بازدید صلیب سرخ جهانی

۳۰ شهریور ۱۳۹۳
خاطرات بهزاد نبوی
ساواک ما را به زندان قصر منتقل کرد تا از چشم مأموران صلیب‌سرخ دور نگه دارد. تمامی ما آثار شکنجه‌های وحشیانه ساواک را در جای‌جای بدنمان به یادگار داشتیم و این برای رژیم نقطه‌ضعفی محسوب می‌شد که سعی در از بین بردن آن داشت.

بهزاد نبوی: زمستان سال ۱۳۵۵ بود. به اتفاق چند تن از هم‌سلولی‌ها برای هواخوری مشغول قدم زدن در حیاط زندان بودیم. موقعیت حیاط به صورتی بود که توسط چهار دیوار بلند بند ۱، محصور شده بود. در واقع، این حیاط مخصوص زندانیان بند ۱ بود و بندهای دیگر، حیاط‌های مجزایی داشتند. همان‌طور که داشتیم ضمن قدم زدن از آفتاب کم‌نور زمستانی لذت می‌بردیم طبق عادت، نگاهی به آسمان انداختم. آسمان تنها چیزی بود که در میان آن چهاردیواری‌های بلند، نرده‌های آهنین و مأموران خشن، طعم شیرین آزادی را در کاممان زنده می‌کرد. اما آن روز با روزهای قبل فرق داشت، همیشه بر روی پشت‌بام‌هایی که مشرف بر حیاط بود مأمورانی را می‌دیدم که مسلح، مشغول قدم زدن و مراقبت از ما بودند. ولی آن روز چهره‌های جدیدی می‌دیدم. آدم‌هایی با لباس‌های شخصی و موهای طلایی. آن‌ها بر روی پشت‌بام قدم می‌زدند و با دوربین‌هایشان از ما فیلم‌برداری می‌کردند. با تعجب آن‌ها را به بقیه بچه‌ها نشان دادم. ضمن اینکه مراقب بودیم حساسیتی به وجود نیاید، شروع کردیم به بحث درباره آن‌ها و هدفشان از فیلم‌برداری. خیلی زود فهمیدیم که آن‌ها خارجی هستند و از طرف صلیب‌سرخ جهانی برای گزارش از وضعیت زندانیان سیاسی به ایران آمده‌اند. یک هفته از این ماجرا گذشت. حدود ساعت ۱۰ صبح بود که مأموران وارد تمامی بندهای زندان اوین شدند و اعلام کردند: همگی سریعاً لباس بپوشند و جلوی سلول‌ها به خط شوند. ضمن اینکه مشغول آماده شدن بودیم، هر کسی نظری می‌داد، یکی می‌گفت: «باز هم می‌خواهند سلول‌ها را به هم بریزند.» دیگری می‌گفت: «نه بابا هفته پیش ریختند توی سلول‌ها، یادت نیست؟» من گفتم: مسئله جدی‌تر از این حرفهاست. خلاصه بعد از ۱۰ دقیقه همه جلوی سلول‌ها به صف شدیم. یکی از مأموران از روی فهرست شروع به خواندن اسم‌ها کرد. اسم ۱۰ نفر را که خواند با لحنی آرام‌تر از همیشه گفت: این ۱۰ نفر از صف خارج شوند، دکتر آمده است تا شما را معاینه کند. با شنیدن این حرف همه به هم نگاه کردند. نگاه‌ها معنی‌دار بود. از تک‌تک چهره‌ها می‌شد خواند که دارند از تعجب شاخ در می‌آورند.

گروه اول برای معاینه بیرون رفت. یک ساعتی نگذشته بود که من نیز جزء ۱۰ نفر گروه سوم به سمت اتاق معاینه حرکت کردم. قبل از ورود به اتاق، دستور دادند همه لباس‌هایمان را در آوریم. همگی بدون لباس و فقط با یک شورت وارد اتاق معاینه شدیم. درون اتاق یک تخت بیمارستانی قرار داشت و یک نفر که روپوشی سفید به تن داشت با گوشی پزشکی منتظر ورود ما بود. البته ناگفته نماند که سرگرد گلشایی معاون رئیس زندان نیز در گوشه اتاق ایستاده بود. آقای دکتر ابتدا ایستاده شروع به معاینه کرد. گوشی پزشکی‌اش را روی قلب، سینه و پشت من می‌گذاشت و چیزهایی یاداشت می‌کرد. معاینات آن‌چنان با دقت صورت می‌گرفت که در دلم گفتم: آفتاب از کدام طرف بیرون آمده است که این‌ها دارند به زندانی‌ها این قدر توجه می‌کنند.

