تبعید در تنِ خود

۲ مهر ۱۳۹۳
حصر در اتاقک‌های غیرانتخابی
«ایرانی بودگی» در سیستمی که من می‌شناسم امروز یک مفهوم بسیط نیست که تکه‌تکه است. دقیقاً به این دلیل که مسخ این هزاران انسان محصور در اتاق‌های اقلیت پنداشته شدگی ساده‌تر است تا فهمِ و دریافت آدم‌هایی با انتخاب‌های خود زیر مفهوم یک اکثریت.

 

Now at last I can look at you in peace, I don't eat you anymore.

Franz Kafka: A Biography (1960)

حالا می‌تونم با آرامش نگات کنم، دیگه نمی‌خام بخورمت. (در دیالوگ با یک ماهی)

کافکا

 

 

 

 

لیلا پاپلی یزدی: کافکا در «مسخ»، فضایی را تصویر می‌کند که در آن موجودیتِ یک فردِ انسانی چنان تغییر می‌کند که خواهر و مادرش مرگش را استغاثه می‌کنند و چون می‌میرد به تعطیلات فکر می‌کنند. آن موجود اما گرگور سامسای کافکا به گفتهٔ پدرش یک انسان معمولی است، کسی که به کار کردن فکر می‌کند و وقت‌های فراغتش با چوب چیز می‌سازد. این موجود که در «سیستم» زندگی می‌کند ناگاه به سوسک بدل می‌شود. سوسک‌بودگی آرام‌آرام همه وجود گرگور را می‌گیرد، نخست تنش را و بعد ذهنش را. چنانچه او دیگریِ خانواده و اجاره‌نشین‌ها می‌شود و همه در دل آرزوی مرگِ این همه مسخ‌شدگی را که در تنِ گوگور متجلی است می‌کنند بی‌اینکه سهم خود را در این روند بجویند یا حتی با او همزادپنداری کنند. گرگور می‌میرد اما پیش از مرگ شروع می‌کند از تن مسخ‌شده‌اش انتقام گرفتن، غذا نمی‌خورد، آن‌قدر نمی‌خورد که «انگار دیگر پاهای لاغرش قدرت ندارند جسم سنگینش را بکشند» و با همان تن ضعیف بی‌وقفه محیط اتاقش را دور خودش می‌چرخد تا سرانجام جسد مچاله‌اش گوشه‌ای از اتاقکش می‌افتد.

کافکا جامعهٔ تلخی را تصویر می‌کند که آدم‌های مسخِ سیستم، سیستم‌های توی در توی خانواده و حاکمیت و یکسان‌سازی، به تدریج در خود فرو می‌روند. آن‌قدر که حوزهٔ اقتدارشان تنها اتاق کوچکی می‌شود که با در و پنجره از اتاقک‌های دیگر جدا شده است. این اتاقک‌ها که زیاد می‌شود، گرگورها هم زیادتر می‌شوند. پدر و مادر و خواهر و گرگور گرچه از یک خانواده‌اند اما مسخ، آن‌ها را به آنجا می‌رساند که یکی «دیگری» می‌شود و اگر آرزوی مرگش را هم ندارند خسته از حضورش یا مسئولیتش عملاً برای بهتر شدن وضع هم کاری از دستشان برنمی‌آید مگر فرار به تو در توی اتاق‌هایشان.

سیستم در مسخ، آن «بالایی» است. کافکا عملاً از سیستم چیزی نمی‌گوید اما خواننده سنگینی‌اش را حس می‌کند. درد اینکه که گویی «مسخ» از آن سنگینی حضور ایجاد شده است. ناخودآگاه خواننده به دنبال ویروسی است که چنین مسخ قدرتمندی را حاصل شده است. سوسک عظیم ترسیده، در خواننده بیشتر همدلی ایجاد می‌کند تا آن همه آدم که در سکوت تلویحی انگار آرام‌آرام مسخِ گرگور برایشان عادی می‌شود و این آدم که زنده و دارای حضور معین بوده برایشان تبدیل می‌شود به «آن دیگری».

