بی‌بال همچو باد، بی‌پای همچو آب- قسمت دوم

۸ مهر ۱۳۹۳
سید علیرضا بهشتی شیرازی
این‌ها که می‌گویم افسانه نیست. واقعیت دارد. یکبار خود صاحبان این دقایق را در تپه‌های آن سوی شوش زیارت کردم. جوان 16 ساله‌ای آن‌طرف بود نیمه شب تکه‌تکه‌های مین بر بدنش یادگاری نوشتند و تا صبح از بدن او خون رفت...

هر کس به نیتی به جبهه می‌آید بعضی از آن می‌ترسند که فرصت‌ها از دست برود و برای آن‌ها جز حسرت چیزی باقی نماند. بعضی دیگر، شاید می‌خواهند چند مدتی را عاشقانه نماز بخوانند. آخر در جبهه نمازها پرآه و سوزتر می‌شوند.

والبته چه بسا بعضی دیگر برای آن آمده‌اند که وقتی فرزند کوچکشان بزرگ شد و پرسید که پدر در آن سال‌های خون و خطر چه می‌کردی، جوابی برای گفتن داشته باشد. و البته چه بسا بعضی دیگر برنامه سال‌های دورتر را بریزند و بخواهند وقتی که پدربزرگ شدند برای نوه‌هایشان داستانی برای گفتن داشته باشند.

و البته بعضی دیگر چه بسا می‌دانند که در جبهه گناهان بخشوده می‌شوند و به نیت معامله‌ای پرسود و به نیت توبه‌ای مقبول و به نیت رستگاری محتوم آمده باشند. هر کس به نیتی به جبهه می‌آید و در میان انبوه انسان‌هایی که جان خود را برای بیع و شراع به بازار عشق آورده‌اند کسانی هستند که آمده‌اند تا دل را به سینه‌کش امواج بلا بزنند. آخر امیرالمؤمنین به حسین (علیه‌السلام) چنین وصیت کرد.

بعضی می‌آیند به آن امید که بلا کشیده شوند و امتحانی پسندیده پس دهند. الحمدالله علی حسن بلائه. آخر مبتلا شدن هم توفیق می‌خواهد. خدا هر کسی را به بوته آزمایش نمی‌برد. انسان باید خود انتخاب کند.

بهرحال برای آن‌هایی که اینگونه به جبهه آمده‌اند وقتی که آسمان و زمین از همه سو هجوم می‌آورند نوبت وصال است همانگونه که این دقایق برای زنجیر شدگانی چون صاحب قلم فصل فلاکت.

وقتی امیدها قطع می‌شوند، وقتی که راه‌ها از همه‌سو بسته می‌شوند. وقتی بدن به زمین میخکوب می‌شود البته بعضی به یاد دیار می‌افتند یاد بچهٔ دوساله، یاد خانه گلی، باغچه کوچک، حوض حیات، درخت بید، یاد همسر، یاد پدر. لشگری از موجودات وسوسه‌گر نامرئی با سراغ تک‌تک بچه‌ها می‌رود و با یک‌یک آن‌ها به جنگ تن به تن مشغول می‌شود.

«یاد بچه دوساله، یاد خانه گلی، باغچه کوچک، حوض حیات … یاد همسر یاد پدر، چقدر شیرین بودند لحظاتی که ناخواسته سپری شدند.»

بچه‌ها در برابر آن لشگر، حاشا که بیکار بنشینند. یکی پلک‌هایش را به سختی بر روی یکدیگر می‌فشرد. می‌گوید خدایا به تو پناه آوردم. آن دیگری به یاد تنها گریزگاه می‌افتد. می‌گوید خدایا به تو پناه آوردم. دیگری چشمانش را خوب باز می‌کند. انگار همه چیز را می‌بیند. یقهٔ یک کدام از آن موجودات را می‌گیرد. می‌گوید وه که شیطان همین توئی!‌ گیرت آوردم. دیگری شمشیر عقل را می‌کشد و لشگر شیطان را تارومار می‌کند. دیگری می‌گوید خدایا برای همین یک لحظه این همه راه را آمده‌ام یاد دیار، یاد خانه گلی را از ذهنم بشوی خدایا از نیکی هیچ کم مگذار. به امید تو سینه امواج بلا را دریدم. سرافکنده‌ام مکن. دیگری نشانی نجات را می‌داند. می‌پرسد پس خدایا کدام تیر رهایم خواهد ساخت. دیگری دعا می‌خواند اشک می‌ریزد. ناله می‌کند. بغل دستی بر سرش فریاد می‌کشد که تو را چه می‌شود. بغل دستی خیال کرده است که یار کنار دستش می‌ترسد. و ندانسته است که او لحظه را مغتنم می‌شمارد.

دیگری تیر می‌خورد. جگرش می‌سوزد. استخوان دستش عریان می‌ماند و برای اولین‌بار بر نور آفتاب سلام می‌کند. خون از بدنش راه می‌افتد و سراغ خاک خوب خوزستان را می‌گیرد. شعله‌های تشنگی در جانش گرمی گیرد. ناله هزار بار مسافت طولانی میان انتهای ضمیر و نوک زبان را طی می‌کند و هر بار ناکام باز می‌گردد. صف‌های بهم گره خورهای از دندان هر بار راه را بر روی او می‌بندند. می‌گوید رهایم کن، بگذار بیرون بروم، کلنجار آغاز می‌شود. دو سه ملکول فریاد از درز تنگ دو دندان بهم گره خورده فرار می‌کنند. اما مابقی می‌مانند. دندان در مقابل غلیان احساسات فریاد استدلالی متین دارد. او می‌گوید چرا بگذارم شهوت بی‌جان ناله برای بروز، از اجر رنج صاحبم بکاهد.

