تاملاتی در باب شعر

۲۹ مهر ۱۳۹۳
نگاهی کوتاه به کنش شعری، غایت شعر و زیبایی شناسی رنج در شعر

قربان عباسی: بررسی شعر به منزله نوعی کنش یا تجربه زبانی بدین معنی است که توجه ما از شعر به منزله تجربه به شعر به منزله تجربه زبانی معطوف می‌گردد. اما همین تجربه زبانی در برخورد با واقعیت هستی خود را چگونه برجسته می‌سازد؟ آیا الهام نوعی تجربه فراحسی است؟ آیا شعر هدیه‌ای است از سوی خدایان؟ الهام شاعرانه از کجا می‌آید؟ برخی از شاعران شدیداً به الهام خویش وفادار و بدان نیازمندند. برخی دیگر چون ریلکه فقط بیت اول را «هدیه خدایان» می‌دانند. در مقابل هستند کسانی چون والری که معتقدند شاعر باید بتواند سکوت کند، اگر لازم باشد حتی برای سال‌ها و باید بتواند در مورد زمان و مکان کنش شعری خود تصمیم بگیرد و مثلا ساعت ده صبح پشت میز کارش رود و تا ساعت دوازده شعر بگوید.

عقلانیت مضمر در کنش شعری از حد عقل صوری و ابزاری فراتر می‌رود. به همین جهت شاعری مثل رمبو شرایط لازم برای کنش شعری را بدین شکل توصیف می‌کند: «پریشان سازی طولانی، اساسی و عمدی کلیه حواس». رمبو به اتکای تصمیمی آگاهانه و عقلانی دست به تخریب آگاهی و عقل خویش می‌زند. از نظر او شاعر فقط به منزله زورقی است که خود را تماماً به دست جزر و مد و امواج دریا سپرده است می‌تواند به تجربه و کنش شعری بپردازد. به همین ترتیب سورئالیست‌ها و طرفداران«سرایش خودکار» نیز نظرات خاصی درباره شرایط کنش شعری ابراز داشته‌اند که به هیچ وجه با عقل سلیم سازگار نیست.

در دیگر سو باید گفت که شاعران تافته جدا بافته نیستند و کنش شعری نیز نوعی «تجربه عرفانی» نیست که گویا خارج از قلمرو ادراک بشری است. شعرای بزرگی چون والری و هولدرین مخالفت خود با «خلسه و جذبه عرفانی» را به صراحت بیان کرده‌اند. و در تقابل هرگونه «ازخود بیخود شدن» بر ضرورت هشیاری شاعرانه تأکید گذارده‌اند. تجربه زبانی یا شعری همواره متضمن دانش، مهارت و استادی است. این تصور از شعر به منزله نوعی فن یا تخنه سابقه‌ای بس دراز دارد. و شروع آن به عصر طلایی دوران باستان می‌گردد. برای یونانیان باستان شعر نوعی صناعت یا ساختن بود، یعنی کنشی فعال و هدفمند نظیر ساختن یک خانه که در نهایت عینی بودن از معنایی درونی برخوردار است. اگر بخواهیم مقایسه میان شعر و ساختن را ادامه دهیم می‌توانیم بگوییم که فضای شعری همان تجربه زیست شده و مصالح آن واژه‌ها و جملات و علایم زبانی است.

در مقابل تخنه یونانی تصویر دیگری از شعر در ایران وجود دارد، واژه شعر در فارسی در ارتباط با شعور، آگاهی و دانایی است. در این معنا می‌توان گفت: «شعر شکلی از معرفت است که هدف و وسیله را در برابر هم قرار نمی‌دهد بلکه هریک را منحصراً در و به واسطه دیگری درمی‌یابد.»[1]

اگر این دو تصویر را از شعر در کنار هم قرار دهیم آنگاه درمی‌یابیم که شعر هم ساختن است و هم دانستن. هم کنش است وهم آگاهی. یا به عبارت بهتر شعر در آن واحد هم تجربه وهم زبان. در شعر است که سویه زبانی تجربه و بعد تجربی زبان آشکار می‌گردد. کنش شعری در واقع تجربه خاصی است که ماهیت درونی تجربه و پیوستگی آن با زبان را آشکار می‌کند.

اما سؤالی که به طرزی غامض رخ می‌نماید و مسئله را با پیچیدگی مواجه می‌سازد این است که چگونه می‌توان شعر را به منزله یک تجربه زبانی از تجربه و زبان به معنای عام متمایز ساخت؟ آیا زنی که فرزند یا شوی خود را از دست داده است و در رثای عزیز ازدست‌رفته خود گیسو می‌درد و شکوه سر می‌دهد دارد شعر می‌گوید؟ چه معیاری در دست است که آن را نتوان در قلمرو شعر وارد کرد؟ منظورم این است چگونه می‌توان مدعی شد که زبان او یا تجربه به زبان درآمده همان زن شاعرانه نیست؟

