عاشورای یزید، عاشورای حسین

۱۱ آبان ۱۳۹۳
میثم محمدی
هر یزیدی در هر گوشه تاریخ، که شولای خلافت اسلامی را بر دوش دارد و می‌پندارد که خلیفه‌الله در زمین است، می‌تواند هر عاشورایی را به نفع خود مصادره کند. می‌تواند از هر عاشورایی منافق و محارب بسازد و می‌تواند چهره هر عاشورایی را برای کشتار خود و برای سرکوب خود چنان توجیه کند که آب هم از آب تکان نخورد.

عاشورا برای ما آئینی جاودانه است. چرا؟ برای سینه‌زنی‌ها و نوحه‌خوانی‌ها؟ برای شامی خوردن و گعده‌ای گرفتن؟ حتی برای اشکی ریختن و لحظاتی در خود فرورفتن و غوطه خوردن؟ واقعاً تمام درس‌های عاشورا برای ما همین‌هاست؟ عاشورا سنتی همواره زنده و روشنگر است؟ چرا؟ اساساً کدام عاشورا برای ما سنتی زنده و آئینی جاودانه است؟

من برای طرح این پرسش عمدی دارم و در حقیقت مقصودی عامدانه. چون اگر دقت کنید می‌بینید که عاشورا فقط برای حسین و یارانش و پیروانش و شیعه و ما که اکنون حاضران این صحنه‌ایم، نیست. عاشورا فقط این یک تعریف را ندارد. و این باعث شگفتی است که مگر عاشورا به‌جز اینکه ما از او می‌شناسیم و دیده‌ایم معنای دیگری هم دارد؟ مگر تصویر دیگری هم از عاشورا ضبط شده است؟ مگر تفسیر دیگری هم از عاشورا می‌توان داشت؟ یعنی تفسیر و تصویری که در آن حسین محق و مظلوم و شهید نباشد؟ آیا می‌توان چنین نگاهی به عاشورا داشت که در آن حسین بن علی، آن تصویر رایج و متداول شیعه و آزادیخواهان غیرشیعی و غیرمسلمان و اصلاً لامذهب را نداشته باشد. پاسخ اینست که بله! می‌توان چنین تصویری از عاشورا داشت. می‌توان عاشورا را چنین تفسیر کرد که اصلاً حسین بن علی، که حق استفاده از رانت جد و پدر و مادرش که شخصیت‌های درجه یک اسلام‌اند را ندارد و حتی بدون توجه به خودش که شخصیت آزادیخواه و ظلم‌ستیز و جوانمرد و حساس به مظلومان است، یک طاغی بر ضد حکومت اسلامی است. یک یاغی است که نظم اجتماعی و سامان امور مسلمین و به‌ویژه خلیفه مسلمین را بر هم زده. از فرمان حاکم اسلامی که ولی امر اوست و حاکم مطلقه جان و مال و ناموس مسلمین است، تبعیت نکرده. خود را از آغوش حکومت اسلامی و خلیفه‌الله که فرمانش فرمان خدا و خودش سایه خدا و حتی گماشتگانش، گماشتگان خدا و الی‌آخر است، خارج کرده و به همین دلایل از جامعه اسلامی طرد شده و بر همین اساس نه تنها محق و مظلوم و شهید نیست، بلکه قاضی پدرش، شریح حکم می‌دهد که از دین هم خارج شده است! محارب است. اوست که محارب روز عاشوراست و اوست که محکوم به فناست و دیگر محاربان هم به آتش او می‌سوزند. اوست که سر فتنه است و آتش‌بیار همه صداهای مخالف است. آیا هیچ معنا می‌دهد که کسی، هر کسی که باشی، حتی اگر حاکم اسلامی مفسد باشد، حتی اگر حکم به قتل بیگناهان داده باشد، حتی اگر دولت اسلامی را با دیکتاتوری و خون و ظلم اداره کند و حتی اگر تمام صداهای مخالف را در سیاهچال خفه کند و آزادیخواهان و منتقدان را در محبس‌های طویل‌المدت به گور بسپارد، به خود حق بدهی که به خلیفه‌الله، به سایه خدا بر زمین و نایب پروردگار، نصیحتی کنی، نقدی کنی یا اعتراضی داشته باشی؟ به کدامین حق؟ کدام محکمه این حاکم مسلمین است که حکم به برائت تو دهد؟ به کدامین سند و گواهی؟

