سرنوشت مشترک

۲۲ شهریور ۱۳۹۳
داستان «یک شب بی‌خوابی» از صادق چوبک و نقد آن از حسن اصغری
توله‌ها به پستان مرده و بی‌شیر مک می‌زدند که فاقد حیات است. آیا این صحنهٔ نمادین، اشاره به فرجام مشترکی است؟ یعنی چنگ زدن به چشمهٔ خشکیده‌ای که مادهٔ حیات‌بخش‌اش مرده است. این نگاه بدبینانه فلسفی، شاید بُعد دیگری نیز داشته باشد...

«یک شب بی‌خوابی»: صادق چوبک
از مجموعه داستان «روز اول قبر»

مرد تو رختخوابش غلت می‌زد و خوابش نمی‌برد، برای اینکه ونگ ونگ توله سگ‌های تو خرابه قاتی خوابش شده بود و تو سرش زُق زُق می‌کرد. خودش دیده بود که چگونه مادر آن‌ها ظهر روز پیش زیر ماشین رفته بود و لاشه خون‌آلودش را تو خرابه‌ای که خانه‌اش بود و بچه‌هایش را همانجا زائیده بود انداخته بودند و حالا زِر و زِر آن‌ها تو سرش را می‌خراشید.

«دیگه اینا چه جور زنده می‌مونن؟ گنده نیستن که آدم یه خرده لثه و آشخال از دم دکون قصابی بخره بندازه جلوشون. دو روزه هسّن و هنوز چشاشون واز نشده. شیرخورده هسّن. آگه آدم بخواد بزرگشون کنه باید با پسّونک شیر دهنشون بذاره. من آگه این کارو بکنم تموم اهل محل تف و لعنتم می‌کنن. حالام تف و لعنتم می‌کنن. برای اینکه چل پنجاه سال از سنم می‌گذره هنوز زن نگرفتم و کلفت و نوکر تو خونم راه نمی‌دم. زن بگیرم برای چی؟ تخم و ترکه راه بیاندازم برای چی؟ که فردا همین‌جوری مثه این توله‌ها برای یه لقمه نون ونگ بزنن. گاسم تا بچه‌دار شدم و هنوز او دندون درنیاورده من بمیرم. چه‌جوری بزرگ می‌شه؟ چرا این مرد که شوفر این بدبختو کشت و هیشکه هیچ نگفت و همه مردم زیر بازارچه خندیدن و اونوخت اون پسره دمبشو گرفت و رو خاکا کشوندش و انداختش رو تل خاکروبه‌ها؟ آگه آدم بود همین‌جور سرش میاوردن؟ بله، معلومه آدمم همینجوریه؟ چه فرقی می‌کنه میتپوننش زیر خاک.»

اندام لاغر و باریکش زیر لحاف موج می‌خورد. شکم بالش زیر سرش گرد افتاده بود و سرش افتاده بود پایین. تو رختخواب نیم‌خیز شد و بالش را چنگ زد و چندتا مشت محکم به پهلوهای آن کوبید و دوباره گذاشتش سرجاش و تنش را باز تو رختخواب انداخت. طاقباز خوابید. اما دید اگر به پهلو بخوابد راحت‌تر است. خیزی برداشت و رو دنده راستش غلتید. زانوهاش را تو شکمش تا کرد و یک دستش گذاشت زیر صورتش و دست دیگرش لَخت انداخت رو پهلویش ئو جلوش زل زد. سپس تو جاش سیخ شد و دو قلم باریک پایش را به هم پیچید و پشت یک پایش را زیر کف پای دیگرش قفل کرد و کش و قوس رفت و دهن‌دره کرد.

فکر کرد به پهلوی دیگر بخوابد. رو شکم بخوابد، پا شود بنشیند، پا شود برود زیر پاشیر آب به صورتش بزند. تو اتاق راه برود، چند خط مثنوی بخواند. سرش منگ بود و پلک‌هایش هم نمی‌آمد. ناگهان تو سرش دید که روزی خواهد مرد و او را چال خواهند کرد. به فکر لحظه مرگ خود افتاد که چه‌جوری است؟ کی است؟ شاید خیلی زود اما در آن لحظه او چه فکر می‌کند؟ دلش هُرّی ریخت تو و درونش لرزید و پاهایش یخ زد.

زق زق قاتی توله‌ها تو شقیقه‌هایش می‌کوبید.