دیگری تیر می‌خورد، شعله‌های تشنگی در جانش گرمی گیرد. از خود می‌پرسد آیا حسین (ع) هم اینگونه تشنه بود. او با خود می‌گوید باید این‌گونه تشنه بود تا از دست علی (ع) آب خورد. پس منتظر می‌ماند. او تا از راه رسیدن ساقی کوثر منتظر می‌ماند.

***

این‌ها که می‌گویم افسانه نیست. واقعیت دارد. یکبار خود صاحبان این دقایق را در تپه‌های آن سوی شوش زیارت کردم. جوان 16 ساله‌ای آن‌طرف بود نیمه شب تکه‌تکه‌های مین بر بدنش یادگاری نوشتند و تا صبح از بدن او خون رفت. وقتی که نیروهای کمکی از راه رسید پسرک معصوم پیش خود فکر کرد که فرجی حاصل شده است. آنقدر خون از او رفته بود که حتی نای فریاد زدن هم نداشت. با این حال فاصله درازی را زیر رگبار گلوله سینه‌خیز آمد. وقتی که رسید که فکر می‌کرد که بالاخره نجات یافته است. اما راه پشت سر نیروهای کمکی هم بسته شده بود. به صورتش نگاه کردم. در میان مقاله‌های بسیاری که بر خطوط چهره‌اش نوشته بودند یک کلمه شکایت نبود. با چهار زخم عمیق بر بدن وقتی که خبر بد را شنید با چشمانش آهی از روی خستگی کشید و با تمام وجودش آسمان را نگاه کرد. و تا آخر هم به آسمان نگاه کرد.

عده‌ای بچه‌ها جلو رفتند شاید کاری بکنند. اما آن‌ها هم زمین گیر شدند.

گروهی دیگر به سراغ بی‌سیم آمدند: آقا تانک بفرستید، هلی‌کوپتر بفرستید، هواپیما بفرستید و … فرماندهی دستور عقب‌نشینی داد و برای آنکه دل بچه‌ها نشکند گویا از وعده هم فروگذار نکرد:

«ناراحت نباشید، فردا بر می‌گردیم.» بچه‌ها گفتند آخر راه برگشت را هم زیر کالیبر گرفته‌اند. پیام رسید که عیبی ندارد، سینه‌خیز بیایید.

بعضی از آن‌هایی که زمین‌گیر نشده بودند پس از درگیری سختی در درون برگشتند و هشت ـ ده‌تایی هم ماندند.

یکی از آن‌ها بهیار بود. مستأصل شده بود. نمی‌دانست که زخمی‌ها را چگونه به پشت سر ببرد. از فرط انفعال بر خود می‌پیچید. یک نگاه به صورت صامت جوان 16 ساله می‌کرد. یک نگاه به سیل سرب داغ بالای سر.

دو سه متری او جوانی با همان سن و سال نشسته بود. با ناراحتی از او پرسید تو چرا نمی‌روی؟ پسرک جوابی نداد و چند دقیقه بعد کتاب دعایی را از جیبش بیرون آورد با لهجه شیرازی شروع به خواندن دعای فتح کرد. با چنان سادگی و صداقتی می‌خواند که آسمان به گریه افتاد او دعا می‌خواند و گاه و بی‌گاه نگاهی مرموز به نقطه‌ای مبهم می‌کرد.

کنجکاو شدم. از خود پرسیدم او چرا مانده است؟ اینجا چکار دارد؟ شاید می‌ترسد که از امتحان سرافکنده بیرون آید. شاید می‌ترسد که به خاطر یک لحظه لغزش عمری پشیمان باشد. شاید دوستی دارد که در پیش رو گرفتار شده است. شاید دلش پیش اوست و طاقت تنها گذاشتن او را ندارد.

گفتم حتماً چنین است. از او پرسیدم بچه‌های شما کجا هستند؟ گفت کدام بچه‌ها؟ گفتم همشهری‌هایت بچه‌های فسا؟ نگاهی به کنار دستی‌هایش کرد. گفت ما همین‌هاییم.

کنجکاوتر شدم. او چرا مانده بود؟ آنجا چه کار داشت؟ جرأت نکردم که این سؤال را رک و پوست کنده از او بکنم، اگر می‌پرسیدم هم جوابش معلوم بود: نگاهی سرد یا دو کلمه سر بالا.

خاک را آزمایش کردم. بعید بنظرم رسید که جواب سؤالم را بداند. مشغول بود که حتی جواب سلامم راهم نداد. مابقی آسمان هم محو نور صورت خورشید بود. به خودم زحمت بیهوده ندادم.

آنقدر در درون خود کاوش کردم و آنقدر به این و آن متوسل شدم که بالاخره نسیمی از راه رسید. دامنش را گرفتم. خود را رها کرد. به پایش چسبیدم. گفتم آخر جوابم را بده.

اگرچه نسیم نگاهی مهربان داشت اما او هم حاجتم را برنیاورد. تنها دستی به دعا برداشت و بعد آرام به راه خود ادامه داد. اندکی روی خاک مرا با خود کشید و بالاخره تنهایم گذاشت و رفت.

انفعال عجیبی بود. گفتم خدایا! آخر می‌خواهم بدانم.

اما فرجی حاصل نشد، و نشد و نشد. تا آنکه روزها بعد در شهر بازیاد چهره آن پسرک اهل فسا افتادم همان دعاوی گذشته را داشت می‌خواند. منتهی این بار بلندتر، این بار خود را ملامت می‌کرد. می‌گفت ای پسرک 16 ساله اهل فسا صبر کن. صبر کن همین موقع‌ها ـ وقتی که آسمان و زمین بر انسان هجوم می‌آوردند ـ به سر می‌زند.

آقا به سربازانش سر می‌زند.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)