می‌بینید که ما دو عاشورا داریم و دقیقاً می‌توانیم برخلاف آنچه شیعه و پیروان حسین و تمام آزادیخواهان تاریخ اندیشیده‌اند از عاشورای دیگری سخن بگوییم و آن را به تصویر کشیم. عاشورایی که حسین در آن مقتول است به جرم محاربه، نه مظلوم به حکم اصلاح؛ عاشورایی که قتل حسین را فریضه می‌داند نه رذیله؛ عاشورایی که حکم عالمان دینی بی‌تفاوت به ظلم، بی‌اعتنا به فساد و بی‌توجه به ملت را پای قتل حسین آورده است: او را بکشید تا قطعه‌ای از خاک جنت را به یغما برید! این عاشورا را عاشورای یزید نامیده‌اند؛ عاشورای اموی، و این آغاز انحرافی بود که تا سال‌های سال از جانب مسلمانان اموی و اسلام سفیانی تکرار شد تا حرمت عاشورا و تصویر و تفسیر حسینی آن را کاملاً پاک کند.

 اینک  زمان پرسشی دیگر است: آیا این تلاش و جهد امویان توانست شعله عاشورا را خاموش کند؟ تا سال‌ها نماز نخواندن علی و کفر حسین و زندقه علویان ورد زبان ائمه جمعه و واعظان منصوب اموی بود. تا صدها سال سب علی و علویان و زندان و زنجیر و زجر اینان ادامه یافت اما آیا حقیقت قیام حسین و نفس اعتراض حسین و آنچه او را به کربلا کشانده و به عاشورا پیوسته بود، زیر بار این تل خاک مدفون شد؟ اینک تاریخ است که با ما سخن می‌گوید و از ما شاهد می‌خواهد که آیا آنچه حسین در عاشورا و در میانه کربلا فریاد زد در گوش تاریخ گم شد یا به گوش نسل‌های پس از حسین رسید؟ 

عاشورا را می‌توان از چشم یزید هم دید و اگر عاشورا سنتی همواره جاوید و زنده است، چرا برای یزیدیان نباشد؟ هر یزیدی در هر گوشه تاریخ، که شولای خلافت اسلامی را بر دوش دارد و می‌پندارد که خلیفه‌الله در زمین است، می‌تواند هر عاشورایی را به نفع خود مصادره کند. می‌تواند از هر عاشورایی منافق و محارب بسازد و می‌تواند چهره هر عاشورایی را برای کشتار خود و برای سرکوب خود چنان توجیه کند که آب هم از آب تکان نخورد. اصل عاشورای یزیدی سه چهره دارد:

حق در هر حال با حاکم اسلامی است.

هر منتقدی، هر معترضی و هر مخالفی، کلاً بر خطاست و باید از امر حاکم اسلامی تبعیت کند.

خون هر منتقد و معترض و مخالفی که از فتنه خود دست نکشد و به سرکشی و طغیان ادامه دهد، حلال و هدر است. او دیگر مخالف نیست. محارب است.