منتقدین در پاسخ به همین سؤال کمی گیج‌کننده استدلال می‌کنند که تجربه یا کنش شعری به توانایی‌ها، مهارت‌ها و قابلیت‌های خاصی نیاز دارد. در تفسیر رمانتیک از کنش شعری مجموعه این قابلیت‌ها با نام نبوغ شعری یا قدرت خلاقیت مشخص می‌شود. اما راست این است که گفته شود این قدرت جادویی فقط به شاعران منحصر نیست بلکه شعر زمانی شاعرانه می‌شود که در برابر و در تناظر با خود خواننده‌اش نیز از چنان قابلیتی برخوردار باشد، همان قابلیتی که «شلایر ماخر» آن را «غیب‌بینی Divination» می‌نامد –همان قدرت درک معانی باطنی و سری متون. قابلیت‌های شعری در ساده‌ترین و ابتدایی ترین سطح مستلزم آشنایی با زبانی خاص و توانایی خواندن و نوشتن آن است. به همین رو بایست گفت که شعر اصولاً در غیاب لذت زیبایی‌شناختی خواننده کیفیت و معنای خود را از دست می‌دهد. شعر با شعور و آگاهی عجین شده است و درک همین شعور یا فرایافت‌های حسی خود مستلزم درگیر شدن حلقوی مخاطب در اثر هنری است. زیبایی‌شناختی اصولاً در همین فضای درگیری حلقوی اثر با مخاطب یا شعر شاعر با شعور مخاطب است که خود را بروز می‌دهد.

سؤالی که بلافاصله خود را نشان خواهد داد این خواهد بود آیا خود شعر از قابلیت‌هایی برخوردار است که در سایه آن‌ها بتواند به آگاهی مخاطب خود یاری رساند. در پاسخ باید گفت آری. تجربه حسی بی‌واسطه در شعر هم از لحاظ صوتی وهم از لحاظ بصری ممکن و در واقع اجتناب‌ناپذیر است. اما بلافاصله بار دیگر باید افزود که قابلیت‌های شعری تنها به این سطح محدود نمی‌شود. کنش شعری مستلزم نوعی آگاهی یا معرفت فرهنگی است. معرفت فرهنگی آگاهی از سنت شعری به معنای اخصان را نیز شامل می‌شود. بنابراین آگاهی از انواع شعر چه از لحاظ تاریخی و چه از لحاظ صوری و همچنین آشنایی با صنایع ادبی و امکانت نحوی و معناشناختی زبان ضروری و اساسی است. تنها تمرین و ممارست در این حوزه است که می‌تواند هم خود شاعر وهم مخاطبش را در درک «امر متعالی شاعرانه» درگیر کند.

سویه دیگری که به درک شاعرانه شعر و درک تجربه شعری کمک می‌کند تزریق اندیشه همچون بن‌مایه اصلی شعر است. بدون فلسفه و معنای ژرف شعر خود را همچون گردویی پوک –گیریم کمی تزئیناتی- خود را نشان خواهد. که همین تصویر بازتاب بی‌کفایتی شاعرانه و نیز نشانگر سطحی بودن تجربه شاعرانه خواهد بود. ذات شعر اندیشه است و غیاب آن کافیست شعر را به عنصری بی ذات و نخوانیم بدذات بدل کند. امری الزاماً پوچ و صد البته شایسته احتراز آن هم در چنین زمانه‌ای که ذوق آدمیزاد مکرر در ذوق میلیاردها انسان دیگر ضرب می‌شود. اما غایت شعر چیست؟ سوالی است که پاسخ به آن نیازمند مداقه در گفتارهای بزرگانی است که خود شاعر بوده‌اند یا از ذوق شاعرانه‌ای برین برخوردار بوده‌اند ولی با خستی تمام واژه‌ها را خرج کرده‌اند.

«لامناردی یر» یکی از نظریه‌پردازان متقدم فرانسوی بر این قائل است که: «هدف شعر بایست معطوف به آداب‌دانی و نزاکت باشد و شاعر بایست از فرومایگی، حرص و آز، بدنامی و جبن، سیاهی و سست عهدی، دهشت قساوت و رایحه ناخوشایند فقر اجتناب کند»[2]

«جان دنیس» بر این عقیده بود که وظیفه هنر به‌طور اعم و شعر به‌طور اخص اصلاح فساد پدید آمده در طبیعت بشری است از طریق اعاده نظم. شاعر موظف است نظام جهان را به صورتی عرضه کند که در آن تصادف و بیداد نباشد"

می‌دانیم که بخش عظیمی از نظریات کلاسیکی و نئوکلاسیکی منطبق با این گفته هوراس بوده است که گفت: «شعر باید سودمند، خوشایند یا مفید و لذت‌بخش باشد». معنای این گفته این است که نظریات نئوکلاسیکی بر جنبه تعلیمی و استتیک همزمان شعر تأکید داشته‌اند.

«وسیوس» ۱۵۷۷۱۶۴۹ به صراحت می‌گوید که «شاعران آموزگاران آداب‌اند». قدما نیز قائل بر این نکته بودند که شعر همچون خطابه باید عواطف را تحریک کند و برای اینکه شاعری بتواند خواننده‌اش را برانگیزد باید نخست خود برانگیخته شود. هوراس متوجه این امر بود که می‌گوید: «اگر می‌خواهی مرا به گریه واداری خود قبل از هر چیز باید اندوه را حس کرده باشی». در انگلستان نیز «جان دنیس» مروج این نظریه بود. به اعتقاد جان دنیس: «شعر هنری است که با آن شاعر هیجان‌های عاطفی را برانگیزد بدین غایت که ذهن را ارضا کند، آن را بهبود ببخشد و باعث انبساط آن گردد و اصلاحش کند به نظر او هیجان عاطفی هر چه بیشتر باشد شعر، شعر تر خواهد بود»[3]

به نظر «دیدرو» اما رسالت هنر شعر و اصولا ادبیات تهییج ماست تهییج ما به‌سوی فضایل[4]. خواست دیدرو از شعر این است که بیش وپیش از هر چیزی رقت‌انگیز باشد.

