سرگذشت کانون نویسندگان ایران

۵ آذر ۱۳۹۳
بخش دوم: فصل دوم کانون نویسندگان ایران (۱۳۶۰ ـ ۱۳۵۶)/ قسمت ۲- کانون و رهبری هیأت دبیران موقت / ۲/۲-شب‌های شعر انستیتو گوته: قسمت دوم / به قلم: محمدعلی سپانلو

۲/۲-شب‌های شعر انستیتو گوته

امروزه تعمق در نوشته‌هایی از این دست که از احساسات و توقعات نسل جوان به ویژه محصلان، دانشجویان و معلمان یا کارمندان عاصی و سیاست زدهٔ آن دوران خبر می‌دهد، با توجه به ناهمزمانی سطوح فرهنگی در جامعهٔ آن سال‌ها و البته با این امتیاز که ما از پی آمدها و پیش آمدهای بعدی اطلاع داریم، شاید برخی برداشت‌های ویژه را دربارهٔ روانشناسی نسل تأیید کند. مثلاً در ذهن و ضمیر ارواح تشنه‌ای که ناگهان با محیط بالنسبه مساعدی برای ابراز وجود و دخالت در سرنوشت خود روبرو شده بودند، بیش از آن که میل به شناخت و آگاهی از طریق تبادل اطلاعات و افکار باشد، اشتیاق به «دریافت پیام» و «ابلاغ رهنمود» چشمگیر بود. دشواری یک سازمان فرهنگی – دموکراتیک، چون کانون نویسندگان، این بود که پیش از آن که گوش شنوایی بیابد با مخاطبانی روبرو می‌شد که از قبل به وسیلهٔ صدها جزوه و پلی‌کپی ممنوعه و صداهای رادیوهای خارج از کشور رهنمودهایی قاطع گرچه خام و ابتدایی – دریافت کرده بودند. علاوه بر آن کتاب‌های محبوبشان، که از تنگنای سانسور رهایی یافته و منتشر می‌شد، نیز به نام آخرین دستاوردهای علم، ایدئولوژی خاصی را تبلیغ می‌کرد که همه «تنها راه» نشان می‌دادند. بخشی از کتاب‌های کم مایهٔ آن روزگار که معمولاً با تشریح تئوری تکامل نژاد انسان و طرح تزهای داروین آغاز می‌شد؛ در مسیری از پیش تعیین شده و به نام تکامل اجتماعی، به تأیید و تبلیغ همان ایدئولوژی‌ها می‌پرداخت. این گونه تالیفات را که تیراژ بالایی هم داشت ناظران به طنز کتاب‌های «عنتر میمونی» می‌نامیدند.

نقره کار برابر مشاهدات عینی خود یادآور می‌شود که گرچه «ده شب شعر و سخن منشأ اثرات فرهنگی، ادبی، سیاسی در جامعه‌مان شد اما به نظر من بر این واقعیت نیز نمی‌توان سرپوش نهاد که گرایش غالب در این اثرگذاری‌ها حضور اندیشهٔ چپ رادیکالیسم و آزاد اندیشی بود».

 در حضور یا غلبهٔ اندیشهٔ چپ رادیکالیسم شکی نیست، اما آزاد اندیشی؟

می‌دانیم که در طول شب‌های شعر، شنوندگان چپ گرا، شاعری را که شعرهای مذهبی خوانده بود هو کردند، پس به حضور آزاد اندیشی در اندیشهٔ چپ یقین کامل نداریم. بعضی به گونه‌ای راه حل‌های ایدئولوژیک خود را با مدعای تنها شکل مبارزهٔ «مترقی» مطرح می‌کردند که اذهان مخالف یا دیگراندیشان مجال ابراز پیدا نکند و بدیهی است به طرف مقابل نیز نمونه دادند که چون به قدرت رسید همین رفتار را پیش گیرد.

آنان شب‌های شعر را فقط پایگاهی برای مبارزهٔ سیاسی مطلوب خود می‌دانستند و کانون نویسندگان بیشتر به نظرشان نوعی محفل خرده برژوایی می‌رسید که باید از امکانات آن استفاده کرد حتی اگر قربانی شود. از نویسندگان غیر سیاسی که فقط به ذات مستقل ادبیات توجه می‌کردند نیز تلقی تخطئه‌آمیزی داشتند.