عاشورا فقط برای ما شیعه نبوده و نیست. یزید به عنوان نماد اسلام سفیانی در عصر حسین و یزیدیان که در تمام تاریخ، مسئولیت یزید را دنبال می‌کنند و در عمل بدان مصرند، همواره تصویر و تلقی خود را از عاشورا داشته‌اند. تلقی سه‌گانه‌ای که تصویر عاشورای یزیدی را جدول‌بندی می‌کند: 1- حاکم اسلامی، فوق نصیحت، خطا، و لازم الاتباع و تملق در هر حال و روز است. او معیار درستی و نادرستی است نه حق. 2-  اساساً او بر جای حق است چون مفهوم خلیفه‌الله اینست که او برگزیده مردم یا شورا یا … نیست بلکه سایه خداست و باید به خدا جواب پس دهد. پس حاکم مسلمین در این تعریف، ملاک و شاخص حسن و قبحی می‌شود که پیش از این، سه معیار مشخص دیگر داشته است: شرع. عقل عقلا. عرف. حاکم مسلمین فارغ از آنچه هست و می‌کند، معیار عمل گماشتگان و بندگان و مأموران خود است. در این تلقی، عقل و عرف و شرع یکسره به فنا رفته و موازین معتبری که نماد اعتدال و صحت اعمال و مصلحت عمومی بودند، دستخوش سلیقه و مصالح و ذهنیت حاکم مسلمین می‌گردند. 3- در این تلقی، که حاکم را خلیفه‌الله نه خلیفه الرسول، می‌داند شاخصه‌ها و آموزه‌های نبوی و متن اسلامی کنار زده شده و اندیشه و منافع حاکم و حاکمیت معیار رد و قبول شرع، تفسیر سنت پیغمبر و مصالح عالیه امت اسلامی می‌شود. حکم او مطاع و مخالفت با امر او به هدر شدن خون مخالف می‌انجامد.

 عاشورای حسینی، نتیجه اعتراض حسین پس از بیست سال سکوت بود. آنهم نه سکوت محض، سکوت به معنای متعارف. او پس از بیست سال دید که میراث و سنت محمد و اسلام علی، به دست یزید نابود خواهد شد و اگر اذانی از ماذنه ای برمی‌خیزد و بانگ قرآنی به گوش می‌رسد تا گوش‌ها را برای شنیدن پیام دین و اخلاق و حریت دین‌دار و حرمت آزادی او تیز کند، خاکی بر صورت مؤمنان است و پنبه‌ای بر گوش عالمان. گویی احدی نمانده تا صدای پیرزنی را بشنود که ناتوان از دیدار فرزند است و حتی از شنیدن صدای او نیز محروم. فرزندی که در محبس است به جرم اعتراض بر ظلم حکومت. گویی مردگانند و کس آوای زنی را نمی‌شنود که سالی است از شوی خود محروم شده و چشمان خیس کودکانی را نمی‌بیند که نگاه خسته اما پرنشاط پدر را از یاد برده‌اند. شویی و پدری که در محبس است، به جرم اعتراض بر ظلم حکومت. گویی

این هم تصویری از عاشوراست  که یک مسلمان موحد را و حتی هر انسان آزادیخواه و ستم شکنی را مدام تلنگر می‌زند و به خود می‌آورد که اگر در گوش‌هایت صلای اذان را می‌شنوی و با چشم‌هایت خطابه واعظان و دم از دین و آیین زدنشان را بر منبر و محراب می‌بینی و اگر بر جای پای پیغمبر و امامان و پیشوایان صالح و مردان خدایت، ردی از گام زدن ملبسان به جامه دین و مذهب را لمس می‌کنی، این‌همه مؤیدات و مقومات را بهانه مکن و خودت را به خواب خوش نزن که حکومت صالحه است و سایه حاکم، ردی از نور سوزاننده خورشید را بر تنت نمی‌افکند. اگر از خواب برخیزی و دست‌کم در خلوت خود به عاشورای خود بیندیشی، رگه‌های درس‌های حسین را و بازتاب رد سرخ عاشورا را باز به روشنی توانی دید.

 

عاشورای یزید

ما در عصر خطاها و شکستن پیمان‌های خدا هستیم/ خیر و خوبی‌ها از میان رفتند و صالحان خوار گشته‌اند و نابخردان و بی‌عقلان عزیز و حاکم شده‌اند/ آنان که به خیر امر می‌کردند بازگشته‌اند پس در میان مردم، منع‌کننده‌ای از ناپسندی‌ها نیست/ آزادمردان برده بردگان شدند پس برای آزادمردان شکوه و منزلتی نمانده است.

