هجوم خون مرده بر چهره زنده

۲۵ شهریور ۱۳۹۳
پرویز خرسند
ملتی که نیازمند قهرمان است، لااقل یک جای کارش می‌لنگد یعنی آنکه در گود رفته است و با تمام توان می‌جنگد تنهاست و حاشیه‌نشینان و کنار ایستادگانی که فریاد «لنگش کن، لنگش کن» شان گوش فلک را کر کرده است از شمار بیرون‌اند.

تعطیل فروشگاهی که تنها فروشنده چیزهایی بود که خوب خوردگان آسوده‌خاطر و شیک و خوب پوشیده را در این هنگامه که جنگ و تورم و هجوم دشمنان و دشمنی، بیداد می‌کند و بسیار بوده‌اند و بسیارتر شده‌اند کسانی که در زیر بار سنگین زندگی آبگوشت ارزان سنتی‌شان را نیز به سختی فراهم می‌کنند و چه بسیار میوه‌هایی که می‌آید و می‌رود و حسرت طعمشان در دل کودکان می‌ماند و غذاهایی که چندین سالگان نیز هنوز رنگ و طعمشان را ندیده‌اند و نچشیده‌اند. و تن‌پوش‌هایی که تن ترد و نازک پسرکان و دخترکان در آرزوشان له‌له می‌زند و بر بلور قلب‌های پرمهر پدران و مادران ترک می‌اندازد و نی‌نی چشمانشان را در اشک می‌شوید. به خود می‌خواند تا ویلا و آپارتمانشان را آذین ببندند و همراه با غمی که در صدای پرندگان در قفس گوششان را می‌نوازد، با پیچ و تاب زندانیان کوچک آب نگاهشان را نیز بنوازد و تبدیل آن به کتابفروشی به شوقمان آورد.

و این را همینجا بگوییم که آنقدر ساده‌لوح و بی‌خبر نیستیم که پرندگان را در آبی آسمان و ماهیان را در پهنه رودها بینگاریم. می‌دانیم که قفس پرندگان و خانه‌های حقیر ماهیان از این مغازه به مغازه‌ای دیگر، یا به خانه‌ها و ویلاها و آپارتمان‌هایی رفته‌اند. اما هر صبح و شام و وقت و بی‌وقت شاهد پیچ‌وتاب‌های غم‌انگیز ماهیان نیستیم. آیا این شادی کوچکی است؟ نگویید در زمانه‌ای که به راحتی سیصد انسان را از آسمان به زیر می‌کشند و تکه‌تکه می‌کنند و هر لحظه سرشار بوی مرگ و تلاشی صدها جسم و جان جوان است. غم پرندگان و ماهیان و غزالان و گوزنان، خوردن سخت ابلهانه و به اصطلاح رمانتیک می‌نماید. چرا که اگر مرگ پرنده‌ای کوچک و زندان ماهی ظریفی دلی را بلرزاند، این دل، این روح، این عاطفه و این وجود فشردن کلید مرگ و چکاندن ماشه را آسان نمی‌یابد و پس از تکه‌تکه کردن بی‌گناهانی ساده و راحت نمی‌تواند بگوید: اشتباه کردیم. بد دیدیم. بد جواب شنیدیم و خیال کردیم که هواپیمایی پر بمب و مرگ است که به ما نزدیک می‌شود. ببخشید. ناخنتان در گوشت فرو رفته است، راه رفتن و ایستادن تا حد غیرممکن برایتان سخت است و کسی پاشنه کفشش را نه تنها بر انگشتتان می‌گذارد که فشار هم می‌آورد و بعد در طنین فریاد درد شما می‌گوید ببخشید. و همین. و آسوده و بی‌خیال اندکی آن سوتر می‌ایستد. راست است، او بی‌توجهی کرده است، پس و پیش پای خود را ندیده است. یعنی نگاه نکرده است. و بعد هم براستی و با صداقت عذر خواسته است. اما عذرخواهی او چیزی از درد شما می‌کاهد؟

