روزهای خرمشهری جنگ

۲۶ مهر ۱۳۹۳
اسماعیل علوی

میر اصغر موسوی: امسال در سالگرد هفته دفاع مقدس تصمیم گرفتیم تک‌تک ما خاطرات خود را از روزهای آغازین جنگ بنویسیم و منتشر کنیم. هرچند درباره جنگ هشت‌ساله خاطرات گرانبهای زیادی به صورت کتاب منتشر شده است، اما این نوشته‌ها یک تفاوت اساسی با همه آنان دارد. اول اینکه بسیار کوتاه یعنی یک برش است، طول و تفصیل ندارد. دوم اما زاویه نگاهی خاص است، یعنی هر کس از زاویه خاص یک موضوع را بیان می‌کند. به عنوان نمونه نگاه کنید به این متن و متنی که از آقای فتحی منتشر شد، با اینکه هر دو در آن سفر با هم بودند. اما مورد مهم‌تر اینکه ما گروهی از جوانان آن دوران بودیم که بلافاصله به جبهه‌های جنگ رفتیم و اتفاقات روزهای آغازین که در لابه‌لای خاطرات افتخارآفرین دیگران دیده نشده و یا فراموش شده‌اند را دیدیم و ثبت کردیم. ما رزمنده نبودیم، روزنامه‌نگار بودیم و به تبع آن با توجه به تربیت و آموزش اگر حتی ناخواسته، به ثبت و ضبط اتفاقات و حوادث توجه می‌کردیم. البته به شهادت همه دوستان این را مدیون استاد بزرگمان میرحسین موسوی هستیم. او برای همه ما بزرگ‌ترین آموزگار بوده است و اگر چیزی در انبان داریم از بی‌کرانگی دانش اوست که سرریز کرد و ما نیز مشتی از آن برداشتیم. این اندک اما چنان ارزشمند است که سی سال است ما را راه می‌برد و هدایت می‌کند. تمرکز ما در این یادداشت‌ها بر همان روزهای اول جنگ است. روزهایی که حکایت از رزم و پیروزی و شهادت و ایثار نیست، حمله سنگین دشمن و غافلگیری مردم و صحنه‌هایی که همه درد و زخم و بی‌کسی و بلاتکلیفی مردم را نشان می‌دهد. چنانکه اسماعیل علوی نیز گفته است، ما از مدت‌ها پیش وقوع این جنگ را قطعی می‌دانستیم ولی حوادث داخل کشور اوضاع را گونه‌ای دیگر رقم زده بود.

من پس از بازگشت از غرب کشور، که اوایل شهریور ۵۹ اعزام شده بودم، فرصت داشتم که گزارشم را تدوین کرده و به مهندس موسوی تحویل دهم تا او آن را به شورای عالی دفاع تحویل دهد. اما در همین اثنا جنگ تمام‌عیار کلید خورد و ما غافل‌گیر شدیم. همان روز مهندس موسوی از من خواست به جنوب بروم. فردا صبح به همراه یک عکاس-خبرنگار (مهندس عینی فر) و راننده شیردل و جوانمردمان (بیطرفان) عازم جنوب شدیم. در اهواز وضعیت جسمی و روحی عکاس- خبرنگار ما به هم خورد و ناگزیر چهار روز بعد برگشتیم. دستاورد آن سفر از بابت تصویر متأسفانه صفر بود. من اما روایتگر فاجعه برای سردبیر روزنامه بودم. او بسیار خونسرد بود و به حرف‌های من گوش می‌داد. بعد مفصل گفتگو کردیم، درباره چگونگی دفاع در مقابل متجاوز. او مرا در جریان تصمیماتی که برای دفاع اتخاذ شده بود گذاشت. دو جریان و گرایش متفاوت که یکی معتقد به دفاع کلاسیک و دیگری نظر به دفاع تمام خلقی داشت. به کلیات و جزئیات آن اشاره نمی‌کنم، مگر زمانی که او خود بنویسد و یا اجازه نوشتن دهد. در پرداختن به این موضوع مشت خیلی از مدعیان امروز باز می‌شود، آن‌هایی که «الف»را از «ب» تشخصی نمی‌دادند و چمران را مزاحم در جنگ می‌دانستند و چه آنان که معتقد بودند با دفاع کلاسیک می‌توانیم با تکیه بر قدرت لشگر زره‌ای اهواز تا قلب بغداد پیش برویم.