(از اشعار حسین بن علی (ع)، فرهنگ جامع سخنان امام حسین (ع)، ص 927)

 

عاشورا برای ما شیعه علی و هواخواه حسین بن علی، نماد ایستادن بر سر عقیده و شهادت دادن به راستی و صلابت آن عقیده است. اعتقاد به توحید، به اصالت عدالت در حاکمیت اسلامی و به آزادی که ریشه ایمان را در خاک خود پرورده و رشد می‌دهد و … امر به معروف و نهی از منکر که امام بر سرانجام این فریضه حاضر شد بایستد و برای تاریخ، برای نسل انسان شهادت دهد. شهادت به اینکه بزرگ‌ترین امر به معروف و نهی از منکر، کلمه حق عند سلطان جائر است. حسین ایستاد. به خون خود و صالح‌ترین بندگان خدا در تاریخ سوگند خورد تا بزرگ‌ترین عبادت تاریخ را از کف نداده باشد: سلطان جائری را به معروف امر کند، به رعایت آزادی انسان‌ها، به مراعات عدالت در برخورد با منتقدان و مخالفان، به صلاحیت در حکومت و سرانجام حفظ و احیای سنت محمد و سیره علی؛ یعنی همان «اسلام» که امر به همه این معاریف، تازه امر به «اسلام» بود. و از منکر نهی کند، از ظلم، از رواج دروغ و ریا، از به بند کشیدن روح و شخصیت و جسم آدم‌ها و … . تازه می‌بینم آن سخن که علی بزرگ برای ما به یادگار گذاشته که: تمام عبادات در برابر امر به معروف و نهی از منکر چون قطره‌ای در  برابر دریای معارف اسلامی است، یعنی چه؟ خون حسین، بزرگ‌ترین گواه عمل به سخن علی است و از همین روست که مروان در پاسخ به حسین (ع) می‌گوید: تو به جرم گناهان پدرت کشته می‌شوی!

