غیبت از شهادت

۲۲ مهر ۱۳۹۳
سید علیرضا بهشتی شیرازی

وقتی که درباره جنگ صحبت می‌کنیم خوب است بگوییم «سال‌ها پیش» تا به یاد آوریم که چقدر از آن روزها فاصله گرفته‌ایم. نه اینکه باید کسی را به این خاطر شماتت کرد و نه اینکه می‌توان این فاصله‌ها را نادیده گرفت. سال‌ها پیش (عید ۶۷) برادرم از بزرگی شنیده بود که امسال نعمت جهاد و شهادت از شما برداشته می‌شود. از اکثر کسانی که درباره این گفته سؤال کردم با زبان بی زبانی گفتند خدا کند، حال آنکه صحبت از زوال نعمت بود. تا آنکه داستانی را با دانایی در میان گذاشتم. او گفت من این سخن را نشنیده‌ام اما پیداست که بزرگی آن را ادا کرده است. دیگر نیاز به تحقیق بیشتر نبود. چون بزرگان مانند ما کوچک‌ها نیستند. آن‌ها همه یکی هستند بلکه هر بزرگی نخست با همه بزرگان یکی می‌شود، سپس بزرگ می‌شوند. برای این ادعا دلایل بسیاری دارم که باز نمی‌گویم تا هر که به آنچه می‌نویسم اعتماد ندارد در همین ایست بازرسی متوقف شود و بیش از این به زحمت نیفتد.

قرآن می‌فرماید چه بسیار نشانه‌ها در آسمان‌ها و زمین که بر آن می‌گذرند و از آن روی می‌گردانند. اگر بنا بود روی برنگردانیم چه نیازی به نشانه‌ها و اگر بناست روی برگردانیم چه سودی ازنشانه‌ها، جز لطف خداوندگار که بر کمینگاه نشسته است تا صنم پرستی به اشتباه صمد بگوید و لبیک بشنود، سپس با سلسله‌ای که طول آن هفتاد زراع است او را ببندد و به سوی خویش بکشد.

سلسله همان زنجیر درشت و خشن است که از بس شاعران بر آن سوهان احساس کشیده‌اند تا حد زلف یار لطیف شده است. کیست که از آن نترسد و کیست که گرفتار آن نشود؟ همه در سلسله‌ای گرفتاریم که خشونت آن از آهن و فولاد نیست، بلکه بی میلی ما آن را ستبر کرده است. همان گونه که می‌توان از کدورت یک قطعه سنگ زیباترین تندیس‌ها را بیرون کشید، از این سلسله نیز می‌توان زیوری ساخت که چون گلوبند گریبان دخترکان، بر گردن فرزند آدم بدرخشد. در زندانی که بشر به عمر در آن محکوم است. این دیگر هنر مردان خداست که از زنجیرهای خود چه بسازند.

اشتباه نکنیم؛ خیال بافی و تلقین هنر نیست. مردان خدا از زنجیر پای خویش به راستی زیور می‌سازند، یا زیور بودن آن را می‌یابند. بین ساختن و یافتن نیز می‌دانید که راه بسیار نزدیک است. در دل هر صخره هزاران پیکره در آغوش یکدیگر خفته‌اند. هنرمند در حقیقت یکی از آن‌ها را می‌یابد و در واقعیت یکی را می‌تراشد. این ساده‌ترین کلماتی بود که با آن می‌شد آنچه را که سال‌ها بر ما گذشت باز گفت. از این کلمات می‌توان فهمید که هنر جنگ آنچه ما تا کنون تصور کرده بودیم نیست. قصه یا ترانه یا نقشی که ما آن را هنر جنگ می‌نامیم در حقیقت نقد هنر جنگ است. خود این هنر آن بود که مردان خدا ارائه کردند، آن روزها که از خرمن آتش دشمن برای خود باغ بهشت ساخته بودند.

جنگ جویان ما چنین بهشتی را به یک معنا ساختند و به معنای دیگر یافتند. خارجی‌ها می‌گفتند در ایران کلیدهایی برای بهشت درست کرده‌اند که امام وقت عزیمت نیروها به جبهه در گردن آن‌ها می‌اندازد. سپس بسیجی‌ها که کلید دارند برای یافتن خود بهشت راهی می‌شوند. آن روزها ما از شنیدن این جملات ناراحت می‌شدیم. حال آنکه دوباره نگاه می‌کنم می‌بینم پر بیراه نمی‌گفتند. رزمندگان ما نیت‌هایی داشتند که کلید بهشت بود. چه کسی این نیت‌ها را ساخت و سپس با نفس گرم خود پرداخت؟ بعد آن‌ها به جبهه می‌رفتند و در میان خرمن آتش نمرود بهشت را می‌یافتند. این بهشت بود که آنان را شیفته می‌کرد. نه بهشتی که پس از کشته شدن پا در آن بگذارند؛ بهشتی نقد که آغوشش را روی پناهندگان گشوده بود. عجب است که ما با دست خود واقعیتی به این عظمت را تحریف می‌کنیم. نمی‌گوییم رزمندگان ما برای حظی وافرتر از حیات راهی جبهه شدند. می‌گوییم ایثار کردند و به جبهه رفتند، فداکاری کردند و جنگیدند. بک دنیا شرمندگی که بیگانگان حقیقت را بهتر از ما تعبیر کنند.