«می‌دیدیم که همین ماده‌سگ اولای بهار چه جوری یه گله سگ نر دنبالش افتاده بود و تو کوچه باغیا دور و ورش موس موس می‌کردن و این هی اونارو دنبال خودش می‌کشید و اونا به سر و کول هم می‌پریدن و همدیگه رو گاز می‌گرفتن تا آخر سر یکی از اونا باش قفل شد و سگای دیگه ول کردن و رفتن و بچه‌ها دنبال این دو تا که به هم چفت شده بودن افتادن و با چوب و چماق می‌زدن رو تیره‌های پشتشون و اونا که نمی‌تونستن از هم جدا بشن کجکی همدیگه رو می‌کشیدن و چون هر کدومشون می‌خواس یه طرف بره ناچار کج‌کج سر جاشون درجا می‌زدن و حالا شش تا زائیده شش رنگ. امروز می‌خواس از این طرف خیابون بره تو خرابه ماشین زدش کشتش. خُب بدرک! یه سگ و چند تا توله چه ارزشی دارن که من خوابمو براشون حروم کنم؟ مگه زندگی خودم خیلی از زندگی اینا بهتره؟»

چراغ را روشن کرد. نور پت و پهن سرخی، سیاهی اتاق را بلعید و سایه‌های کج و کوله میز و صندلی و بخاری و سماور و استکان و لیوان تو اتاق جان گرفت. تو رختخوابش نشسته بود. سرش سنگین و چشمانش تر و آماس کرده بود و ضربان خونِ تو رگ گردنش، تو گوشش صدا می‌کرد. سایه خاکستریش خمیده و رنجور رو دیوار افتاده بود. زوزه توله‌ها کم‌کم ته کشیده بود و دیگر از بیرون چیزی شنیده نمی‌شد. اما ته‌مانده زُق زُق آن‌ها تو سرش می‌رقصید. با دقت به بیرون گوش داد. دیگر صدا نمی‌آمد.

«چه شد خفه‌خون گرفتن؟ نکنه سگ نر اومده باشه سرشون بخوردشون؟ گاسم از بس وق زدن دیگه نا ندارن. اما همشون با هم چرا؟»

چشمانش را باز کرد و چندبار پلک‌های خسته را به هم فشار داد. اما زود دوباره آن‌ها را بست. «چرا باید آدم حتماً شب‌ها بخوابه؟ اصلاً من دلم نمی‌خواد بخوابم. هر وخت خوابم گرفت می‌خوابم. پاشم کفشام واکس بزنم. پاشم شلوارم اتو کنم. نه، یه خرده مثنوی بخونم. حتماً مولانا هم شب کار می‌کرده.

والا چطور تونسه تو این شش هفتاد سال این همه کار بکنه. خود دیوان شمس کار یک عمره. چطوری تونسته میون اون همه خر و خشکه‌مقدس این همه حرفای حسابی بزنه؟ گمونم می‌نوشته، اما بعضی‌اش دس مردم نمی‌داده. مثه امروز نبوده که چاپ باشه و کتابو چاپ بزنن و تو دس و پای مردم ول کنن. حتماً اون بیچاره هم گرفتار آخوندا و خشکه‌مقدسا بوده. حالا هی ازین فکرا بکن و نخواب تا بزنه به سرت و دیوونه بشی.»

لحاف را از روی پاهایش پس زد و از تو تختخواب پایین خزید. دور و ورش را نگاه کرد و دستی به موهای وِز کرده‌اش کشید و عبایی بر دوشش انداخت.

تو کوچه ماه بود و مرد فانوسی در دست داشت. نور سرخ فانوس، وصله‌های مهتاب اذاب زده رو زمین را چرک‌مرده می‌کرد و پیش می‌رفت. از آب شدن تُنک برفی که شب پیش رو زمین نشسته بود، زمین خرابه گل شده بود و زباله‌ها و خاکروبه‌ها و قوطی‌های حلبی و زرت و زبیل‌ها پیش نور فانوس به رقص درآمده بودند.