 یکی از مواریثی که یزید از پدرش برده بود مجمع مشورتی و تبلیغی بود که در نقش نگهبان مصالح و منافع سلطنت اموی وجود یافته و سنت پیغمبر و متن قرآن و حتی سیره شیخین را پس از استماع اوامر معاویه و تعیین شاخصه‌ها و مصلحت سنجی‌های سلطنت اموی تعیین می‌کرد. این مجمع، نگهبان وجوه شرعی و مصلحتی اسلام اموی بود و معیارهای شرعی و تجربه نبوی را بر سیاست سفیانی و شیوه پسر ابوسفیان عرضه می‌کرد و پاسخ را چون دستورالعملی به جامعه می‌فرستاد. همچنین نقش تبلیغی تعیین‌کننده‌ای داشت و می‌توانست علی بن ابی‌طالب را جانی و کافر و خائن به تصویر کشد و حسین بن علی را خارجی و شورشی و ناآرام و ناراضی نامتعادل که زبان تندی داشت و خدا قتل او را می‌خواست، معرفی کند. این تبلیغات درست پس از جلسات منظم با معاویه و سپس یزید تصویب می‌شد و به مرحله اجرا درمی‌آمد. در این تبلیغات معیار؛ انصاف، راستی، حقانیت و واقعیت نبود بلکه هدف با تمام وجود وسیله را توجیه می‌کرد و عاملان، حق بکار بردن هر ابزاری را داشتند. تمام گناهان کبیره‌ای را که در نص قرآن از آن منع شده بودند با آسودگی تمام مرتکب می‌شدند و حتی در مقام اجرای حکم، کوچک‌ترین سنتی از سنن اسلامی یا متد پیغمبر را مراعات نمی‌کردند. این‌همه کاملاً به عمد و با قصد مشخص بود. بنیادی واضح هم داشت. آن بنیاد، همان سه شاخصه ای بود که سلطنت اموی و اسلام سفیانی را از اسلام نبوی، سنت شیخین و شاخصه‌های دقیق اسلام سیاسی عصر محمد متمایز می‌کرد و در حقیقت اسلام و حکومت اسلامی جدیدی را بنیان می‌نهاد. مهم‌ترین دلیلی که گماشتگان و مأموران اموی را نیز در انجام هر کاری در راستای اجرای فرمان سلطان مخیر و آزاد می‌گذاشت، همین عامل بود که نه کسی می‌توانست از خلیفه و حاکم مسلمین بپرسد که علت انجام کارش چه بوده است. نه کسی اساساً در متن نانوشته سلطنت خودبنیاد، مجاز بدین کار بود و نه کسی توان جلوگیری یا منع سلطان را از انجام امرش داشت. گماشتگان نیز در سرافکنده‌ترین و شرمسارترین حالت خود را مأمور و معذور می‌نامیدند تا از عذاب وجدان خود کم کنند. به این دو نمونه دقت کنید: ابواسحاق می‌گوید: شمربن ذی‌الجوشن با ما نماز می‌خواند. پس از نماز دست‌های خود را بلند کرده و گفت: خدایا تو می‌دانی که من مردی شریف هستم. مرا مورد بخشش قرار ده. من بدو گفتم چگونه خداوند ترا ببخشد در حالی که در قتل فرزند پیامبر معاونت کردی؟ شمر گفت: ما چه کردیم؟ امرای ما به ما دستور دادند که چنین کنیم. ما نیز نمی‌بایست با آن‌ها مخالفت کنیم. چرا که اگر مخالفت می‌کردیم از الاغ‌های آبکش بدتر بودیم. من به او گفتم این عذر زشتی است. اطاعت فقط در کارهای درست و معروف است. (لسان المیزان، ج 3، ص 151) عمرو بن حجاج که از فرماندهان عبیدالله زیاد بود نیز خطاب به سربازان خود می‌گفت: ما طاعت از امام را ترک نکرده و از جماعت کناره‌گیری نکردیم. طاعت و جماعت را حفظ کنید و در کشتن کسی که از دین خارج شده و با امام مخالفت کرده، تردید به خود راه مدهید. (تاریخ طبری، ج 4، صص 275 و 331)

 آن‌ها به راحتی در شکنجه‌ها، رفتار با زندانیان، مجازات خانواده‌های آن‌ها و نوع بازداشت و حبس ایشان، آزاد بودند و به‌ویژه از مراعات حرمت زنان مسلمان و حریم اینان بیم نداشتند. بازار تجاوز و غارت که داغ بود و پس از فاجعه کربلا و قتال حسین بن علی، واقعه حره، که یزید در آن فرمان داد تا سربازانش، آزاد از هر قیدوبند، بکارت دختران جوان مدینه رسول خدا را از هم بدرند و نیز حمله به مکه که در آن خانه خدا را با منجنیق ویران کرد و به آتش کشید، هنوز از خاطره مسلمانان نرفته است. همه این جنایات در سایه برهم خوردن امنیت و نظم خلافت و شورش بر فرمان خلیفه و حاکم مسلمین توجیه می‌شد و مأموران مدام می‌گفتند که به فرمان خلیفه چنین می‌کنند و بنا به همین دقیقه، عملشان صحیح و علت پیش گفته، مبری الذمه شان است. حتی خود یزید نیز در لحظاتی چنین بود. یزید نیز برای حسین و عاشورای فرزند علی، سوگواری کرد و مجلس گرفت و از قضا خواهر و فرزند و ایل‌وتبار حسین را بر سر سفره خود نشاند، و در کاخ پدرش گفت که همه جنایت تقصیر ابن زیاد بوده است. ولی تا آخر عمر، نه تنها عبیدالله را توبیخ یا عزل نکرد بلکه بر قدرت او نیز افزود.