نقره کار از قول گروه محلی خود اعتراف می‌کند که: واقعیت این بود که ما چندان اعتقادی به کار اهل قلم در سرنگونی اختناق نداشتیم، به ویژه اهل قلمی که با سیاست میانه نداشت و از آن فاصله می‌گرفت.

قضاوت جمعی چنین رفیقانه که در پایان از نتایج شب‌های شعر راضی‌اند از این قرار است که: «ترکیب و هویت شاعران و نویسندگان و محققین شرکت کننده، موضوعات مطرح شده در آثار ارائه شده، استقبال بی سابقهٔ مردم از آن، ویژگی‌های شرکت کنندگان و نیز پی آمدهایش، یکی از رویدادهای مهم فرهنگی و سیاسی جامعهٔ ما در دوران سلطنت خاندان پهلوی است و از اعتراض‌های جسورانهٔ هنرمندان روشنفکر به سانسور، اختناق و قلم شکنی…» به عنوان خدمات کانون نویسندگان ستایش می‌کنند. چرا که آن را «عاملی مؤثر در گسترش فعالیت بسیاری از کانون‌ها و تشکل‌های صنفی و دموکراتیک در آن مقطع می‌شمارند و بیش از هر چیز بر خصلت اعتراضی مبارزه جویانه» یک نهاد فرهنگی ارزش می‌گذارند.

به طور کلی برگزاری همایش‌های فرهنگی از جانب یک تشکیلات دمکراتیک نظیر کانون نویسندگان ایران، دو وجه عمده می‌تواند داشته باشد: نخست وجه آکادمیک و آموزشی، دوم وجه خبری و انگیزشی که در واقع جنبه فرعی و تبعی بخش نخستین است. در زمینهٔ وجه اول بعضی از سخنرانی‌ها غنی و سرشار از اطلاعات لازم تهیه شده بود؛ مثلاً گفتار هوشنگ گلشیری در شب ششم پیرامون ادبیات داستانی یا سخنان داریوش آشوری (شعر آزادی است) در شب هفتم. اما اجرای برنامه‌هایی با این محتوا نسبت به کل برنامه‌ها، در اقلیت قرار داشت. حتی بهرام بیضایی که پیرامون وضع موجود تئاتر و سینما نوشتهٔ مفصلی تدارک دیده بود، با ملاحظهٔ جو برانگیختهٔ موجود آن را کنار گذاشت و شفاهاً به انتقاد از سانسور پرداخت، که چنان که خواهیم دید بخشی از حرف‌های او به سانسور گروه فشار در خود جمعیت برمی‌گشت. اما اغلب سخنرانی‌ها به خاطر توقع مخاطبان که مضامین دیگری به برگزارکنندگان شب‌ها پیشنهاد یا القاء می‌کردند، تنها وجه انگیزشی یافت. کانون نویسندگان در نیل به این هدف فرعی، که گسترش اعتراض علیه رژیم سانسور باشد، البته رسالت خود را بهتر انجام خواهد داد.

خبر داریم که گروه‌های مخفی طرفدار مبارزهٔ مسلحانه، کانون را متهم می‌کردند که با برپا کردن نوعی «هاید پارک» برای دیکتاتوری حاکم «سوپاپ اطمینان» تعبیه کرده است تا مبارزهٔ قهرآمیز انقلابی را به برخورد مسالمت آمیز و قانونی تبدیل کند؛ حتی تهدید می‌کردند که نمایش را به هم خواهند زد. شعرخوانی سعید سلطان پور که با شورش علیه برنامه‌ریزی مصوب هیأت دبیران آغاز شد، بهانهٔ تحریم یا اخلال را از آن گروه‌ها گرفت که صدای گمشدهٔ خود را در سروده‌هایی چنان باز می‌یافتند.