لاشه تکیده و خشکیده ماده‌سگ را دید که با سر خون‌آلودِ بی‌شکل رو زمین به پهلو پهن‌ شده بود و شش تا توله پستان‌های سرد او را به دهن گرفته بودند و با ولع تمام آن‌ها را مک می‌زدند و نوزگِه‌های[1] لرزان از دماغشان بیرون می‌زد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نقد داستان «یک شب بی‌خوابی»: حسن اصغری

 

ترکیب و بافت ساختاری

داستان «یک شب بی‌خوابی» طرحی ساده دارد. داستان با مشاهدهٔ تصادف و مرگ ماده‌سگی توسط شخصیت اصلی آغاز می‌شود و با بیداری شبانه و تک‌گویی او با خود جریان می‌یابد و سرانجام برخاستن و آمدنش به کوچه در سحرگاه تاریک و دیدن لاشهٔ تکیده و خشکیدهٔ ماده‌سگ که شش تا توله به پستان مرده‌اش مک می‌زدند، به پایان می‌رسد. در این طرح، گره‌افکنی آغازین و بحران میانی و گره‌گشایی پایانی به شیوه و الگوی داستان‌های سنتی و متعارف وجود ندارد. در این داستان، حادثه برخلاف داستان‌های سنتی، در آغاز رخ داده است و نقطهٔ شروع روایت بر پایهٔ واقعه انجام یافته جریان می‌یابد.

نویسنده در صحنهٔ آغازین، وقوع حادثه و وضعیت شخصیت اصلی را در رابطه با آن به عنوان شالودهٔ داستان، مقابل خواننده قرار می‌دهد:

«مرد تو رختخوابش غلت می‌زد و خوابش نمی‌برد، برای اینکه ونگ ونگ توله‌سگ‌های تو خرابه قاتی خوابش شده بود و تو سرش زُق زُق می‌کرد. خودش دیده بود که چگونه مادر آن‌ها ظهر روز پیش زیر ماشین رفته بود و لاشه خون‌آلودش را تو خرابه‌ای که خانه‌اش بود و بچه‌هایش را همان‌جا زاییده بود انداخته بودند و حالا زرزر آن‌ها تو سرش می‌خراشید.»

پس از ترسیم وضعیت و موقعیت تنها شخصیت داستان، نویسنده برای اینکه حضور خود را از متن پنهان کند، سرنخ روایت را به دست شخصیت داستان وامی‌گذارد. آدم اصلی داستان، با تک‌گویی یک صفحه‌ای خود، وضع روحی و واکنش عاطفی و نگاه‌اش را نسبت به واقعه نشان می‌دهد. ترسیم روایی صحنهٔ اول و تک‌گویی بخش دوم، مجموعاً آغازبندی داستان «یک شب بی‌خوابی» را می‌سازند.

این دو بخش در مجموع، نقش شالوده‌ای در داستان دارند و خواننده را کاملاً وارد گود واقعه و وضعیت شخصیت داستان قرار می‌دهند. نویسنده پس از ساختن این آغازبندی شالوده‌ای، دنبالهٔ روایت را با کمک بیان توصیفی و تصویری و آوردن تک‌گویی‌های متعدد، ادامه می‌دهد و تأثیر حادثهٔ پدید آمده را در ذهن و روح شخصیت پی می‌گیرد و گاهی به تک‌گویی‌های فلسفی او می‌رسد.

راوی، اغلب صحنه‌های توصیفی را با دیدگاه سوم شخص دانای محدود با کمک تصاویر نمایشی و غیر مستقیم می‌نویسد و می‌کوشد تا از بیان مستقیم و توضیحی بپرهیزد. زیرا که روایت مستقیم و توضیحی، حضور و قضاوت نویسنده را به چشم خواننده می‌زند و باورپذیری روایت را خدشه‌دار می‌کند. در نتیجه اندیشه و قضاوت و تخیل خواننده از متن واقعه حذف می‌شود و اندیشه و قضاوت نویسنده به عنوان دانای عقل کل بر سراسر داستان سایه می‌گستراند.

