بی‌بال همچو باد، بی‌پای همچو آب

۳۱ شهریور ۱۳۹۳
سید علیرضا بهشتی شیرازی
بسیارند آنهایی که دوست دارند صحنه‌های شگفت جبهه‌ها را در قفسی به تنگی و تاریکی محفظه و یک دوربین حبس کنند و آن را برای آشنایان خود سوغات بیاورند. اما کدام می‌توانند؟

خوشا به حال آنان که در جبهه‌ها بروبیایی داشتند.

خوشا به حال آنان که خرمی دیار خود را به گردوغبار نفوذگر و آفتاب بی‌انصاف خوزستان می‌فروشند.

آن‌ها صحنه‌هایی را تجربه می‌کنند که مابقی بشریت از آن‌ها محروم است.

و افسوس به حال مابقی بشریت که نمی‌داند با گذشت هر لحظه کدام گوهر گرانبها را از دست می‌دهد و از کنار کدام مرغ سعادت بی‌تفاوت عبور می‌کند.

و حسرتی توان‌سوزتر از آن افسوس روزی آن‌ها که از قیمت آن گوهر و مسیر عبور آن مرغ خبر دارند و پای در گل مانده‌اند.

حسرتی توان‌سوزتر.

بسیارند آن‌هایی که دوست دارند صحنه‌های شگفت جبهه‌ها را در قفسی به تنگی و تاریکی محفظه و یک دوربین حبس کنند و آن را برای آشنایان خود سوغات بیاورند. اما کدام می‌توانند؟ ( خدا می‌داند)

بعضی از آن‌ها در این تلاش مستأصل می‌شوند.

بعضی از آن‌ها می‌گویند اصلاً دوربین را چه به این کار ـ این موجود انعطاف‌پذیر بی‌احساس را غربی‌ها ساخته‌اند. پس تنها صحنه‌های مبتذل زندگی مادی را می‌تواند در سینه خود ضبط کند. برای ثبت لحظه پیچش تکبیر در میان بوته‌ها باید دستگاهی دیگر اختراع کرد دستگاهی که قادر باشد نشان دهد چگونه! … اکبر زره می‌پوشد و شمشیر می‌بندند و به کارزار می‌رود.

آنچه دوربین‌ها از صحنه‌های جنگ می‌گیرند بیشتر به تابلوی شکار آهو توسط شیر شبیه است.

می‌گویند روزی در یکی از گالری‌های فرنگ نقاشی تابلوی یک مرغزار را به دیوار آویزان کرد و زیر آن نوشت «شکار آهو توسط شیر» مردمی که به بازدید آن گالری می‌آمدند پای آن تابلو کمی بیش از معمول تأمل می‌کردند.

همه هر چه می‌گشتند ارتباط نوشته و تصویر را نمی‌یافتند. برخی فکر می‌کردند که نقاش حتماً در نشان دادن استتار طبیعی آهو آنقدر مهارت از خود نشان داده است که کسی قادر به کشف شکار از میان تصویر نیست در مورد شیر نیز بسیاری همین اعتقاد را داشتند به هر حال وقتی تأمل در کنار به پایان می‌رسید همه با خود می‌گفتند حتماً ما سر از ماجرا در نمی‌آوریم. می‌گویند تابلو روزها بر دیوار آویخته بود و در عین حال هیچ‌کس به خود زحمت و یا بهتر گفته باشیم جرأت آن را نمی‌داد که از نقاش راز ماجرا را بپرسد تا اینکه بالاخره «جسوری» سراغ آقای هنرمند رفت. از او پرسید: ببخشید آقای محترم منظور شما از این نقاشی چیست. آقای هنرمند گفت: مگر نوشته را نخوانده‌اید این تابلو در مورد شکار آهو توسط شیر است.

– پس آهو کجاست؟

– خوب! آهو را شیر خورده است.

– پس شیر کجاست؟

– آقایان، شیر وقتی آهو را شکار کرد که دیگر اینجا کاری ندارد. او هم رفته است سراغ زندگی.

اگرچه این داستان شوخی است و اگرچه کنایه‌ای تلخ نسبت به عکاسانی دارد که برای ضبط لحظات زودگذر جان خود را در خطر می‌اندازند، اما حاوی کناره‌هایی از حقیقت نیز هست.

گاهی انسان تصویری را می‌بیند ـ عادی به نظرش می‌رسد.

اما وقتی از حاشیه‌اش می‌گذرد عکاس اخم می‌کند. می‌گوید آخر این صحنه که حرفی برای گفتن ندارد. عکاس با تندی می‌گوید: حرفی ندارد؟ پس بشنو!

عکاس داستان ماوقع را بازگو می‌کند:

این جسد که تو می‌بینی مال جوانی برومند است ـ یکی از سروهای چهارباغ اصفهان، تو که چهره نورانی او را ندیده‌ای چه می‌دانی؟ تو نمی‌دانی چه نمازی می‌خواند ـ چه دعایی.

نمی‌دانی شب‌ها در زوایه‌های دور چگونه می‌گریست ـ وه که چه آهی! نمی‌دانی وقتی داشت پرپر می‌شد حالش چطور بود.

به تن تکه‌تکه‌اش قسم که مثل سیل از بدنش خون می‌رفت.

مثل علی‌اصغر حسین تشنه بود.

وقتی که داشت پرپر می‌شد چنان اذانی خواند که اشک از گوشه چشم هستی چکید و چنان قرآنی …

چه فایده تو که از این همه هیچ نمی‌دانی.

انسان وقتی این داستان را می‌شوند و سپس دوباره به همان عکس نگاه می‌کند با خود می‌گوید چه گوهری در دست دارد. حیف است که مردم آن را نبینند.

اما چه سود که دوربین برای ثبت لحظات مبتذل زندگی فرنگی‌ها ساخته شده است و قادر نیست قدر این جواهر را بشناساند.

چاره آن است که عکس را یک طرف بگذاریم و عکاس را هم یک طرف تا عین داستان را بازگو کند. آنقدر از عظمت لحظه بگوید تا همه گوهری که در پیش رو دارند را بشناسند.

ما در این دو برگ همین خیال را داریم. و التماس دعا داریم.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (7)