«فرانسوا مارمونتل» از طرفداران ولتر بر این باور است که: «روحیه فلسفی و شاعرانه یکی است و هرچه شاعر فیلسوف‌تر باشد شاعرتر نیز هست»[5]. مارمونتل بین شعر و فلسفه و به‌عبارتی‌دیگر بین ذوق و اندیشه پل می‌زند. و هدف شعر را انتقال اندیشه به طریقی ذوق‌ورزانه می‌داند. که البته کاری نیست که از همگان بربیاید از اینرو اضافه می‌کند که تنها یک قاعده برای شعر وجود دارد و آن شاعر به دنیا آمدن است.

«ژان فرانسوا لاهارپ» (۱۷۳۹-۱۸۰۳) ضمن حمله به روشنفکران قرن هجدهم به سبب کم بها دادن به شعر و ترجیح دادن نثر می‌نویسد: «شعر هنر روح، گوش و تخیل است. شعر منطق خاص خود را دارد. شعر هادی گرمایی درونی، حیات و سرزندگی است» و همراه می‌گفت: «شعر زبان تخیل است که به‌وسیله خرد و ذوق هدایت می‌شود». و تسکین روح را غایت نهایی هنر و شعر می‌داند.[6]

در میان مبلغان واقع‌نمایی عاطفی «سباستیان مرسیه» (Sebastian Mercier-۱۸۱۴۱۷۴۰) تاکید می‌کند: «شعر هنر تکان دادن وتاثیر گذاشتن است» وبران است که باید کار را دست‌تنها آغاز کنیم و به نبوغ متکی باشیم زیرا هنر ذوق نمی‌شناسد. حس‌اندیش ثابت‌قدمی چون «کندیاک» هم از هیجان جویی شاعرانه حمایت می‌کند وی نیز غایت شار را بیان حدیث نفس و تسکین عاطفی دانسته است[7]

«ساموئل جانسون» (Samuel Johnson-۱۷۸۴۱۷۰۹) معتقد است شاعر و نویسنده باید جهان را روبه بهبودی ببرد و نیکی و بدی را بطور عادلانه توزیع کنند شعر باید همه اذهان را برانگیزد و در آن کل نظام زندگی به حرکت خود ادامه دهد[8].

«شافتسبری» به‌ویژه با پافشاری بر لزوم نبوغ به شاعر به منزله «آفریننده‌های ثانوی، پرومته های دادگستر در زیر سایه زئوس» می‌نگرد.[9]

«جان وینچتسوگراونیا» (۱۶۶۴-۱۷۱۸) در کتاب «حکمت شاعری» می‌نویسد: «شعر حقیقتی است در پوشش ظاهری مردم پسند، علمی که دران امر انتزاعی به‌صورت انضمامی بیان شده است. شاعر ساحره‌ای است سودمند. هذیانی که حماقت‌های ما را تحلیل می‌برد. شاعر کسی است که مفاهیم را مجسم می‌کند و حلاوت سرود و ترانه را بکار می‌بندد تا بنی‌آدم را تربیت کند»[10]

«جوانی باتیستاویکو» (۱۷۴۴-۱۶۶۸) در کتاب خود بنام «دانش نو» می‌نویسد «شعر به‌هیچ‌وجه خودمختار نیست بلکه نیروی آموزنده‌ای است که آدمیان را از حالت بدوی خارج کرده است»[11]

«لسینگ» آلمانی بر این قائل است: «منظور همه انواع شعر بهبود وضع ماست». هامان متفکر دیگری از آلمان است که می‌گوید: «جهان یکسره زبان خداست و از این رو شعر چیزی جز تقلید از زبان نیست از لحاظ تاریخی شعر با اسطوره و دین ودانش بشر یکی است. شعر زبان مادری بنی‌آدم است همانسان که باغبانی از کشاورزی کهن‌تر است و نقاشی از نویسندگی آواز از خطابه و تشبیه از قیاس. در آغاز حماسه و حکایت است و از آن‌ها گذشته چیزی جز اود و ترانه وجود ندارد. بدین ترتیب شعر همان دین است دین آغازین و نوع طبیعی از نبوت است. شعر از تقدس برخوردار است کتاب مقدس نه تنها کلام خدا که والاترین نوع شعر نیز هست»[12]

«هردر» نیز معتقد است که:"شعر مقامی خاص دارد. زیرا هنر تخیل است از هنرهای زیبا تنها هنری است که بلاواسطه با جان پیوند دارد. موسیقی جان است که بر حس درونی اثر می‌گذارد. شعر هنر عاطفه است. شعر تقلید از آفریدگاری است که به هر چیزی نام داده است. «جالب اینجاست که هردر برای تغییر مسیر بشریت خواستار بازگشت به عصر شعر می‌شود و چنین می‌نویسد: «بیایید به کهن‌ترین سرشت بشری بازگردیم و آنگاه همه‌چیز درست خواهد شد»[13]

«گوته» شاعر بزرگ المانی مدعی است که «شاعر دران واحد آموزگار، پیامبر، دوست خدایان و آدمیان است».[14]