مسخِ کافکا اما شاید ترجمان سیستم‌های بسیار است در دنیا. سیستم‌هایی که از آن «بالا» به مسخِ همهٔ ما می‌نگرند، سیستم‌هایی با مکانیسمِ حذف هر نوع تفاوت مگر به قیمت «سوسک شدگی» آن موجودیت انسانی و البته آرزوی مرگ هر دیگری. سیستم‌هایی که آن بالایند و مای آدم‌های این پایین فقط درگوشی از تصمیم‌های «بالا» حرف می‌زنیم. گاه حتی این‌قدر حضورش «هست» که حرف زدن در موردش را هم فراموش می‌کنیم مگر به ضرورت که یادمان بیاید کسی جایی برایمان تصمیمی اتخاذ کرده است و ناگاه آهی عمیق از اعماق دل بر می‌آید که «آه! از بالا». سرمان را که بالا می‌گیریم اما آسمان آبی است، همان آسمانی که هر جای دیگر جهان هم هست. بالا کجاست؟ این بالای نادیدنی، این «او» که همهٔ دانه‌دانهٔ ما را می‌شناسد و برایمان تصمیم می‌گیرد و نسخه می‌پیچد و شغلمان را از ما می‌گیرد یا تضمن خطر می‌شناسدمان. سیستم حاکمیتی هرم‌وار شاید همان «از بالایی» است و از آن عمیق‌تر شاید آن سیستم‌های کهنی که سبب می‌شود از درون ما چنین «از بالایی» بروید، جایی که ما نمی‌بینیمش، فاقد بدن و ماده و تعین است اما همین پنهان و در انتزاع بودگی‌اش آن‌قدر قدرت دارد تا اقتدار تلخش را نشانمان دهد. یک آدم، یک موجودیت انسانی در دستان این سیستم به تدریج مسخ می‌شود، هر آدم برای او تنها یک «گزاره» است که با نقطه تمام می‌شود یا برایش هست. یا نیست. هر شهروند برایش موجودیتی قابل طبقه‌بندی در زیر هرم‌های بزرگی است که با «…ایست» تمام می‌شود. برای سیستم خسته‌ای که هزاران آدم را از صبح تا شب طبقه‌بندی می‌کند و شماره می‌زند پیشینهٔ این همه آدم مهم نیست همان اسمِ ایست مهم است که عموماً در پرونده‌ای مخدوش و بی‌مکان اما همواره حاضر ثبت می‌شود. این همه «ایست‌ها» اما بدن‌هایی هستند در اتاقک‌هایی مجزا. سیستم هر آدم را در اتاق دینش و بعد در اتاقک زبانش و بعد در اتاقک انتخاب‌هایش حصر می‌کند. اتاق‌های تو در تو. این‌گونه همه اقلیت می‌شویم. هر آدم تنها قدرت می‌یابد اندازهٔ اتاقک خودش اعمال قدرت کند با خودش و با ذهنش. این اتاق‌ها که روزی فاقد دیواره بوده است امروز اما دیوارهای بلند دارد. شبیه سیستمِ ما. «ایرانی بودگی» در سیستمی که من می‌شناسم امروز یک مفهوم بسیط نیست که تکه‌تکه است. دقیقاً به این دلیل که مسخ این هزاران انسان محصور در اتاق‌های اقلیت پنداشته‌شدگی ساده‌تر است تا فهمِ و دریافت آدم‌هایی با انتخاب‌های خود زیر مفهوم یک اکثریت. آدم‌ها در سیستمِ ما در اتاقک‌های اقلیت حصرند، تقریباً هیچ آدمی پیدا نمی‌شود که سطحی از اقلیت‌بودگی و بنابراین دیگری‌بودگی را حمل و تجربه نکند. این است که تنها حوزهٔ اعمال قدرتِ این آدم‌ها اتاقکشان است.