کافی است به شعرهایی که زیر نام سلطانپور در کتاب «ده شب» چاپ شده بنگریم؛ بسامد واژهٔ خون آن قدر هست که تقریباً به هر سطر آن یک سهمیهٔ خون می‌رسد. جمعیت ناراضی و عاصی بود، دیدش از دنیا مطلق سیاه و سفید بود، تصویری از ساختن جامعهٔ نو داشت یا نداشت، نبَرد و خون ریزی و شهادت، به مثابهٔ آغاز ضروری، به دیده‌اش جذاب می‌نمود. پرهام می‌گوید ما فکر کردیم به‌آذین، سلطانپور را تحریک کرده است و این توطئه است از طرف حزب توده که حکومت را برانگیزد. در نخستین جلسهٔ مخصوص برگزار کنندگان به سلطانپور توپیدم که تو شعرهای دیگری جز آن چه قبلاً به ما نشان داده بودی خواندی، با این کار همه ما را به خطر می‌اندازی، اگر جمعیت بشورد و چند نفری اینجا کشته شوند با وجدانت چه کار خواهی کرد؟ سلطانپور عذر خواست و گفت حق با شماست، من تازه از زندان آمده‌ام و احساساتی شده بودم.

 تا آنجا که مربوط به نتایج شعرخوانی و شورانگیز سلطانپور می‌شود اقدام او به همان حس عصیان، که مقدمهٔ انقلاب ایران بود، خدمت کرد و تا آنجا که به خودش مربوط می‌شود او مرگ خود را جلو انداخت و تا آنجا که به کانون نویسندگان مربوط می‌شود چنان رفتاری تختطئهٔ اصول دمکراتیک کانون بود که بر اساس تصمیم گیری دسته جمعی تعیین می‌شد.

چقدر فرق است میان خودسری او با انضباط کسانی چون ساعدی و م.آزرم که می‌توانستند به اندازه او یا بیشتر از او هیجان انگیز و جمعیت پسند سخن بگویند یا شعر بخوانند، اما به خط مشی مصوب کانون احترام گذاشتند. آزرم پیش از شعرخوانی گفته بود:

«در هر کار جمعی به ناگزیر ملاحظاتی هست … احساس مسئولیت جمعی اخلاقاً برای من محدودیتی ایجاد می‌کند». به هر حال سازمان‌های چپ گرا با این پندار که نمایندهٔ اکثریت جامعه و حامل رسالت تاریخی پیشتازی برای طبقهٔ کارگری هستند، در محیط شب‌های شعر فقط به خلق و خوی اطاعت از رهبران بالا دست دامن زدند که خود مقدمات مقهور شدن ایشان را، از لحاظ سیاسی و اخلاقی، در برابر اکثریت مردم که همین سبک سنتی را می‌شناختند فراهم کرد. پیام کانون نویسندگان ایران آزادی اندیشه و بیان و قلم بود؛ اما برای کسانی که بنا بر مرامشان کانون را یک نهاد بورژوایی می‌دانستند که باید از آن به عنوان وسیله استفاده کرد، چنین پیامی شعاری مرحله‌ای و مقطعی به شمار می‌آمد.

بازتاب‌های اضطرابی پنهان را به خصوص در پیام کانون نویسندگان که در آخرین شب به وسیله هوشنگ گلشیری قرائت شد، می‌توان دریافت. کانونی که آماده بود پیام خود را در مورد آزادی‌ها و مبارزهٔ فرهنگی، جایی که قلم بر مسلسل مقدم است، بدون بیم و ملاحظه از رژیم خفقان به صراحت منتشر کند، خود در مقابل چند هزار نفر مخاطبانش وضع دفاعی می‌گیرد. به آن‌ها مجیز می‌گوید که با همهٔ سوء ظن‌ها برنامه‌هایش را تحمل کردند و با فروتنی اعلام می‌کند » و آموختیم «چگونه آزادی را پاس بداریم». آموختن از گروه‌هایی که عادت به رهبری از بالا قوهٔ تفکر مستقل را از آن‌ها می‌گرفت؛ یکی از میراث مخرب جامعه سنتی که به جای شناخت از طریق تحلیل، طالب دریافت احکام است. یادآوری مسایلی که امروزه بدیهی می‌نماید شاید این فایده را داشته باشد که در آینده از تکرار اشتباهات مشابه احتراز گردد.