یزید پس از عاشورا، تمام روزنه‌ها و منافذ علویان را برای برگزاری مجلس یادبود و زنده نگاه داشتن میراث حسین مسدود کرد. مزدوران و مأموران خود را به میان عراق و حجاز فرستاد تا مراقب باشند آیه‌ای از قرآن که متضمن ظلم‌ستیزی و آزادگی است، قرائت و تفسیر نشود، حدیثی از پیغمبر بر لب گوینده‌ای نرود، دعا و ثنای بر خلیفه مسلمین فراموش نشود، کسی کوچک‌ترین نقد و اعتراضی به سلطنت و کلیت حاکمیت نداشته باشد، یادی به نیکی از حسین و واقعه عاشورا نرود و از قضا، سب بر علی و حسین از قلم نیفتد و عاشورا به مثابه شورشی کور و فتنه‌ای که شق میان مؤمنین و تزلزل اساس سلطنت مبین بود، تفسیر شود. شهدای عاشورا، کشتگان محاربی خوانده شوند که خونشان به دلیل بغی بر خلیفه‌الله مباح بود و سر فتنه، حسین بن علی، کشته‌ای خوانده شود که خدا قتل او را در تقدیرش نوشته بود و از آن گریزی نبود و ولی امر مسلمین فقط طاعت ایزد کرده بود و بس! این تبلیغات می‌کوشید فاجعه عاشورا را در جهت خواست و رضای الهی و اجرای آن را به ید توانای حاکم مسلمین نشان دهد. یزید در همان مجلسی که برای حسین بن علی گرفته بود به علی بن الحسین، زین‌العابدین گفت: آیا خدا علی‌اکبر را نکشت؟ امام پاسخ داد: برادر بزرگ‌تری به نام علی داشتم که مردم او را کشتند. (ترجمه الامام الحسین (ع)، ص ۷۹) یزید در حضور اشراف شام به علی بن الحسین گفت: پدرت رابطه خویشی ما را قطع کرد، حق مرا نشناخت و با سلطنت من درآویخت. خدا هم بلایی را که دیدی بر سر او آورد. (تاریخ طبری، ج ۵، ص ۴۶۱؛ الفتوح، ج ۵، ص ۲۴۴)

در تاریخ عاشورا؛ که ما امروز با آن زندگی می‌کنیم این نخستین بار بود که عزای عاشورا زیر سایه سنگین نیروها و عمال آشنا و ناآشنای اموی برگزار می‌شد. عاشورایی با «پلیس محرم» که وظیفه داشت فتنه گران را شناسایی کرده، انواع فتنه را یک به یک احصا کرده و مراقب فضای معترضانه سوگواران و علویان باشد تا آتش فتنه گران محارب در نطفه خفه شود. باید گفت که این اقدام توجیه‌پذیر بود؛ چون اسلام اموی نمی‌خواست حقیقت عاشورا و شهدای عاشورا هرگز در جامعه منتشر شود. اسلام اموی بود که می‌کوشید سران فتنه عاشورا را قربانی توطئه خود علیه نظام خلافت و امنیت مسلمین معرفی کند. این یزید بود که همه وسایل اطلاع‌رسانی، بیت‌المال، سپاه و شمشیر و جهل مزدورانش را در دست داشت و چگونه راضی می‌شد که چهره راستین شهدای عاشورا در آفتاب راستی خود بنمایاند. ابن زیاد بود که مسلم را شرابخوار معرفی کرده بود و شمر بود که می‌گفت حسین از نماز و حج و طاعت الهی رویگردان شده و از امام مسلمین اطاعت نمی‌کند. در ادبیات اسلام سفیانی و مأموران آن؛ امام یزید بن معاویه، خلیفه‌الله فی‌الارض و مایه برکات و گردش زمین و خیرات مسلمین و طول عمر مؤمنین قلمداد می‌شد و انکار او با انکار خدا یکی بود. حسین با شهادت خود در عاشورا این چهره از خلیفه‌الله را در هم شکست و برای همیشه تاریخ رسوا کرد. شهادت حسین بن علی، با دست‌خالی و پیروانی اندک در میانه بیابانی تفتیده که خون از زمین می‌جوشید و آتش مرگ از آسمان بر سر می‌ریخت، این حقیقت را تا ابد برای شیعه روشن کرد.

