اگر زندگی، زندگی باشد، مرگ واژهٔ مرده‌ای است

۲۲ شهریور ۱۳۹۳
قسمت سیزدهم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند

اگر زندگی، زندگی باشد، مرگ واژهٔ مرده‌ای است

 

یگانه جان!

من مرگ هیچ‌کس و هیچ‌چیز را باور نمی‌کنم، مرگ موقعی معنا می‌یابد که در پایان زندگی قرار بگیرد، و «نبودن» هنگامی که «بودن» احساس شده باشد.

از معانی سادهٔ مرگ و زندگی بگذریم، مثل خاشاک روی سطح واژه نمانیم، نترسیم و خود را به کام واژه بیفکنیم و در عمق شنا کنیم تا سنگینی کلام را حس کنیم و دریابیم که کلمات چگونه می‌توانند هستی را تجسم ببخشند.

نمی‌دانم «پوست» مالاپارته نویسندهٔ خوب و شجاع ایتالیایی را خوانده‌ای یا نه؟

او چنان بو، رنگ و احساس و عاطفه را به نیروی کلمات تجسم می‌بخشد که می‌توانی «انتظار» را لمس کنی، فشار «تحقیر» را روی شانه‌هایت حس کنی، و دست نیکی را بفشاری و گردش هراس‌انگیز چشمان بدی را در اطرافت به تماشا بنشینی.

می‌دانی که در همه آثار خوب هنری کلمات چنین رسالت عظیمی دارند، و «پوست» را از آن‌رو مثال آوردم که بیش از همه آثاری که خوانده‌ام، بی‌توجه به دستور زبان ـ که اسم معنی را قائم به ذات نمی‌داند ـ اسم معناها را در ذات خودشان به نمایش گذاشته است.

معلم صرف و نحو که فقط چشم دیدن درخت را داشت، ذات درخت را پذیرفت، اما برای «سبز» نتوانست وجودی مستقل بیابد، همچنان که «رویش» را نتوانست لمس کند.

هنرمند بردهٔ قالب‌های صرفی و نحوی نماند. تا وقتی که غمش آنچنان ساده و ابتدایی و همگانی بود که با «غمگینم» ی بیان می‌شد، در قالب صرف و نحو ماند، اما همین که غم غلیظ و سنگین و تراشنده و صیقل‌دهنده شد، بی‌جسمی غم را نتوانست بپذیرد. با غم راه افتاد، با غم نشست، با غم خندید، با غم گریست، با غم خوابید و غم را در چشم‌ها و دست‌ها و میان خونش حس کرد.

اسم معناها ـ اسم صوت‌ها و همه اسامی بی‌جسم، جسمی یافتند و آن‌گاه هنرمند سیم‌های خاردار را برید، دیوارها را کوبید، خودش را از قالب‌های صرف و نحو بیرون انداخت به دشت رسید، به کوه، به آسمان و به آزادی.

آن‌گاه فریاد زد، گریه کرد، خندید، آه کشید، و آه و فریاد، و گریه و خنده را تجسم داد و واژه‌هایی را که قبلاً قائم به ذات نبودند، چنان ذاتی بخشید که انسان برای معنی یافتن به این کلمات آویخت تا در هر لحظه معنای خودش را بیابد، چراکه انسان به جایی رسیده بود که دیگر یک معنا نداشت، انسان دیگر ترکیبی از چشم و گوش و بینی و دست و دهان و پا نبود، انسان دیگر آمیزهٔ ساده‌ای از روح و جسم نبود. انسان به جایی رسیده بود که: خوب بود، بد بود، شادی بود، غم بود، انتظار بود، غربت بود، تنهایی بود، فریاد بود، عصیان بود، تسلیم بود، سیاه بود، سفید بود، زرد بود، سرخ بود، تاریکی بود، روشنی بود، آه بود.

و آن‌گاه یکی گفت: «من در این آیه تو را آه کشیدم، آه.»