باز به کتاب «ده شب» برگردیم. بخش‌هایی از برنامه‌های اجرا شدهٔ کانون تحت تأثیر فضای هیجانی و عصبیتی که گروه‌های فشار پدید آورده بودند قرار نگرفت. از این منظر دو سخنرانی شنیدنی‌تر است که می‌توان آن‌ها را در راستای هدف‌های مشترک کانون یا نمادی از مقاومت منفردانه روشنفکران دانست:

سخنرانی اسلام کاظمیه و بهرام بیضایی (که تصادفاً طرف توجه نویسندگان دو گزارش یاد شده نبوده است). در شب هفتم اسلام کاظمیه حرف می‌زند. می‌توان حدس زد با نگاه به محیط عصبی شب‌های پیش، او به عنوان یکی از اعضای هیأت دبیران کوشیده است آرام و مسئولانه سخن بگوید. نطق او تبدیل به یادآوری نام و ارزش برخی نویسندگان سانسور زده و سرهم بندی کردن مثال‌هایی از سانسور شده است. سپس برای پر کردن وقت مواردی از قانون اساسی و اعلامیه حقوق بشر را نقل می‌کند که مربوط است به احترام فرد و منزلت انسان، به ویژه حقوق اهل قلم.

ظاهراً در آن شب‌ها چنین سخنانی از شدت بدیهی بودن غیر لازم و منسوخ به نظر می‌رسید. گویا همه آن را می‌دانستند، اما اکثریت با کردارشان نشان می‌دادند که یا اهمیتش را درک نکرده‌اند یا به آن اعتقاد ندارند. این اصول هنوز که هنوز است می‌تواند فلسفهٔ وجودی هر تشکیلات فرهنگی و دمکراتیک از جمله کانون نویسندگان ایران باشد. اسلام کاظمیه که سرانجام در غربت در پی سرخوردگی از سیاست بازی‌هایی که همواره بر عنصر فرهنگی او غلبه داشت خودکشی کرد، با یادآوری ازرش‌هایی که تکرارش بی‌جهت می‌نمود هوشیاری و موقع شناسی خود را نشان داد. ما نیز همان اصول را که حاوی فلسفه‌ای هنوز زنده و سازنده است، در جملات کاظمیه تکرار می‌کنیم:

«… دوستان بزرگم آقای دکتر آدمیت و اقای دکتر حاج سید جوادی از انواع چاپ‌های قانون اساسی داشتند. از هر کدام یکی گرفتم و چند ماده از قانون اساسی رو برای شما خواهم خواند، چه اعلام کرده‌ایم که کانون نویسندگان ایران بر اساس قانون اساسی حقوق فردی و جمعی و آزادی‌های آن را طالبه.

اصل هفتم از متمم قانون اساسی: «اساس مشروطیت جزئاً و کلاً تعطیل بردار نیست». هر ماده‌ای گویاست اگر توجه کنید. اصل هشتم: «اهالی مملکت ایران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود». اصل نهم: «افراد مردم از حیث جان و مال و مسکن و شرف محفوظ و مصون از هر نوع تعرض هستند و متعرّض احدی نمی‌توان شد مگر به حکم و ترتیبی که قوانین مملکت معیّن نماید».اصل دهم: «غیر از مواقع ارتکاب جنحه و جنایات و تقصیرات عمده، هیچ کس را فوراً نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم کتبی رییس محکمهٔ عدلیه بر طبق قانون و در آن صورت نیز باید گناه مقصر فوراً یا منتها در ظرف 24 ساعت به او اعلام و اشعار شود».اصل سیزدهم: «منزل و خانه هر کسی در حفظ و امان اوست. در هیچ مسکنی قهراً نمی‌توان داخل شد مگر به حکم و ترتیبی که قانون مقرر نموده». اصل چهاردهم: «هیچ یک از ایرانیان را نمی‌توان تفی بلد و یا منع از اقامت در محلی و یا مجبور به اقامت در محل معینی نمود، مگر در مواردی که قانون تصریح می‌کند». اصل شانزدهم: «ضبط املاک و اموال مردم به عنوان مجازات و سیاست ممنوع است مگر به حکم قانون».

