«شعریت» در نقاشی‌های سهراب سپهری

۱۵ مهر ۱۳۹۳
سهراب هادی
در آثار سپهری، کشف زندگی و ارمغان «آن» به مخاطب، یک اصلِ همیشگی است و هنر در نگاه او شاید تمامی نیاز به یافتن و جست‌وجوی حقیقت باشد...

این مطلب پیش از این در نشریه «آیینه خیال/ شماره هفت» فرهنگستان هنر، در زمان ریاست استاد بزرگوارمان میر حسین موسوی بر فرهنگستان، چاپ شده است. و اکنون بدون هیچ تغییری سهراب هادی متن را در اختیار درنگ قرار داده است. درنگ به سهم خویش این متن را تقدیم می‌کند به آن استاد بزگوار که اگر چیزی آموخته‌ایم، از مکتب ایشان بوده است.


خواستارم آن مُشتواره سرخ در سینه‌ات امسال و سال‌های آتی، شادتر و تندتر از همه زمان‌های گذشته بتپد و لب‌هایت به نوایی موزون، نغمه‌خوان همیشه بهار باشد.

در طلبِ دریایم، به هزار چشمه و جوی گذر کردم تا که دریا را دریابم.

در آتش، غریقی دیدی؟ من چنانم.

در دریا، تشنه‌ای دیدی؟ من همانم.

راستی، همانند «متحیری» در بیابانم.

فریادرسی خواهم، که از دست «بی‌دلی» بر فغانم.

وصلِ دوست، در خون باید کرد.

سوسوی چشمانِ اشتیاق، در انتظار رؤیای شکفتن شقایق‌هاست.

… و جهان، حجم اتاق آبی است.

در آثارِ سهراب سپهری، آیا می‌توانیم زندگی را یکسره دریابیم، یا تنها، و تنها، نیمکره پیش از مرگ او را می‌توان در آثارش جست‌وجو کرد؟! مفاهیم، در زندگی و آثار سپهری آیا تمام محیط سیصد و شصت درجه هستی را در بردارد؟!

سپهری تکه‌های سیاه روی پندارِ شهرها، روستاها و تمامِ سادگی‌ها را در آثارش نقش می‌زند و نقطه‌های روشن آسمان را در نقشه‌های کهکشان هستی، جست‌وجو می‌کند.

سپهری و آثارش امروز، تکه‌هایی از افسانه‌ای هستند که او به درستی در میان واپسین معنای زندگی در شوقِ اشتیاقِ دیدارِ شقایق‌ها آفرید. او، برای تمامیّت قدرت آفرینش آثارش و در تمامیّت شعریّت رنگ‌هایش در تمامیّت آفاقِ شعری خود که از «مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی» وام گرفته است، آماج نفرینِ کینه‌توزان و شبه‌منتقدان عصر خویش شد. در جزئی‌ترین ویژگی‌های زندگی، او «مَداری» با ویژگی‌های آفریننده آثارش داشت. سپهری، نشانه‌هایی از سرنوشتی شگفت را در آثارش جست‌وجو کرد و خاستگاه خلق آثارش، بررسی‌های موشکافانه «هستی‌شناسی» و مشرب عارفانه «او» بود. سخت موشکاف بود در فهمِ هستی، و دلالتِ سنگ بر سکوت را نقاشی می‌کرد. تمام منتقدان عصر او، با پژوهش‌های سپهری در طرح‌ها و رنگ‌واره‌های او در دوره‌های آفرینش آثارش مواجه شدند و بر پایه موضوع‌هایی که او در نقاشی‌هایش آفرید، رقمِ حیرتِ قلم را پذیرفتند و با طرد او، جزیره‌های کوچک «نفی» و «انکار» آثارش را پدیدار ساختند و نقل است که در محافل شعری، انکارِ شعرِ سهراب سپهری رایج بود. و می‌گفتند که: شنیده‌ایم او نقاشی می‌کند، اما در نقاشی هم «چندانی نیست». و در محیط‌های گالری‌ها وقتی آثار سپهری با مخاطبین از رازِ بزرگِ  «بودن» می‌گفته است، هم‌عصران شبه منتقد او گفته‌اند: «سپهری که نقاشی ندانسته، شنیده‌ایم که او شعر می‌بافد». و در شعر هم می‌گویند: «چندانی بلندمرتبه نیست!» و امروز، افسانه «شعریّت» و «موسیقی شعر سپهری» و «شعریّت رنگ‌ها» ی آثارش، آفاق‌ِ بی‌کران وسعتِ بی‌هراس و آفریدن او را افسانه‌ای است که هنوز نگاشته می‌شود!