و معلم صرف و نحو ابرو درهم کشید که کسی را نمی‌شود آه کشید، برای کسی یا چیزی می‌توان ولی کسی را آه کشیدن مخالف دستور زبان است.

هنرمند لبخندی زد و بی‌توجه گذشت، به معلمی که آدم را برای علم می‌خواهد، نه علم را برای آدم و انسان را در قالبی از پیش‌ساخته و محدود دوست دارد و برای هنر هم مثل انسان ـ حدومرزی می‌خواهد و اخلاق و قانونی را حاکم بر زیبایی می‌پسندد، چه می‌توان گفت؟

موجودیت سادهٔ هنرمند اگر با نامی مشخص شده بود و انجام دادن کاری را به عهده گرفته بود که جوابگوی نیازهای ابتداییش باشد و ناگزیر بود که از قوانین و قراردادهایی متابعت کند. می‌خواست روحش را آزادانه پرواز دهد و هر چه زیباتر اندوه و شادیش را بیان کند.

هنرمند احساس می‌کرد که اندوه و شادی هم مثل خون می‌توانند در رگ‌هایش بگردند، انفجار غم را در گلو، وشکفتن شادی را در قلبش حس می‌کرد، و اگر می‌توانست تعریف «دستور زبان» را بپذیرد باید احساس انفجار و شکفتن را نپذیرد، ولی احساس را چگونه می‌توانست ندیده بگیرد و تعریف قالبی را بپذیرد؟

نتوانست بردهٔ «دستور» بماند، و نپذیرفت و گذشت، و من و تو خندیدیم و با هم خواندیم:

«من در این آیه تو را آه کشیدم، آه

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیونده زدم»

معلم نمرهٔ دستورمان را «صفر» داد و ما حرف کسی را زمزمه کردیم که می‌گفت:

«نگاه کن که غم درون دیده‌ام»

«چگونه قطره‌قطره آب می‌شود»

معلم فریاد زد: «غم یخ نیست، غم اسم معناست، و از کلاس بیرونمان کردند و ما به دشت رسیدیم، به سبزه، و به نور، و به رهایی، و دست‌هامان را به هم دادیم و زندگی را نوشیدیم و از هم پُر شدیم.»

چنین است که مرگ را باور ندارم، چون زندگی را باور کرده‌ام، آن‌ها که می‌میرند متولد نشده‌اند و آن‌که زندگی را درمی‌یابد، بی‌مرگ می‌ماند.

اسکندر بیهوده راه افتاد که جاودانگی را در دیاری دور بیابد، جاودانگی در روحش بود در خونش و در هوایی که تنفس می‌کرد باید خودش را می‌شناخت، باید خدا را در وجودش لمس می‌کرد، باید عمق «دوست داشتن» را درمی‌یافت، و از ژرفنای این دریا صدف زندگی را می‌جست و عشق را صید می‌کرد، جاودانگی یعنی همین.

اسکندر بیهوده می‌رفت، مسیح هم به قول «گلستان» عبث راه آسمان را در پیش گرفت، او تا هنگامی که در زمین بود مسیح بود، نجات‌دهنده بود، همین که به آسمان رفت فرشته‌ای شد و در گروه فرشتگان گم شد.

روزی گفتی: آدم‌های متوسط، تحمل‌ناپذیرند، کاش آدم‌ها یا خوب بودند، یا بد، و من می‌گویم فقط همین خوب و بدها وجود دارند، متوسط وجود ندارد، متوسط به دنیا نیامده است، قبل از تولد مرده است، و این‌ها که متولد شده‌اند، نمی‌میرند، «تنها صدا نیست که می‌ماند، همه چیز می‌ماند» هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌میرد، آن‌ها که نیست می‌شوند هرگز نبوده‌اند، و نیست شدن برای آن‌ها که نبوده‌اند معنایی ندارد، و این‌ها که مرده‌اند هرگز نبوده‌اند.

برای آن‌ها که زندگی را نشناخته‌اند، مرگی نخواهد بود، مرگ گرسنگیش را در انبوه زندگان جوابی خواهد یافت و هرگز کسی او را در قبرستان نخواهد یافت ـ که گورستان برای دهان گشوده‌اش لقمه‌ای ندارد.