درست نگاه کنیم. چندین باره نگاه کنیم. گویا به راستی ایثاری از آن‌ها سر نزده است. ایثارگر واقعی کسانی بودند که آن‌ها را با سفره‌های سرور تنها گذاشتند. اگر حوادث بزرگی پیش چشمتان را پر کرده است که نمی‌گذارد منظور مرا بپذیرید به یاد آورید که تمام حماسه‌ها محصول مستی بودند. مستی جهل این را به چنین گذشتی واداشت و مستی شهود آن را به چنان فداکاری. به جبهه می‌رفتند تا از می شهود مست شوند. آنگاه این سمتی عواقبی داشت که به چشم ما بزرگ می‌آمد. ببینید که خود این سمتی چقدر عظیم بود.

پس اگر بگویند جوانان ما برای عیش به جبهه می‌رفتند تعبیری دقیق است. پیران ما هم برای همین کار راهی جبهه شدند. وقتی درباره ایثار سخن می‌گویند چه بسا کسی که تمام هشت سال را در جبهه بوده است نخست تصور کند که صحبت از دیگری است. در سرّ خود مطالعه کنید. ببینید این حرف مرا می‌یابید. در عوض هر که تنها ده روز از جبهه بهره برده باشد وقتی این کلمات را می‌خواند احساس خواهد کرد که مصداق آن است. پس معلوم می‌شود می خوارگی بوده است و ایثار نبوده است.

معجزه این است؛ همان معجزه‌ای که در سال‌های جنگ بی صبرانه به دنبال آن می‌گشتیم، غافلانه از کنار آن می‌گذشتیم و عجولانه از هم می‌پرسیدیم در جبهه معجزه‌ای، فرشته‌ای، سوار سبز پوشی ندیدی؟

یادم هست شب شروع عملیات بیت المقدس وقتی به آسمان نگاه کردم دو شهاب دیدم که با فاصله‌ای از هم این سوی جبهه را به آن سو در نوردیدند. آهسته در دل خود گفتم آهای! خبر که را کجا می‌برید؟ سلام ما را هم ببرید. و این تنها بار نبود و من تنها نبودم که در جبهه دنبال دست غیب می‌گشتم. در دوره‌ای از جنگ همه این گونه انتظاراتی از خداوند داشتند و اگرچه بسیار می‌گشتند و کمتر می‌یافتند، چون جویندگان طلا تبی آن‌ها را گرفته بود که نا امید نمی‌شدند. تا اینکه بالاخره هزاران ضبط صوت و صدها هزار حلقه نوار، شاید برای محاصره ملکوت، در سرتاسر جبهه بسیج شدند که از آن همه، گنجینه بزرگی از خاطرات جنگ به دست آمد. اما گنجی که جسته می‌شد به دست نیامد.

نمی‌گویم چیزی نیافتند، بلکه هر چه می‌یافتند و می‌یابند در برابر اشتها و انتظار جویندگان هیچ بود. ما به دنبال چیزی در حد معجزه پیامبران بودیم و جنگ پر از چیزهایی در همین حد بود اما توجه نکردیم. منظورم همان داستان آتش نمرود و باغ بهشت است که پیش از این شنیدید. انتظار به ما دروغ نگفته بود. اگر شهاب سلام ما را نمی‌برد باد صبح می‌برد و ما چون از جستجوی شعبده خسته می‌شدیم معجزه را می‌یافتیم.

این همان حادثه بزرگ پیش پا افتاده‌ای است که سال‌ها بر او می‌گذشتیم و از آن روی گردان بودیم. به این حادثه کسانی روی کردند که به آن نیازی نداشتند؛ یعنی بهشتشان نیازمند آتش نبود. مثلاً آن‌ها که چون مجروح از جبهه بیرون کشیده می‌شدند از غبطه و غبن می‌گریستند، مگر آن‌ها را از بهشت بیرون کشیدند؟ نه! آن‌ها اگر آن لحظه‌ها را به یاد می‌آورند و می‌بینند بهشت همچنان با آنان بود. منتها آن روز از فرط مستی نمی‌دیدند.