«فردریش هبل» از هگلیان بنام شعر را نوعی خونریزی یا هموراژ می‌داند: «شاعر خون خود را می‌ریزد و آن خون در شنزار دنیا ناپدید می‌شود.» و ادامه می‌دهد: «شعر همچون فلسفه وظیفه‌ای واحد دارد شعر فلسفه تحقق یافته است لکن باید فلسفه‌ای باشد که از بطن زندگی سربراورده باشد». به نظر هبل زندگی جویبار عظیمی است و افراد به منزله قطره‌هایی هستند ولی افراد تراژیکی قطعات یخی هستند که باید ذوب شوند. انقدر به هم می‌خورند و یکدیگر را دفع می‌کنند تا عمل ذوب صورت پذیرد آدمی توده یخ متراکمی است در جویبار دنیا که پس از آب شدن صبورانه به طی طریق ادامه می‌دهد. جهان زخم عمیق خداست. زخمی است که خدا برداشته است. خدایی در دنیا مدفون است و می‌کوشد تا برخیزد و از همه جایان، عشق و در هر عمل آن شرافتمندانه سر برآورد. شاعر همین کار را می‌کند شاعر همچون وجدان جهان باید تن خدا را تسکین دهد[15]

«آرنولد روگه» (۱۸۸۰-۱۸۰۲) می‌نویسد: شاعر هم بازتاب زمانه خود و هم وسیله نیل به زمانه‌ای بهتر است. شاعران ضمن انعکاس آلام زمانه خود نوید بخش تغییرات آتی و آتیه‌ای درخشان هستند. لذا هر شعری در ذات خود مبارزه است. و لذا اندوهناک چنین می‌نویسد: «طفلک شاعر بی‌زمان آلمان! ولی چنین بوده وچنین خواهد بود کسی که زمان خود را درک نکرده نمی‌تواند با آن معاصر باشد» روگه ادامه می‌دهد و می‌نویسد: «فقط کشوری آزاد می‌تواند شاعری بپروراند که واقعیت‌ها را آرمانی کند و آرمانی ایجاد کند که دنیا بتوان آن را محقق سازد». لذا چنانچه از نظرات روگه برمی‌آید وی قائل به پیوند حال با آینده است. پیوند واقعیت با آرمان یا دستکم سوق دادن حال به‌سوی ایده‌های انسانی‌تر. و این چیز جز خود یا ملتی را فراکشیدن نیست که خردمندان آن را «فرهنگ» می‌نامند. براستی که فرهنگ هر ملتی را نه با آنچه که هست بلکه با میزان روحیه اعتلاجویی او برسنجید. به میزان مبارزاتش برای بهتر شدن و خلق آتیه‌ای درخشان‌تر. رسالتی که شاعران هر قوم بخشی از آن را به دوش می‌کشند.[16]

«ویساریون بلینسکی» (۱۸۱۱-۱۸۴۸) که نخستین منتقد روسی است. منتقدی است که به زعم سایر منتقدین از لحاظ وسعت درک همتا ندارد ندا در می‌دهد: «شعر چکیده زندگی وشاعر سخنگوی زندگی کلی است او همه چیز را با تمام وجود احساس می‌کند همه چیز می‌شود. شاعر مقلد طبیعت نیست رقیب آن است. شاعر بزرگ حتی اگر از خود سخن بگوید از بشریت سخن می‌گوید چون او خود چکیده شعور بشریت است» وی اضافه می‌کند که: «ادبیات هر ملتی دارای منطق خاص خویش است ادبیات هر ملتی باید شخصیت آن ملت را بیان کند همه ملت‌ها نهایتاً باید به شخصیت آرمانی واحدی برسند که همانا انسانیت است» به نظر وی «شاعر باید شهروند باشد فرزند زمانه و جامعه خود او باید امیال خود را با خواسته‌های جامعه درآویزد وبرای تحقق انسانیتی گسترده لحظه‌ای از تلاش فارغ نشود.» شاعران بایست متوجه این نکته خطیر باشند که هر واژه او می‌تواند برملاکننده محتوای فکری ملتش باشد. شاعر خلاصه شخصیت یک ملت است و براستی دور از ذهن نیست که عده‌ای شخصیت ملت‌ها را از روی منش و شخصیت شاعران آن‌ها بسنجند. بلینسکی می‌گوید: «منجی بزرگ عیسی مسیح برای رهایی همه آمده است. ادبیات و شعر نیز چون عیسی مسیح باید همه جامعه و همگان را در برگیرد قوت شعر معاصر در این خواهد بود که خدمت به مصالح جامعه را شرافتمندانه به عهده بگیرد» او می‌گوید: «تنها به پیش می‌توان رفت به عقب هرگز. توسعه عبارت است از بهبود، موفقیت و پیشرفت». شعر در خدمت توسعه جوامع باید باشد. توسعه انسانیتی گسترده و چشم دوخته به آتیه‌ای درخشان‌تر، موفق‌تر و البته انسانی‌تر.[17]

«ویلیام هزلت» (۱۷۷۸-۱۸۳۰) منتقد انگلیسی همچون افلاطون معتقد است: «هرکجا مثلاً در جنبش امواج دریا یا در رشد گل‌ها، احساس زیبایی یا قدرت یا هماهنگی وجود داشته باشد، همان شعر در لحظه زایش است حتی ترس شعر است. امید شعر است، عشق شعر است، نفرت شعر است، کودکی که برای نخستین بار به بازی قایم‌موشک بازی می‌پردازد شاعر است. خسیس هنگامی که طلاهایش را در آغوش می‌کشد شاعر است، زیبایی و عاطفه و هیجان یکسره شعرند و از این رو همه ما شاعریم. شعر غایتی جز بازتاب کاستی‌ها و خیال‌پردازی و تحقق بخشیدن به امیال نیست»[18]