آثار سپهری، در قاب‌های نمادینِ فهم هستی، در دوره‌های چهارگانه آثارش در استمرار موشکافانهٔ درکِ هستی، عارفانه، نشانه‌گذاری شده است. نخست، عشق، نه در معنای ناکامی او، که عشق به فهمِ هستی، مقبولِ طبع او بود. سپهری، در ادراکی عمیق به رنگ، خستگی‌ناپذیر در آفرینش اثر با تمایل به فهم هستی طراحی کرد و نقاشی کرد و از همه چیز خود گذشت! و همین تمایل او به گذشت از همه چیز، برای نقاشی کردن در فهم هستی، تندرستی‌اش را نیز نابود کرد. او، در تحیلی فهمِ «بودن»، نقاشی کرد و تا مرحله درون‌شناسی رنگ، بر نیروی خلاقیت و آفرینش مسلط شد. و آثارِ طغیانگر و در عین حال با سکوتی عمیق،‌ در نقاشی معاصر آفرید که تأثیری وضعی در زمان بر جای گذاشت. او، نشانه‌گذاری کرد و مسیر را هموار نمود.

با این همه، مسئله‌ای جدی، که نقد متأخر در تلاش فهم آن بود، حل کردن سپهری در مسیر مستحیل شدن در همگرایی با تفکر غرب در هنر معاصر بود، که چنین نشد. اشراقی بودن و شهودی فهمیدن و خاستگاه عارفانه شرقی داشتن، وجه متمایز آثار سپهری از نقاشی‌ها و نقاشان زمانه اوست. سپهری به تنهایی، چیزی باشکوه آفرید که هرگز در مسیر هنر معاصر فروپاشی نشد، و تاکنون نیز در هم نریخته است و یا در هم شکستگی برای او، تصویری تلقی ناشدنی است. و آن، ایستادگی در نهایت تنهایی است، گرچه سپهری در پس از مرگش با زمان حیاتش، تقابلی شگفت‌انگیز در نگاه منتقدان پیدا کرد و با تمام پیچیدگی آثارش با امری ساده، او را معنایی از بازشناسی فهم عارفانه هستی در شرق و به عبارتی «مولوی معاصر» خواندند، اما پدیده حاصل از درک هستی و انسان، در آثار سپهری، رازی نامکشوف است.

سهراب سپهری،‌ از شعرِ سکوتِ رنگ و از موسیقی سکوت، در حیات نیز، سخن گفت و این دو، از عناصر ثابت آفرینش‌های هنری اوست که از همان لحظه آفریدن تمام ارزش‌های زیبایی‌شناختی را در ترکیبی خیره کننده در ابعاد آثار سپهری و در اندازه تنومند درخت‌های سپیدار با مخاطب به گفت‌وگو می‌برد. منفی بودن داعیه و سیر تجربه او نیست و نه از مثبت بودن، حرفی دارد! او «روشنی» را نقاشی می‌کند. از درونی که به دلایل شرقی بودنش بسیار پیچیده است. شعرهایش که به نوبه خود، درکِ فروریختن نشانه‌های رمانتیک است و در پرتو همین پژوهش عمیق در فهم هستی ارزشمند است و بار گران رنجباره زندگی شاعر نقاش را در شریعت رنگ‌هایش و در آفرینش روشنی‌های آثارش می‌توان شناخت.

سپهری، مسئله را با همین مفهوم حل کرده است که سنگ‌ها و درخت‌ها و روستاها، نمادهای یک مفهوم انتزاعی شده هستند. او، همه آفریده‌هایش را کاملاً منتزع شده از هرگونه تماس با طبیعت دانسته و دیگر آن‌ها چیزی که در واقعیت هستند، نیستند! بلکه خودِ واقعیت در پس آثار است که چیزی ممکن، دست‌یافتنی، قابل فهم و بامعنا ارائه می‌شوند.

در آثار سپهری، هستی، تمامِ بستگی‌ها را در بردارد. و او، با «نفی» این وابستگی‌ها، این بستگی‌ها را ناگزیر از هستی و محکوم نمی‌داند. و اما با مفهومی دیگر، در آثار سپهری روبه‌رو هستیم که او به بنیادی‌ترین مفهوم، یعنی فهمِ «هستی» اشاره می‌کند. با این همه، سپهری، بدان سوی دایره هستی نرفت و به راستی،‌ چیزی در معنای هستی می‌دید که توانست تمامِ بستگی‌ها را در او یکسره رها کند.