می‌شود مستی‌شان از اشک بی نیاز شود و بهشتشان از مستی و یگانگی‌شان از بهشت و… آنجا دیگر هیچ چیز محتاج هیچ چیز نیست. آنجا نوشتن به قلم نیاز ندارد و الا اینکه دارد مرا می‌نویسد قلمش کو؟ و دیدن به دیده نیاز ندارد، و الا کورهای مادرزاد با کدام چشم به زیارت حضرت رضا می‌رفتند؟ آنجا زندگی به بدن نیاز ندارد. آنجا حتی شهادت به مرگ نیاز ندارد. یاران سیدالشهدا پیش از آنکه کشته شوند شهید شده بودند. لذا به گواهی امام سجاد در روز عاشورا درد آهن را نچشیدند. شب عاشورا چون امام حسین به آنان خبر داد که همگی فردا کشته خواهند شد آن‌ها شک نکردند و همین از مرگ کفایت می‌کرد.

این مخصوص شب عاشورا نبود. همین اکنون هم اگر پزشک به کسی بگوید که یک هفته بیشتر زنده نیست، بیمار در حالی که قلبش می‌تپد خواهد مرد. یعنی تمام آنچه بنا بود پس از مرگ برای او رخ دهد هم اکنون اتفاق خواهد افتاد. اگر بنا بود مضطرب شود یا آرام گیرد یا پشیمان گردد یا روح مجرد شود…. چگونه برای او چنین نباشد در حالی که برای بستگانش این گونه است؟ دخترانش از همان لحظه عزاداری را شروع می‌کنند و پسرانش از همان وقت سهم خود را از ارث برمی‌گزینند و همسرش همان آن تنها می‌شود.

شب عاشورا وقتی سیدالشهدا فرمود هر که با او بماند کشته خواهد شد، عده‌ای رفتند و عده‌ای گفتند ای کاش صد جان داشتیم و در راه تو می‌دادیم. توجه کنید که این‌ها پیش از این گفته، یک بار جان داده‌اند. یعنی حالا که شهادت این قدر شیرین است آیا یک بار شهید شدن کم نیست؟ مبادا تصور کنید که من این جملات را از نزد خود خلق کرده‌ام. حضرت قاسم در همان مقام صراحتا می‌گوید که شهادت شیرین‌تر از همه عسل‌ها است، از جمله عسل صاف شده‌ای که جوی آن در بهشت جاری است.

سپس هر یک جایگاه خویش را در بهشت دیدند و آرام گرفتند. یعنی کار شهادت بالا گرفت. انسان تا دست و پا می‌زند کاملا شهید نشده است. در مقابل سیل رحمت الهی که بر جانش فرو می‌ریزد او هم می‌خواهد کاری انجام دهد؛ ایثار کند، حماسه بسازد. لذا مانند گوسفندی که زیر تیغ رفته است مذبوحانه دست و پا می‌زند. یعنی ای کاش خداوند فقیر بود و من از سرمایه خود به او می‌بخشیدم یا می‌ترسید و من با شجاعت خویش دلش را قرص می‌کردم، یا عاجز می‌شد و من به جایش دست بالا می‌زدم. اگر خوب به خدا پناه ببرید می‌بینید که آنچه ما برای خدا انجام دهیم جز این معنایی ندارد. این همان داستان موسی و شبان است. یا همان است که گفت در تمام عمر یک عمل خالص برای خدا انجام نداده‌ام. خداوند مهربان را ببین که چگونه با نادانی‌های ما مدارا می‌کند. از ما درخواست قرض الحسنه می‌کند. می‌گوید اگر به من کمک کنید من هم شما را یاری می‌کنم. مسجود ما دوست دارد که ما سر خود را بالا بگیریم. بالاتر از آن فرموده است که به ما بگویند که چون گوسفندی را سر می‌برید رهایش کنید تا دست و پا زنان در خون بغلطد و لذت ببرد. یعنی من هم دارم با شما این گونه معامله می‌کنم.

اما تا کی؟ امروز هم که پرده شبان دریده نشود، فردا روزی مشتش پیش خویش باز خواهد شد. آن گاه دست خالی و نا امید و شرمسار از عشق خویش آرام می‌گیرد، یا به قول ما آرام می‌میرد. یعنی حالا که هیچ کارم برای تو نبود بهتر است که هیچ کاری نکنم. سپس این سجده با او هست تا او هست. حالا که این آب گوارا را نوشیدید از کربلا یاد کنید؛ مظهر این چشمه آنجاست. نام هر شهیدی را که شنیدید از کربلا یاد کنید، خانه او آنجاست.