«کیتس» دیگر شاعر و منتقد انگلیسی است که می‌گوید: «از شعری بیزارم که حاوی نیتی آشکار نسبت به ماست. نمی‌خواهم که با قلدری فلسفه‌ای را به ما تحمیل کند. شعر سرودن باید چنان طبیعی باشد که وجود برگ بر درخت.» بدین ترتیب شعر در نظر کیتس بیان ما فی الضمیر است وبیان احساس ونه لزوماً بیان اندیشه یا احکام اخلاقی.‌ »شاعر به صورت کسی درآمده است که "آلام جهانیان آلام اوست ونخواهد گذاشت که آرام بگیرند»[19]

«مادام دواستال» نیز براین باور است که: «شعر هیجان است، شعور است، رقت است ونیز اندوهی پرحلاوت». به نظر وی «به آتش کشیدن وظیفه اصلی ادبیات و شعر است. شعر باید منجی پاکدلی باشد. خودکامگی را براندازد و خود را وقف خوشبختی نوع بشر کند». به نظر دو استال شعر باید تأثیر اجتماعی داشته باشد هیجانات شعری بایست ما را به سوی فضیلت سوق دهند. فضیلت جمهوری‌خواهی، روشنفکری و آزادی‌خواهی. اساس و پایه روشنفکری همدلی است وشعر ذاتاً برای تحقق همدلی است که باید قلب‌ها را به‌طرف خود جذب کند.

«ویکتور هوگو» در سال ۱۸۱۹ می‌پرسد: «براستی شاعر کیست؟ شاعر کسی است که احساساتی نیرومند دارد واین احساسات را به زبانی گویاتر از دیگران بیان می‌کند. «آنگاه از میان همه صاحب نظران ولتر را برمی‌گزیند و از او چنین نقل قول می‌کند:"شاعر تقریباً چیزی جز احساس نیست»[20]

ژوبر اما بر شور وشوق شاعرانه تاکید می‌نهد. معتقد است که: «شعر عاری از شوروشوق شعر نیست. شعر زیبا آن است که همچون نغمه یا عطر منتشر شود کسی که فاقد شفقت باشد هرگز شاعر نمی‌شود. شاعر جهان هستی را به صورتی که در ذهن خداست به ما می‌نمایاند». از دید ژوبر این شاعران هستند که می‌توانند ذهن خدا را بخوانند و حتی پیشاپیش از خواست خود برای شنیدن آنچه خود می‌خواهند از زبان خدا بشنوند سخن به میان اورند.

«کارل فردینانند زولگر» مدافع امر زیبا در شعر است و می‌نویسد هنرمند و شاعر باید هنرمندانه پوچی خود را به رخ کشد در عین حال این جمله مولر را هم نباید از نظر دور داشت که گفت: «شاعر نمی‌تواند به وضع اجتماعی کشور خویش بی اعتنا باشد»[21]

«شلایر ماخر» (۱۷۶۸-۱۸۳۴) چنین استدلال می‌کند که: «شعر فعالیت تولیدی آزاد در زبان است. نه تنها کاشف راه‌های منتهی به حقیقت است بلکه متضمن آن نیز هست شعر بیش از هر چیزی آواست تلاطم یکپارچه کلمات است. شعر ذهنیت ناب حالت درونی است»[22]

«آرتور شوپنهاور» (۱۷۸۸-۱۸۶۰) به گونه ای جدی‌تر با امر شعر و اندیشه برخورد می‌کند. به نظر وی هنرمند به‌طور اعم و شاعر به‌طور اخص با تأمل در امور دنیا و به این ترتیب با درک ماهیت آن وسیله گریز از کاری بی پایان و ناخوشایند اراده را در اختیار ما می‌گذارد. شعر موجب رهایی خجسته می‌شود. موجب بروز حالتی عاری از درد است یا همان بی‌دردی که اپیکور آن را «خیر اعلی»-حالت خدایان-نامیده است. زیرا فقط در لحظه تجلی هنر است که از تلاش نکبت بار اراده رهایی می‌یابیم و فقط با شعر و هنر است که خود را سرخوشانه شبیه خدایان می‌سازیم تا چرخ ایکسیون را از حرکت بازداریم.[23] اشاره شوپنهاور به چرخ ایکسیون آن است که در اساطیر یونان: ایکسیون به کیفر گناهان خود در دنیای زیرین به چرخی آتشین بسته شد که پیوسته به گردش به دور خود بود. ما همه در چنین دنیایی پر از رنج وشقاوت ایکسونی هستیم که گاه به مدد شعر و هنر خدایان را به خواب می‌بریم تا دست از آلم‌افزایی بر بشر دست بردارند یا برای دوره‌ای کوتاه به فراموشی رنج دادن بشر مبتلا شوند. شوپنهاور اضافه می‌کند که غایت شعر آشنا سازی ما با تصورات هستی یا همان Ideals of Being است. به نظر شوپنهاور شعر ارائه ایده‌آل‌های هستی را برعهده دارد و وظیفه هنر ادراک همین تصورات است درحالیکه فلسفه به تأویل و تعبیر همین ایده آل‌های هستی دست می زند.