اندکی پیش‌تر برویم. کسی را تصور کنیم که در جستجوی دشمنی است. در موج جمعیت پرهیبت او را می‌بیند. مردی است با کودکی در بغل، زنی و کودکی در کنار، اما برای آنکه کینه‌ای عمیق در دل دارد، و خود و خواهران و برادران قد و نیم‌قدش را یتیم دیده است و می‌بیند و مادرش را بیوه‌ای تنها و سیاه پوشیده، چرا باید در اجرای تصمیمش سست شود. خنجر را بیرون می‌کشد و قلب مرد را هدف می‌گیرد و فرو می‌برد. خون فواره می‌زند و با صدای درد مرد در هم می‌آمیزد. کودک رها نمی‌شود اما با پدر فرو می‌غلطد. مادر چنان جیغ می‌کشد و چنان از درد کبود می‌شود که سخره‌گیرانِ «جیغ‌بنفش» باید باشند و ببینند که چگونه فریادی که چهره را درآنی کبود می‌کند _مثل گونه‌های نازک کودکی با سرفه‌های پایان‌ناپذیر سیاه‌سرفه_ تنها فریاد و جیغ نیست، جیغ کبود است، جیغ مرگ است.

هجوم خون مرده بر چهره زنده زن و کودکی است که هستی‌شان را در آنی غرقه در خون و خاک می‌بینید…

…. زن، با چنان فریادی و کودکان یکی مات و نیم خفته و یکی هم‌صدا با مادر، پدر را به نام می‌گریند. و کین‌خواه دشنه به دست به گریه می‌افتد، زانو می‌زند و مدام تکرار می‌کند. ببخشید، ببخشید، ببخشید، اشتباه گرفته‌ام، شوهرتان همانند او بود نه او!

زن چه بگوید؟ کودک چگونه بفهمد؟ دیگر معنای حرف مرد را چگونه دریابد؟ زندگی بر خاک افتاده با نیروی «اشتباه کردم» ببخشید «عذر می‌خواهم» و صدها و هزارها جمله پوزش خواهانه، چگونه زن را شوهردار می‌کند و فرزندان را به پدر می‌رساند، و زندگی بر خاک ریخته را جمع می‌کند؟

می‌بینید که اگر مرد پیش از این غم را در زلال آواز قناری احساس می‌کرد و ماهی را نه در آب که در اشک غوطه‌ور می‌دید. چنین ساده و بی‌محابا مرگ را در جان انسانی- حتی اگر اشتباه نکرده بود و براستی دشمن گمشده‌اش بود- نمی‌ریخت. و اگر با کتاب و کتاب‌هایی به زوایای روح انسان و معنای مرگ و زندگی راه جسته بود. کشتن آدمی که هیچ، دور انداختن و پاره کردن کتاب و کتابچه‌ای هم اینقدر برایش آسان نبود.

در اعتقادات عوام، یا در ادبیات مردم یا فولکور و امثال‌وحکم شنیده‌ایم و می‌دانیم که «تخم‌مرغ دزد شتر دزد می‌شود» و آنکه یکبار دروغ گفت دلیلی نیست که دروغ‌های بیشتر و بزرگ‌تری نگوید. و آنکه یکبار دست به گناه جنایت‌آلود و قبح و زشتی عمل در وجودش مرد، بی‌شک اگر امکان و فرصتی بیابد به گناه‌ها و جنایاتی عظیم و باورنکردنی دست می‌آزد. و کسی که به امانتی کوچک و کم‌ارزش خیانت کرد به هر امانت و با هر ارزشی نیز خیانت خواهد کرد. و این همه را اگر نیک بنگریم، ریشه در ندانستن و ناآگاهی دارد. وگرنه آنکه می‌داند و به عمق خیانت و جنایت راه جسته است و صاحب فرهنگ و شعوری راستین و سالم است -جز با استثناهایی که بیشتر در نوعی بیماری ریشه دارد- از این‌همه دور است. به قول برشت «آدم، آدم است» و اگر چونان «گالی‌گی» میان ماهی و خیار -تنها به دلیل همسانیشان در شکل و اندازه- فرقی نگذارد. و حمالی باشد که بر دوش کشیدن زعفران و کاه برایش تفاوتی نکند می‌توان همچون ماشین ساده‌ای اوراقش کرد و از موجود بی‌آزاری که بار می‌برد و نان می‌خورد جلاد هوشمندی ساخت که «هیتلر» با شنیدن نامش به لرزه درآید.