در آثار سپهری، کشف زندگی و ارمغان «آن» به مخاطب، یک اصلِ همیشگی است و هنر در نگاه او شاید تمامی نیاز به یافتن و جست‌وجوی حقیقت باشد، و ما امروز با آگاهی کامل از این رازِ تنگاتنگ با فهم و معنای هستی در آثار سپهری روبه‌رو هستیم. خاستگاه هنرمندانه سپهری، نیروی بی‌امان برای ترسیمِ سرانجام یاری رساندن به انسان، از طریق بیانِ حقیقت در آفرینش‌های هنرمندانه آثارش بود و در عین حال، در آزمونِ انتزاع اشیا و زندگی و گُسست از وابستگی‌های قاعده رئالیسم، چراکه در خلاقیت چیزی جز کشف و ارمغانِ راز هستی در زمینه آثارش نهفته نیست.

و از این روست که می‌توان دریافت سهراب سپهری چگونه نقاشی در معیارهای آفرینندگی است و نیز از همین منظر، چگونگی نقاشی‌های او در تبدیل به کُنشی ماندگار، قابل بررسی است، که او چگونه، منطقِ هنرهای سنتی را در ذهنی نواندیشنانه نگه داشته است و در پرتو منطقی نو، به لحاظِ باورهای استوار، تا دورترین مرزهای پیدایی از «لایه‌های آگاهی» در آثارش، و از واقعیتِ هستی، سخن گفته است.

نقاش، رنگ‌ها را به طور ذهنی برنگزیده است، اما از تهاجم رنگ‌ها از حمله در فرم‌ها و شکستن اصول واقع‌گرایانه تا حد ممکن بهره برده است. و این رفتارِ کاملاً حسی، در ناممکن‌ترین شکلِ ارائه تصویر زندگی در آثارش، آن‌گونه مؤثر است که آفاق معنای رنگ در آثار به بی‌کرانگی اندیشه تبدیل می‌شود و سنگ و برگ و تنه درختان، نشانه واقعیت مطلق نیستند. و این،‌ راز و سخن سپهری در آثارش، از نگاه اوست که طبیعت بدل به نشانه واقعیت مطلق می‌شود. و این همان تفکری است که رودرروی نگاه «طبیعت‌گرایی» در مسیری نو قلم زده می‌شود. سال‌های پختگی نقاش در مسیر نوپردازانه آثارش و سفرهای پژوهشگرانه وی در شناخت مفاهیم فرهنگ‌ها، یعنی ما بین سال‌های ۱۱۳۰ ـ ۱۳۵۰، ژرف‌ترین شیوه نقاشی‌های اوست. او در این سال‌ها در بررسی شرایط اجتماعی خویش، و در بریدن از نفوذ بی‌تأثیر نقاشی کلاسیک که گونه‌ای از واقع‌گرایی و به دور از هرگونه آفرینش برخاسته از خیال است، درهم می‌شکند و رنگ‌های مرسوم نقاشان هم‌عصر خویش را یک‌باره انکار می‌کند.

سپهری، در این دوره از آثارش به رنگ‌مایه‌های گرم و طلایی و به رنگ‌های تخت می‌پردازد. ترکیب‌بندی (کمپوزیسیون) های او طبیعتی درونی دارند. نقطه‌ای مرکزی با عنوانِ پرسپکتیو در این دوره، از آثار سپهری رخت برمی‌بنددد و آثارش، با شکل ریتم‌های هندسی، توجه دقیق نقاش را به اصول وسوسه ذهنی در هنر و تصویر خیال از واقعیت، معطوف می‌دارد. در این دوره از آثار سپهری، شکل‌ها، مبنای تبیینی و تزیینی ندارند. شکل‌ها،‌ در ترکیب‌بندی‌های هندسی او «نشانه‌ها» هستند. ریشه‌ها، تنه‌ها، برگ‌ها، طبیعت بی‌جان و ریتم‌های ریز و زیر و روشنایی‌های دشت‌ها، همه بخشی از نشانه‌شناسی سپهری در دریافت‌های هنرمندانه او از طبیعتِ درون و درون طبیعت است.