اگر بپذیریم که زیبایی‌شناسی هگل نقطه اوج و نتیجه نهایی کل جریانات شگفت آور نظریه‌پردازی آلمانی‌ها درباره هنر است شاید این نکته را با ذهنی فراخ‌تر از او قبول خواهیم کرد که شعر در ذات خود والاترین نوع هنر است. به نظر هگل شعر در حکم هنری معنوی آخر از همه است. و چون فیلسوفی خردباور است نهایتاً شعر فلسفی یا درام را والاترین نوع شعر معرفی می‌کند. از نظر هگل انواع اصلی شعر همان سه نوع سنتی حماسه، شعر غنایی و درام است که شعر غنایی با موسیقی ارتباط دارد و درام با آمیزه موسیقی و پیکرتراشی خود را نشان می‌دهد. به نظر هگل به لحاظ تاریخی حماسه نخستین نوع است چراکه به دوران پهلوانی تعلق دارد. حال‌آنکه شعر غنایی پس از آن دوران به وجود آمده است اما شعر درام یا فلسفی یا ذهن‌گرایی و استشعار به خود ودرون نگری بعداً در تاریخ بشر روی می‌دهد و امری متأخر است. به نظر هگل: «خدایان خجسته از خجسته بودن خویش دچار ملال‌اند به مجرد اینکه انقراض خود را احساس می‌کند گذرا بودن خود در قیاس با اندیشه را درمی‌یابند بنابراین اندیشه حتی فراتر از خدایان می‌رود. و کار شاعر همان برکشیدن آدمی است به سطحی فراتر از سطح خدایان.» به نظر هگل: «می‌توان با شعر کوچک‌ترینشی، یک درخت، ۱ جوی آسیاب را زنده وجاودانه کرد» [24]واین در نفس خودکاری است که خدایان فقط بلدند بکنند. بنابراین شعر نفوذ و رخنه در قلمرو خدایان است.

«ایپولت تن» که نام او بی‌اختیار سه کلمه را به ذهن متبادر می‌کند نژاد، محیط و زمان بنیان‌گذار علم جامعه‌شناسی ادبیات هم هست. معتقد است: «شاعر راستین شدن مستلزم برخوردار بودن از چشمه زاینده اندیشه‌های زنده و احساسات صادقانه است. شاعر جامعه‌شناس است ولی جامعه‌شناسی ناخودآگاه».

«برونتیر» بر آگاهی شاعرانه تاکید می‌کند و چنین در جمله‌ای کوتاه رأی خود را خلاصه می‌کند: «شاعر چیزی شبیه خلاصه تاریخ است» و فرانچسکو دسانکتیس با گفتن اینکه ادبیات بیان جامعه است شعر را به زبان گویای جامعه تحویل می‌دهد. و چنین فریاد می‌آورد که به‌راستی شاعران بزرگ‌آوای مردم و زمانه خویش هستند. جوزوئه کاردوچی چنین استدلال می‌کند که هنر و ادبیات و شعر بالاخص فیضان اخلاقی تمدن و تشعشعات روحی مردم‌اند. شعر افسون و مهار احساس انسانی است.

متیو آرنولد که بی تردید مهم‌ترین منتقد انگلیسی نیمه دوم قرن نوزده است می‌نویسد: «غالب آنچه امروزه دین و فلسفه‌اش می‌خوانیم جای خود را به شعر خواهد داد. و شعر تعبیری کافی از حیات در اختیارشان خواهد گذاشت.» او خواهان آن است که به نگرش شاعرانه به زندگی راضی باشیم نگرشی که نه مبتنی بر سنت دینی است ونه بر فلسفه روشمند بلکه اخلاق مدار و عاطفی است اخلاقی متأثر از عاطفه چیزی است که شعر ارائه می‌دهد. آرنول می‌گوید: «شعر ابهت گورستانی حیات بشری را به ابهت گلستانی بدل می‌کند واین بخش بنیادین سرشت اوست. شعر بهترین نوع از هر گونه گفته انسانی است زیباترین، نظر گیرترین وموثرترین نحوه بیان مطلب است لذت‌بخش ترین وکامل ترین شکل بیان است که کلمات انسانی می‌توانند به آن دست یابند بلی شعر کامل‌ترین گفتار انسانی است». متیو آرنولد ادامه می‌دهد: «شعر دو وظیفه دارد. شعر در مقام تعبیر دنیای طبیعی و شعر در مقام تعبیر دنیای اخلاقی. شعر، یا چهره دنیای برون را تعبیر و تفسیر می‌کند ویا اندیشه‌ها و قوانین دنیای درونی سرشت اخلاقی و روحی آدمی را. در هر صورت با خصلت تعبیرکنندگی خویش آدمی را روشن می‌کند. احساس ارضاکننده واقعیت را به او می‌بخشد و نهایتا او را با خود وجهان پیرامون آشتی می‌دهد.» به نظر آرنولد سه نوع شعر وجود دارد:الف) شعر پرسشگر وبی قرار ب) شعر پراحساس و سطحی پ) شعری که در عین ابهام بزرگ است مانند اشعار شکسپیر.آرنولد غالباً شعر را کاربرد نجیبانه و عمیق اندیشه‌ها در زندگی وصف می‌کند وتا آنجا پیش می‌رود که می‌گوید:انسان معاصر اگر بخواهد درست زندگی کند اساساً باید از آن بهره بگیرد.[25]