می‌دانیم که نویسندهٔ خلاق امروزی، واقعهٔ داستانش را بدون تحمیل قضاوت خویش بر سطح ظاهری آن، با شیوه‌ای غیر مستقیم، ترسیم و تصویر می‌کند. او همهٔ اجزاء روایت را فقط نشان می‌دهد و حضور خویش را در متن تا حد مشاهده‌گر و ترسیم کنندهٔ بی‌طرف پایین می‌آورد. صادق چوبک در داستان «یک شب بی‌خوابی» در بسیاری از صحنه‌ها، حضورش را پنهان کرده است. او برای ترسیم روحیهٔ آشفته و خشم عاطفی شخصیت داستانش، به شیوه‌ای غیر مستقیم و به اشاره و کنایه‌های نیمه‌پنهان، متوسل می‌شود و همه جزئیات واکنش‌ها را فقط نمایش می‌دهد و قضاوت را می‌گذارد برای خواننده تا حرکات شخصیت داستان را خودش تفسیر کند:

«اندام لاغر و باریکش زیر لحاف موج می‌خورد. شکم بالش زیر سرش گرد افتاده بود و سرش افتاده بود پایین. تو رختخواب نیم‌خیز شد و بالش را چنگ زد و چندتا مشت محکم به پهلوهای آن کوبید و دوباره گذاشتش سرجاش و تنش را باز تو رختخواب انداخت. طاقباز خوابید. اما دید اگر به پهلو بخوابد راحت‌تر است. خیزی برداشت و رو دنده راستش غلتید. زانوهاش را تو شکمش تا کرد و یک دستش زیر صورتش و دست دیگرش لَخت انداخت رو پهلویش و به جلو زل زد. سپس تو جاش سیخ شد و دو قلم باریک پایش را به هم پیچید و پشت یک پایش را زیر کف پای دیگرش قفل کرد و کش و قوس رفت و دهن‌دره کرد. فکر کرد به پهلوی دیگر بخوابد. رو شکم بخوابد، پا شود بنشیند، پا شود برود زیر، آب به صورتش بزند. تو اتاق راه برود، چند خط مثنوی بخواند.»

توصیف صحنهٔ فوق، ساخت و بافتی مینیاتوری دارد و جزئیات حرکات عصبی آدم داستان، بدون توضیح، فقط نمایش داده می‌شود. همهٔ عناصر تصویری صحنهٔ فوق به گونه‌ای غیر مستقیم و کنایی به خواننده می‌گوید که بگو معنی و مفهوم این حرکات شخصیت داستان چیست؟

داستان صحنه به صحنه میان توصیف و تصویر نمایشی راوی سوم شخص دانای محدود و تک‌گویی شخصیت داستان در نوسان است. پس از ارائه هر صحنهٔ نمایشی با دیدگاه راوی سوم شخص دانای محدود، تک‌گویی شخصیت داستان آغاز می‌شود.

راوی گاه‌گاه اندیشه‌های پراکندهٔ شخصیت داستان را به گونه‌ای روایت می‌کند که انگار خود شخصیت دارد با خواننده سخن می‌گوید نه نویسنده:

«ناگهان تو سرش دوید که روزی خواهد مرد و او را چال خواهند کرد. به فکر مرگ خود افتاد که چه‌جوری است؟ کی است؟ شاید خیلی زود اما در آن لحظه او چه فکر می‌کند؟ دلش هُری ریخت تو و درونش لرزید و پاهایش یخ کرد.»

نثر و زبان صادق چوبک در اغلب داستان‌هایش، تصویری است و با ضرب‌آهنگی تند و کوبنده در سراسر داستان جاری می‌شود. جمله‌های مرکب و چکشی او، گاه‌گاه نفس خواننده را در سینه حبس می‌کند: «دلش هُری ریخت تو و درونش لرزید و پاهایش یخ کرد.» «شکم بالش زیر سرش گود افتاده بود و سرش افتاده بود پایین.» «چراغ را روشن کرد. نور پت و پهن سرخی، سیاهی اتاق را بلعید و سایه‌های کج و کوله میز و صندلی و بخاری و سماور و استکان و لیوان تو اتاق جان گرفت.» «سایه خاکستریش خمیده و رنجور رو دیوار افتاده بود.» «نور سرخ فانوس، وصله‌های مهتاب اذان زده رو زمین را چرک‌مرده می‌کرد و پیش می‌رفت.»

نثر و زبان تصویری و چکشی صادق چوبک، علاوه بر نقش روایی‌اش گاه حالت بیدارباش ذهنی در خواننده ایجاد می‌کند و گاه عمل تعلیق و انتظار را در داستان شدت می‌بخشد. این نثر تصویری گاه‌گاه در خدمت آشنازدایی عمل می‌کند و پیش‌زمینه و عادت ذهنی خواننده را درهم می‌شکند و نگاه او را دربارهٔ اشیاء و وقایع دگرگون می‌کند و تخیل‌اش را به فعالیت وا می‌دارد. در نثر و زبان چوبک، گاه نور، موجودی بلعنده می‌شود و اشیاء بی‌جان، جان می‌گیرند:

«نور پت و پهن سرخی، سیاهی اتاق را بلعید و سایه‌های کج و کوله میز و صندلی و بخاری و سماور و استکان و لیوان تو اتاق جان گرفت.»

