اتفاق رابطه آفرینش

۲۶ آبان ۱۳۹۳
نوشته‌ای بر رونمایی کتاب «تئاتر و سینمای آربی اوانسیان»
زمان هنوز به کارش مشغول است و رأس ساعت چهارده و سی دقیقه صحنه خالی از فضایی سنگین و عمیق می‌شود. این ثانیه‌ها دقایق و ساعت‌ها حل می‌شوند در سلول‌هایمان و جاری در خون می‌مانند. من پدران و مادرانِ صحنه ایران را دیدم حتی آن‌هایی که سنگ، نمادی از روحشان شده..

 

مینه وارتومیان:


 حقیقت سال‌ها پنهان می‌ماند و تنها با یک رابطه… آنقدر محکم است که حتی خاکسترش زاینده

 

پرده‌ها باز می‌شوند و عمر نسلی از پشت مه بیرون می‌زند. باغ فردوس به زینت نامش جایی می‌شود برای بهشتی که وعده‌اش را هزاران بار در تاریخ داده‌اند. اما تاریخ…

سال‌ها می‌گذرند و به روزی می‌رسند که قرار است، کتاب بهانه‌ای باشد برای دیدن، احساس کردن و برقراری ارتباطی که فراموش شده است. رونمایی از کتابی که به اندازه تاریخ معاصر از عمرش می‌گذرد. مجری وقت تاریخ را شاید با تورقی کلیشه‌ای بیش از همه بیشتر می‌گیرد و بالاخره جایگاه سخن را به دست محمدرضا اصلانی می‌سپارد. او که با قاعده بازی آشناست همچون «شطرنج باد» بازی تاریخ را آغاز می‌کند. در این بازی همه هستند جز مایی که تاریخ را به باد سپرده‌ایم و دیگر کسی بازی‌مان نمی‌دهد. «سنگ صبور» بالاخره طاقتش تاب شده و کتش را درمی‌آورد. او کتاب را می‌گوید: کمپوزوسیونی از صداهاست که افراد را به سؤال می‌رساند. نواهایی که متعهدانه برای آفرینش تمامیت، گرد هم می‌آیند. گفت: تاریخ نایافته با گمشده تفاوت دارد. تاریخ نایافته در دسترس است اما ما از یافتنش عاجزیم. نامه‌ای به او می‌دهند که وقتش تمام شده اما «آتش سبز» قصد خاموشی نداشت و نامه را با صدای بلند خواند. زیر لب با لبخندی جسورانه گفت: از دست تئاتر حیوونکیِ اینجا… نوبت به سخنران بعدی رسید و هنوز ذهن من درگیر کلام محمدرضا اصلانی بود که می‌گفت: تاریخ موجودات نیست، بلکه وجودات است. تمام.

هوشنگ توکلی را دعوت کردند تا ادامه‌دهنده راه باشد. وی با افسوسی شروع می‌کند: افسوس از اینکه در جوانی آربی را طوری که باید، نشناختم، صحنه را ترک می‌گوید.

آزاده شاه میری آمد و تنها چیزی که به یادگار گذاشت صحبت از نسل و دهه خود بود. اینکه وی و هم‌داستان‌هایش ورودیِ سال 79 دانشگاه‌اند. گفت: آن زمان چه بود و چه نبود. اینکه هیچ برای اتکا نداشته‌اند و سرکوب شده به دنبال سرکوب‌شدگان گشته‌اند. ولی نه من او را می‌شناسم نه افرادی که سن بیشتری از من دارند. شاید دنیا دارد کم‌کم بزرگ می‌شود و چشمان ما کوچک؟ وقتی زمان همچنان در دستان صحنه است، نورها خاموش می‌شوند و تصویرِ زاون قوکاسیان که در بیمارستان با چشمانی پر از امید به لنز می‌نگرد، به نمایش گذاشته می‌شود. زمان می‌ایستد. او بر تخت بیماری آرام آرمیده و ما دنبالش می‌کنیم… می‌دویم تا شاید اندکی نزدیک‌تر شویم از این دور…

بعد هم طبق معمول کسی آمد و نقش دایره المعارف را بر صحنه آغاز کرد. آربی اوانسیان متولدِ سالِ …

و این مقدمه‌ای می‌شود برای شنیدنِ صدایِ آربی اوانسیان؛ آن هم بعد از سال‌های سکوت.

دست از قلم برمی‌دارم. فیلم شروع شده. هیس… می‌نشیند. نگاه می‌کند. به دقیقه زمینی نمی‌دانم اما برایِ من عمری روی آن صحنه سکوت می‌کند و همین که می‌خواهد حرفی بزند… لبخند می‌زند و دوباره سکوت. از اینکه درونش چه نهفته نمی‌دانم. اما من رابطه‌ای با چشمانش برقرار می‌کنم که او چند دقیقه بعد در موردش حرف خواهد زد (از برقراری رابطه‌ای که خود رمز و راز است). گویی نوری آسمانی از بالای صحنه به رویش تابیده… لب به سخن و شنیدن به دیدن می‌رسد.

می‌گوید به تصویر بسیار حساس است. گریه‌اش عمیق نیست اما انگار سال‌ها خاطره را با قطره‌ای اشک از تصویر قوکاسیان یادآور می‌شود. آفرینشِ نمایش به آفرینشِ معنا. از زمان گفت و تاریخی برای نگاشتن کتابش گذشته است. از منطق درک کردن هنر در زمانه خود و اینکه نیاز پرطمطراقی سخن نبود. گفت همه‌چیز از رابطه شروع می‌شود.

قبلاً قلمم را زمین گذاشتم و جوهر خود را تقدیم کردم. چیزی بیشتر سخن نگفت مگر از آفرینش کتابِ خود.

آفرینش… و مرا متقاعد ساخت. زمان هنوز به کارش مشغول است و رأس ساعت چهارده و سی دقیقه صحنه خالی از فضایی سنگین و عمیق می‌شود. این ثانیه‌ها دقایق و ساعت‌ها حل می‌شوند در سلول‌هایمان و جاری در خون می‌مانند. من پدران و مادرانِ صحنه ایران را دیدم حتی آن‌هایی که سنگ، نمادی از روحشان شده… هنر زنده بود و من شاهن سرکسیان را دیدم، در خاطره آربی اوانسیان دیدم.

پرده‌ها بسته می‌شوند…

نسل‌ها می‌آیند…می‌روند…

اما آنچه می ماند مه است…

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (25)