نیکولای چرنیشفسکی (۱۸۲۸-۱۸۸۹) قائل براین امر است که: «شعر زندگی است. عمل است. مبارزه است. شور و هیجان است وناگزیر در خدمت گرایش‌های زمان» او می‌گفت: «ادبیات آیینه زندگی است وزندگی را پژواک می‌بخشد اما باید انصاف داشته باشیم که پژواک زندگی از خود زندگی نمی‌تواند جالب‌تر باشد». ادبیات آیینه‌ای است که واقعیات زندگی را منعکس می‌کند ولی نمی‌تواند آن را تغییر دهد. و لذا شعر بیان زندگی است واصولا داعیه تغییر جهان رادر سر نمی‌پرورد.[26]

دابر الیو بوف (۱۸۳۶-۱۸۶۱) اما به گونه ای دیگر به این قضیه می‌نگرد. برای او ادبیات و شعر"فعالیت شرافتمندانه و مفید را به جامعه می‌نمایاند و همواره سرود واحدی را ترنم می‌کند: «برخیز! بیدار شو! به خود بنگر!» وابرالیوبوف معتقد است که غایت شعر باید خدمت به آرمان‌های والای انسانی باشد و اگر نتواند باید آن را به گونه ای دستکاری کرد که بتواند.[27]

جرج سیسنتسبری (۱۸۴۵-۱۹۳۳) چنین اشاره می‌کند که: «شعر بی بندبارترین نفخه روح است. گرچه حقیقی‌ترین آن‌ها نیز هست. شعر تجربه لذتی نیمه حسی و نیمه معنوی را منتقل می‌کند چرای آن را هیچکس نمی‌داند».[28]

 و سرانجام بودلر چنین نتیجه می‌گیرد که شاعر به سبب طبیعت فیاض خویش بی آنکه بخواهد آموزگار اخلاق هم هست. و چنین ادامه می‌دهد که: بهشت از دست شده، باغ عدنی است که شاعر درصدد دست یافتن به آن است ومی تواند به آن دست یابد و خطاب به همه ما می‌پرسد:"اگر شاعر ترجمان یا رمزگشا نیست پس چیست؟ به زعم بودلر شعر کاستی‌های زبان را جبران می‌کند و شاید با همسوی کامل با مالارمه باشد که گفت: «شعر بیان معنای راز‌آمیز ابعاد گوناگون وجود ماست بنابر این به زندگی ما به کره خاکی ارزشی اصیل می‌بخشد واین تنها وظیفه روح ماست»[29]اگر به تمام استدلالات فوق نگاهی دقیق بیندازیم. متوجه خواهیم شد که اگر بخواهیم با فراست و با کمی تساهل تلخیصی از آرا و نظریات ادبی ارائه دهیم به احتمال زیاد به این جمله آدرنو خواهیم رسید که «اصولاً شعر گریز از اینهمانی است» یا تاکید فلسفی بر آن. شعر نمی‌خواهد آنچه که هست باشد بلکه تفاوت خود را با جهان زیست کنونی اعلام و فاصله خود را با آن حفظ می‌کند. به این معنا که وحدت کاذب فرد با محیط خود را دگرگون و از فروافتادن ذهن در مغاک «پیشا اندیشی» یا چیزگونگی صیانت می‌کند. و این مستلزم بکار گیری نیروهای درونی خود ذهن است. شعر از سوی دیگر می‌تواند بازتاب‌دهنده رنج و دردی باشد که شاعر و یا احتمالاً هریک از ما می‌توانیم از آن در عذاب باشیم. این جمله فردریش نیچه که «از زنان بپرسید کسی برای تفریح نمی‌زاید این درد است که مرغان را به قدقد وا‌می‌دارد». شاید رساترین یاری از منتقدی تیزبین باشد که می‌تواند راهگشای ورود به بحث از زاویه‌ای دیگر باشد. کی یر کگور نیز در حمله به فلسفه هگل وبی اعتناییان به هستی و رنج واقعی فرد به همین امر اشاره می‌کند