بعد از معاینه سرپایی، روی تخت دراز کشیدم و دکتر دوباره با گوشی‌اش شروع به کار کرد. مدام هم دستور می‌داد: حالا به پشت بخواب. حالا دمر بخواب. حالا پاهایت را ببر بالا، چهارزانو بنشین و…خلاصه همه جای بدن من را معاینه کرد. وقتی معاینه آقای دکتر به اتمام رسید، سرگرد گلشایی با لبخندی به من نزدیک شد و گفت: ناخنهات چه شده است؟ من اولین باری بود که لبخند بر لبهای سرگرد می‌دیدم، قبل از آن جز فحش و ناسزا چیزی از او نشنیده بودم. همان‌جا بود که خیلی از مسائل دستگیرم شد. من هم با لبخند و شوخی در جوابش گفتم: چیزی نشده! همین جوری خودبه‌خود افتاده است! سرگرد با دست به شانه‌ام زد و با لبخندی مصنوعی‌تر از لبخند پیشین گفت: ناخن که خودش نمی‌افتد. راست بگو چی شده است؟ گفتم: شاید چیزی روش افتاده است، سیاه شده و بعد هم افتاده، اشکالی ندارد سرگرد، دوباره در می‌آید.

او انتظار داشت بگویم زیر شکنجه‌های خود شما این طوری شده است، من خوب می‌دانستم که او منتظر همین حرف است، ولی من جوابش را به گونه‌ای دادم که می‌شد شرم و خجالت را در چهره‌اش دید.

معاینه پزشکی به پایان رسید و من به سلولم برگشتم. این ماجرا خیلی ذهن مرا به خود مشغول کرده بود. تنها زمان بود که می‌بایست می‌گذشت تا جواب سؤالات جور واجور ذهنم را بیابم.

فردا صبح صدای بلندگوهای زندان توجه همه را به خود جلب کرد. شخصی که از بلندگوها صدایش شنیده می‌شد اعلام می‌کرد: افرادی که اسامی‌شان خوانده می‌شود با کلیه وسایل آماده شوند. سپس اسم‌ها را به ترتیب خواند و هر چه نام‌های بیشتری خوانده می‌شد، سؤالات مبهمی که دیروز در ذهنم ایجاد شده بود، جواب خود را می‌گرفت. آن روز تمامی افرادی که فعال سیاسی و به اصطلاح «مارکدار» بودند بعد از شنیدن اسمشان از بلندگو، وسایلشان را آماده کرده بودند. بعد از ساعتی، همگی از سلول‌ها خارج و به صف شدیم. ما را سوار ماشین‌های مخصوص حمل زندانیان کردند و از اوین خارج شدیم. محلی که انتظار ما را می‌کشید، زندان قصر بود. در بدو ورود، ما را به زندان شماره ۳ بردند که زیرمجموعه‌ای از زندان قصر بود.

این زندان تازه‌ساز، مخصوص زندانیان سیاسی در نظر گرفته شده بود. وقتی همگی وارد زندان شدیم، متوجه شدم که به غیر از زندانیان مذهبی، گروه‌های چپ و غیرمذهبی نیز به آنجا منتقل و با هم ادغام شده‌اند. تا قبل از آن، اکثر مواقع زندانیان مذهبی در بندهای مجزا و گروه‌های غیرمذهبی نیز جداگانه در بندهای مختلف نگهداری می‌شدند. اما این بار تمام کسانی که مبارزه جدی و فعال علیه رژیم بودند و بارها ساواک آن‌ها را شکنجه کرده بود در یک جا جمع شده بودند. دلیل این انتقال کاملاً برایم روشن بود. رژیم به این نتیجه رسیده بود که چون زندان اوین بعنوان معروف‌ترین و مخوف‌ترین زندان سیاسی در ایران شناخته شده است و مدت‌هاست در خارج از کشور نیز اوین را شکنجه‌گاه و قتلگاه زندانیان سیاسی در ایران می‌دانند، لاجرم مأموران صلیب‌سرخ جهانی برای بازدید از زندانیان سیاسی و بررسی وضعیت سلامت و امنیت آن‌ها، به اوین مراجعه خواهند کرد. این استدلال وقتی قوت می‌گرفت که چندی قبل آن‌ها برای فیلم‌برداری از زندانیان سیاسی فقط به اوین رفته بودند.

