است. همین سبب آن ترغیب همواره است که زن «باید» مادر شود، ترغیب به یک‌راهه بودن زیست‌جهان این‌چنین بدنی. حاصل جمع این دو وجه غیر زمینی و غیر قابل تعریف نه دیگر کتمان که انکارِ زنانگی است. برای بدن مقدس و البته عدم یافته نمی‌شود قانون حمایت‌گرایانه نوشت دقیقاً به این دلیل که بدن به مثابه تن انسانی نیست، چیزی فرای هستی روزمره است و هر قانون روزمره و زمینی از تقدسش می‌کاهد. حالا اگر این بدن مقدس با سلبیت همراه شود تقریباً سخن گفتن از آن ناممکن می‌شود.

این نوع تعریف احتمال دارد برای «دیگری‌سازی»های دیگر هم استفاده شده باشد و اگر به کل اپوزیسیون اطلاق شود آن‌وقت می‌شود این‌طور فرض کرد که اپوزیسیون برای این ساختار حاکمیتی به معنی «عدم یک وضعیت (پوز)» است و چون منطقاً «نیست» برای «هست‌بودگی» تلاش می‌کند. آن‌وقت برای چنین ساختار حاکمیتی‌ای اپوزیسیون برای «تسخیر» می‌جنگد، تسخیرِ جایگاهِ هست بودگی، بنابراین «اپوزیسیون آن است که وضعیت نیست و سعی می‌کند وضعیت شود» و از این روست که باید با آن مقابله‌به‌مثل کرد و باید سخت هم مقابله کرد چرا که در غیر این صورت «وضعیت» را به خطر می‌اندازد. این اصل به‌طور کلی با تصور اینکه اپوزیسیون می‌تواند نقش مکمل را در ساختار قدرت بازی کند متضاد است. اپوزیسیون در چنین وضعیتی در مقام سلب‌کننده، دشمن، کشندهٔ وضعیت در شکل «فعل ِ مطلق منفی» بازنما می‌شود. در این شرایط وضعیت، اپوزیسیون را نه کنشی مستقل که واکنشی نسبت به خود می‌داند و البته تنها «خود» را اصیل فرض می‌کند. در اینجا برای ساختار، اپوزیسیون به مثابه یک «دیگری» است بیرونِ خود زن عدم است اما همچنان عینیت دارد، چنانچه اپوزیسیون هم عدم است اما وضعیت است.

ساختار، اما این دو عدم را در هم آمیخته است. زن به مثابه اپوزیسیون و اپوزیسیون به مثابه زن. برای ساختاری که زنانگی، عدم باشد، دیگری باشد، زنانگی وجه منفی‌بودگی انسان است، بنابراین این دو منفی‌بودگیِ به‌زعم خودش را پیوند می‌دهد. در این میان اگر مردی از چارچوب «مرد بودن به معنای سیستمی» عدول کند آنگاه از منظر چنین نگاهی به سمت زنانگی میل کرده است. همین است که بدن چنان مردی را می‌توان «بدن مقدسِ زنانه» قلمداد کرد، اصالت بودگی‌اش را زیر سؤال برد و سعی در حذفش، بیمار کردنش و خرد کردنش نمود. اینجا زنانگی دیگر جنس مطلق و غیرقابل تغییر نیست، سیالیت دارد. مرد یعنی سیستم و زن یعنی عدمِ آن. این‌گونه زنانگی و اپوزیسیون‌بودگی بیش از آنکه وجه ایجابی داشته باشد وجه سلبی پیدا می‌کند. «عدم» اما احترام‌آمیز نیست، سلبیت محض هیچ حسی از «تفاخر» یا «ترحم» یا «انسان‌دوستی» را به «خودِ مطلق» نمی‌دهد. این‌گونه است که باید با چنین تاریکیِ محضی در خیابان‌ها جنگید. باید لباسش را بر درید، عکس‌های تنش را در صحن علنی مجلس به مضحکه گذاشت، آمارِ قتل ناموسی و اسیدپاشی و خودکشی را زیر کوهی از آمار چک‌های برگشتی پنهان کرد، خشونت علیه‌اش را توجیه کرد، ماشین‌های گشت برای جمع‌کردن چنین سلبیت ترسناکی از میان جامعه یافت و راهش را بر راه‌یابی به دانشگاه بست، راه هرگونه تکثیر چنین سلبیتی را. با این راهکار اما حذف و نابودی این دیگری‌ها، این تن‌های صلیب شده بر تنِ سلبیت، عذاب وجدانی هم به همراه ندارد همهٔ آن‌ها چه زن باشند چه اپوزیسیون چه انسانی با تن زنانه و ذهنیتی اپوزیسیون همه در مرتبهٔ «عدم»اند و عدم خود در مرتبهٔ عینیت، غایب است، محذوفِ فرضی است و همین است که ساختار از حذفِ محذوف دردی به دل راه نمی‌دهد.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (14)