کنش شعری معمای رنج را به منزله مسئله‌ای درونی تجربه می‌کند وهمین امر نیز درک وبیان تجربه رنج را میسر می‌سازد. این پیوند درونی به کنش شعری اجازه می‌دهد تا نگرش عینی گرا وتحریف کننده خاص علم و فلسفه را پشت سر بگذارد.[30]روشن ساختن رابطه کنش شعری با تجربه رنج مستلزم تأمل در باب پدیدارشناسی رنج، زیبایی‌شناسی رنج وتفسیر تاریخی معمای رنج است. تئودور آدرنو معتقد بود زیبایی‌شناسی چیزی نیست مگر تاریخ پنهان تجربه رنج. این عبارت حاکی از پیوند دیالکتیکی زیبایی‌شناسی، تاریخ و رنج است. منظور از پدیدارشناسی رنج چیزی نیست مگر توصیف ناب تجربه رنج واین کار مستلزم مقایسه و تمایز آن از دیگر تجارب و احساسات است این تمایز حتی در سطح زندگی روزمره نیز محسوس است وبه اشکال روانی گوناگون تجلی می‌کند تمایل ما به درد دل و تقسیم رنج‌هایمان با دیگران. علاقه به داشتن همدرد که تحمل رنج را آسان می‌کند. نقش غالباً مهم‌تر رنج در خاطراتمان و غیره. رنج درست بر خلاف شادی با بیان است که تقلیل می‌یابد. در حالیکه شادی یا فوران شعف نیازی به بیان ندارد. کمتر کسی است که برای جشن عروسی شعری بسراید اما برای ماتم ودر رثای عزیزی از دست رفته صدها شعر غم‌انگیز ساخته می‌شود تا با بیان فاجعه و عزا دهشتان را تقلیل دهیم. و فاجعه را به امری قابل درک تحویل دهیم. اگر بخواهیم بحث خود در مورد رابطه تاریخ و زیبایی‌شناسی رنج را خلاصه کنیم باید بگوییم: در رنج نوعی الزام به بیان وجود دارد که تجربه وبیان را یگانه می‌سازد. این یگانگی مشخصه هنر مدرن نیز هست. زیرا بیان هنری در عصر ما همواره آمیخته با رنج است. بنابراین نوعی درون پیوستگی تاریخی میان کنش هنری و تجربه رنج وجود دارد. واین در شعر به اوج خود می‌رسد. و به راستی این درد وابتلا به دردی جانکاه ابتدا در خود به دنیا آمدن واژگان نشان می‌دهد. در بخشی از چهار کوارتت تی اس الیوت که باید آن را نقطه اوج شعر مدرن اروپایی دانست چنین می‌خوانیم:

کلمات به تقلا می‌افتند

ترک می‌خورند

و گاهی خرد می‌شوند به زیر بار

به زیر فشار

سر می‌خورند، می‌لغزند

نابود می‌شوند

از بی‌دقتی می‌پوسند

بر جای نخواهند ماند

بی حرکت نخواهند ماند

و به راستی که شعر برای نشان دادن شکست انسان خود نیز شکست می‌خورد برای بازتاباندن درد و آلام جهان خود نیز رنج می‌برد. زخم جهان در مصراع‌های شعری خود را نشان می‌دهد وگنگی و از دست رفتگی معنا در ابهامات و کنایات شعری خود را نشان می‌دهد. آشوب جهان با فوران و الهامات شعری انطباق می‌یابد و باکرگی و معصومیت فرشتگان اندیشه خود را در سادگی کلامی شاعرانه منعکس می‌کند. شعر با شکفتن رزی زیبا می‌شکفد و با پژمردن آن خود نیز در قالب واژگانی پژمرده فرو می‌میرد. با طلوع خورشید طلوع می‌کند و با غروب آن شعر نیز در واژگان خویش غروب می‌کند. شعر همچون زبانی آیینه وار جهان ما را بازتاب می‌دهد. آلام بی شمار و رنج ما و زخم‌های بی‌شمارمان را. تا از وحشت و دهشت جهان هولناک ما اندکی کاسته باشد بدین‌وسیله شعر خیانت نیست و یا خود را به صوت حقیرترین شکل خودفریبی نشان نمی‌دهد. شعر اگر بتوان از این جملات ساموئل بکت بهره بجویم این است که مادری مسکین و عفیف می‌تواند برای توله‌های قحطی‌زده خود نان کپک‌زده بدزد. و شعر زمانه ما باید چنین باشد تا شکست خود را اعلام نکند.

 


[1] Hegel’s Aesthetic, Vol.2.p.973

 

 

 

 

 

 

[2] -Rene Wellek, A History of Modern Criticism,Persain Translation, Volume 1,p52

 

 

 

 

 

 

[3] Ibid,p.61

 

 

 

 

 

 

[4] Ibid.p.61

 

 

 

 

 

 

[5] Ibid,p.110

 

 

 

 

 

 

[6] Ibid,p.115

 

 

 

 

 

 

[7] ibid,p.121

 

 

 

 

 

 

[8] -Ibid,p.134

 

 

 

 

 

 

[9] Ibid,p.157

 

 

 

 

 

 

[10] Ibid.,p.188

 

 

 

 

 

 

[11] Ibid.,p.189

 

 

 

 

 

 

[12] Ibid.,p.202-205

 

 

 

 

 

 

[13] ibid, p.236

 

 

 

 

 

 

[14] Ibid.,P.283-289

 

 

 

 

 

 

[15] Ibid,.p295-299

 

 

 

 

 

 

[16] Ibid,.p.300-302

 

 

 

 

 

 

[17] Ibid.,p.317-320

 

 

 

 

 

 

[18] -Rene Wellek, A History of Modern Criticism, Persian Translatin,2nd volume, p.223

 

 

 

 

 

 

[19] Ibid, p.224-225

 

 

 

 

 

 

[20] Ibid,.p.283

 

 

 

 

 

 

[21] Ibid,.p349

 

 

 

 

 

 

[22] Ibid,p.355

 

 

 

 

 

 

[23] Ibid,.p.371-375

 

 

 

 

 

 

[24] Ibid, p.389

 

 

 

 

 

 

[25] Rene Wellek, A History of Modern Criticism, Persian Translation, Fourth volume,p.237

 

 

 

 

 

 

[26] – Rene Wellek, A History of Modern Criticism, Persian Translation, fifth volume,p.9

 

 

 

 

 

 

[27] -Ibid,P.17

 

 

 

 

 

 

[28] Ibid,p.234

 

 

 

 

 

 

[29] Ibid,p.259

 

 

 

 

 

 

[30] The depressed reason: Reflections the modern Thought, Morad Farhadpour,p.100

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (11)