ساواک ما را به زندان قصر منتقل کرد تا از چشم مأموران صلیب‌سرخ دور نگه دارد. تمامی ما آثار شکنجه‌های وحشیانه ساواک را در جای‌جای بدنمان به یادگار داشتیم و این برای رژیم نقطه‌ضعفی محسوب می‌شد که سعی در از بین بردن آن داشت. از دوستان و هم‌رزمان، که در این انتقال با من بودند، شهید محمدعلی رجایی، صادق نوروزی، مرحوم لاهوتی، مهدی غیوران و عزت شاهی بودند. از سران سازمان مجاهدین خلق نیز خیلی‌ها منتقل شدند از جمله موسوی خیابانی و مهدی تقوایی، اما مسعود رجوی در اوین ماند. شاید دلیل اینکه او را از اوین به قصر منتقل نکردند این بود که در بدن مسعود رجوی علامتی از شکنجه وجود نداشت و از طرفی هم نمی‌شد همه زندانیان مشهور را از اوین خارج کنند.

برخلاف تصور و برنامه‌ریزی‌های رژیم، صلیب‌سرخ در این امر بسیار جدی بود و ساواک نتوانسته بود از حضور آن‌ها در تمامی زندان‌ها جلوگیری کند. طبق اطلاعاتی که بعدها به دست آوردیم متوجه شدیم که مأموران صلیب‌سرخ از این جابه‌جایی اطلاع پیدا کرده بودند. در این امر تعدادی از خانواده‌های زندانیان که برای ملاقات به زندان‌ها می‌آمدند، اطلاعات با ارزشی در اختیار آن‌ها قرار داده بودند.

بهار سال ۱۳۵۶ فرا رسیده بود. در یکی از این روزهای بهاری، یک گروه از اعضای صلیب سرخ جهانی وارد زندان شماره ۳ شدند. یکی از اتاق‌های زندان برای استقرار آن‌ها آماده شده بود. آن روز، زندانیان یکی‌یکی وارد آن اتاق می‌شدند و آن‌ها با دقت، تمام نقاط بدن زندانی را وارسی و مشاهداتشان را در گزارشی ثبت می‌کردند. نکته جالب توجه آن بود که آن‌ها به ما می‌گفتند: ما سیاسی نیستیم و با مسائل سیاسی هم کاری نداریم، فقط برای کمک‌های انسان‌دوستانه آمده‌ایم. اما هنگام بررسی آثار شکنجه، ضمن اینکه موارد را با دقت فراوان و بسیار موشکافانه بررسی و گزارش می‌کردند، پای صحبت‌های زندانیان نیز می‌نشستند و از نکاتی که زندانیان ذکر می‌کردند، یادداشت برمی‌داشتند.

یکی از کسانی که آثار شکنجه ساواک بر روی بدنش به شکلی دلخراش باقی مانده بود، دوست من مهدی غیوران بود. او یکی از بازاریان انقلابی بود و به قدری شجاعانه در مقابل فشارهای ساواک مقاومت کرده بود که زبانزد بسیاری از مبارزان شده بود. شدت شکنجه‌های وارد بر او به قدری بود که ستون فقراتش دچار صدمه جدی و اعضای بدنش فلج شده بود. وقتی ساواک نتوانسته بود از این طریق او را وادار به همکاری کند، در یک دادگاه فرمایشی او را به حبس ابد محکوم کرده بود. آقای لاهوتی نیز به قدری شکنجه شده بود که بعد از گذشت مدت‌ها، زخم‌هایش بهبود نیافته بود و از محل جراحاتش هنوز خونابه خارج می‌شد. خصوصاً کف پاهایش که عفونی شده بود و با هیچ گونه دارویی التیام نمی‌یافت.

افراد صلیب‌سرخ هر دوی این‌ها را به دقت معاینه کردند و در پایان کارشان، پرونده‌ای قطور از زندان شماره ۳ قصر علیه ساواک و رژیم پهلوی تشکیل دادند که بعدها در مجامع بین‌المللی باعث رسوایی هر چه بیشتر رژیم سلطنتی محمدرضا شاه پهلوی شد.

 

– منبع: خاطرات زندان، گزیده‌ای از نا‌گفته‌های زندانیان سیاسی رژیم پهلوی/ به کوشش سید سعید غیاثیان

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (15)