گاه سایه، همچون انسان، خمیده و رنجور می‌شوند و به دیوار اتاق می‌چسبند: «سایه خاکستریش خمیده و رنجور رو دیوار افتاده بود.»

البته تمام این تصاویر در بافت کلی داستان و جان‌مایه آن، جایگاه عضوی خویش را دارند. تماماً در خدمت رنگ‌آمیزی فضا و جریان معنادار روایت و نگاه شخصیت داستان، عمل می‌کنند و به هیچ‌وجه وصله ناجور و بلااستفاده‌ای نیستند.

سرنوشت مشترک

داستان «یک شب بی‌خوابی» چه می‌گوید و چه چیز را می‌کاود؟ شخصیت اصلی داستان، با مشاهده تصادف و مرگ سگی و یتیم شدن شش توله‌اش، دچار اندوهی عمیق می‌شود. این اندوه، او را در اندیشه، فلسفی دربارهٔ مرگ و زندگی و سرنوشت انسان و حیوان، فرو می‌برد.

دلسوزی شخصیت داستان از مرگ دلخراش سگ و همدردی‌اش با شش تولهٔ یتیم و بی‌پناه او، چه به صورت بیان غیر مستقیم راوی و چه در تک‌گویی‌های متعدد تنها آدم داستان، در سراسر بافت و ساخت ظاهری داستان به چشم می‌زند. آیا سخن و جان‌مایه داستان برای ارائه و القاء مضمون فوق نوشته شده است؟

باید تأکید کنم که مضمون مورد اشاره، بُعد اصلی جان‌مایه داستان «یک شب بی‌خوابی» نیست. حتی می‌توان گفت که مضمون فوق، هرچند که در بافت ظاهری داستان برجسته شده است، بخش فرعی و محدود از هستهٔ مرکزی جان‌مایه داستان است.

صادق چوبک در آغاز داستان «روز اول قبر» به عنوان پیش‌درآمد، چند آیه از تورات آورده است: «زیرا آنچه بر آدمی روی دهد بر جانوران نیز همان روی دهد. هر دو یک سان‌اند: همچون که این می‌میرد آن نیز می‌میرد …»

معنا و مفهوم آیه‌های فوق می‌تواند ما را به جان‌مایه داستان «یک شب بی‌خوابی» نزدیک کند. زندگی و مرگ حیوان و انسان یک‌گونه است. آنچه بر آدمی روی دهد بر جانور نیز همان روی دهد. هر دو یکسان‌اند. سرنوشت مشترکی میان انسان و حیوان حاکم است و از آن گریزی نیست. توله‌های انسان نیز به گونه‌ای مشابه، یتیم و بی‌پناه‌اند. آنان نیز به پستان مرده‌ای مک می‌زنند که شیرش خشکیده است. پایان‌بندی داستان با صحنه‌ای نمادین تصویر می‌شود و نشانه‌های معنادار را در بافت پنهان خود، در اوج به چشم می‌زند:

«لاشه تکیده و خشکیده ماده‌سگ را دید که با سر خون‌آلود بی‌شکل رو زمین به پهلو پهن شده بود و هر شش تا توله پستان‌های سرد او را به دهن گرفته بودند و با ولع تمام آن‌ها را مک می‌زدند …»

نویسنده می‌گوید، توله‌ها به پستان مرده و بی‌شیر مک می‌زدند که فاقد حیات است. آیا این صحنهٔ نمادین، اشاره به فرجام مشترکی است؟ یعنی چنگ زدن به چشمهٔ خشکیده‌ای که مادهٔ حیات‌بخش‌اش مرده است. این نگاه بدبینانه فلسفی، شاید بُعد دیگری نیز داشته باشد. روابط حاکم بر زندگی انسان و حیوان بر پایهٔ غلط تنازع بقاء استوار شده است. وضعیتی که برای انسان حساس، اندوه‌زاست.

 


[1] نوزگِه: بوشهری برای زوزه کوتاه بریده و هق‌هق شکسته گریه می‌گوید.

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (9)