 

عاشورای حسین

و لم یطلب علو القدر فی‌ها / و عز النفس الا کل طاغ

جز عاصی و طغیانگر/ کسی عزت و بزرگواری را در دنیا نمی‌جوید

از اشعار امام حسین بن علی (فرهنگ جامع سخنان امام حسین (ع)، ص ۹۱۵)

 

عاشورای حسینی ثمره «نه» ای بود که حسین بن علی به سه مفهوم غالب و قالب تهی زمانه خود داد:

۱- اطاعت از امام جائر و غاصب و فاسد

۲- لزوم حفظ جماعت به قیمت سکوت بر فساد و ظلم

۳- حرمت نقض بیعت به قیمت تباهی سنت رسول و شیوه اسلام

 امام حفظ سنت جدش محمد، اصلاح امت پیغمبر و احیای اسلام نیم مرده را بر آن سه مفهوم پیش گفته رجحان داد. البته این رجحان و تقدم برای حسین، سرانجام با خون او جامه عمل پوشید و سالیان بعد، از مسلمانانی که خون او را بر زمین ریختند یا نظاره کردند و یا سکوت، توابینی ساخت و پرورد که در راه بیداری گام نهادند. نخستین آنان در همان روز عاشورا، حربن یزید ریاحی، سردار پهلوان فرزند مرجانه، بود که خود حسین را به آن بیابان کشانده و اکنون آگاهی و طغیانش چنان در کوتاه زمان رخ می‌داد که یا باید چشم می‌بستی و به همه‌چیز می‌رسیدی و یا چشم می‌گشودی از همه‌چیز می‌گذشتی!

حر در یک آن به خود آمد. تا ظهر عاشورا گمان می‌کرد که کار به سمتی می‌رود که با خیری پایان می‌پذیرد اما تیر عمر بن سعد که به سوی کاروان حسین بن علی انداخته شد، حر را متوجه واقعه‌ای غم‌انگیز کرد. آیا این صلای فرزند فاطمه، فرزند محمد نیست که در این بیابان تفتیده می‌پیچد؟ " اما من مغیث یغیثنا لوجه الله تعالی؟ اما من ذاب یذب عن حرم رسول‌الله؟

حر لرزیده است.. عرق‌ریزان و نه خیس از گرماگرم نبرد در خاک کربلا که خیس پیچیدن تاروپود قلب هنوز بیدارش در شنیده آوای حسین در کربلا، به عمر می‌گوید: آیا آنچه حسین گفت برای شما کافی نیست تا دست از او بدارید؟

_ نه… کار به دست امیر ما عبیدالله است. باید فرمان ولی امر مسلمین، خلیفه یزید اجرا شود تا آخر