آگاهی، و بکارگیری اندیشه، انسان را از خیل حیوان‌ها بیرون می‌کشد و به قول متفکر بزرگ شرق – اقبال لاهوری- با رسیدن به خودآگاهی و یافتن «خودی» به بلندایی عروج می‌کند که خدایش بدان هدف آفریده است. و این همه را خط و کلمه و کلام و کتاب و نشر اندیشه‌های بزرگ می‌تواند. تا آنجا که در کتاب مقدس، انجیل یوحنا چنین آغاز می‌شود که: «در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. همان در ابتدا و نزد خدا بود. همه چیز به واسطه او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت. در او حیات بود و حیات نور انسان بود…»

و قران کریم چنان به کلمه و کلام و قلم ارج می‌نهد که به قلم و هر چه که بتواند نوشتن را امکان دهد سوگند می‌خورد و رسول خدا میان آنان که به عبادت ایستاده‌اند و آن‌ها که به بحث علمی نشسته‌اند، جمع عالمان و علم دوستان را برمی‌گزیند، و جوهر و مرکب را بیشتر از خون شهید -زیباتر و قدسی‌ترین رنگ هستی- بها می‌دهد و ارج می‌نهد…

پس وقتی که می‌دانیم جان کلام و ریشه درد جامعه جوهر این ضرب‌المثل ساده و مردمی است که: «تخم‌مرغ دزد شتر دزد می‌شود» و کسی که به زندانی شدن و در زندان ماندن مرغ و ماهی، رضایت می‌دهد، چه تضمینی هست که به زندان ساختن و زندانی کردن انسان -به معنای عمیق و ارجمند کلمه- رضا ندهد و زندانبان ارزش‌های بشری نشود؟ و چگونه می‌توانستیم از تبدیل زندان ماهیان، به قرارگاه و میعاد و میقات نویسندگان و شاعران و هنرمندان و عالمان و خانه عزیز و عظیم کتاب شادمان نشویم؟

… و باز چگونه افسوس نخوریم که مولوی و حافظ و سعدی و فردوسی و کامو و سارتر و سیمون دوبوار و هاکسلی و کویستلر و کازانتازاکیس و مالاپارته و داستایوفسکی و سروانتس و اریک فروم، مارکوزه و تاگور، یاشارکمال، روبرت مرل و هوار فاوست و آندره ژید و رومن رولان و دیگر بزرگان ادب و هنر و عشق دل آزاده و خشمگین و خاموش و دریغاگوی بر فلز خشک و خشن و سرد قفسه‌ها نشسته باشند و با زهر خندی به من شرقی بنگرند که آنان را وا‌نهاده‌اند و چندین برابر قیمت کتاب‌های آن‌ها «خواجه کچل» و همپالگی‌هایش را می‌جویند و می‌یابند و می‌برند؟ و مایی که خورشید را از شرقمان پرواز می‌دهیم، یا پرواز می‌داده‌ایم و غرب را به نور می‌آکنده‌ایم. چگونه در عرق شرم خیس نشویم که رومن رولان «بشر‌دوست آزاده هنرمند و هنرشناس و خستگی‌نشناس…» در نامه‌ای به اندیشمندی هندی -اما گویی نه در ژانویه ۱۹۲۳ که در ژولای ۱۹۸۸- و نه به مردی که دوشادوش گاندی با سلاح سکوت و صبر و مقاومت و مبارزه منفی جنگید و به پیروزی رسید، بلی به مایی که با همه تلاش‌ها و شگفتی‌آفرینی‌هامان، تمامی توان و قدرت بالقوه‌مان را بکار نگرفته‌ایم و به تمامی شرقیان است که می‌گوید:

«آیا شما تصور می‌کنید یکی اروپایی می‌تواند یک سال دست روی دست بگذارد و چشم به راه دریافت کتابی باشد و کاری انجام ندهد؟ دوست بسیار عزیزم! همین عمل کوچک و کم‌اهمیت می‌تواند نمونه‌ای از اینکه چرا اروپائیان آسیا را تسخیر کرده‌اند و بر آن حکومت می‌کنند به شمار آید. بلی، دوست عزیزم! ما با گام‌هایی سریع به پیش می‌تازیم اما گام‌های شما کوتاه است و نمی‌تواند با گام‌های ما هم‌آهنگی لازم را داشته باشد.»