آیا به یاد دارید که سال‌های جنگ می‌گفتند برای زیارت کربلا به جبهه بروید. من نخست تصور می‌کردم باید عراق را تصرف کنیم و به به کربلا برسیم. حتی یک بار هم خواب دیدم پیروز شدیم و به کربلا که میان دو روز تقریباً خشک محصور بود رسیده‌ایم. در آستانه حرم حُر می‌خواستم کفشم را در آورم که چشمم به قبر ایشان افتاد و چون براده آهنی که آهن ربا به سویش آغوش باز کند، کفش نکنده سکندری خوردم و با همان چکمه‌های خاکی تا نیم متری قبر ربوده شدم. آن قدر خواب دقیق بود که گفتم عملیات آینده دیگر کار جنگ تمام است. اتفاقا کمی بعد عملیات شروع شد. حتی خوب من مقدماتی داشت که با مقدمات عملیات تطبیق می‌کرد – الا اینکه شکست خوردیم.

همان ایام کسی دیگر اشتباه مرا تکرار کرده بود و روی تابلوهایی که در تمام راه‌های منتهی به جبهه نصب می‌شد فاصله تا کربلا را بسیار دور نوشته بود. مثلا در دشت عباس نوشته بود (کربلا ۲۰۰ کیلومتر)

مسئله: اگر کسی این دویست کیلومتر را با همه مشکلاتش طی کند و چون به حرم امام حسین رسید با در بسته مواجه شود آیا انصافش اجازه می‌دهد که این راه طولانی را دست خالی باز گردد و بگوید متاسفانه درهای حرم بسته بود و موفق به زیارت نشدیم؟ یا همان درهای بسته برای او تبدیل به ضریح می‌شود؟ در بسته یعنی منتهای تلاش آدمی. به یاد آورید که ضریح خود یک در بسته است. مانند خط مقدم که آن هم برای مسافران کربلا یک در بسته بود. اگر متوجه منظور من نشده باشید تصور می‌کنید درهای بسته حرم در ناچاری و خیال زائر ضریح به نظر خواهد رسید، نه؟ درهای بسته به راستی ضریح می‌شوند. من این جملات را با جرأت می‌گویم، زیرا دیده‌ام که جبهه چگونه ضریحی بود.

حالا اگر گفتید تعبیر آنکه نگذاشتند من چکمه‌هایم را درآورم چه بود؟ یعنی چکمه‌پوش به زیارت ما بیا. یعنی در پای ضریح ما آن قدر تیر و سنان ریخته است که بدون چکمه پایت مجروح می‌شود. یعنی تو را به حریمی دعوت می‌کنیم که احرامش چکمه است و ده‌ها معنای دیگر و معنا متحیر است که میخانه را چه کسی حریم و احرام را می‌بخشد. نمی‌خواهم کربلا را میخانه بنامم. بالاتر از آن است. در بهشت چهار دسته جوی برای چهارفصل روح آدمی روان است: جوی‌هایی از آب که رنگ و بوی آن دگرگون نمی‌شود، و جوی‌هایی از شیر که طعم آن تغییر نمی‌کند، و جوی‌هایی از شراب که لذت نوشندگان است و جوی‌هایی از عسل مصفا که به بیان حضرت قاسم شهادت از آن شیرین‌تر است. تازه این‌ها مَثَل بهشت پرهیزکاران است. حقیقت امر چیز دیگری است. چون آن را شهود کنی می‌بینی که حقیقت آن همان شهود است که گاهی هوش می‌برد و گاهی هوش می‌آورد.

شهود نخستین چون آب رقیق است. سپس غلیظ می‌شود، اما هرقدر غلیظ‌تر شود باز رقیق است؛ رقیقه شهادت، یعنی شهادت به علاوه یک چیزی که به آن اضافه کرده‌اند تا رقیق شود. در هر حال این شهادت است که ما را سیر می‌کند. آنکه دنبال این شهود می‌گردد در حقیقت دنبال شهادت است، منتهی نمی‌داند. گول ظاهر خونین و چهره دردمند شهید را خورده است.

لذا به همان بهره اندک اکتفا می‌کند. همان گونه که دیگران گول ظاهر خاک‌آلود او را خوردند. بهشتی را که او در آن غوطه می‌خورد با جهنم آتش دشمن اشتباه گرفتند و به متاع اندکی که داشتند قناعت کردند. یا مثل من که از همه گول‌ترم و زندگی را خرج هیچی و پوچی گفتن و نوشتن کرده‌ام.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (7)