حر اولین شهید راه حسین است. اوج خودآگاهی و غرور آزادگی در شخصیت حر، در ظهر عاشورا رخ می‌نماید و در یک صبح تا ظهر از اولین سردار یزید که راه را بر امام بست، اولین شهید حسین را برمی‌کشد که راه را بر شهادت گشود. مهم اینجاست که حر از لحظه‌ای که حق را می‌فهمد دیگر به عقب نگاه نمی‌کند. آن لحظه که قله را از میان مه و غبار می‌بیند دیگر به پایین نمی‌نگرد. لحظه «حر بن یزید» امیر تا «حر بن یزید» شهید، ساعتی بیش نیست… در این یک ساعت از همه‌چیز دست می‌شوید. از زن، از فرزندی که با او به شهادت می‌رسد، از اموال، از خانه‌ها، از اسم و رسم، از شهرتش، از مدال‌هایی که انتظارش را می‌کشند، همه را یک آن به قربانگاه می‌برد و دیگر بازنمی‌گردد. دیگر نمی‌اندیشد که چه بود و چه شد؟ اندازه نمی‌گیرد. خط کش نمی‌گذارد و وزن نمی‌کند که چه دادم و چه گرفتم؟ تمام شد. از زندان یزید گریخت. او تا هم اینک در زندان بود و خود نمی‌دانست… نمی‌فهمید. ابعاد شخصیتش آنقدر کوچک شده بود که زندان یزید را دنیایی می‌دانست. عمر سعد در حر پیش از عاشورا ماند. همه دنیایش ری بود و در همان زندان پوسید تا دیوانه شد اما حر ناگهان پر شد و پر کشید. صدای امام به گوش همه می‌رسید اما هر گوشی که آن را نمی‌شنید و هر دلی که پاسخش نمی‌داد. ناگهان از شور ماورایی لبریز شد. پر از شعر، پر از ترانه آزادی، پر از حریت و ناگهان پر کشید و به سوی معشوق رفت. دیگر این زمین را یارای در بر گیریش نبود. همه چیز برایش در همان یک لحظه تمام شد و آغازیدن گرفت. رویش به آسمان بود. خدا را دید و از میان آتش و دود، آزاده از زندان یزید به درآمد. زندانی که خود برای خویش ساخته و قفل را به دست خود بر درش زده بود. حر با آفرینشی که در عاشورا داشت، به سمبل آزادگی بدل شد. سمبل گذشتن از هر چیز در راه خدا… در راه عشق… در راه آنچه با آن چون انسان می‌زیی.

اینک باز هم ماییم و یک چهره در شب شام غریبان حسین. چهره یزید که او هم در فکر عاشوراست. باید با عاشورای حسین چه کند؟ در فکر فرو رفته و نیک می‌داند که حسین بر حق بوده؛ مردم واقعاً او را خواسته بودند و بیست هزار نامه آنان گواه بر هر مرد و نامردی بود. او می‌دانست که حسین درد اصلاح این پیکر رنجور و به خون کشیده سنت جد و پدرش را داشت و به ساختن زندگی شاد، آزاد، مؤمنانه و تلاش در راه صلاح این ملت می‌اندیشید. می‌دانست که حسین جلوی خودکامگی و انحصار بیت‌المال و تمام مایملک جامعه اسلامی در دست فرقه‌ای کوچک را خواهد گرفت. زندان‌های مخوف و گورهای انسان کش بنی‌امیه را ویران خواهد کرد و حاکمیت دروغ و یاوه و توهم سایه خدا و عالمان بی‌درد و متملق و وعاظ السلاطین و مداحان خانه خلیفه و مروجان ریا و دغل‌کاری را برخواهد چید… و اینک یزید می‌دید که اگر آن شهید این بساط را برنچیده و ساقط نکرده، رسوایش کرده است! اینک ننگ رسوایی بود که مدام در گوش یزید زنگ می‌زد. هر شب کابوس می‌دید و سر حسین بر نیزه می‌دید. تازه او آن تصاویر را ندیده بود و اگر مانند امروز از تکنولوژی بهره داشت، زودتر و روشن‌تر می‌دید و دیگر نمی‌توانست گناه آن همه جنایت را به گردن عمالش بیندازد.

کابوس‌های یزید اما پایانی نگرفت؛ مانند زخم پای عبیدالله و صورت خولی و سرگیجه‌های شمر و دیوانگی عمر بن سعد… بی‌پایان شد. آن وقت یزید گمان نمی‌برد که بعدها کسانی پیدا شوند تا قصه او در تاریخ بنویسند.

او با هیچ تبلیغ و توجیهی نتوانست نور عاشورا را خاموش کند. نتوانست شهدای آن روز را محارب و بدنام و تفرقه‌افکن و منافق معرفی کند و پاکی نام و هدفشان را از یادها برد. اگرچه توانست راه‌هایی که رفته بود را برای میراث برانش به جا بگذارد تا آنان نیز آن مسیرها را بپیمایند و تجربه کهنه را نو کنند اما یاد، راه، هدف و مشی حسین را… نتوانست.

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (9)