گلشیری از کتابش یاد می‌کرد که تو قفسه‌اش بوده و حالا نیست. این اصل رو دوباره می‌خوانم. «ضبط املاک و اموال مردم به عنوان مجازات و سیاست ممنوع است مگر به حکم قانون». اصل بیستم: «عامهٔ مطبوعات غیر از کتب ضلال و مواد مضره به دین مبین آزاد و ممیزی در آن‌ها ممنوع است ولی هر گاه چیزی مخالف قانون مطبوعات در آن‌ها مشاهده نشود، نشر دهنده یا نویسنده طبق قانون مطبوعات مجازات می‌شود (بعد از انتشار). اگر نویسنده معروف و مقیم ایران باید، ناشر و طابع و موزع از تعرّض مصون هستند». اصل بیست و دوم: «مراسلات پستی، کلیتاً محفوظ و از ضبط و کشف مصون است مگر در مواردی که قانون استثناء می‌کند».اصل بیست و سوم: «افشا یا توقیف مخابرات تلگرافی ممنوع است مگر در مواردی که قانون معیّن می‌کند». اصل بیست و ششم: «قوای مملکت ناشی از ملت است. طریقهٔ استعمال آن قوا را (معذرت می‌خواهم احساساتی می‌شوم وقتی می‌بینم هست) قانون اساسی معین می‌کند. قوای سه گانه (یعنی قوه مقننه، مجریه، قضاییه) همیشه از یکدیگر ممتاز و منفصل خواهد بود». یعنی دادگستری باید مستقل باشد و کسی به قاضی دستور ندهد.

این اعلامیهٔ جهانی حقوق بشره که ما عضوش هستیم، دولت و ما متعهد به اجرای آن هستیم. مفصله، معذرت می‌خواهم ولی اساسیه. قرار بود صحبت نکنم و وقتم رو به آشوری بدم که دربارهٔ یه گوشه‌ای از آزادی صحبت بکنه. شروع می‌شه با یک مقدمه‌ای: از آنجایی که شناسایی حیثیت ذاتی کلیهٔ اعضای خانوادهٔ بشری و حقوق یکسان و انتقال ناپذیر آنان اساس آزادی و عدالت و صلح را در جهان تشکیل می‌دهد و از آنجا که عدم شناسایی و تحقیر حقوق بشر منتهی به اعمال وحشیانه‌ای گردیده است که روح بشریت را به عصیان واداشته و ظهور دنیایی که در آن افراد بشر در بیان عقیده آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند به عنوان بالاترین آمال بشر اعلام شده است … (جامی اندازم یک مقدارش را) از آنجا که دوّل عضو متعهد شده‌اند که احترام جهانی و رعایت واقعی حقوق بشر و آزادی‌های اساسی را با همکاری سازمان ملل متحد تأمین کنند، از آنجا که حسن تفاهم مشترکی نسبت به این حقوق و آزادی‌ها برای اجرای کامل این تعهد کمال اهمیت را دارد، مجمع عمومی این اعلامیه جهانی حقوق بشر را آرمان مشترکی برای تمام مردم و کلیهٔ ملل اعلام می‌کند تا جمیع افراد و همه ارکان اجتماع این اعلامیه را دائماً در مد نظر داشته باشند. (بدین مناسبت خواهش کردم بگیرید این‌ها رو بخونید و بدونید که کانون نویسندگان، اعلام شده است که در این حدود عمل می‌کند) و مجاهدت کنند که به وسیله تعلیم و تربیت احترام این حقوق و آزادی‌ها توسعه یابد و با تدبیر و تدریجی ملی و بین المللی شناسایی و اجرای واقعی و حیاتی آن‌ها، چه در میان خود ملل عضو و چه در بین مردم کشورهایی که در قلمرو آن‌ها باشند تأمین گردد.

ماده اول:: «تمام افراد بشر آزاد به دنیا می‌آیند و از لحاظ حیثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان می‌باشند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند».

ماده سوم: «هر کس حق زندگی، ازادی و امنیت شخصی دارد». ماده پنجم: «احدی را نمی‌توان تحت شکنجه یا مجازات یا رفتاری قرار داد که ظالمانه یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد».