توجه به کار رفته در ریزه‌کاری‌ها که نمادهای گوناگون حضورِ نور و روشنایی آثار اوست، تا اندازه‌ای از انکسار و تا حدِ قابل توجهی از غیر واقعی بودن آثار او کاسته است و آثار او در دو نیمه متعادل، همیشه شکل‌پذیر است. که این، همان مبنای توجه به قرینه در ترکیب‌بندی اثر است و از این مرحله است که سپهری به اختصار و نهایت، یعنی به زبان «شعریّت»‌ در نقاشی دست می‌یابد و به مخاطبان آثارش توجه به حقیقت و درون‌مایه طبیعت را با غریزه انسانی و با رفتاری حرفه‌ای در نقاشی، می‌آموزد. در اینجا نیز می‌توان هواداری او را از پرداختن به مقوله‌های تک‌نگاری در آثارش بازشناسی کرد. و در عین حال، حس حاصل از رنگ‌مایه‌های او را، همواره در فرآیندی انسان‌گرایانه، آرمانی و حتی رمانتیک، عمیقاً حس کرد. او با الزامات دقیق زمان و با شرایط اجتماعی حیات نقاش، نظریه بعدهای درونی را جست‌وجو کرد و تا جانکاه حقیقت در دسترسی به ناب‌ترین اثر، کوشید. دلبستگی‌های نقاش به حقیقت،‌ بسیار بزرگ‌تر از پیوندهای او با واقعیت‌نگاری از طبیعت بود و در کارها و اکسپرسیون‌های واقعی نیز او از حیات و طبیعت، الهام معنایی گرفت و درباره رنگ‌ها، نظریه مکمل را هرگز به کار نبست و هر رنگ در دسته‌بندی‌های پالت او، رنگی مستقل و خاستگاهی معنایی داشت. برای اشتیاق خود در تعریف از طبیعت، یک دوره،‌ به صورت سیاه‌مشق‌هایی روی زمینه‌های خاکستری جست‌وجو کرد تا پوسته رنگ، نقش نمایدن را از اشیا دریغ نکرده باشد. و در پی این آزمون‌ها بود که تیرگی و روشنی، به دور از نیم‌سایه‌ها، مبنای دوره آخرین خلاقیت‌های سپهری قرار گرفت. فضاهای آثارش در دوره پایان دهه پنجاه،‌ درخشان‌تر، ژرف‌نمایی آثارش منکسرتر و یکسره فضای معنایی آن غریزی است و در این دوره از آثارش، نقاشی‌های او با قواعد کلاسیک و با قواعد نو در نقاشی غرب تفاوت اساسی دارد.

او دلبستگی مستقیمی با نسبت حضور نور در آثار دارد. رفتار نمادین حیات، یعنی درخت، و سنگ از ارکان معنایی آثار اوست. سهراب سپهری، عارف تعادل‌گرا، نقاش و شاعر دهه چهل و پنجاه، شخصیتی عمیقاً با سکوت، زیرک و آگاه بر زمان، با انتشار دفاتر شعر و دیوانش «هشت کتاب» و نیز با آفرینش چهار دوره متفاوت از نقاشی‌هایش با بیانی متفاوت و با مبانی نظر و تئوری‌هایش در شعر و نقاشی، در باب رنگ نیز بسیار نو و بدیع پرداز بود، با تمامِ لطافت آثارش، زندگی‌اش با هاله‌ای از سفرهای رازآمیز احاطه شده بود. وی نفوذی همیشگی بر شعر و نقاشی معاصر بر جای گذاشت و در شناخت‌های وادی عارفانه انسان شرقی آفاق معنایی وسیعی را گشود. خلاقیت‌های او نقشی اساسی در تعریفِ راه آینده نقاشی معاصر رقم زد. سپهری با قامتی رفیع از آرمان‌های متعالی اجتماعی در هنر معاصر زیست و به رؤیای هنرمندانه امروز تا بدان‌جا دسترسی پیدا کرد که تأثیر بینش و تکنیک او در نقاشی معاصر، همچون زمان جاری است. او، همچنین کوشید هماهنگی جهان یگانه هستی را در آثارش برای ادراک آیندگان به ارمغان بگذارد و به این مهم نیز دست یافت. وی در اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۵۸ در تهران، نیمکره دوم زندگی‌اش را آغازگر شد تا بر سطحی کروی، نشانه‌های مواج و همانندی آن با تجربه‌های انتزاعی آثارش، مسیر تازه‌ای باشد در آینده هنرِ معاصر ایران و جهان.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (12)