اکنون که من در لحظه‌های تو، خودم را انتخاب کرده‌ام، هرگز به مرگ و ناتوانی نمی‌اندیشم و نه حتی به مسخ، که مسخ نوعی مرگ است، اصلاً خود مرگ است، آدمی می‌میرد و موجودی دیگر زنده می‌شود، یا بهتر بگویم، کسی نابود و چیزی «بود» می‌شود.

و حالا نمی‌دانم تو چرا باید از مسخ حرف بزنی، از دگرگون شدن و از شکلی به شکلی دیگر درآمدن؟ اگر بخواهی می‌توانی نمیری، می‌توانی مسخ نشوی، مرگ یعنی تسلیم، تسلیم یعنی مسخ.

می‌گفتیم: آدم به بدی عادت نمی‌کند، یا بدی را برای خودش «نیک» می‌سازد و زشتی را زیبایی تصور می‌کند و می‌پذیرد، یا در برابر «بدی» بی‌دفاع می‌ماند و قدرت مبارزه‌ای در خود نمی‌یابد، در آن صورت تسلیم می‌شود، یعنی ناگزیر از تسلیم و قبول می‌شود، با احساسی گره شده در گلو تسلیم می‌شود، چراکه قدرت ستیز در او نیست، این تسلیم خشم‌آلود، آن تسلیمی نیست که به خفت و خواری می‌رسد و قبولی تحقیرآمیز. آن‌که برای فرار از تلاش و از ترس، تسلیم می‌شود، آدم حقیر و زبونی است که تزلزل را انتخاب کرده است، ولی آن‌که ناگزیر از تسلیم شده است و با خشمی زنده، زندگی را در نفس تسلیم، به خویشتن یادآوری می‌کند، نفس است که پذیرای بدی نیست و به بدی عادت نکرده است، در بدی گرفتار شده است، بدون آن‌که بد بشود، چنین آدمی در تسلیمش به معرفت می‌رسد.

پس …، تو چرا باید از مسخ شدن حرف بزنی؟ آیا واقعاً فکر می‌کنی که تو هم مثل همهٔ مردم خواهی شد و هیأت کسانی را خواهی یافت که سایه‌هاشان را در کوچه و خیابان دیدار می‌کنیم؟

من هرگز چنین تصوری نداشته‌ام و هرگز چنین ترسی را گردن نگذاشته‌ام، چون مسخ شدن را نخواهم پذیرفت و اگر ناگزیر از تمکین هم بشوم، قبول نخواهم کرد، و در همه حال آن چنان زندگی را فریاد خواهم کشید که دوستدار زندگی بمانم نه یار و دوستدار مرگ.

من آینده را بی‌تو تصور نمی‌کنم، و با تو من نفس هستی خواهم بود و اگر نتوانستم تو را داشته باشم، اگر نخواستی و نتوانستی که از من باشی، و اگر نگذاشتند که ما هر دو از هم باشیم، مهم نیست که می‌میریم، مهم این است که مرگ را قبول نکنیم.

نه … اگر بخواهیم می‌توانیم خودمان بمانیم و در هر لحظه خود را چنان انتخاب کنیم که معنامان خوبی باشد، عشق چنین نیرویی به ما بخشیده است، و با عشق نباید از ناتوانی و ترس گفت.

آن‌ها که بد شدند، خوبی را همچون صفتی با خود داشتند و صفت یک روز موصوفش را می‌گذارد و می‌رود، مثل «نو» که چند روزی مهمان کفش است و جایش را به «کهنه» می‌دهد. راه برو تا ببینی!

و اگر بخواهی بد باشی، نیستی و وقتی نبودی، توان رنج بردن هم در تو نخواهد بود.

و من تو را در خود دارم مثل آب که «زلالی» را، مثل آسمان که «آبی» را، و جدا بودن از تو، در ذهنم نمی‌تواند شکلی بیابد.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)