ماده ششم: «هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی او در همه جا به عنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود». ماده هفتم: «همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بدون تبعیض و بالسویه از حمایت قانون برخوردار شوند». ماده دوازدهم: «احدی در زندگی خصوصی، امور خانوادگی، اقامتگاه یا مکاتبات خود نباید مورد مداخله‌های خودسرانه واقع شود و شرافت و اسم و رسمش نباید مورد حمله قرار گیرد. هر کس حق دارد در مقابل این گونه مداخله و حملات مورد حمایت قانون قرار گیرد». ماده سیزدهم: «هر کس حق دارد که در داخل هر کشوری آزادانه عبور و مرور کند و محل اقامت خود را انتخاب کند». ماده چهاردهم: «هر کس حق دارد در برابر تعقیب، شکنجه و آزار پناهگاهی جستجو کند و در کشورهای دیگر پناه اختیار کند». ماده نوزدهم: «هر کس حق آزادی عقیده و بیان دارد و حق مزبور شامل آن است که از داشتن عقاید خود بیم و اضطرابی نداشته باشد و در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد». ماده بیستم: «هر کس حق دارد آزادانه مجامع و جمعیت‌های مسالمت آمیز تشکیل دهد. هیچ کس را نمی‌توان مجبور به شرکت در اجتماعی کرد». ماده بیست و هفتم قسمت دومش: «هر کس حق دارد از حمایت معنوی و مادی آثار علمی و فرهنگی یا هنری خود برخوردار شود». ماده بیست و هشتم: «هر کس حق دارد برقراری نظمی را بخواهد که از لحاظ اجتماعی و بین المللی حقوق و آزادی‌هایی را که در این اعلامیه ذکر شده است تأمین کند و آن‌ها را مورد عمل بگذارد». این قانون اساسی بود و اعلامیه حقوق بشر. این قالبی است که ما اهل قلم برای ادامهٔ کار خود برگزیدیم و شرافتمندانه امیدواریم که از آن منحرف نشویم».

و اما سخنان بهرام بیضایی:

حرفهای بیضایی از آن لحاظ اهمیت دارد که بر خلاف بعضی از سخنگویان که عقیده‌ای سوای اکثریت جمعیت داشتند لکن به احترام یا ملاحظهٔ آنان می‌کوشیدند از کنار قضایا بگذرند، این یکی مستقیماً به قلب موضوع می‌زند، یعنی آشکارا از خود شنوندگان انتقاد می‌کند. اگر این سخنرانی نبود، امروزه پس از گذشت سال‌ها، به نظر می‌آمد که هیچ کس از تعبّداتی که جمعیت بر سخنران‌ها تحمیل کرد ناراضی نبوده است.

بیضایی بعد از اشاره به سانسورهای رسمی که بر سینما و تئاتر اعمال می‌شود، با این عبارت مبحث جدیدی را می‌گشاید: «شما سانسورهای دیگری در کنار سانسور اصلی دارید» که علت آن خود فریبی است. همه ما زیر اسم این واقعیت کار می‌کنیم. باید به یاد بیاوریم که لفظ واقعیت و البته معادل فرنگیان یعنی کلمهٔ رئالیسم در ادبیات آن سال‌ها در هاله‌ای تقریباً «تقدس آمیز» احاظه شده بود. مفهومی که در ادبیات و هنرها و فلسفه به مکتب خاصی اطلاق می‌شود، ملک طلق اندیشه‌های انقلابی چپ گرا و گواه حقانیت آن‌ها به شمار می‌آمد. واقعیت حداقل به تعریف شنوندگان شب‌های شعر عبارت بود از شناخت عینی پدیده‌های جهان در مقابل خیال بافی‌های ذهن، علم در مقابل خرافات، تشریح دقیق حقایق در مقابل مکتب‌های انحرافی که امپریالیسم غرب و نظریه گزاران بورژوایی برای خنثی کردن جهش‌های فکری دنیای ستم کشیده و استثمار شده مطرح کرده‌اند. رئالیسم دست مایهٔ ترقی و نجات بود و بقیه به توطئهٔ دشمنان یا تفنّن «بی خیال دمکرات‌ها»! البته هر کس مکتب سیاسی خود را قبلاً انتخاب کرده بود، واقعیت‌ها را هم به تعریف همان مکتب می‌شناخت و بنا بر تاکتیک‌های مبارزاتی به اشکال گوناگون به آن استناد می‌کرد. در این باره بیضایی می‌گوید:

«احتمالاً واقعیت کلمه‌ای است که همه به کار می‌بریم، سکه‌ای است که خرج می‌کنیم، ولی منظورمان از واقعیت واقعاً واقعیت نیست بلکه مصلحت است؛ واقعاً نمی‌خواهیم کسی همهٔ واقعیت را بگوید، آن قسمت از واقعیت را می‌خواهیم که فعلاً به صلاح است».