در هنگامی که هند خاموش و بی‌صدا می‌جوشد و برای رسیدن به حقیقت و آزادی، شبه‌قاره را با صدای چرخ‌های ساده نخ‌ریسی پر می‌کند و گرسنه می‌خسبد، اما به نان انگلیسی دهان نمی‌آلاید، و با سکوتش، اروپا را سرشار فریاد کرده است و اروپایی بدین باور رسیده است که مسیحی نو متولد شده است و رولان نیز این باور را امضاء کرده است، باز هم با شناخت کمی که از هند و از تمامت شرق دارد، می‌داند که مولد خورشید و آفتاب، بسیار روشن‌تر از آن باید، که مغرب و قبرستان خورشید روشن است…

آخر او به قهرمان منفرد و مجرد معتقد نیست. این سخن متفکر همزمانش را قبول دارد که: ملتی که نیازمند قهرمان است، لااقل یک جای کارش می‌لنگد یعنی آنکه در گود رفته است و با تمام توان می‌جنگد تنهاست و حاشیه‌نشینان و کنار ایستادگانی که فریاد «لنگش کن، لنگش کن» شان گوش فلک را کر کرده است از شمار بیرون‌اند.

«رولان» معتقد است که هر انسان، قهرمانی است اگر از کرانه بپرد و به گود درآید و تمامی «توانستن» هایش را بکار گیرد.

و راستی را که ما کی بی قهرمان و بی انتظار قهرمان و «کسی که مثل هیچ کسی نیست» نزیسته‌ایم؟ رولان، انسان‌گرا یا اومانیستی مؤمن و کوشا است. و انسان مسلح به سلاح علم را به هر کاری توانا می‌داند و بر این باور است که انسان به یاری علم هر راه نکوبیده‌ای را می‌تواند بکوبد و بگشاید و جهانی براستی سزاوار انسان بسازد. که ما نیز با تعالیم مکتبمان تا اینجای راه با اویم، یا او با ماست، اما ما معتقدیم که با رسیدن بدین قله، تازه قله‌هاست که نمودار می‌شوند و چهره می‌نمایند و قله پیمودن و عروج و اوج گرفتن آدمی آغاز می‌شود

پس منصف باشیم و تا همینجای راه را ببینم اروپایی چگونه پیموده است و به کجا رسیده است و ما چگونه و به کجا راه جسته‌ایم.

«رومن رولان» در ۶۵ سال پیش گفته است. این پانزده سال نزدیک را کنار می‌گذاریم که برای ما معنا و مفهومی دیگر داشته است و دارد. به اصطلاح عدد را روند می‌کنیم و از خود می‌پرسیم شرق و شرقی از ۱۹۲۳ تا ۱۹۷۳ -یعنی در این پنجاه سال- همانقدر پیموده و روییده و بالیده و به بار نشسته است که غرب؟ -با این توجه که او از جنگ بزرگ جهانی بازگشته است و بر ما، تنها نسیمی از آن توفان گذشته است- در مزرع دنیا، او همانقدر کاشته است و درویده است که ما؟

انصاف داشته باشیم و صادقانه بیندیشیم و بگوییم و اعتراف کنیم که در پنجاه ساله‌ای که ما با دو پهلوی بازی می‌کرده‌ایم، یا بازیمان می‌داده‌اند زمین را همانقدر ساخته‌ایم که اروپایی؟ آیا بلندای گام‌هامان یکی بوده است؟ انصاف بدهیم. بیرون از قلمرو سیاست، و تنها در حوزه علم و هنر و ادب و ساختن و ویران کردن زمین، بیندیشیم و بی حب و بغض پاسخ بگوییم همین. تا بعد. بگذریم.

و در نهایت یادآور شویم که مرادمان افشا کردن دزدی از دزدهای ادبی، و سودجویی با هر قیمت و به هر هیأت و با هر شکل و شمایل و نامی بود.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)