مرگ کنار ما قدم می‌زند

۱ مهر ۱۳۹۳
شراره کامرانی

۳۰ تیر ۱۳۵۲ در خوی به دنیا آمدم، یعنی من تورکم، اگرچه از یک سالگی در تهران زندگی می‌کنم. من تنها فرد علاقه‌مند به ادبیات در فامیل نبودم. در فامیل مادری تنها کسی نبودم که شعر می‌نوشت. دایی، خاله‌ها، پسرخاله و حتی در فامیل‌های دورتر اهالی قلمی بودند که حرف‌ها و نوشته‌هاشان می‌توانست مرا از لذت بازی‌ها و جمع‌های کودکانه بکشاند پای صحبت‌ها و شعرهایی که گاه حتی معنای درستی از آن‌ها دریافت نمی‌کردم. در این میان البته دست نوازش پدربزرگ همراه با آن کتابخانه غنی ادبی و آن حوصله وسیع برای شنیدن خلاصه کتاب‌ها یا شعرهایی که خوانده بودم، اشتیاق بیشتری را برای قد کشیدن به سمت دریچه شعر در ذهنم ایجاد می‌کرد؛ این از کودکی. گاهی وزن شعرهایم درست بود، گاهی غلط. گاهی از شعرهایم تعریف می‌کردند گاهی به آن‌ها می‌خندیدند. هرگز نمی‌دانستند من با شعرهایم گریه می‌کنم؛ این از نوجوانی. سهراب سپهری بیش و پیش از آنکه شاعر باشد، برای من یک قهرمان است؛ قهرمانی که آمد و از دست وزن و قافیه نجاتم داد؛ این از جوانی. «شعری که زندگی است» از زبان شاعری گفته می‌شود که زندگی می‌کند؛ زندگی یک شاعر مثل تمام آدم‌ها شامل اجزا مختلفی است و کار یکی از مهم‌ترین این اجزا. هم کار می‌کنم هم شعر می‌نویسم. زندگی من همین است که می‌بینید و درست به خاطر همین است که در شعرهایم «کار» سوژه مهمی برایم بوده است؛ این هم از میانسالی. دانش‌آموخته کارشناس ارشد جامعه‌شناسی هستم. «خطوط شکسته»، «کنار سفره خدا»، «خاطرات بی تأویل»، «شاعر یاغی» و «پناه بر سکوت» تألیفات منتشرشده از من است. همچنین «پرنده آبی» و «چله» ترجمه‌هایی است که از من منتشر شده است. علاوه بر حضور در صفحات ادبی کشور و کسب رتبه‌های برتر جشنواره‌های سراسری در سال‌های اخیر، در فستیوال‌های خارجی ازجمله در کشورهای ترکیه، عراق، افغانستان و مراسمی در عربستان شعرخوانی و سخنرانی داشته‌ام. علاوه بر شعر، دستی هم در نقد ادبی با رویکرد جامعه‌شناختی دارم، تعدادی از شعرهایم نیز به زبان‌های ترکی استانبولی، انگلیسی، عربی، کردی و اسپانیولی ترجمه و در کشورهای مختلف منتشر شده‌اند.

 

تقدیم به زنان سرپرست خانوار

ماه را خاموش می‌کنم تا برکه چشمانت آرام گیرد

بخواب پسرم و به کارهایی فکر کن که باید انجام دهی

تو باید در این برکه

 یک جفت ماهی سیاه کوچک آزاد کنی

 ماهیانی در رویای دریا

 و برای مردی با این همه موج بر شانه

 جا گذاشتن این شب‌ها در جیب‌های کودکی کاری ندارد.

پسرم بخواب

 صبح، زودتر از آنکه فکرش را می‌کنی

 از راه می‌رسد

 با آفتابی قاطع

 و تو وقتی دست‌هایم را می‌گیری

 پینه به پینه حس می‌کنی

 زنی را که به کارخانه می‌رود

 و شب‌ها با ماه برمی‌گردد

 تا چشم به برکه چشمانت بسپارد

 و

ماه را خاموش کند

تابستان ۱۳۹۳

————————————————–

مرگ، کنار ما قدم می‌زند

در ساحل

و مثل ما

سنگی به بی‌خیالی پرت می‌کند به دریا

با جاپایش روی شن‌ها بازی می‌کند

و گیسو می‌سپارد به نسیم

مرگ کنار ما قدم می‌زند

دست‌های ما را می‌گیرد و می‌برد میان موج‌ها

شنا می‌کنیم باهم

من و تو

تو برمی‌گردی به ساحل

من شاید همراه مرگ بروم

و تو برایم دست تکان بدهی

آرام آرام

 از کتاب «شاعریاغی»

———————————————

تمام مسافران رفته‌اند

من اما

با این چمدان معطل

منتظر کسی هستم

که مرا با کسی اشتباه بگیرد

و در آغوش بکشد

و از این ایستگاه متروک

به خانه ببرد

از کتاب «پناه بر سکوت»

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (10)