به هر حال فردای بازگشت از جنوب، مهندس موسوی به من گفت آقای حسن فتحی می خواهد به جنوب برود شما هم می‌روید؟ من نرفتم ولی نمی‌دانم چرا! اسماعیل علوی، حسن فتحی، بهرام محمدی فر، سعید صادقی و بیطرفان سومین گروه بودند که از روزنامه جمهوری اسلامی به جبهه رفتند. البته غلامحسین افشردی (حسن باقری) پیش از اینان به جنوب شتافته بود، درست یک لحظه بعد از قطع مکالمه من و او. مکالمه ای که در آن من از اهواز اوضاع جنوب و سقوط دژ مستحکم جنوب (پادگان حمید) را  گزارش می‌دادم.

 توصیف اسماعیل علوی از اهواز و خرمشهر را بخوانید.

 

اسماعیل علوی: از جنگ زیاد شنیده بودیم، احتمال جنگ عراق علیه ایران را هم می‌دادیم، اما تجربه‌ای از جنگ نداشتیم. حتی وقتی خبر بمباران فرودگاه مهرآباد و سایر جاها در تحریریه روزنامه پیچید و پشت‌بند آن صدای غرش توپ‌های ضد هوایی که بی‌امان و بی‌جهت شلیک می‌کردند بلند شد، باز هم درک درستی از جنگ نداشتیم. بالاترین تصوری که از جنگ داشتیم درگیری با سازمان‌ها و گروه‌های مسلح بود. یادم نمی‌آید پیشنهاد کدام یک از ما بود که به منطقه برویم و از نزدیک شاهد ماجرا باشیم و گزارشی هم برای روزنامه بیاوریم. موضوع با مهندس میر حسین موسوی سردبیر وقت روزنامه مطرح شد. ایشان استقبال کردند و با در اختیار قرار دادن ماشین با راننده، ما را که شامل دو خبرنگار، گزارشگر و یک عکاس بودیم، راهی کرد. صبح زود حرکت کردیم و نزدیک غروب رسیدیم اهواز، شهر با وجود اینکه چهره جنگی به خود گرفته بود اما پرتردد بود و مغازه‌ها مشغول کاروکاسبی، گویی هنوز کسی جنگ را باور ندارد. خود ما هم ‌فکر می‌کردیم بعد از چند هفته و یا چند ماه جنگ به نحوی فیصله خواهد یافت. نکته دیگری که در اهواز جلب‌توجه می‌کرد سنگرهای دایره شکل مجاهدین خلق به ارتفاع نیم متر الی هفتاد سانت بود که چند دختر جوان داخل آن‌ها با به دست گرفتن تراکت‌های تبلیغاتی خود را آماده مقابله با دشمن نشان می‌دادند. همانانی که کمی بعد به صدام پیوستند و در صف دشمن با ما جنگیدند و تا توانستند بوسیله جاسوسی و ترور افراد مؤثر در جنگ، به این آب‌وخاک خیانت کردند. به اصرار سعید صادقی با وجود نزدیک بودن شب و تاریکی به سمت خرمشهر راه افتادیم، کمی که از اهواز دور شدیم چهره خشن و عریان جنگ را با مشاهده زنان و مردانی که مختصری از زندگی خود را بقچه کرده و روی سر گذاشته و با پای پیاده از تیررس دشمن دور می‌شدند را دیدیم. تا «ایستگاه حمید» هوا روشن بود، از آنجا به بعد بایستی در تاریکی حرکت می‌کردیم. همه‌جا توصیه اکید می‌شد که از روشن کردن چراغ اجتناب کنیم و الا از سوی عراقی‌ها هدف قرار خواهیم گرفت. چاره‌ای نبود، چراغ‌های کوچک ماشین را روشن کردیم و با این اطمینان که در جاده هیچ ترددی وجود ندارد بر سرعت خود افزودیم همینطور که با سرعت سرسام‌آور به طرف خرمشهر می‌رفتیم گلوله‌های توپ اطرافمان اصابت می‌کرد و گاهی موج انفجار ماشین را به تلاطم می‌انداخت. در راه چند نظامی که افسر و گروهبان بودند را دیدیم و آنان را هم تا نزدیکی خرمشهر رساندیم. بر اثر سرعت زیاد و نابلدی به