گوینده در این مورد به خصوص به برخی گروه‌های سیاسی کنایه می‌زند که بسته به شرایط مشخص گاه افشاگری را واقعیت می‌داند و گاه سکوت را، به ویژه در مورد آفت سانسور، یعنی مسئلهٔ اصلی کانون نویسندگان، در جایی با حدت و شدت مخالف‌اند و جای دیگر به خاطر مصالح عمومی بر آن چشم می‌پوشند. گوینده با آوردن چند صفت رایج به فریب‌هایی می‌رسد که لباس واقعیت می‌پوشند زیرا واقعیت به تعابیر مختلف مؤثر است یا سازنده است، امیدوار کننده است یا پویاست، یا متعهد است یا ما خوش داریم و دست آخر ممکن است اصلاً ربطی هم به واقعیت نداشته باشد. تا اینجای بحث هنوز بیان کلی امور است؛ شنونده می‌تواند همه این حرف‌ها را تعریضی به رژیم ایران بداند که گویا تنها انتقاد از آن مجاز بود. اینجا سخنران با ذکر نمونه‌ای به مقصود اصلی بحث خود گریز می‌زند: «یکی از مثال‌های عمده در این زمینه تاریخ ایران است». اگر نمایشی تاریخی بخواهد روی صحنه برود از نظر سانسور حکومتی این نمایش نباید مخالف دیدگاه مراجع رسمی نسبت به گذشته باشد، «متقابلاً به عنوان عکس العمل مراجع رسمی، تاریح دیگری ساخته می‌شود، همان قدر غیر واقعی و همان قدر مصلحتی که در آن مردمان قربانی، آن‌ها که عمرشان در گرو آب و محصول می‌گذشته و از حداقل دانش معمولی محروم بوده‌اند، همه عالم علم الاجتماع و آگاه به نقش تاریخی خود معرفی می‌شوند و به انتخاب فلسفی و سخن پراکنی در مورد تعهد دست می‌زنند».

اشارهٔ بیضایی آشکارا مکتب تاریخ نویسی شوروی را در بر می‌گیرد، به خصوص کتاب‌هایی را که راجع به تاریخ ایران نوشته بودند و همان اواخر به فارسی ترجمه شده بود. بخش عمدهٔ جوانان چپ گرا این کتاب‌ها را به مثابهٔ تاریخ واقع گرا، که مبارزات خلق‌ها و طبقات اجتماعی را زیر تأثیر متقابل روبنا و زیر بنا شرح می‌دهد، می‌شناختند. مقصود بیضایی این است که اگر تواریخ تحریف شده یا ناقص مولفان ایرانی سانسور زده یا متأثر از عواطف ارتجاعی ملی و قومی است، کتاب‌های تاریخ هم که محبوب این جوانان است در قالب‌هایی از پیش تعیین شدهٔ ایدئولوژیک نگاشته شده و همان قدر واقعیت را نسخ می‌کند. با این مقدمات جمعیت نباید متوقع باشند که این سخنران نیز باب میل آن‌ها مطالب خود را در چارچوب مبارزات طبقاتی بر اساس ایدئولوژی مارکسیسم روسی ارائه کند.

بیضایی در ادامهٔ بحث بار دیگر از حرفهٔ خود مثال می‌زند و فاش می‌کند که علاوه بر دستگاه سانسور حکومت، افراد و گروه‌های دیگری هستند که از نظر سیاسی خود را جزو اپوزیسیون متعهد می‌دانند، لکن اگر اثری را با مرام خود موافق نیابند از راه کوباندن و بد نام کردن آن نوعی سانسور غیر مستقیم اعمال می‌کنند. یعنی هر انتقادی باید فقط مطابق آرمانهای آنان باشد و الّا به صملحت نیست.