سیستم از بالا اما مسرور است از آنجا که دیوارهای این همه اتاقک نمی‌گذارد که آدم‌ها هم را ببینید همه برای هم دیگری‌اند به واسطه‌های گوناگون، واسطه‌هایی که می‌تواند موضوع اکتسابی مانند زبان و دین باشد یا ژنتیکی مانند جنس. در اسکرینها اما می‌شود به این همه آدم نشان داد که آن «دیگری‌ها» خطرناک‌اند و بهتر که این دیوارها بمانند، مثلاً تعدادی از آن دیگرها تجزیهٔ اتاقک‌ها را از کلیت می‌خواهند، دیگری‌هایی هم هستند که همه قاچاقچی‌اند! و آن‌های دیگر همه خشن و قداره‌بند…

در اتاقک‌ها اما آدم‌ها به چیزی نمی‌توانند بیش از بیرون آمدن از دیواره‌ها فکر کنند. همهٔ اندیشهٔ گرگور هم گذار از دیوار است و شنیدن صدا، فهمِ وجود دیگری‌ها، دیگری‌هایی که حتی او را نمی‌خواهند. این آدم‌ها اما وقتی راهی نمی‌یابند شروع می‌کنند بر اعمال قدرت بر تنها چیزی که ممکن است بشود تغییرش داد: تنشان. مسخ این‌گونه شروع می‌شود و شاید همین است که کشورِ اتاقک‌ها رتبهٔ یک اعمال جراحی زیبایی را در جهان دارد!

 مکانیسم به شدت تقلیل‌گرایانهٔ سیستم‌های حاکمیتی از بالایی مدرن شده پس از قاجار در ایران، مکانیسم تبدیل هر آدم به صورت عینیِ اقلیت‌های متعدد است. تصور سیستم از فرد ایده‌آل عموماً تکثیر مردانِ فارس زبانِ طبقهٔ متوسطِ شیعه است که در پیش از انقلاب 57 آریایی هم بودند. چنین ایده‌آل‌سازی‌ای اما حداکثر جمعیت یک سرزمین را به درون اتاقک‌های کوچک اقلیت‌انگاری حبس کرده است. حالا همه اقلیت‌هایی هستند که از درون اتاقک‌هایشان نمی‌توانند دست‌های هم را برای تغییر بگیرند. ایرانی‌ای که هنرش زندگی در فضای اکثریت در معنای انتخابِ خود بوده است، ایرانی‌ای که صدها «دیگری» را تحمل می‌کرده به نفع کلیتی تاریخی، این بار در اندازهٔ «یک تنِ واحد»/ «من» به دیگری بدل شده است این‌گونه هر کس دیگری ِ خودش است، تنها حوزهٔ عملِ خود. بدن‌ها از خودشان انتقام می‌گیرند، از دردی که تصور می‌کنند «بالا» بر آن‌ها اعمال می‌کنند چون اقلیت‌اند، چون اقلیت‌هایند. حالا اما همان‌قدر فلان قومیت ساکن ایران بودن اقلیت‌بودگی به همراه می‌آورد که طرفدار محیط‌زیست یا برابری بودن یا حیرت‌آورتر زن بودن. اقلیت‌هایی که در اتاقک‌هایی حبس می‌شوند و با فشار به مسخ بودگی می‌رسند و اگر نرسند چنان خسته‌اند که در فرایند در زمانی به تدریج کمرنگ می‌شوند و آن‌وقت جنگل‌ها آتش می‌گیرند، رودها خشک می‌شوند و آدم‌ها در خیابان‌ها از ترس به دیوارها به همان دیوارها می‌چسبند. اقلیت‌بودگی تا خرخرهٔ همه سیستم مسخ‌کننده را گرفته است و همه ما اقلیت‌هایی هستیم که در تنِ خود تبعیدند و از تن خود انتقام می‌گیرند که این تن را تنِ متعین حبس می‌انگارند:

« دشوارترین شکنجه این بود که ما

یک‌یک به درون خویش تبعید شدیم

(شفیعی کدکنی)»

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (30)