جای خرمشهر سر از آبادان درآوردیم. با نزدیک شدن به آبادان، خاموش کن، خاموش کن‌ها شروع شد، ناچار چراغ‌های ماشین را خاموش کردیم و به سمت شهر ادامه مسیر دادیم. بر اثر آتش گرفتن پالایشگاه آبادان چتری قیرگون آسمان شهر را فرا گرفته بود و تاریکی مطلقی را حاکم کرده بود. من و یکی دیگر از همراهان از ماشین پیاده شدیم تا با راهنمایی راننده بتوانیم خودمان را به محل امنی برسانیم. اما پس از مسیر کوتاهی ناچار شدیم کنار خیابان بمانیم تا هوا روشن شود. آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم چون به نزدیکی‌مان دائم گلوله خمسه‌خمسه می‌خورد و صدای انفجار و تخریب اماکن مانع از خواب بود. من به داخل جوی آب رفته و آنجا پناه گرفته بودم. برعکس من، سعید صادقی راحت کنار خیابان خوابید. با روشن شدن هوا دیدیم اهالی آبادان در اطراف ما با کندن چاله‌های یک متری شب را درون آن‌ها به سر برده بودند. در هر حال با راهنمایی اهالی به مقر سپاه آبادان خرمشهر در میانه راه این دو شهر رفتیم و پس از معرفی خود و با هماهنگی سپاه خودمان را به خرمشهر رساندیم. شهر تقریباً خالی از سکنه بود و به جز نیروهای مدافع کمتر کسی به چشم می‌خورد، به مسجد جامع رفتیم. حس ماتم و غرور با هم به سراغمان آمد، در حیاط مسجد جامع چند شهید کنار هم قرار گرفته بودند، خون بدن شهیدان تا زیر هندوانه‌هایی که در گوشه حیاط مسجد بودند رسیده بود، همه با عجله در رفت‌وآمد بودند، چهره‌ها مصمم اما ملتهب بودند تا آنجا که به ما اجازه نمی‌داد تا یکی از آنان را کنار بکشیم و با او گفت و گویی انجام دهیم. به ‌جز راننده که در مسجد جامع ماند، ما هرکدام به سمتی رفتیم تا نکات بیشتری را برای تهیه گزارش صید کنیم، من به سمت گمرک کشیده شدم که یکی از کانون‌های درگیری بود. آنجا کالاهای زیادی بود از جمله ماشین هایی که وارد کشور شده بودند و هنوز از طرف صاحبانشان ترخیص نشده بودند! فوری به ذهنم آمد که چرا این اهالی ماشین نمی‌گذارند تا مجبور نباشند با پای پیاده فقط مختصری از اثاث خود را ببرند و از اجحاف افراد سودجوئی که در آن شرایط ۵۰ هزار تومان می‌گرفتند تا اثاث کسی را بار بزنند و به اهواز و یا شهرهای دیگر ببرند جلوگیری شود! چند روز بعد به پاسخ سؤال خودم رسیدم، در آن شرایط جوی به وجود آمده بود که اگر کسی از شهر می‌رفت او را ترسو و خیانت‌کار قلمداد می‌کردند و انتظار این بود که همه بمانند و از شهر و کاشانه خود دفاع کنند. طبیعی بود که در چنین جوی این کار صورت عینی پیدا نمی‌کرد. در هر حال آن همه اموال موجود در گمرک خرمشهرکه در آن ایام بزرگ‌ترین بندر فعال کشور و دروازه ورود کالاهای متنوع خارجی بود ،من‌جمله ماشین‌های وارداتی بر اثر اشغال خرمشهر غارت و یا کاملاً از بین رفتند. حال آنکه با پیش‌بینی‌های کارشناسی وقوع جنگ حتمی بود و فرصت برای تخلیه گمرک قبل از وقوع جنگ وجود داشت. از روزهای خرمشهری جنگ خاطرات زیادی دارم که جای بیان آن‌ها اینجا نیست و این مختصر را به خواهش برادر ارجمندم آقای موسوی نوشتم.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)