«ما در کارمان تئاتر و سینما، گاهی دیدده‌ایم که دستگاه نظارت و منتقدان متعهد بی خبر از هم با هم همصدا شده‌اند در کوباندن آثاری که از آن طعم تلخ واقعیت احساس می‌شود و نه مصلحت… برای تئاتر و سینمای بهتر تماشاگران بهتر لازم است و همچنین فضایی که در آن مکالمهٔ آزاد وجود داشته باشد و هر عقیده بلندگوی خود را داشته باشد». بیضایی به کار بردن کلماتی که اغلب متعلق به ادبیات چپ گرای این سال‌هاست، کلماتی که حال و هوای جادویی یافته بود، نظیر تعهد، پویایی، واقعیت، تاریخ و از این دست، برای مخاطبانش شکی باقی نگذاشت که قسمتی از انتقاد او شامل آنان می‌شود و در واقع روشنگری بیشتر مقصود خود و رسوا کردن کسانی که با نوعی عوام فریبی روشنفکرانه به شهرت و محبوبیت رسیده بودند، چنین می‌گوید: «نبض جماعت را می‌توان شمرد، و آنچه را که توقع دارد کم و بیش به او داد و اگر کسی هست که از این نقطه ضعف استفاده نمی‌کند معنی‌اش احتمالاً این است که کمتر متقلب است، ولی مهم است که بیشتر تماشاگران علاقمندند که فریب داده شوند». چگونه به میل آن‌ها و در جهت عشق کورکورانه‌ای که در فضای مسدود فکری جای عقیده را گرفته بود گفتن و نوشتن، شعارهای مورد پسند آن‌ها را تکرار کردن، انقلابی گری و قهرمان شدن. اکثریت خواهان زبان مستقیم و ارتباط فوری است بدون حوصلهٔ هیچ جهش یا تجربهٔ واقعاً هنرمندانه یا تفکر عمیق تر. آخرین جملات بیضایی در واقع یک جای خالی را پر کرده است، آنچه که می‌توانست بخشی از گفتگوی نهایی بین کانون یا جمعیت جوان و از فراز سر آن‌ها همه ملت باشد.

«من خیال می‌کنم روزگاری که در آن دستگاه دولت از طرفی و جماعت با فرهنگ از طرف دیگر به یک سان سازنده را محدود می‌کند بد روزگاری است. من خیال می‌کنم اگر این خانه تکانی باید رخ بدهد مقداری از آن هم باید این طرف در ما اتفاق بیفتد. باید توجه کنیم که کلمه‌ها و معیارها دایرهٔ لغاتی که بکار می‌بریم بسیار فرسوده شده و تهی شده‌اند از بس هر کسی با مصرف آن‌ها سرفهٔ خود را به کار برده است …».

چنین بود فراز و نشیب‌ها شبهای کانون نویسندگان. با این همه چون به کارنامهٔ رهبری کانون در برگزاری آن شب‌ها نگاه می‌کنیم، جدا از ضعف‌های بسیار، آن را موفق می‌یابیم. طرح مسائل فرهنگی در ابعاد گوناگونش می‌توانست جامعه را تکان دهد. اگر این تکان در جهت ارزش‌های آرمانی کانون کمتر بود، به هر حال میراثی برای دوران‌های بعدی شد؛ عصری که هیاهوها بخوابد، مدتی فریادهای رسا فروکش کند و برخی جملات آرام و آهستهٔ فرهنگ سازان آن روزگار فرصت شنیده شدن بیابند. بیانیه شمارهٔ 10 کانون نویسندگان ایران، مورخ آبان ماه 1356، که چند روز پس از ختم شبهای شعر منتشر شد و در آن به جمع بندی دستاوردهای خود پرداخت، علیرغم ابراز خوش بینی تشریفاتی دربارهٔ آینده با تاکید بر خواسته‌های تاریخی اهل قلم یادگاری است از موفقیت نسبی آن شب‌ها:

  «شبهای شعرخوانی و سخنرانی که از 17 تا 22 مهر ماه از سوی کانون نویسندگان ایران برگزار شد بی شک تجربه‌ای شورانگیز و حادثه‌ای پر معنا در زندگی فرهنگی و اجتماعی امروز ایران بود. برای نخستین بار پس از سال‌ها خفقان، گروهی شاعر، نویسنده و اندیشمند خطر کردند و ضمن افشای روش‌های ضد دمکراتیک حکومت در بستن و شکستن دهان و قلم آزاد، ضمن محکوم کردن خشونت برهنه و بی پروایی که به جای هر گونه منطق و بحث و برخورد آزاد عقاید در کشور ما به عنوان یک اصل حکومتی به کار گرفته می‌شود، گوشه‌ای از خواست‌های همگانی را به صراحت اعلام داشت و لغو سانسور و انحلال کلیهٔ سازمان‌ها و ادارات مجری آن را طلب کردند… و ما اکنون دیگر می‌دانیم که از پشتیبانی اکثریت جوانان آزادهٔ ایران برخورداریم و می‌توانیم یقین داشته باشیم که علیرغم بی اعتنایی و لجاج دولت به هدف مقدس خویش، یعنی لغو هر گونه سانسور و استقرار آزادی اندیشه و بیان در چارچوب آزادی‌های کلی مصرّح در قانون اساسی ایران و متمم آن دست خواهیم یافت.»

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)